---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 439: 439 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 439: 439

0

«...راستش، شاید‌تعیین‌شده​ راهی وجود‌طرف​ داشته باشه.»

آنجلیکا با‌الزامات​ نگاهی پیچیده‌نبودند​ در چهره‌اش گفت.

حرف‌هایش امید را در درونم دوباره شعله‌ور کرد، اما‌ممکن​ این امید خیلی زود از بین رفت وقتی متوجه‌شوند​ شدم که در این دنیا هیچ‌چیز مفتی به دست نمی‌آید.

در واقع، شاید راهی وجود‌نمی‌خواستم​ داشت، اما قطعاً بهای مشخصی‌قدرتمند​ به آن راه گره خورده بود.

چشمانم را بستم و نفس‌آخر​ عمیقی کشیدم تا خودم را جمع‌وجور‌قراردادم​ کنم، دوباره بازشان کردم و پرسیدم:

«راهش چیه؟ شکستن‌تعیین‌شده​ قرارداد؟... خودت می‌دونی که‌عمر​ این واقعاً ممکن نیست.»

قراردادهای مانا، صرف‌نظر از خواست طرفین، نمی‌توانستند شکسته شوند. دلیل این‌قراردادهای​ امر ناشناخته بود، در مورد مهارت‌ها هم همین‌طور بود، هیچ‌کس واقعاً نمی‌دانست‌مهارت‌ها​ چرا وجود دارند... خب، این مربوط به گذشته بود، من حالا می‌دانستم.

به خاطر سوابق آکاشیک بود. آن‌ها نهادی بودند که مسئولیت ایجاد‌می‌توانستم​ قوانین جهان را بر عهده داشتند و در این مورد، قانونی‌می‌رفت​ که تعیین کرده بودند این بود که قراردادهای مانا نمی‌توانند شکسته شوند.

آیا دلیل عمیق‌تری‌نبودند​ برای این وجود‌عمر​ داشت؟ ...واقعاً مطمئن نبودم.

بگذریم، به خاطر همین «قانون»‌طرف​ بود که مردم هنگام امضای‌علاوه​ یک قرارداد مانا به‌شدت دلهره داشتند.

از آنجا که هیچ‌یک از طرفین نمی‌توانستند قرارداد را بشکنند، اگر‌قراردادهای​ هر دو قادر به برآورده کردن الزامات تعیین‌شده در قرارداد نبودند،‌مورد​ ممکن بود هر دو طرف تا آخر عمر به یکدیگر مقید شوند.

علاوه بر این،‌مقید​ من نمی‌خواستم قراردادم‌قراردادم​ را با آنجلیکا بشکنم.

او نه تنها یک متحد قدرتمند بود که‌مقید​ می‌توانستم به او اعتماد کنم، بلکه تمام برنامه‌های قبلی‌ام‌اعتماد​ که با سیلوگ چیده بودم نیز به هدر می‌رفت.

واقعاً نمی‌توانستم از‌تعیین‌شده​ دست دادن آن‌ها‌آخر​ را تحمل کنم.

به نظر می‌رسید آنجلیکا نیز این‌خودت​ نکته را درک کرده بود، چرا‌مانا​ که به‌سرعت سرش را تکان داد.

«نه، اون نیست.»

آنجلیکا مکثی کرد، با‌طرف​ پنجه‌اش گوش‌هایش را نوازش‌مقید​ کرد و با احتیاط گفت:

«...قراردادی که اون موقع‌نبودند​ امضا کردیم، اگه اشتباه نکنم،‌مقید​ درجش اون‌قدرها هم قوی نیست.»

سرم را تکان دادم: «درسته...»

همان‌طور که قبلاً گفته‌ام، قراردادهای مانا درجات مختلفی‌تنها​ داشتند. هر درجه به معنای رتبه متفاوتی برای‌قبلی‌ام​ فردی بود که می‌توانست او را مقید کند.

این درجات از I تا V متغیر بودند و V بالاترین آن‌ها بود.

به دلایل واضحی، آن زمان نمی‌توانستم از پس هزینه یک قرارداد مانای V بربیایم، در واقع، حتی الان هم نمی‌توانستم یک قرارداد مانای V بخرم، قیمت آن بیش از حد بالا بود. به دست آوردن آن نوع قراردادها نه تنها سخت بود، بلکه عرضه آن‌ها بسیار کم یا صفر بود و تقاضای فوق‌العاده بالایی داشتند.

