چپتر 253: رن دوور (۱)
0چند دقیقهدوید قبل از انفجار،رفت بیرون از گنبد.
«جین، اینجایی.»
کوین به جین نزدیک شد.
در حالی کهجواب به چپ وهمم راست نگاه میکرد، پرسید:
«احیاناً رن رو جایی ندیدی؟»
جین در حالی که به سد نیمهشفافچشمانش و بزرگی که گنبد را پوشانده بودعالیه خیره شده بود، سرش را تکان داد.
«نه.»
کوین زمزمه کرد: «عجیبه... فکرهمونقدر میکردم تا الان باید رسیده باشه،داخل آخه زودتر از من راه افتاد.»
از آنجا که رن قبل از او رفتهکمکتون بود، کوین فرض را بر این گذاشت کهمعطوف او تا الان از گنبد خارج شده است.
'شاید کلاًخوبه از اینمعطوف منطقه رفته باشه؟'
با اینکه منطقی بهمعطوف نظر میرسید، اما کوینریز سرش را تکان داد.
حتی اگر تصمیم به برگشت هم گرفته بود، نمیتوانستمیخوام زیاد دور شده باشد. مخصوصاً که رن فقط یککمکی دقیقه قبل از او آنجا را ترک کرده بود.
به احتمال زیاد، هنوزپشت همین اطراف پرسه میزد یاکنم با یکی از پروفسورها بود.
«هی، شماخوبه دو تا! بیایدبرای اینجا کمک کنید!»
«...ها؟»
صدایی خشن، کوین را از افکارشهمم بیرون کشید. کوین سرش را چرخاندهدایت و پروفسوری را در دوردست دید.
پروفسور در حالی که یک دستش را رویکمکتون سد آبیرنگ گذاشته بود، با دست راستش بهمعطوف او و جین اشاره کرد که به سمتش بروند.
کوین بلافاصله به سمتمعطوف پروفسور دوید. جین هم درنهایت سکوت از پشت سرش رفت.
«چطور میتونم کمکتون کنم؟»
پروفسور پرسید: «ذخیره مانات چطوره؟»
«نصفه.»
«خوبه... تو چی؟»
پروفسور توجهشخوبه را بهمعطوف جین معطوف کرد.
جین برای لحظهای چشمانشتقریباً را ریز کرد ودوتاتون در نهایت جواب داد:
«...تقریباً همونقدر.»
«همم، عالیه، از هرمعطوف دوتاتون میخوام ماناتون روریز به داخل سد هدایت کنید.»
«مانامون روخوبه به داخلمعطوف سد هدایت کنیم؟»
«اوهوم، تا جایی که ممکنه به نیروی کمکی نیازمیخوام داریم. این تنها راهیه که میتونیم جلوی انفجار بزرگکمکی رو بگیریم تا به غیرنظامیهایی که امروز اومدن آسیبی نرسه.»
صدای مربی جدی شد.
«میفهمید وضعیتخوبه چقدر جدیه،معطوف مگه نه؟»
اگر جلوی انفجار گرفته نمیشد، بسیاری از مردمی کهنهایت برای تماشای مسابقات آمده بودند میمردند. مخصوصاً که اکثریتشانداخل نمیتوانستند از خود دفاع کنند. همه که قهرمانهای قدرتمندی نبودند.
«فهمیدم.»
کوین کمرش را صاف کرد.
کوین که با حرفهای مربی قانع شده بود، بلافاصلهنهایت دستش را روی سد گذاشت و مانایش را بهداخل درون آن تزریق کرد. جین نیز همین کار را کرد.
در همان حوالی، مربی در حالیلحظهای که یک پاکت سیگار از جیبش بیرونهمم میآورد، لحظهای فکر کرد و بعد پرسید:
«یکی میخوای؟»
«نه، ممنون.»
کوین که برایتوجهش لحظهای جا خوردهلحظهای بود، رد کرد.
با وجود اینکه سیگار کشیدن دیگرلحظهای مانند گذشته تأثیری روی سلامتیاش نداشت،همونقدر اما کوین از بوی آن متنفر بود.
آدمهای مختلف راههای متفاوتی برای مقابله با اضطراب داشتند. باماناتون اینکه مربیِ کنار کوین سعی میکرد ظاهر شجاعانهای به خودداریم بگیرد، اما کوین میدانست که او در اعماق وجودش ترسیده است.
شاید سیگار تنها راهیپشت بود که میتوانست باکمکتون این اضطراب کنار بیاید.
