چپتر 244: فینال قتلعام آدمکها [۱]
0—بنگ!
صدای بلند کوبیده شدن مشت رویقطع میز در سراسر اتاق طنینانداز شد. بهنظر دنبال آن، غرش خشمگینی در اتاق پیچید.
«این یه مشت چرتوپرت محضه!»
پری از جایش بلند شد.
«من نباید۹,۸۰۳ مسئول عملکرد۹,۷۳۲ ضعیف مدرسهمون باشم!»
«مسئله این نیست.»
ابونی که کنار پری نشسته بود، با فریاد جوابش راحرف داد. صدایش تمام ناامیدی و کلافگیای را که در طولچهرهاش هفته گذشته در خود نگه داشته بود، در بر داشت.
«من همون اول هفته بارهاحرفم در این مورد بهتون هشدار دادم،رتبهبندیها ولی هیچکدومتون به حرفم گوش ندادید!»
ابونی چرخید و به صفحه تلویزیون۹,۳۱۱ که رتبهبندیها را نشان میداد اشارهپرایددهورسز کرد و دوباره صدایش را بالا برد.
«حالا نگاه کنید! ما فقط پنجاه امتیاز ازمقایسه آکادمی تئودورا جلوتریم، در حالی که طبق پیشبینیهای اولیهچشم باید دویست امتیاز عقبتر میبودن. تقصیر کیه جز شماها؟»
===
«رتبهبندی» - «امتیازات»
آکادمی لاک - ۱۱,۰۸۹
آکادمی تئودورا - ۱۱,۰۳۹
آکادمی لوتویک - ۱۰,۷۸۵
آکادمی ولون - ۱۰,۴۶۷
آکادمی سیلوروینگ - ۹,۸۰۳
آکادمی کوکز - ۹,۷۳۲
آکادمی دثسیجیل - ۹,۳۱۱
آکادمی داسکدادم آو داونهیچکدومتون - ۸,۹۵۳
آکادمی اورلایت - ۸,۸۲۴
آکادمی پرایددهورسز - ۸,۶۴۵
===
«این دیگه چه کوفت—»
«به جای اینکه فقط غردثسیجیل بزنید، بیاید در مورد راهحلهایاورلایت احتمالی این مشکل حرف بزنیم.»
کسی که حرف پری را قبل از فحش دادنش قطع کرد،خیلی مارک بود. در مقایسه با جلسه اول، چهرهاش خیلی جدیتر بهفعلیشان نظر میرسید. دیگر این موضوع را به چشم یک شوخی نمیدید.
او میدانستکوفت— که مخمصهی فعلیشانبزنید چقدر جدی است.
«...درسته.»
ابونی که بالاخره کمی آرام شده بود، ایستاد. در۸,۹۵۳ حالی که لب پایینش را گاز میگرفت، به تمامبزنید کسانی که در اتاق جمع شده بودند نگاه کرد.
«طبق چیزایی که فهمیدم، برای اینکه برنده بشیم،مقایسه فقط کافیه چهار تا از سالاولیها تو مسابقات خودشونچشم پیروز بشن و بعدش هم دو تا از سالدومیها.»
ابونی مکثی کرد و تبلتی بیرونبیاید آورد. با ضربه زدن روی صفحهکسی تبلت، تصویر تلویزیون پشت سرش تغییر کرد.
«اگه بتونن یه جوری این کار رو بکنن،چرخید میتونیم فاصلهمون رو با آکادمی تئودورا بیشتر کنیم. اگهبالا نتونیم این کار رو بکنیم، چارهای نداریم جز اینکه...»
ابونی مکث کرد.
«چارهای نداریم جز اینکه...؟»
پری که به نظر میرسیدبزنید او هم از فوران خشم قبلیاشبزنیم آرام شده بود، این را پرسید.
«یکی ازدادم مسابقات بتلهیچکدومتون رویال رو ببریم...»
«...»
با این حرفقبل او، اتاق فوراًقطع در سکوت فرو رفت.
اگر تنها یک مسابقه وجود داشت کهراهحلهای هیچکس نمیتوانست کسب مقام اول در آنفحش را تضمین کند، آن مسابقه بتل رویال بود.
