چپتر 467: فصل 467
0تق—!
در را پشت سرم بستمکرده و وارد آپارتمان شدم، صدایبار شاد مادرم به استقبالم آمد.
«خوش اومدین شما دو تا.»
«ما برگشتیم.»
بدنم را پایین آوردم وگذشته نولا روی زمین پرید. یکدلم آبنباتچوبی کوچک در دهانش بود.
«مامان!»
مثل یک خائن کهمیشنیدم واقعاً هم بود، بلافاصلهسربهسرگذارنده به سمت مادرمان دوید.
«اوه، نولای شیرینم.»
مادرم زیر بغلهایش را گرفت، نولانثارم را از روی زمین بلند کردبار و او را در آغوش فشرد.
گونهاش را به گونه نولا میمالیدآنقدر و از فاصلهای نهچندان دور، صدایقلمرو خندههای از ته دل نولا را میشنیدم.
«حسودی میکنی، رن؟»
مادرم با لحنی سربهسرگذارنده پرسید.
«حسودی؟»
سرم راروز تکان دادمنثارم و پوزخند زدم.
«من حسودی نمیکنم.»
گوشههای لبآغوشها مادرم به سمتروز بالا خم شد.
«آخی، چقدر بانمک.»
نولا را پایین گذاشتنثارم و سپس دستانش رادلم به سمت من دراز کرد.
«بیا اینجا،دور مامان به توحسودی هم توجه میکنه.»
«...من نیازی ندارم.»
کفشهایم را درآوردم وروز با نادیده گرفتن مادرم، بهزیاد سمت اتاق نشیمن راه افتادم.
با اینکه پشتم به مادرمکرده بود، اما هنگام رفتن تقریباًبار میتوانستم صدای شکستن قلبش را بشنوم.
اما ایندور یک شرمیشنیدم ضروری بود.
تعداد آغوشها و بوسههایی که در چند روزکرده گذشته نثارم کرده بود، آنقدر زیاد بود که دلمترک میخواست یک بار دیگر قلمرو انسانها را ترک کنم.
«ها؟»
با قدم گذاشتن به اتاقکرده نشیمن، از دیدن چهرهای آشنابار که آنجا نشسته بود غافلگیر شدم.
سرم رادور کج کردممیشنیدم و گفتم:
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
تق. تق. ناتاشا درحالیکه رویگذشته صفحه تبلتِ توی دستش ضربه میزد،میخواست با بیخیالی نگاهی به سمتم انداخت.
«اوه، برگشتی.»
«...سوالم رو جواب ندادی.»
در آن سر مبلچند نشستم و با نگاهیکرده شکاک به ناتاشا خیره شدم.
او یکبوسههایی بار دیگرروز نادیدهام گرفت.
«ایگووو، تو این پونزدهنثارم سالی که خواب بودم،دلم تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده.»
درحالیکه پشتسرهم روی تبلتِمیشنیدم توی دستش ضربه میزد،سربهسرگذارنده چهرهاش کلافه به نظر میرسید.
«به نظر میرسه اونقدر درگیرروز سردرآوردن از این چیزهاست کهزیاد وقت نداره جواب سوالم رو بده.»
بعد از اینکه یکروز دقیقهای تماشایش کردم، کموبیش توانستمزیاد حدس بزنم چه خبر است.
از وقتی که از ایسانورکرده برگشته بودیم، آماندا اتاقِ بغلِبار ما را به مادرش داده بود.
ازآنجاییکه مادرم دیگر مثل قبل درگیر مسائل گیلد نبود و ناتاشادادم هم کار دیگری برای انجام دادن نداشت، این دو نفر به همدراز نزدیکتر شده بودند. به همین دلیل بود که او اینجا حضور داشت.
«کلوچههای تازهپخت تو راهن.»
مادرم بود کهچند با سینی کلوچههاینثارم تازهپخت وارد اتاق میشد.
بهمحض ورودش،روز بوی شیرین کرهکرده در فضا پیچید.
ناتاشا با استشمام این بو،حسودی برگشت تا به مادرم نگاهتکان کند و به تبلت اشاره کرد.
«سامانتا، یه کمکی بهچند من بکن. چطوری عملکردکرده هولوگرافیک رو روشن میکنی؟»
«اوه، عزیزم.»
مادرم سینی راگذشته روی میز گذاشت وزیاد رفت تا کنارش بنشیند.
نولا هم از پشتسر به دنبالش آمدلحنی و روی پایش نشست. مادرم خودش را بهگوشههای ناتاشا نزدیکتر کرد و مشغول توضیح دادن شد:
«اگه میخوای عملکرد هولوگرافیکچند رو روشن کنی، باید اینآنقدر دکمه رو اینجا فشار بدی.»