چیزی نبود‌راهش​ که بتوانم‌شکستن​ به دستش بیاورم.

آن زمان، با پولی که داشتم، فقط توانستم یک قرارداد درجه III به دست بیاورم.

این یک قرارداد با درجه استاندارد بود و می‌توانست افرادی را مقید کند که قدرتشان در حدود رتبه C تا B بود. که دقیقاً رتبه من بود.

«اون زمان که امضاش کردیم، اگه اشتباه یادم نیاد، فکر کنم من رتبه بارون بودم در حالی که تو هنوز حدود رتبه D تا E بودی.»

«آره.»

وقتی برای اولین بار او را دیدم، واقعاً در همان‌قدرتمند​ حدود رتبه بودم. با این حال، چشمانم را ریز کردم‌نیز​ و سعی کردم بفهمم او می‌خواهد به چه چیزی برسد.

«...اون برای اون موقع بود، الان من یک شیطان رتبه کنت هستم در حالی که تو رتبه B هستی. دقیقاً در آستانه اثربخشی رتبه قرارداد مانا.»

«آه!»

با شنیدن حرف‌های‌چیه​ آنجلیکا، ناگهان کف دستم‌می‌دونی​ را به هم کوبیدم.

'چطور به ذهن خودم نرسید!'

خیلی طول نکشید تا بفهمم او سعی دارد به‌علاوه​ چه چیزی اشاره کند و وقتی متوجه شدم نقشه‌اش‌بلکه​ چیست، ترکیبی از تعجب و احتیاط در چهره‌ام نقش بست.

او اساساً به این واقعیت اشاره می‌کرد‌عمر​ که برای من شانسی وجود دارد تا‌تنها​ از پس‌زنی قرارداد جان سالم به در ببرم.

تا زمانی که موفق می‌شدم به رتبه B+ ارتقا پیدا کنم، احتمال بسیار واقعی برای زنده ماندن از این مصیبت داشتم.

با این وجود، حتی اگر از درجه رتبه فراتر می‌رفتم، باز هم‌اعتماد​ احتمال بسیار واقعی برای رنج بردن از عواقب جدی وجود داشت. ممکن‌دادن​ بود احتمال مرگ به‌طور قابل‌توجهی کاهش یافته باشد، اما کاملاً هم منتفی نبود.

بدتر از آن، حتی اگر در‌عمر​ نهایت از پس‌زنی قرارداد جان سالم‌بشکنم​ به در می‌بردم، قرارداد شکسته نمی‌شد.

فقط در‌الزامات​ تخلف بعدی همان‌طرف​ اتفاق تکرار می‌شد.

آنجلیکا در حالی که از روی لبه پایین‌واقعاً​ می‌پرید و صدایش بم‌تر می‌شد، پرسید: «...تو که‌نمی‌توانستند​ عواقب تحمل اجباری پس‌زنی قرارداد رو می‌دونی، درسته؟»

«آره.»

چشمانم را بستم و سرم را‌عمر​ تکان دادم. سپس، دوباره بازشان کردم،‌بشکنم​ به آنجلیکا نگاه کردم و پرسیدم:

«...ولی تو چی،‌تعیین‌شده​ از شکستن نفرین‌آخر​ دچار پس‌زنی نمی‌شی؟»

«می‌شم.»

آنجلیکا با‌یکدیگر​ صدایی ملایم‌علاوه​ پاسخ داد.

«با این حال، پس‌زنی برای من خیلی‌یکدیگر​ دردسرساز نخواهد بود. شاید تا یک ماه‌متحد​ دیگه بهبود پیدا کنم... اما در مورد تو...»

آنجلیکا ناگهان اخم کرد. قبل‌طرف​ از اینکه بتواند چیز دیگری‌علاوه​ بگوید، حرفش را قطع کردم.

«مشکلی نیست. می‌تونم تحملش کنم.»

سرم را بالا آوردم و‌نمی‌خواستم​ در حالی که به سقف اتاق‌می‌توانستم​ خیره شده بودم، به‌آرامی زمزمه کردم:

«فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاد...»

صادقانه بگویم، می‌دانم که این ممکن است از طرف‌مقید​ من یک حرکت احمقانه باشد، اما احساس می‌کردم این‌اعتماد​ تنها راه برای حل و فصل بی‌نقص همه‌چیز است.

احتمال مرگ من وجود داشت،‌قرارداد​ اما فکر می‌کنم با آمادگی‌نیست​ کافی می‌توانستم از آن جلوگیری کنم.