دلیلش ساده بود.
هیچ قانونی وجود نداشت۹,۷۳۲ که بگوید آکادمیهای دیگرداون نمیتوانند با یکدیگر متحد شوند.
به خاطر همین قانون، هر سال آکادمی لاک وجلسه سایر آکادمیهای بزرگتر، در نهایت با نابرابری عددی میجنگیدند. ایننمیدید موضوع کسب مقام اول را برای آنها بسیار سختتر میکرد.
همچنین به همین دلیل بود که امتیازاتراهحلهای تعلقگرفته به آکادمیها در صورت برنده شدن دردادنش این مسابقه، بسیار بیشتر از مسابقات انفرادی بود.
اگر دو آکادمی از نظر امتیاز شانهندادید به شانه هم پیش میرفتند، باید بتل رویالکرد را میبردند تا بتوانند فاصله را بیشتر کنند.
«این نباید مشکلی باشه.»
اولین کسی که بهفحش حرف آمد، پری بود. لبخندجلسه محوی روی لبانش نقش بست.
«از اونجایی که ما از الان مقامراهحلهای اول رو تو بتل رویال خودمون تضمینفحش کردیم، واقعاً نیازی نیست زیاد نگرانش باشیم.»
«گفتنش از انجام دادنش راحتتره...»
ابونی در حالی که تبلتش را پایین میگذاشت، جواب داد.اورلایت از آنجایی که حرف پری را رد نکرد، به نظر میرسیداحتمالی با او موافق است که سالسومیها بتل رویال خودشان را میبرند.
با این حال، بهفحش نظر نمیرسید که کاملاًمقایسه از این بابت مطمئن باشد.
«واقعاً؟ من اینطور فکر نمیکنم. درست نیست که فقطمشکل سالسومیها بار کل مدرسه رو به دوش بکشن. سالاولیهامقایسه و سالدومیها هم باید سهم خودشون رو انجام بدن.»
این بار مارکولی بود که شروعگوش به صحبت کرد.
مارک چرخید و به۹,۷۳۲ تمام کسانی که در اتاق۸,۹۵۳ جمع شده بودند نگاه کرد.
«گوش کنید بچهها! شنیدید که چی گفت. حواستون باشه که تو مسابقات بتلنظر رویال ناامیدمون نکنید...» هالهای تهدیدآمیز از بدنش ساطع شد. «امیدوارم به عنوان بدتریندرسته تیمی که تا به حال تو آکادمی لاک حضور داشته، تو تاریخ ثبت نشیم.»
در پاسخ به نگاه خیرهبزنید مارک، همه افراد حاضر درحرف اتاق با شرمندگی سر تکان دادند.
من هم ازولی آنها تقلید کردم وندادید سرم را تکان دادم.
نه اینکه واقعاً به حرفهایشاندثسیجیل اهمیت بدهم. ذهنم در آناورلایت لحظه درگیر مسائل دیگری بود.
به طورکسی دقیقتر، درفحش مورد وضعیت مونولیت.
بعد از تماس دیشب با کوین، تصمیمراهحلهای گرفتم او را در اتاقش ملاقات کنمفحش تا بیشتر در این مورد بحث کنیم.
با اینکه کتاب را همراهم داشتم، صادقانه ترجیح میدادم فقط ازرتبهبندیها کوین بپرسم. دلیلش این نبود که خیلی تنبل بودم یا همچینفقط چیزی، فقط کتاب در حال حاضر برایم بیش از حد طولانی بود.
از آنجایی که کتاب تمام اتفاقاتی راداسک که برای کوین میافتاد بازگو میکرد، پر ازکوفت— مزخرفات بیپایانی بود که ذرهای برایم اهمیت نداشت.
'کوین شیر آب حمام را باز کرد و بدنشجلسه را با صابون جدیدی که دیروز از فروشگاه خریدهشوخی بود شست...' —آخه چرا باید دلم بخواد اینو بخونم؟
با اینکه اندازه کتاب به طرز عجیبیراهحلهای ثابت مانده بود، تعداد صفحاتش ترسناک بود.فحش احتمالاً تا الان به هزاران صفحه رسیده بود.
