چپتر 391: فصل 391
0'چه اتفاقی برام افتاد؟'
درست یادم نمیآید.احتمال ذهنم مهآلود بود ورویارویی تمام بدنم درد میکرد.
«هااا...»
نفسم را بیروناین دادم و چشمانمدارد بهآرامی باز شدند.
اولین چیزی که با باز کردن چشمانم دیدم،هنگام ماه کاملی بود که در آسمان معلق بود.گرفتم در کنارش، میلیونها ستاره آن را احاطه کرده بودند.
'زیباست.'
با خودم فکر کردم.
تنها در آسمان و دروجود محاصرهی ستارههای بیشمار، حس عمیقی ازبدهم آرامش ذهنم را در بر گرفت.
«به حالت عادی برگشتی؟»
ضعیف بود، امااحتمال میتوانستم صدای آشنایی رارویارویی در کنار گوشم بشنوم.
سرم را چرخاندم و خیلی زود چشمانم روی یک چهرهزود متوقف شد. کوین درحالیکه به یک درخت شکسته تکیه دادهدستش و دستش را روی زانویش گذاشته بود، به من نگاه میکرد.
«به نظرمیدانستم میرسه حالتاحتمال بهتر شده.»
لبخند محویدست روی لبهایشاین نقش بسته بود.
'آه...'
همان موقع بود که قطعاتی ازبشنوم خاطرات به ذهنم هجوم آوردند وچهره توانستم بفهمم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.
بدون اینکه چیزی بگویم، صورتموجود را با دستم پوشاندم وکنترل سرم را به حالت قبلیاش برگرداندم.
'کنترل خودمدست رو ازاین دست دادم.'
میدانستم این احتمال وجود دارد که هنگام رویارویی با آرون، کنترلهمین خودم را از دست بدهم. به همین دلیل هم بود کهترجیح تصمیم گرفتم اوضاع را در سریعترین زمان ممکن جمع و جور کنم.
ترجیح میدادم بهجای اینکه آن موقع جلویسرم همه و اتحادیه کنترلم را از دستکوین بدهم، در تنهایی این اتفاق برایم بیفتد، اما...
'چرا اونا اینجان؟این چطور ممکنه یهودارد از ناکجاآباد پیداشون بشه؟'
قرار نبود اینجا باشند.
قرار نبوداین من را دردارد این وضعیت ببینند...
«نمیخوای چیزی بگی؟»
صدای کوینمیدانستم دوباره بهاحتمال گوش رسید.
میخواستم چیزی بگویم. میخواستم چیزهایاحتمال زیادی به او بگویم... اماآرون کلمات از دهانم خارج نمیشدند.
«بیشتر از سه ساله که همدیگه رو ندیدیم. همه اینجابدهم فکر میکردن تو مردی... و اولین باری که دوباره میبینیمت،جور یهو اینطوری دچار جنون میشی و به سیم آخر میزنی...»
لحن کوین آرام به نظر میرسید. اما همانطورچرخاندم که با چشمان بسته روی زمین دراز کشیدهدرخت بودم، میتوانستم غم پنهان در صدایش را حس کنم.
'چرا ناراحته؟'
درحالیکه قفسه سینهاممیدانستم تیر میکشید، باوجود خودم فکر کردم.
شاید از کاری که کردم احساس خیانت بهآرون او دست داده؟ یا از اینکه دیگر آنسریعترین رنی نیستم که قبلاً میشناخت، ناامید شده؟ شاید.
سکوت محیطصدای اطراف راکنار فرا گرفت.
«...واقعاً هیچمیدانستم حرفی برایاحتمال گفتن نداری؟»
کوین درحالیکهدست سکوت رااین میشکست، پرسید.
سرم را تکان دادم.
چه حرفی برای گفتن داشتم؟ بهبشنوم آنها میگفتم که در هم شکستهام؟... کهمتوقف آن منی که میشناختند دیگر وجود ندارد؟
'من... نمیدونم باید چیکار کنم.'
«تا حدودیدست میدونم چهاین حسی داری.»
حرفهایش باعث شداحتمال ابروهایم کمی درهنگام هم گره بخورند.
دستم را پایین آوردمکنار و از میان شکافچرخاندم باریک نگاهی دزدانه انداختم.
کوین آه عمیقی کشید، سرشوجود را بالا آورد و بهکنترل ماه در آسمان خیره شد.
«هاا... رن... خیلیمیدانستم چیزا هست کهوجود میخوام بهت بگم... اما...»
سرش را پایین آوردوجود و نگاههایمان به همآرون گره خورد. لبخند محوی زد.
«...فقط خوشحالم که حالت خوبه.»
«آه...»