«این یکی؟»
«آر—»
شپلق—!
صدای ضربهآغوشها آرامی در سراسرروز اتاق طنینانداز شد.
مادرم درحالیکه با انگشت به دستنثارم نولا که به سمت کلوچه دراز شدهدیگر بود اشاره میکرد، او را سرزنش کرد:
«نه، نولا، توگذشته همین الان یه آبنباتچوبیزیاد خوردی، دیگه شیرینی بیشیرینی.»
«ا..اما..»
نولا دستش را عقبچند کشید و اشک درکرده گوشه چشمانش حلقه زد.
بااینحال، حقههای نولا در برابرگذشته مادرم بیفایده بود. اعتراضاتش فقطدلم باعث شد صدای مادرم جدیتر شود.
«نه یعنی نه.»
«...هوااه!»
قبل از اینکه نولا بتواند اعتراضی کند،نثارم با ظاهر شدن ناگهانی تصاویر هولوگرافیک دردیگر هوا، فریادی از روی وحشت به گوش رسید.
مقصر این اتفاق، ناتاشا، از روینثارم شوک به عقب پرید و نزدیکبار بود در این حین تبلت را بیندازد.
خوشبختانه برای او، مادرم سریع واکنشآنقدر نشان داد. دستش را دراز کردقلمرو و تبلتِ در حال سقوط را گرفت.
«مراقب باش.»
سپس آنآغوشها را دوبارهچند به ناتاشا برگرداند.
«باید پیشبینیبوسههایی میکردی کهروز اینطوری میشه.»
«...ممنون.»
ناتاشا با یک تشکر سریع، تبلتمیکنی را پس گرفت. سرش را چرخاندپوزخند و سعی کرد خجالتش را پنهان کند.
شپلق—!
یک بار دیگر صدای ضربهگذشته آرامی در اتاق پیچید ودلم مادرم صدایش را بالا برد:
«نولا!»
نولا که دوباره مچش حین ارتکاب جرم گرفتهسربهسرگذارنده شده بود، درحالیکه سرش را میچرخاند تا بهبالا من نگاه کند، بالاخره اشکهایش روی گونههایش سرازیر شد.
«هوااا، داداشی!»
«رن، همونجا بمون.»
دهانم را باز کردم، اما با حس کردن نگاه خیرهبار و غضبناک مادرم، بهسرعت آن را بستم. لبهایم را گازآشنا گرفتم و سرم را چرخاندم تا نگاهم را از نولا بدزدم.
«...ببخشید، نولا. اینخندههای کسی نیست کهمیکنی بتونم شکستش بدم.»
تنها کاری که در آن لحظهگذشته میتوانستم انجام دهم این بود کهمیخواست در ذهنم مخفیانه از او عذرخواهی کنم.
«هوففف، رن،بوسههایی تو خواهرت روگذشته خیلی لوس میکنی.»
صدای کلافه مادرم درنثارم اتاق طنینانداز شد. با شنیدنمیخواست حرفهایش، سرم را تکان دادم.
«...نه، نه اونقدرها.»
«اوه واقعاً؟»
«آره.»
سرم را تکان دادمنثارم و از گوشه چشمدلم به او خیره شدم.
«لوس کردنش فقط درمیشنیدم حد خریدن آبنبات براشسربهسرگذارنده بوده. هیچوقت زیادهروی نکردم.»
«هه...»
مادرم پوزخند زد.
«رن، حتی یهگذشته ثانیه هم فکرآنقدر نکن که من احمقم.»
سرش را پایین آوردمیشنیدم و به گیره سرِسربهسرگذارنده روی موهای نولا اشاره کرد.
«من خوب میدونمبوسههایی چقدر پول پای اوننثارم گیره سرِ نولا دادی.»
با شنیدن حرفهایش، صورتمروز در هم رفت و برگشتمزیاد تا به نولا نگاه کنم.
بهمحض اینکه این کار را کردم، بالاخرهزیاد نگاهم به نولا افتاد که با دستهاترک و سری آویزان روی پای مادرم نشسته بود.
حالت چهرهاش مرا یادمیشنیدم کسی میانداخت که همهچیزشسربهسرگذارنده را از دست داده است.
خانوادهشان، دوستانشان، خانهشان و هر چیزی کهنثارم در قلبشان عزیز میداشتند. او شبیه بهدیگر پوستهای توخالی از خودِ سابقش شده بود.
«عجب دراما کویینی.»
با خودم فکر کردم.