بیشترش پر از همین چیزهای بیفایده بود.ندادید به همین دلیل بود که تصمیم گرفتماشاره مستقیماً از خودش بپرسم که چه میداند.
خوشبختانه، زندگی زیر یک سقفدثسیجیل مزایای خودش را داشت. دراورلایت عرض یک دقیقه به اتاقش رسیدم.
بعد از آن، وارد اتاقش شدم و شروع کردم به بافتن یهجدیتر مشت چرتوپرت بیوقفه درباره اینکه چطور یه الهاماتی بهم شده که نمیتونمجدی دقیقاً درکشون کنم، در مورد مونولیت و فلان و بیسار و بلابلا...
خلاصه بگم، تونستمجای کاری کنم که کوینراهحلهای همهچیز رو بریزه بیرون.
شاید به این خاطر که خیلی بهم اعتماد داشت، یا فقط به اینمیداد دلیل که به خاطر سن کمش هنوز خام بود، کوین بعد از کمیتئودورا فکر کردن، هر چیزی را که در مورد مونولیت میدانست به من گفت.
اگرچه هیچ مدرک قاطعی وجود نداشت،۹,۳۱۱ اما همین کافی بود تا متقاعدپرایددهورسز شوم که قطعاً قرار است اتفاقی بیفتد.
این گفتگو تقریباًقبل تأیید کرد کهقطع نگرانیهایم بیدلیل نبودهاند.
مونولیت واقعاً درجای حال برنامهریزی برایبیاید یک کار بزرگ بود.
و بدتر از آن،هیچکدومتون این اتفاق بدون شک پایصفحه من را هم وسط میکشید.
دلیلش این بود که طبق چیزهایی که ازداون کوین فهمیدم، آنها قصد داشتند در طول رویدادجای بتل رویالِ هفته آینده، کار بزرگی انجام دهند.
'فعلاً همین اطلاعات کافیه.'
اگرچه هنوز مطمئن نبودم کهبزنید چه نقشهای در سر دارند،حرف اما این نقطه شروع خوبی بود.
حداقل میدانستم که کمیهیچکدومتون وقت دارم. زمان کافی برایصفحه اینکه بتوانم راهی پیدا کنم.
«خیلی خب، ازکوکز همگی ممنونم که۹,۳۱۱ اومدید. میتونید برید.»
در حالی که غرقفحش در افکارم بودم، صدای ابونیجلسه ناگهان در اتاق طنینانداز شد.
همه افراد حاضر دراینکه اتاق ایستادند. من هماحتمالی ناخودآگاه از بقیه تقلید کردم.
سی دقیقه از شروع جلسه گذشته بود وچرخید ابونی بعد از رسیدن به یک برنامه تقریبی،دوباره با رضایت ایستاد و به همه اجازه رفتن داد.
«پس قرارمون همین شد. اگه نتونیم تو مسابقات انفرادی امتیاز کافی به دست بیاریم، همهچیزمونکوفت— رو روی بتل رویال شرط میبندیم. امیدوارم همه تا اون موقع تمام تلاششون رو بکنن.مارک حالا اجازه میدم کادر فنی به بعضی از افراد درباره مسابقات پیشروشون توضیحاتی بدن. موفق باشید~»
ابونی تبلتش را برداشت و اتاق انتظار رامقایسه ترک کرد. کمی بعد، مارک و پری همموضوع رفتند. پشت سرشان ردیف همیشگی نوچههایشان به راه افتادند.
«رن، بیا اینجا.»
دقیقاً وقتی من هم داشتمحرفم میرفتم، ملیسا که روی صندلیای دررتبهبندیها گوشه اتاق نشسته بود، صدایم زد.
«ملیسا؟ چیکار داری؟»
بدون اینکهکسی از جایم تکاندادنش بخورم، جواب دادم.
«گفتم بیا اینجا، باید دربزنید مورد مسابقهت که به زودیحرف شروع میشه باهات حرف بزنم.»
«راستش، ترجیح میدمولی تا جایی کهگوش ممکنه ازت دور بمونم...»