لبهایم لرزیدند و چشمانم شروع به سوزش کردند.هنگام یک بار دیگر چشمانم را پوشاندم و سعیگرفتم کردم خودم را کنترل کنم... اما سخت بود.
چیزهایی که از سر گذرانده بودم.هنگام تنهایی و دردی که وقتی ناگهاندلیل به داخل مونولیت پرتاب شدم، احساس کردم.
درست زمانی که فکر میکردم اوضاع نمیتواند ازچرخاندم این بدتر شود، مجبور شدم به یک فراریدرخت تبدیل شوم و از قلمرو انسانها فرار کنم.
همان موقع بود که تنهایی درونم بیشتر شد.رویارویی شروع کردم به درک این موضوع که شاید...اوضاع فقط شاید... دنیا سعی داشت چیزی به من بگوید.
'تو به اینجا تعلق نداری.'
و شاید دنیا حق داشت. در ابتدا فکر میکردم فقط مشکل از من است...گرفتم اما با گذشت هر روز، این ایده بیشتر و بیشتر در ذهنم شکل میگرفت،کنترلم تا اینکه در نهایت با خودم فکر کردم: 'شاید واقعاً به اینجا تعلق ندارم.'
وقتی این ایده جوانه زد، با وجودسرم تلاشهای فراوانم برای فکر نکردن به آن،کوین به رشد خود در ذهنم ادامه داد.
طولی نکشید که این همانوجود چیزی شد که هر شبکنترل موقع خواب به آن فکر میکردم.
زمانهایی که به خودکشی فکر میکردم، دردارد تلاش بودم تا خودم را در برابردلیل دردی که هر روز متحمل میشدم، بیحس کنم.
فکر میکردم شایداحتمال واقعاً لیاقت حضور دررویارویی اینجا را ندارم، اما...
'...فقط خوشحالم که حالت خوبه.'
این کلمات.
کلمات سادهای بودند، با این حال، لحظهای که کوین آنها را به زبانهمین آورد، احساس کردم کسی خنجری را مستقیم در قلبم فرو کرده است. کلماتشبهجای عمیقتر از هر خنجری نفوذ کردند و احساساتم بار دیگر به تلاطم افتاد.
«ببینم، داری گریه میکنی؟»
صدای کوین دوبارهآشنایی به گوش رسید. اینسرم بار، خیلی نزدیکتر بود.
«هی... واقعاً بهخاطراین حرفی که زدمدارد داری گریه میکنی؟»
با شنیدن صدایش ابروهایم در هموجود گره خورد. احساسات قبلیام فروکش کردندبدهم و جایشان را به آزردگی دادند.
«هییی... واقعاً گریه کردی...»
با حس کردن لحن کنایهآمیزگوشم و ظریفی که در صدایشزود پنهان بود، گوشه لبم پرید.
آزردگی درونم حتی بیشتراحتمال شد و پیش از آنکهآرون متوجه شوم، دهانم باز شد.
«گمشو.»
«...ها؟ الاناین به منوجود گفتی گمشو؟»
«آره. لحن صدات رو اعصابمه.»
«چـ...»
«بالاخره فهمیدی هر وقتاین صدات رو میشنوم چههنگام حسی بهم دست میده.»
همان موقع بود که با قطع کردن حرف کوین، صدایبدهم آشنای دیگری را شنیدم. حتی بدون دیدن اینکه چه کسیجور صحبت میکند، میتوانستم بفهمم صدا متعلق به چه کسی است.
ملیسا.
چه کسی غیراین از او ممکندارد بود چنین حرفهایی بزند؟
«من از قبلمیدانستم تا حدودی اینوجود حس رو میشناختم.»
در جوابش گفتم.
«میشناختی؟»
«آره، بالاخرهمیدانستم یه زمانیاحتمال باهات حرف میزدم.»
پس از گفتن این کلمات، سکوت کوتاهی برقرارهنگام شد. البته این سکوت زیاد طول نکشید، چراگرفتم که خیلی زود صدای بالا زدن آستینها را شنیدم.
«...بسیار خب.»
«صبر کن،صدای ملیسا بسکنار کن! بس کن!»
صدای وحشتزدهی کوین به گوش رسید.دارد اصلاً نیازی به نگاه کردن نداشتمهمین تا بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد.
«ولم کن، کوین! همونطور که میبینی، اون هنوز عقلش سرآرون جاش نیست. باید یه دوز اضافی بهش تزریق کنم. یکی...ممکن نه، ده تای دیگه لازم داره تا بالاخره خوب بشـ...»
«پففف...»
پیش از آنکه متوجه شوم،گوشم دلم قلقلک آمد و دهانمزود لرزید. ناگهان زیر خنده زدم.
«هاهاهاهاها.»
«اوه ببین، عالیمیدانستم شد. کاملاً عقلشوجود رو از دست داده.»