«تو چی؟»
سپس رو به جین کرد.
«...»
«انگار تودوید هم نمیخوای...پشت به ضرر خودته.»
مربی این راتوجهش غرولند کرد. با زدنچشمانش بشکنی، سیگار روشن شد.
پوف.
دود بهنهایت آرامی درتقریباً هوا بلند شد.
«هااا... هیچیدوید مثل یهپشت سیگار خوب نمیشه.»
«همم؟... این دیگه چیه...»
کوین در حالی که به دودی که در هوانهایت شناور بود خیره شده بود، ناگهان ابروهایش در همداخل گره خورد. توجهش را دوباره به مربی داد و پرسید:
«...چرا هنوزنهایت پخش زندهتقریباً رو قطع نکردن؟»
روی ساختماندوید روبهروییاش، یک مانیتوررفت بزرگ قرار داشت.
روی آن، کوین میتوانست تصاویر برخیلحظهای از دانشآموزان را ببیند که باهمونقدر ناامیدی برای نجات جانشان فرار میکردند.
همچنین میتوانست چند پروفسور را ببیند کهچشمانش در حالی که چند دانشآموز را درعالیه آغوش داشتند، به سمت ورودی گنبد میدویدند.
«منم مطمئن نیس...»
«...همم؟ اون رن نیست؟»
کوین در حالی که حرف مربی را در نیمهنهایت قطع میکرد، این را زمزمه کرد. این کار کمی مربیهدایت را عصبانی کرد، اما به نظر نمیرسید کوین اهمیتی بدهد.
با خیره شدن به صحنهای کهلحظهای روی صفحه نمایش در دوردست پخشهمونقدر میشد، کوین ناگهان متوجه چیز عجیبی شد.
چند بار پلک زدتقریباً تا وضعیت را درک کند،میخوام اما ناگهان بدنش خشک شد.
«چـ-چی.»
کوین دهانش را باز کرد و مانندچشمانش یک ماهی قرمز، فکش مدام بالا و پاییندوتاتون رفت. اما هیچ صدایی از دهانش خارج نشد.
'اونجا چیکار میکنه؟ مگه قرار نبودلحظهای تا الان اینجا باشه؟ مگه نرسیدههمونقدر بود؟ این حتماً یه توهمه. چه خبره؟!'
برای یک ثانیه کوتاه، میلیونها فکر از ذهنش عبورمیخوام کرد. تازه بعد از آن بود که متوجه شد چهنیاز اتفاقی دارد میافتد؛ دهانش را باز کرد و فریاد زد:
«ررررن——!»
—بوووووووم!
صدای درماندهی کوین به سرعت در میان انفجار بزرگی که درون گنبد رخ داد،عالیه محو شد. کوین در حالی که دستش را از روی سد برداشته بود، باتنها ناامیدی تماشا کرد که چگونه قامت رن به آرامی در میان شعلهها ناپدید شد.
در کنار او، جین نیز به مانیتورهای دوردستدوتاتون خیره شده بود. از آنجایی که حالت چهرهاشممکنه هیچ تغییری نمیکرد، هیچکس نمیدانست چه احساسی دارد.
...اما اگردوید کسی باپشت دقت نگاه میکرد.
میدید که مشتهایش رامعطوف محکم گره کرده است.ریز آنقدر محکم که میلرزیدند.
در هماننهایت زمان، داخل اتاقهمونقدر انتظار خصوصی لاک.
«ر-رن اونجا چیکار میکنه!»
اما ناگهانخوبه با شوکمعطوف فریاد زد.
روی صفحه نمایشِ روبهرویش، قامت رن بود که بهنهایت دوربین خیره شده بود. او در حالی که رویداخل زانوهایش افتاده بود، چیزی رو به دوربین زمزمه کرد.
همه افراد حاضر درتقریباً اتاق میتوانستند چهرهاش را ببینند.میخوام بدون شک، این رن بود.
سپس.
—بوووووووم!
صدای کرکنندهی یک انفجار طنینانداز شد و کل اتاق به لرزه درآمد. باهمم اینکه آنها از گنبد کاملاً دور بودند، اما پسلرزههای انفجار به قدری قوی بودداریم که پنجرهها به طور غیرقابل کنترلی میلرزیدند. گویی در وسط یک زلزله قرار داشتند.
با این حال، هیچکس اهمیتی نداد.همم دلیلش این بود که چشمانشان بههدایت صفحه تلویزیون روبهرویشان دوخته شده بود.