سرم را تکان دادم.
با یادآوری تجربیات قبلیام با ملیسا،قطع چیزی بیشتر از این نمیخواستم کهجدیتر تا جای ممکن از او دور بمانم.
«اوه خدایکوفت— من، یعنیاینکه اینقدر ترسناکم؟»
ملیسا در حالی کههیچکدومتون دستش را جلوی دهانشچرخید گرفته بود، لبخندی زد.
جواب دادم: «آره. ...آره، هستی.»
برای اینکه مطمئن شومفحش دچار سوءتفاهم نمیشود، اینمقایسه را دو بار تکرار کردم.
«تچ، محض رضای خدا یه کمبیاید جربزه داشته باش. من که از رویقبل میل و رغبتم این کار رو نمیکنم.»
ملیسا بادادم نوچنوچ کردن، کمکمحرفم داشت کلافه میشد.
با اینکه ملیسا بهعنوان یکی از۹,۳۱۱ شرکتکنندگان مسابقات ثبتنام شده بود، اماپرایددهورسز در واقع در هیچ مسابقهای شرکت نمیکرد.
همانطور که ابونیقبل قبلاً گفته بود، یکمارک تیم فنی وجود داشت.
وظیفه تیم فنی این بود کهبیاید عملکرد دانشآموزان و همچنین رقبا را تحلیلقبل کرده و برنامه خوبی برایشان طراحی کند.
در این مورد، ملیسا داشت با من صحبت میکردصفحه چون بخشی از تیم فنی بود. به احتمال زیاد،برد میخواست درباره مسابقه پیش رویم با من حرف بزند.
«میای یا نه؟»
«خیلی خب،کسی دیگه شوخی نمیکنم.دادنش چی کارم داری؟»
چون میدانستم کی باید پافشاری کنمبیاید و کی کوتاه بیایم، تسلیم شدمکسی و به سمتی که ملیسا بود رفتم.
«بیا.»
ملیسا با بیتفاوتی تبلتش رادثسیجیل به دستم داد و بهاورلایت بخش خاصی از صفحه اشاره کرد.
با کنجکاوی پرسیدم: «این چیه؟»
«این همون زمانیه که بایدبزنید بشکونیش تا بتونی مقام اول روبزنیم تو مسابقات قتلعام آدمکها تضمین کنی.»
«...و چی بهتولی این اطمینان روگوش میده که زمانش همینه؟»
تبلت را گرفتم و با جدیت به اطلاعاتیداون که روی آن نمایش داده شده بود نگاه کردم.اینکه در همان حال، ملیسا شروع به توضیح دادن کرد.
«بعد از تحلیل عملکرد ایرین تو شش مسابقه گذشتهاش، یه تخمین تقریبی ازنظر امتیاز نهاییاش زدم. با در نظر گرفتن بدترین سناریوی ممکن، ده ثانیه ازدرسته امتیاز کلی تخمینیاش کم کردم و در نتیجه، به این عددی که اینجاست رسیدم.»
با نگاه به زمانیاینکه که ملیسا به آن اشارهمشکل میکرد، زیر لب زمزمه کردم:
«...یک دقیقهدادم و بیستهیچکدومتون و هشت ثانیه؟»
«دقیقاً.»
ملیسا سرشکسی را تکان داددادنش و ادامه داد:
«اگه دادههای هر مسابقه رو با هم تطبیق بدیم، این باید همون امتیاز هدفیفحش باشه که موقع ورود به فینال باید براش تلاش کنی. اگه بتونی این امتیازشوخی رو بشکونی، احتمال خیلی زیادی وجود داره که مقام اول رو به دست بیاری.»
ملیسا مکث کرد و حس کردمگوش نگاهش به سمتم خیره شده است.نشان با صدایی آرام پرسید: «میتونی انجامش بدی؟»
«...هممم، شاید؟»
در حالی کهقبل کنار گردنم راقطع میخاراندم، جواب دادم.
اگر تمام تلاشم را میکردم،بزنید احتمال این وجود داشت که اینبزنیم رکورد را بشکنم، اما مطمئن نبودم.