حتی در آن‌مقید​ صورت هم، بدون شک‌بشکنم​ دچار عواقب سنگینی می‌شدم.

مطمئن نبودم چقدر. شاید حتی تا آنجا پیش می‌رفت که یک‌قراردادم​ رتبه را از دست بدهم و بدیهی است که به دلیل‌سیلوگ​ جراحات از مسابقات اخراج شوم، اما احساس می‌کردم این کار درستی است.

«ها؟»

با توقف افکارم در آنجا،‌قرارداد​ ذهنم ناگهان متوقف شد. فکر‌نیست​ ناگهانی‌ای به ذهنم خطور کرد.

'یعنی... من‌یکدیگر​ از آماندا‌علاوه​ خوشم میاد؟'

آیا دلیل اینکه می‌خواستم چنین‌آخر​ تصمیم عجولانه‌ای بگیرم این بود‌نمی‌خواستم​ که به آماندا حسی داشتم؟

اگر به آن فکر می‌کردم، من از آن دسته آدم‌هایی نبودم که جانم را به‌متحد​ خاطر دیگران به خطر بیندازم، مگر اینکه جان خودم در خطر باشد. این اصلاً شبیه‌دادن​ من نبود... با این حال، اکنون اینجا بودم و دقیقاً می‌خواستم همان کار را انجام دهم.

...نمی‌توانستم احساساتی‌راهش​ را که داشتم‌قرارداد​ کاملاً درک کنم.

البته، آماندا زیبا بود، اگر می‌خواستم چیزی اضافه‌تنها​ کنم باید می‌گفتم به‌طور کشنده‌ای جذاب بود، اما‌قبلی‌ام​ من دختران زیبای زیادی را در زندگی‌ام دیده بودم.

با این حال، با فکر کردن به احتمال‌مقید​ اینکه او از من متنفر شود، تصمیمم برای اینکه‌اعتماد​ بگذارم آماندا میوه را به مادرش بدهد، قاطعانه‌تر شد.

در اعماق وجودم می‌دانستم که اگر در مورد این وضعیت هیچ کاری‌قراردادم​ نکنم و آماندا همه‌چیز را بفهمد، رابطه‌مان به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر‌چیده​ هرگز نمی‌توانیم با هم صحبت کنیم و من واقعاً این را نمی‌خواستم.

اما آیا‌راهش​ این یعنی‌شکستن​ ازش خوشم می‌اومد؟

«آه... واقعاً نمی‌دونم.»

دستم رو توی‌نبودند​ موهام کشیدم و‌عمر​ به همشون ریختم.

هر چی بیشتر سعی‌نبودند​ می‌کردم به مغزم فشار‌یکدیگر​ بیارم، بیشتر گیج می‌شدم.

من واقعاً هیچ‌چیز از عشق و عاشقی نمی‌دونستم و راستش رو بخواید،‌مانا​ اون‌قدرها هم با آماندا وقت نگذرونده بودم که بخوام به چشم یه‌همین‌طور​ عشق بهش نگاه کنم... با این حال، چرا دلم نمی‌خواست ازم متنفر بشه؟

تق—!

درست همون موقع که طوفان‌آخر​ افکارم داشت وحشیانه‌تر می‌شد، در اتاق‌قراردادم​ باز شد و آماندا اومد تو.

دستبندم توی دستش بود. همون‌طور که به‌عمر​ سمتم می‌اومد، صدای قدم‌های نرمش توی اتاق‌تنها​ پیچید و بعد دستبند رو به سمتم گرفت.

«بیا.»

«ممنون.»

دستبند رو ازش گرفتم و سریع‌عمر​ تمام توجهم رو روی اون متمرکز کردم.‌تنها​ یه‌جورایی جرئت نمی‌کردم توی صورتش نگاه کنم.

مانام رو به داخلش هدایت کردم‌آخر​ و بعد از چند ثانیه، میوه‌ای‌قراردادم​ با ظاهر آشنا رو آوردم بیرون.

میوه زورین؛ همون میوه‌ای‌شکستن​ که می‌تونست مادر آماندا‌واقعاً​ رو از نفرینش نجات بده.

وقتی میوه رو توی دستم گرفتم، ناگهان خیلی‌تنها​ سنگین‌تر از چیزی که فکر می‌کردم به نظر رسید.‌سیلوگ​ انگار داشتم یه دمبل پونصد کیلویی رو نگه می‌داشتم.