با تظاهر به بیخبریمیشنیدم از این موضوع، سعیسربهسرگذارنده کردم از خودم دفاع کنم.
«اون بهاصطلاح گیره سر، یهروز آرتیفکت خودکاره که هر وقتزیاد نولا تو خطر بیفته فعال میشه.»
با اینکه آنها بهصورت بیستوچهارساعته توسط تیمکرده امنیتی آماندا محافظت میشدند، من برای اطمینانقلمرو از امنیت نولا اقدامات احتیاطی بیشتری انجام دادم.
گیره سرِ نولا در واقعکرده پول زیادی روی دستم گذاشته بود،دیگر اما خرید ضروریای به حساب میآمد.
«هااا... باشه، حرفت منطقیه.»
مادرم آهی کشید و بهروز پشتی مبل تکیه داد. درحالیکه سردلم بیحال نولا را نوازش میکرد، پرسید:
«راستی، برایبوسههایی این هفتهروز برنامهای داری؟»
«نه، من تو تعطیلاتم.»
«اوه؟ پس برنامهای برایمیشنیدم کارهایی که میخوای توسربهسرگذارنده تعطیلاتت انجام بدی داری؟»
کمی فکرآغوشها کردم و سرمروز را تکان دادم.
«نه، هنوز نه.»
راستش را بخواهید، با اینکه گفتم قرارزیاد است به تعطیلات بروم، اما هیچ ایدهایترک نداشتم که چطور باید این کار را بکنم.
در سه سال گذشته، هر روز در حال تمرینپرسید و تلاش برای زنده ماندن بودم، طوری که خیلیچقدر وقت پیش فراموش کرده بودم تعطیلات چطور کار میکند.
اگه بخوامآغوشها راستش رو بگم،روز یه جورایی رقتانگیزه.
در همانبوسههایی لحظه، مادرمروز پیشنهاد داد:
«پس چطوره نولا رونثارم ببری تا گروه آیدلدلم موردعلاقهاش رو ببینه؟ کیمبول؟»
«گروه آیدل؟ کیمبول؟»
این دیگه چه کوفتی بود.
قبل از اینکه بتوانم بپرسم، نولانثارم که تمام این مدت بیحال بود، بادیگر از جا پریدن بدنش دوباره جان گرفت.
«آررهههه! کیمبول!»
از روی پای مادرمانمیشنیدم پایین پرید، به سمتم دویدپرسید و پایم را محکم چسبید.
سرش را بالا آوردچند و با نگاهی ملتمسانهکرده به من چشم دوخت.
«...نولا رو میبری، مگه نه؟»
«آخ.»
با خیره شدن به نولا، ناگهانمیکنی قلبم فشرده شد. سرم را بلندپوزخند کردم و به مادرم نگاه کردم.
«ویدیویی از این گروه داری؟»
«اوهوم، البته که دارم.»
مادرم گوشیاش را بیرون آورد و بازیاد لمس صفحه، بهسرعت ویدیویی از گروه آیدلیترک که خواهرم دوست داشت را پخش کرد.
«بیا ببین.»
با نگاه به صفحه گوشی، پنجگذشته دختر واقعاً زیبا را دیدم کهمیخواست با ریتم یک آهنگ جذاب میرقصیدند.
چند ثانیه به آن خیرهگذشته شدم و هماهنگی دخترها ودلم خود آهنگ مرا تحتتأثیر قرار داد.
میتوانستم درک کنمگذشته چرا نولا اینقدرآنقدر به آن علاقه دارد.
در حیندور تماشا، مادرم شروعحسودی به صحبت کرد.
«آنها در حال حاضر محبوبترین گروه آیدل هستند و اینجا حسابیدلم روی بورساند. پیدا کردن بلیت سخت خواهد بود، اما فکر نمیکنمچهرهای اگر کمی بیشتر پول بدهی، مشکلی برای تهیه آنها داشته باشی.»
با حرفهایش سر تکان دادم.
پول واقعاًروز رساتر ازنثارم کلمات حرف میزد.
«نمیدونـ...»
درست زمانی که میخواستم گوشی را پس بدهم،کرده دستم ناگهان خشک شد. دلیلش این بود که یکدفعهترک دیدم نولا کنار میز دارد با ریتم موسیقی میرقصد.
سرم را پایین انداختم و به ویدیو خیره شدم،زیاد دوباره سرم را بلند کردم و دیدم که نولاقدم حرکاتش را با دخترهایی که در ویدیو میرقصیدند هماهنگ میکند.
«میریم.»
گوشی را بهخندههای مادرم پس دادم ولحنی سریع تصمیمم را گرفتم.