به آرامی، همه حاضران در اتاق تماشامیتونم کردند که چگونه بدن رن در میان شعلههایتوجهش غلیظ و خشمگین ناشی از انفجار بلعیده شد.
«...خخ»
ملیسا که برای ثانیهای کوتاه به اینچشمانش صحنه خیره شده بود، دندانهایش را رویعالیه هم فشرد و سرش را به کناری چرخاند.
دیگر نمیتوانست به آن صحنه نگاه کند. با وجود اینکه معمولاً همیشههدایت ذهنی شفاف و منطقی داشت، در این لحظه افکارش کاملاً آشفته بود.جلوی در حالی که افکار بیشماری از ذهنش عبور میکرد، با خود فکر کرد...
«رن... همین الان مرد؟»
با وجود تواناییاش در درک پیچیدهترین مسائل جهان،ریز ملیسا برای اولین بار در زندگیاش با چیزیمیخوام روبهرو شده بود که از درک آن عاجز بود.
«...آخه چـ-چی؟»
اما نیز واکنش مشابهی نشان داد. اوعالیه هم سرش را به کناری چرخاند وکنیم از نگاه کردن به صفحه تلویزیون دست کشید.
دستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی فریادشکمکتون را بگیرد. با این حال، گویی گلویش خشکمعطوف شده باشد، هیچ کلمهای از دهانش خارج نشد.
«...»
از طرف دیگر، برخلاف آن دو، چشمان آماندا حتی یک لحظهتقریباً هم از صفحه تلویزیون برداشته نشد. در میان آن سه نفر، اوممکنه تنها کسی بود که تمام ماجرا را از همان ابتدا دیده بود.
چشمانش مانند یک مجسمه روی صفحه تلویزیونعالیه قفل شده بود. در این لحظه، ذهنکنیم آماندا کاملاً بیحس و کرخت شده بود.
نمیتوانست چیزی را که در حال رخمیتونم دادن بود درک کند، پردازش کند یاخوبه حتی بپذیرد. او دقیقاً شاهد چه چیزی بود؟
رن کهخوبه نمیتوانست مردهمعطوف باشد، مگر نه؟
نفس کشیدن برای آماندا سخت ولحظهای طاقتفرسا شد و پیش از آنکه خودشهمم متوجه شود، قطرات اشک روی گونههایش لغزیدند.
آماندا دهانش را بازتقریباً کرد و با صدایی گرفتهمیخوام و تقریباً غیرقابلشنیدن زمزمه کرد:
«...دروغگو.»
«نهههههه!»
در داخل یکجواب آپارتمان نسبتاً بزرگ،همم جیغی گوشخراش طنینانداز شد.
«رن!»
سامانتا دوور، مادر رن، در حالی که مانندریز دیوانهها به صفحه تلویزیونِ روبهرویش خیره شده بود،میخوام لبههای تلویزیون را چنگ زد و فریاد کشید:
«نه، پسرم نه! هر کسی غیرلحظهای از پسر من! پسرم را به منهمم پس بدهید! او را به من برگردانید!»
در میان فریادهایش،جواب اشک پهنای صورتشهمم را پوشانده بود.
«مامان؟»
نولا که تنها دو سال داشت، نمیتوانست اتفاقاتریز اطرافش را درک کند. اما با این حال، باماناتون دیدن وضعیت مادرش، فهمید که یک جای کار میلنگد.
او نیزخوبه آرامآرام شروعمعطوف به گریه کرد.
«مامان... واااا!»
روی مبل روبهروی آنها، رونالد دوور، پدر رن نشسته بود که شباهت عجیبینصفه به پسرش داشت و با نگاهی خالی به روبهرو خیره شده بود. اوعالیه مرد کمحرفی بود، اما این بدان معنا نبود که خانوادهاش را دوست ندارد.
نه.
در واقع، او عاشقانه خانوادهاش را دوست داشت. تنهانهایت دلیلی که هنوز در آن گیلد ورشکسته و غرقداخل در بدهی کار میکرد، فقط و فقط خانوادهاش بود.
اما.
«...رن.»
در حالی که به همسر ولحظهای دخترش خیره شده بود که جلوی تلویزیونهمم گریه میکردند، اشک از گونههایش سرازیر شد.
موجی از احساس گناهِ عمیقبرای وجودش را فرا گرفت. اوجواب حسرتهای بیشماری در دل داشت.