با اینکه کمی برای شکستن اینگوش رکورد اعتمادبهنفس داشتم، اما آنقدر مغرور نبودممیداد که فکر کنم پیروزیام تضمین شده است.
تا زمانی که واقعاً۹,۷۳۲ پیروز نمیشدم، همیشه بهتر بود۸,۹۵۳ کمی فروتنیام را حفظ کنم.
«خب، برام مهم نیست کهدادنش میتونی انجامش بدی یا نه. منخیلی فقط دارم کارم رو انجام میدم.»
ملیسا تبلت را از دستم قاپید، دستهایش رااحتمالی در جیبش گذاشت و رفت. از ظواهر امرقطع پیدا بود که نمیخواست بیشتر از این بماند.
«هییی... مثل همیشه تندخو. حتماًحرفم به اون نصیحت قبلیم درتلویزیون مورد خوردن آب گرم فکر کن.»
البته که قرار نبود بهدثسیجیل این راحتی ولش کنم. بایداورلایت حرف آخر را من میزدم.
«چی؟»
قدمهای ملیسا متوقف شد.
برگشت ودادم لبخند شیرینی رویحرفم صورتش نقش بست.
«بسیار خب، پس نظرت۹,۷۳۲ چیه اون معجون جدیدی که۸,۹۵۳ درست کردم رو امتحان کنی؟»
«همونی که برچسب داروسازی W.V. روش خورده؟»
لبخند معناداری زدم.
آخرین باری که ملیسا برایم معجونی درست کرد،چرخید حتی کار خودش هم نبود. فقط چیزی بوددوباره که به عنوان جایگزین از بازار خریده بود.
«...نه، همونی که شخصاً تمامدثسیجیل عشقم رو پاش ریختم. بهماورلایت اعتماد کن. قراره ازش لذت ببری.»
«ها، فعلاً بایدقبل دست رد به سینهاتمارک بزنم. شاید دفعه بعد.»
«تچ. بزدل.»
ملیسا نوچنوچیدادم کرد وهیچکدومتون توهین کرد.
«میبینمت!»
با وانمود کردن به اینکهدادنش نظر آخر ملیسا را نشنیدهام،چهرهاش مستقیماً اتاق انتظار را ترک کردم.
باید خودم راجای برای فینال پیشبیاید رو آماده میکردم.
پس از جدا شدن ازدثسیجیل رن در اتاق انتظار، ملیسااورلایت تصمیم گرفت به خوابگاهش برگردد.
در راه برگشت به خوابگاه،دادنش قدمهای ملیسا متوقف شد. سپسچهرهاش با دست به پیشانیاش کوبید.
«راست میگه، یادم رفت به رنبیاید بگم که سختی این مرحله قرارهکسی حتی از قبل هم بیشتر بشه...»
به خاطر عملکردهای اخیر رن و ایرین،ندادید مربیها تصمیم گرفته بودند سختی کار رااشاره کمی افزایش دهند تا مسابقه سرگرمکنندهتر شود.
این یکی از چیزهایی بوددثسیجیل که او باید همین الان موقع۸,۸۲۴ مشورت با رن، به او میگفت.
البته این فقط مختص به مسابقهقطع رن نبود. سختی برخی دیگر از مسابقاتنظر نیز به میزان قابلتوجهی افزایش یافته بود.
«اوه خب، واقعاً مهم نیست.»
پس از کمیولی تأمل، ملیسا شانههایشگوش را بالا انداخت.
«واقعاً توفیری نمیکنه...»
حتی اگر این خبر به او داده نمیشد، اینکه رن برای رسیدنجدیتر به زمانی مشابه آنچه قبلاً به او نشان داده بود تلاش میکرد، بدوناست شک به عنوان یک عامل انگیزشی خوب برای عملکرد بهتر او عمل میکرد.
خب...
در واقعیت، ملیسا فقط میخواست قیافه احمقانه رنچرخید را ببیند وقتی متوجه میشد زمانش خیلی کندتردوباره از چیزی است که برایش هدفگذاری کرده بود.
حالا این چیزی بود که او۹,۳۱۱ عاشق تماشایش بود. فقط فکر کردنپرایددهورسز به آن باعث شد ریز بخندد.