«مادر، میتونیآغوشها روم حساب کنی.روز صددرصد میرم اونجا.»
با اینکه طرفدار پروپاقرص گروههایگذشته آیدل نبودم، اما حرکات نولادلم برای متقاعد کردنم کافی بود.
«واقعاً میری؟»
سر تکان دادم.
گوشیام را بیرون آوردم و شروع به بررسی قیمتهایآنقدر کنسرت کردم. راستش را بخواهید، با وجود اینکه کاملاًکنم گران بودند، اما چیزی نبودند که به جیبم فشار بیاورند.
«شنیدی نولا؟ داداشچند تو رو میبره تاکرده کنسرت رو تماشا کنی!»
از آنجا که نولا مشغول رقصیدن با موسیقیدلم بود، تازه الان توانست این خبر را بشنود.قدم لحظهای که این کلمات را شنید، صورتش فوراً درخشید.
«وااااای!»
او بهسرعت بهبوسههایی سمتم پرید و خودشنثارم را به پاهایم چسباند.
«ممنون، داداشی!»
در حالی کهگذشته سرش را نوازش میکردم،زیاد با لبخند جواب دادم.
«خواهش میکنم. خواهش میکنم.»
«اممم، حالا کهبوسههایی بحثش شد، چرا آماندانثارم رو با خودت نمیبری؟»
در آن لحظه،چند ناتاشا ناگهان ایننثارم پیشنهاد را داد.
«آماندا؟»
سرم را کجخندههای کردم. این پیشنهادمیکنی کاملاً غیرمنتظره بود.
«اما مگه اونبوسههایی درگیر کارهای مربوطگذشته به گیلد نیست؟»
«دقیقاً به همینچند خاطره که ایننثارم پیشنهاد رو میدم.»
ناتاشا تبلت تویگذشته دستش را پایین گذاشتزیاد و آهی خسته کشید.
«از وقتی برگشتم اینجا، بهندرت دختر خودم رو میبینم. تمامتکان کاری که میکنه اینه که از صبح تا شب کارگذاشت کنه. درست مثل تو، اونم به یه استراحت نیاز داره...»
مکثی کردآغوشها و بهچند نولا نگاه کرد.
«و حالا که حرفش شد،گذشته فکر نمیکنم نولا هم مشکلیدلم داشته باشه، مگه نه نولا؟»
نولا سرش را تکان داد.
«نه، نولا مشکلی نداره.»
«خب، اینم از این.»
ناتاشا با لبخندی حاکیروز از رضایت روی صورتش، برگشتزیاد و به من نگاه کرد.
«از اونجایی که نولانثارم موافقت کرد، تو همدلم مشکلی باهاش نداری، درسته؟»
سرم را پایین انداختممیشنیدم و با خیره شدن بهپرسید نولا، سرم را تکان دادم.
«...آره.»
راستش، دعوت کردن آماندا احتمالاً بهترین کار بود.آنقدر اگر یک بزرگسال و یک بچه ناگهان در یککنم کنسرت پاپ ظاهر میشدند، فقط عجیب به نظر میرسید.
ناتاشا دستهایش راگذشته به هم کوبیدآنقدر و ادامه داد.
«عالیه، گیلد همین نزدیکیاست، چطوره بری پیشلحنی آماندا و حضوری بهش بگی. من ازنمیکنم قبل بهش گفتم که تو تو راهی.»
«...باشه.»
آه طولانیای کشیدم وروز با فشار دادن دستهایمآنقدر روی رانهایم، بهآرامی ایستادم.
«بههرحال قصد داشتمگذشته برم پیشش، اینطوریآنقدر به نفعم شد.»
عمدتاً به این دلیل که آماندا مسئول توزیعسربهسرگذارنده کارتهای جادویی بود. میتوانستم از این فرصت استفادهبالا کنم و درباره پیشرفت اوضاع از او بپرسم.
وقتی ایستادم،آغوشها نگاهی بهچند نولا انداختم.
«نولا، بابوسههایی من میای بریمگذشته آماندا رو ببینیم؟»
«آـ...»
قبل از اینکه بتواندمیشنیدم جواب بدهد، مادرم سریعسربهسرگذارنده حرفش را قطع کرد.
«نه، نولا همینجا میمونه.چند دیگه برای بیرون رفتنشکرده خیلی دیره. باید بره بخوابه.»
«نه!»
نولا اعتراض کرد. اما همهچیز بیفایدهآنقدر بود. مادرم او را از رویقلمرو زمین بلند کرد و سریع مهارش کرد.
«همین الان میری تو رختخواب.»
«داداشی!»
«ببخشید، نولا.»