«کاش پدر بهتری بودم...»
او حالادوید فقط یکپشت آرزو داشت.
«پسر... پسرم... خیلی متأسفم،معطوف امیدوارم تو زندگی بعدیاتریز پدر بهتری داشته باشی...»
...۱۴ ساعت بعد.
بنگ!
دونا در راتوجهش با شدت باز کردچشمانش و وارد اتاق شد.
در داخل اتاقی کهمعطوف پر از مانیتور بود،ریز با چهرهای آشنا روبهرو شد.
«...صبح بخیر، دونا.»
رئیس بخش نظارت، جاناتان موریسون.
آنها پس از آخرین دیدارشانبرای در دوران آکادمی، حالا دوبارهجواب با یکدیگر روبهرو شده بودند.
«...»
دونا بدون هیچ سلام و احوالپرسیای بهعالیه یکی از مانیتورها نزدیک شد. آخرین لحظاتکنیم رن روی آن در حال پخش بود.
با دیدن لحظهای که رنرفت در میان شعلههای آتش بلعیدهذخیره شد، دندانهایش را روی هم فشرد.
همان دانشآموزی که در چند ماهلحظهای گذشته شخصاً به او آموزش دادههمونقدر بود و با او احساس نزدیکی میکرد.
«هیچ ایدهای داریتوجهش که چطور تولحظهای همچین موقعیتی گیر افتاد؟»
دونا پرسید.
او در تمام اینپشت مدت در تلاش بودکمکتون تا خونسردیاش را حفظ کند.
«هنوز نه. زوایایتوجهش زیادی هست کهلحظهای باید بررسیشون کنیم.»
گنبد بسیار بزرگ بود.
بیش از هزار دانشآموز هم در آنجا حضور داشتند.میخوام چند روزی طول میکشید تا دقیقاً بفهمند چه اتفاقی افتادهنیاز است. بهخصوص از آنجایی که زاویه دوربینها مدام تغییر میکرد.
«کار مونولیت بود، مگه نه؟»
«...به احتمال زیاد.»
دونا باخوبه لحنی بیتفاوتمعطوف پاسخ داد.
دونا که هشت نفر از افراد درگیر در این ماجرا را دستگیر کردهمانامون بود، خود را برای گرفتن جواب آماده میکرد. اگرچه تمام شواهد به مونولیت اشارهغیرنظامیهایی داشت، اما هیچ مدرک قطعیای وجود نداشت که ثابت کند کار آنها بوده است.
...دلیلش این بود که هیچکدامرفت از افراد دستگیر شده، اثریذخیره از انرژی شیطانی در بدنشان نداشتند.
با این وجود.
این موضوع در مورد چهار نفر از آن هشتنهایت دانشآموزی که دستگیر کرده بود صدق نمیکرد. هرچند بسیار ضعیف،هدایت اما ردپایی از انرژی شیطانی در بدن آنها وجود داشت.
چیزی که اکنون ذهن او را درگیر کرده بود، این بود کههدایت آنها چطور توانسته بودند وارد شوند؟ معمولاً اگر کوچکترین نشانهای از انرژی شیطانیبزرگ شناسایی میشد، سیستم امنیتی به سرعت آن را تشخیص میداد و هشدار میداد.
اما ایندوید بار، سیستمپشت عمل نکرده بود.
آیا این یک نقصمعطوف در سیستم بود یا پاینهایت چیز جدیدی در میان بود؟
«میشناختیش؟»
صدای جاناتان،نهایت دونا را ازهمونقدر افکارش بیرون کشید.
او که در یک دقیقه گذشته دونا راکمکتون زیر نظر داشت، متوجه شده بود که چشمانشمعطوف مدام به سمت یک مانیتور خاص کشیده میشود.
«...اون شاگردم بود.»
دونا پس از تقلای کوتاهیبرای برای یافتن کلمات مناسب، این راتقریباً گفت. چشمانش کمی قرمز شده بود.
«میفهمم، تمام تلاشم روتقریباً میکنم تا تو چند روزمیخوام آینده خبرش رو بهت بدم.»
جاناتان به آرامی آهی کشید.
او هرگز دونا را که همیشه با آنریز اقتدار میدرخشید، در چنین وضعیتی ندیده بود. پسریمیخوام که مرده بود باید دانشآموز استثناییای بوده باشد.
«اگه چیزیخوبه پیدا کردم حتماًبرای بهت خبر میدم.»
«...ممنونم.»