«هوهوهو، بیصبرانه منتظر دیدن عملکردتم.»
حال ملیسا بهتر شد.
سرانجام دو روز گذشت۹,۷۳۲ و بالاخره روز فینالداون قتلعام آدمکها فرا رسید.
محوطه آرنا تا خرخره پر از تماشاچی بودمقایسه و در سراسر جهان، میلیونها نفر پای گیرندههایشانموضوع نشسته بودند تا فینال پیش رو را تماشا کنند.
«هواااا—!»
در حالی که با یونیفرم سیاه لاکندادید خودم در وسط آرنا ایستاده بودم، میتوانستماشاره صدای تشویقهای رعدآسای تماشاگران را از بالا بشنوم.
کرکننده بود.
البته بدم نمیآمد. به نوعیدادنش به من جان تازهای میبخشید.چهرهاش مرا پر از انرژی میکرد.
البته، این را در چهرهام نشان ندادم،راهحلهای زیرا تمام تلاشم را میکردم تا همهفحش احساساتم را سرکوب کنم و خونسرد بمانم.
ایرین که کنارم ایستاده بود، در حالی کهچرخید با خونسردی موهای پلاتینیاش را به یک طرفدوباره میانداخت، از این تشویقها غرق در لذت بود.
با خیره شدن به ایرین، میتوانستم هالهای از اعتمادبهنفس۸,۹۵۳ مطلق را احساس کنم که از بدنش ساطع میشد.بزنید انگار داشت میگفت: «من قطعاً این مسابقه رو میبرم.»
در جواب آن، لبخندی زدم.
—شرکتکنندگان، لطفاًکوفت— به سمتاینکه اتاقها حرکت کنید.
صدای گوینده در بلندگوهایی که درگوش اطراف محوطه آرنا نصب شده بود، طنیناندازمیداد شد. صدای تشویقها حتی بلندتر هم شد.
«هواااا—!» «هواااا—!» «هواااا—!»
—غرررش! —غرررش!
آرامآرام درهای فلزی بزرگی که بهبیاید اتاق مسابقه منتهی میشدند، باز شدندکسی و چیزی جز تاریکی را نمایان نکردند.
ایرین سرش را بههیچکدومتون سمتم چرخاند و گفت:چرخید «برات آرزوی موفقیت میکنم.»
«من هم برای تو.»
با لبخند محوی رویفحش صورتم، جوابش را دادم.مقایسه سپس نفس عمیقی کشیدم.
«هووو...»
پس از چند ثانیه،هیچکدومتون در کنار ایرین، باچرخید آرامش وارد اتاق مسابقه شدم.
تق. تق. تق. درست مثل قبل، به محض اینکه وارداورلایت اتاق شدم، چراغهای اتاق روشن شدند. چیزی که به نظرراهحلهای میرسید صد آدمک باشد، از هر طرف مرا احاطه کرده بودند.
«اینا خیلی بیشترقبل از چیزی هستنقطع که انتظار داشتم...»
در حالی که با آرامشبزنید به آدمکهای روبهرویم خیره شدهحرف بودم، کنار گردنم را خاراندم.
در مقایسه با چیزی که درگوش ابتدا تصور کرده بودم، تعداد آدمکهانشان بسیار بیشتر از حد انتظارم بود.
«پس یعنی من باید۹,۷۳۲ رکورد یک دقیقه و بیست۸,۹۵۳ و هشت ثانیه رو بشکونم؟»
در این لحظه، این کار تقریباًقطع برایم غیرممکن به نظر میرسید. از بیننظر بردن صد آدمک در آن زمان محدود؟
با توجه به تواناییهایاینکه فعلیام، این کار به طرزمشکل باورنکردنیای سخت به نظر میرسید.
اما...
من کسی نبودمکوکز که به این۹,۳۱۱ راحتیها تسلیم شوم.
ترق. ترق. ترق. در حالی که قولنجمارک انگشتانم را میشکستم، گارد سبکی گرفتم. چشمانممیرسید را کمی بستم و زیر لب زمزمه کردم:
«بیتفاوتی پادشاه.»