صدای ملیسااین در میانوجود خندههای بیوقفهام پیچید.
بازویم را از روی صورتم برداشتم و بدنمچرخاندم را به درختی در پشتم تکیه دادم، دردرخت نهایت توانستم نگاه دقیقتری به همه حاضران بیندازم.
خیلی تغییر کرده بودند. در مقایسه با آخرین باری کهکنترل آنها را دیده بودم، زمانی که خیلی کودکانهتر به نظرجمع میرسیدند، افرادی که اکنون روبهرویم بودند کاملاً بالغ شده بودند.
کوین که بالاخره ملیسااین را رها کرده بود،هنگام با چهرهای آسودهخاطر گفت:
«خوشحالم که حالت بهتره.»
میتوانستم آسودگی واقعی را درگوشم صدایش هنگام گفتن این کلمات حسروی کنم و در نتیجه لبخندی زدم.
«...اوخ.»
اما درست زمانی که میخواستم حرف بزنم، ناگهان دردرویارویی شدیدی در پهلوی قفسه سینهام احساس کردم. سرم راسریعترین پایین انداختم و ناحیهای را که درد میکرد مالیدم.
«رن، حالت خوبه؟»
«خوبم.»
برای اطمینان دادن به کوین،وجود دکمههای پیراهنم را باز کردمکنترل تا نگاه دقیقتری به جراحاتم بیندازم.
با درآوردن پیراهنم واین نگاه دقیقتر به بدنم،هنگام ابروهایم کمی بالا پریدند.
«جای تعجباین نیست کهوجود درد میکنه.»
کبودی آبی و بزرگی ازگوشم سمت راست دندههایم تا قسمتزود پایینی قفسه سینهام کشیده شده بود.
'این احتمالاً کار تیر آمانداست.'
خاطرهاش محو بود، اما قطعاً میتوانستم بگویمدارد که این به خاطر آخرین شلیک آماندادلیل بود که مستقیماً به دندههایم اصابت کرد.
با لمساین آرام آن، ازدارد درد تکانی خوردم.
«لعنتی، خیلی درد داره!»
معجونی از فضای ابعادیام بیرون آوردم و سریعرویارویی آن را سر کشیدم. به آرامی، زخمها شروعاوضاع به بهبود کردند و درد کمکم فروکش کرد.
پس از خوردن معجون، سرماحتمال را بالا آوردم و متوجهآرون شدم همه به من خیره شدهاند.
تعجب در چهرهام نمایان شد.
«هم؟ به چی نگاه میکنین؟»
کوین دستش رااین بالا آورد و بههنگام سمت بدنم اشاره کرد.
«رن، تو...»
«اوه، درسته فراموش کردم.»
ناگهان متوجه قضیهآشنایی شدم و پشتبشنوم سرم را خاراندم.
'درسته، الانمیدانستم پیراهن تنماحتمال نیست. چقدر بیدقتم.'
پیراهنم رادست برداشتم واین دوباره پوشیدم.
در حالی که آنوجود را میپوشیدم، سعی کردمآرون از بقیه عذرخواهی کنم.
«ببخشید، کاملاً فرامـ...»
درست زمانی که داشتم دکمههای پیراهنم را میبستم،رویارویی دستی مچم را گرفت. سرم را چرخاندم و آمانداسریعترین را کنارم دیدم. چشمانش روی بدنم قفل شده بود.
پرسیدم: «چیکار میکنی؟»
اما او فوراً مرا نادیدهدارد گرفت. دستش را دراز کردبدهم و پیراهنم را از من گرفت.
«هی!»
از حرکت ناگهانیاش جا خوردم و سرم رارویارویی بالا آوردم، اما وقتی این کار را کردم،اوضاع کلماتی که میخواستم بگویم در گلویم گیر کرد.
«تو...»
آماندا با نگاهیاحتمال بیتفاوت، فقط بههنگام بدنم خیره شده بود.
در ابتدا، رفتارش برایم عجیب بود، اما وقتی به او و چشمان سیاهش نگاهکوین کردم، توانستم نمایش نادری از احساسات را ببینم که در اعماق آنها پنهان شدهلبخند بود. قبلاً هم همین نگاه را دیده بودم... اما دقیقاً به یاد نمیآوردم کِی.
آماندا ایستاد و پشتش را بهدارد من کرد. ظاهراً سعی داشت حالت چهرهاشدلیل را از من و بقیه پنهان کند.
'چرا اینطوری واکنش نشون میده؟'
در حالی که از جایمدارد به پشت او خیره شدهبدهم بودم، با خودم فکر کردم.
سرم را چرخاندم و دیدم بقیه هم واکنشهای عجیب مشابهی نشانروی میدهند. سرم را پایین انداختم و به بدنم نگاه کردم، وگذاشته آنجا بود که بالاخره فهمیدم چرا همه اینقدر عجیب واکنش نشان میدهند.