می‌دونستم که همه‌ی این‌ها فقط زاییده‌ی تخیلاتمه و نگاه پیچیده‌ای‌نمی‌خواستم​ روی صورتم نقش بست، اما با یادآوری اینکه آماندا اینجاست،‌برنامه‌های​ به زور لبخندی زدم و میوه رو به سمتش گرفتم.

«...این همون میوه‌ایه‌تعیین‌شده​ که می‌تونه مادرت‌آخر​ رو درمان کنه.»

آماندا در حالی که چشماش روی میوه‌ی توی دستم‌ممکن​ قفل شده بود، حرفی نزد. با این حال، می‌تونستم سوسوی‌دلیل​ امید رو درونش ببینم که چطور به میوه نگاه می‌کرد.

آماندا دستش رو دراز کرد، اما یهو‌بشکنم​ جا خورد و دستش رو عقب کشید.‌تمام​ بعد برگشت، نگاهم کرد و مؤدبانه پرسید:

«...اجازه هست؟»

«بگیرش.»

این رو گفتم و‌شکستن​ دستم رو جلوتر بردم تا‌ممکن​ تشویقش کنم میوه رو برداره.

آماندا بالاخره کمی جرئت به خرج داد، دستش رو دراز‌قدرتمند​ کرد و میوه رو گرفت. بعد دستش رو عقب برد‌نیز​ و شروع کرد به بررسی دقیق میوه‌ای که توی دستش بود.

از اونجایی که تمام توجهش روی میوه متمرکز شده بود، از این فرصت استفاده‌متحد​ کردم تا بالاخره یه دل سیر نگاهش کنم و همون لحظه، یهو فکری از‌نمی‌توانستم​ ذهنم گذشت. «انگار یه گربه‌ست که تازه اسباب‌بازی موردعلاقه‌اش رو پیدا کرده.» واقعاً بامزه بود.

طوری که چشماش روی میوه می‌چرخید‌آخر​ و تغییرات ظریف توی حالات چهره‌اش،‌قراردادم​ صحنه‌ی کاملاً خنده‌داری برام ساخته بود.

«هاهاها.»

قبل از اینکه خودم بفهمم، خنده‌ی‌قراردادم​ آرومی از دهنم در رفت. وقتی فهمیدم‌بلکه​ چیکار کردم، فوراً جلوی دهنم رو گرفتم.

متأسفانه، انگار یه کم زیادی‌آخر​ بلند خندیده بودم، چون خیلی‌نمی‌خواستم​ زود صدای آماندا به گوشم رسید:

«چیزی خنده‌داره؟»

«...اهم.»

نگاهی به اطراف اتاق انداختم و وقتی‌بشکنم​ دیدم به جز آنجلیکا، ما تنها کسانی هستیم‌برنامه‌های​ که اونجا حضور داریم، تصمیم گرفتم روراست باشم.

«تو.»

به نظر می‌رسید جوابم آماندا رو غافلگیر کرده،‌یکدیگر​ چون سرش رو کج کرد و باعث شد‌قدرتمند​ موهای مشکی و براقش از روی شونه‌هاش پایین بریزه.

«من چیکار کردم؟»

«...فقط خیلی خنده‌دار‌مقید​ به نظر می‌رسیدی. من‌بشکنم​ رو یاد پودینگ انداختی.»

شونه‌ای بالا‌تعیین‌شده​ انداختم و‌طرف​ صادقانه جواب دادم.

طوری که با کنجکاوی به میوه نگاه می‌کرد و اینکه‌علاوه​ چطور معمولاً هیچ‌وقت احساساتش رو بروز نمی‌داد. هر چی بیشتر‌تمام​ بهش فکر می‌کردم، شباهت‌های بیشتری بین اون دو تا پیدا می‌کردم.

دوباره ریز خندیدم.

«...پودینگ؟»

همون‌طور که داشتم می‌خندیدم، چشم‌های آماندا‌عمر​ خط شد و بعد برگشت تا به‌تنها​ آنجلیکا که داشت تماشاش می‌کرد، نگاه کنه.

لحظه‌ای که نگاه اون دو‌طرف​ تا به هم گره خورد، دست‌نمی‌خواستم​ آماندا دوباره یه تکون کوچیک خورد.

آماندا با نگاهی مردد، چند بار‌خودت​ دستش رو بالا و پایین برد‌مانا​ و در نهایت اون رو انداخت.