یک بار دیگر،گذشته فقط توانستم ازآنقدر نولا عذرخواهی کنم.
مادر حرفش راخندههای زده بود، کارمیکنی دیگری از دستم برنمیآمد.
با قاطعیت ارادهام راچند جمع کردم، چرخیدم وکرده از خانه خارج شدم.
دیروقت بود اما ورودی گیلدکرده شکارچی شیاطین هنوز پر از مردمیدیگر بود که به ساختمان رفتوآمد میکردند.
فاصله آپارتمانم تا گیلد شکارچی شیاطین فقطلحنی ده دقیقه پیادهروی بود و به همیننمیکنم دلیل توانستم نسبتاً سریع به ورودی برسم.
از درِ جلو واردچند ساختمان شدم و بهکرده سمت محوطه اصلی پذیرش رفتم.
طراحی داخلی آنجا نسبتاً ساده بود، با اینآنقدر حال ظرافت عجیبی در آن وجود داشت، چرا کهکنم کف مرمری آن نورهای بالا را بهخوبی منعکس میکرد.
مبلمان سبک کاملاً مینیمالیستینثارم داشتند و بوی مطبوعدلم اسطوخودوس در هوا پیچیده بود.
با رسیدن به پذیرش،میشنیدم یک زن جوان وسربهسرگذارنده زیبا به استقبالم آمد.
«سلام، چطور میتونم کمکتون کنم؟»
«خب، منبوسههایی یه قرارروز ملاقات رزرو کردم.»
تق. تق.
متصدی پذیرشدور روی کیبوردمیشنیدم کامپیوتر ضربه زد.
«میتونم بپرسم با چه کسی؟»
«آماندا استرن.»
دقیقاً در همان لحظهای کهکرده این کلمات را به زبانبار آوردم، انگشت متصدی پذیرش متوقف شد.
پس از آن، بهمیشنیدم خودش مسلط شد و دوبارهپرسید دکمههای کیبورد را فشار داد.
«یه لحظهآغوشها به منچند اجازه بدید.»
دستش را از روی کیبوردگذشته برداشت، تلفن کنار دستش رادلم گرفت و سریع شمارهای را گرفت.
تماس در یکگذشته چشم به همآنقدر زدن وصل شد.
«بله، خانم استرن، شخصیمیشنیدم اینجا هست که ادعا میکنهپرسید با شما قرار ملاقات داره.»
«بسیار خب،آغوشها بله، الانچند سریع میپرسم.»
متصدی پذیرش دستش را رویگذشته دهنی تلفن گذاشت و برگشتدلم تا به من نگاه کند.
«آقا، میتونم اسمتون رو بدونم؟»
با نگاهی گذرا به متصدی پذیرش، فکریلحنی به سرم زد و گوشههای لبم بهنمیکنم سمت بالا خم شد. با لحنی شیطنتآمیز گفتم.
«بهش بگوآغوشها خوشتیپترین پسریامچند که میشناسه.»
«اِم...»
متصدی پذیرش که ازنثارم جواب ناگهانیام غافلگیر شدهدلم بود، سر جایش خشکش زد.
با سرمدور اشارهای بهمیشنیدم او کردم.
«نگران نباش، توبوسههایی دردسر نمیافتی. فقطگذشته همین رو بهش بگو.»
«...باشه.»
متصدی پذیرش با لبخندی اجباری روی صورتش، دستش را از روی تلفن برداشت و همان کاریقدم را کرد که گفتم. از همانجا که ایستاده بودم میتوانستم افکارش را بخوانم. دلیل اینکه اودستش اطاعت کرد این بود که میترسید من آدم کلهگندهای باشم که نباید به او توهین کند.
«اهمم... ایـ-شون ادعا میکننمیشنیدم که خوشتیـ-پترین مردی هستنسربهسرگذارنده که تا حالا دیدین.»
در حین انتقالبوسههایی پیام، صدایش هرگذشته از گاهی میلرزید.
درست زمانی که جملهاش را تمامنثارم کرد، صورت منشی در هم رفت؛بار مشخص بود که از جواب آماندا میترسید.
با این حال، برخلاف انتظارش،کرده سرزنش نشد و با نگاهیبار حیرتزده به من نگاه کرد.
«بله، بله،دور باشه، فوراً ایشونحسودی رو میارم بالا.»
پس از آن، تلفن راروز قطع کرد و با نگاهیزیاد شوکه به من خیره شد.
کمی طول کشید تا بهگذشته خودش بیاید و وقتی به خودشمیخواست مسلط شد، سرش را خم کرد.
«خانم استرنروز منتظر شما هستن،کرده آقای هان یوفی.»