بدون اینکه چیزی بگویم،احتمال پیراهنم را برداشتم، سریعرویارویی دکمههایش را بستم و ایستادم.
پشت سرم را خاراندماین و سعی کردم قضیههنگام را عادی جلوه دهم.
«هاها، ازاین اینکه چقدر تغییردارد کردم تعجب کردین؟»
به سمتشانصدای رفتم و شانههایمگوشم را بالا انداختم.
«نگران اونا نباشین. هراحتمال وقت بخوام میتونم پاکشونرویارویی کنم. چیز مهمی نیستن.»
«لطفاً... دروغدست گفتن رواین تموم کن.»
صدایش نرم بود. تقریباً غیرقابلدارد شنیدن. اما وقتی آن کلمات راهمین شنیدم، پاهایم ناگهان از حرکت ایستادند.
سرم را چرخاندم و بهگوشم آماندا نگاه کردم که هنوز پشتشروی به من بود. شانههایش کمی میلرزید.
زبانم رامیدانستم گاز گرفتم ووجود لبخند زورکی زدم.
«چیزی نیست. اونایی که دیدین فقطوجود جای زخمهایی بودن که تو تمریناتمبدهم برداشتم. ارزش نگران شدن رو ندا...»
«رن، تمومش کن.»
دستی رویصدای شانهام فشار دادهگوشم شد. کوین بود.
کوین سرش را تکان داد ودارد در حالی که به من نگاههمین میکرد، حالت پیچیدهای در چهرهاش داشت.
«از تو نمیخوام بهمون بگی چه چیزهاییدارد رو پشت سر گذاشتی... اما، لطفاً، وقتیدلیل حالت خوب نیست، تظاهر نکن که خوبی.»
«تظاهر نکنم؟»
«آره. تظاهر بهآشنایی بودن کسی کهبشنوم نیستی رو تموم کن.»
قبل از اینکه برگردم و بهدارد بقیه نگاه کنم، به سمت آمانداهمین خیره شدم و نفس عمیقی بیرون دادم.
«هووو.»
سرم را بالااحتمال آوردم و بههنگام آسمان خیره شدم.
'تظاهر نکنم... آخرینآشنایی باری که این کارسرم رو کردم کِی بود؟'
آخرین باری که مثلاحتمال خود واقعیام رفتار کردم؟...رویارویی اصلاً همچین زمانی وجود داشت؟
وقتی به آن فکر میکردم، منوجود هرگز خود واقعیام نبودهام. همیشه برای پنهانهمین کردن احساسات واقعیام نقابی به چهره داشتم.
دلیلش هم واضح بود، نه؟
به عنوان رهبر گروه، نمیتوانستم جنبهبشنوم ضعیفم را به آنها نشان دهم. چهمتوقف کسی از یک رهبر درهمشکسته پیروی میکرد؟
هیچکس.
حتی در برابر والدینم هم مجبوروجود بودم وانمود کنم شخص دیگری هستم، چونهمین بدن پسر واقعیشان را تصاحب کرده بودم.
حتی در لاک، همیشه تظاهر میکردم یک سیاهیلشکرآرون ضعیف هستم و آزار و اذیت دیگران را میپذیرفتم،زمان فقط برای اینکه مجبور نشوم خودم را لو بدهم.
آیا اصلاً زمانی بودکنار که حتی برای یکچرخاندم بار هم تظاهر نکرده باشم؟
چشمانم را بستم و خاطرات دردارد ذهنم جرقه زدند. از لحظات شاد تادلیل لحظات غمانگیز، شروع به یادآوری همهچیز کردم.
میگویند آدم غمانگیزترین لحظاتشاین را بسیار واضحتر ازهنگام شادترین لحظاتش به یاد میآورد.
تازه الان بوداحتمال که بالاخره فهمیدمهنگام منظورشان چه بود.
از بین تمام خاطراتی کهگوشم سعی کردم به یاد بیاورم، بیشترشانروی از خاطرات غمانگیز تشکیل شده بودند.
«وقتی با منی، لازم نیست تظاهردارد کنی کسی هستی که نیستی. منهمین به خاطر این موضوع قضاوتت نمیکنم.»
همانطور که دوباره چشمانم رااحتمال باز میکردم، کلمات کوین باآرون قدرت در ذهنم طنینانداز شدند.
«هااا... هااا...»
چند بار نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آشوبخیلی درونی ذهنم را سرکوب کنم، تا اینکه بالاخره، باتکیه جمع کردن تکتک ذرات توان در بدنم، زیر لب گفتم:
«لطفاً... کمکم کنین.»
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن مبدأ موجود نبود.