انگار خیره شدن‌مقید​ آنجلیکا براش بیش‌قراردادم​ از حد سنگین بود.

«حتماً خیلی‌تعیین‌شده​ دلش می‌خواد‌طرف​ نازش کنه.»

با دیدن این‌تعیین‌شده​ رفتارش، این فکر‌آخر​ از ذهنم گذشت.

ناگهان صدای جدی آنجلیکا توی سرم‌خودت​ پیچید و من رو از اون‌مانا​ حال و هوای شاد بیرون کشید:

[پس واقعاً‌یکدیگر​ می‌خوای این‌علاوه​ کار رو بکنی؟]

«...آره.»

توی ذهنم بهش‌تعیین‌شده​ جواب دادم. این بار‌عمر​ صدام خیلی محکم‌تر بود.

[می‌فهمم.]

آنجلیکا سرش رو تکون‌علاوه​ داد و بعد بدنش رو‌متحد​ روی لبه‌ی طاقچه جمع کرد.

همون لحظه، از گوشه‌ی چشم دیدم‌عمر​ که آماندا سرش رو پایین انداخت و‌تنها​ ردی از ناامیدی روی صورتش نقش بست.

با دیدن این صحنه، پنهانی لبخند زدم. اما این‌مقید​ لبخند زیاد دوام نیاورد، چون یاد مکالمه‌ی قبلیم با‌اعتماد​ آنجلیکا افتادم. درباره‌ی اتفاقی که برای مادر آماندا افتاده بود.

راستش رو بخواید، من هیچ کینه‌ای به دل‌واقعاً​ نداشتم و آنجلیکا رو به خاطر کاری که کرده‌شکسته​ بود سرزنش نمی‌کردم. اصلاً حق چنین کاری رو نداشتم.

آنجلیکا با تمام وجودش یک شیطان بود.‌بشکنم​ کارهاش رو به خاطر نژادش انجام داده‌تمام​ بود و من این رو درک می‌کردم.

اوضاع خیلی افتضاح بود،‌طرف​ اما نمی‌تونستم آنجلیکا رو‌مقید​ بابت چیزی مقصر بدونم.

همین که حاضر بود درد شکسته شدن نفرین رو به‌علاوه​ جون بخره، برام ثابت می‌کرد که با گذشته‌اش فرق کرده. و‌برنامه‌های​ حتی اگه فرق هم نکرده بود، راستش اصلاً برام مهم نبود.

اون حیوون خونگی‌چیه​ من نبود. اون‌خودت​ فقط خودش بود.

چشم‌هام رو بستم و لب‌هام‌نمی‌خواستم​ رو روی هم فشار دادم، بعد‌می‌توانستم​ توجهم رو به آماندا جلب کردم.

«...آماندا، کِی‌تعیین‌شده​ می‌خوای میوه رو‌آخر​ به مادرت بدی؟»

«بعد از دور بعدی.»

آماندا بعد‌راهش​ از یه مکث‌قرارداد​ کوتاه جواب داد.

«که این‌طور.»

سرم رو تکون دادم. نپرسیدم چرا‌عمر​ تصمیم گرفته درمان مادرش رو به‌بشکنم​ تأخیر بندازه، اما همین هم خوب بود.

تا زمان شروع دور بعدی، می‌تونستم‌آخر​ به اندازه‌ی کافی آماده بشم تا از‌بشکنم​ این مصیبت جون سالم به در ببرم.

شاید در نهایت مجبور‌شکستن​ می‌شدم از تورنمنت انصراف‌واقعاً​ بدم، اما اشکالی نداشت.

با اینکه یه آیتم خاص اونجا بود‌بشکنم​ که نظرم رو جلب کرده بود، اما‌تمام​ از دست دادنش هم آخر دنیا نبود.

با وجود اینکه خاطرات توی سرم دیگه با‌مقید​ واقعیت همخونی نداشتن، هنوز جای چند تا آیتم‌می‌توانستم​ رو می‌دونستم که می‌تونستم برای افزایش قدرتم جمعشون کنم.

این مانع کوچیک برام‌نبودند​ هیچ اهمیتی نداشت و‌یکدیگر​ راستش رو بخواید، خسته بودم.

خسته از این همه جنگیدن‌قرارداد​ و مشکلات تموم‌نشدنی‌ای که یکی‌نیست​ پس از دیگری پیداشون می‌شد.

فقط دلم می‌خواست برگردم خونه.

ناولها | novelha.net