---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 830: ستون طمع [۲] • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 830: ستون طمع [۲]

0

اما نمی‌توانست آن را با کلمات توضیح دهد،‌باش​ ولی همان لحظه‌ای که نگاهش به مردی که‌دراز​ پشت سرش ایستاده بود افتاد، زبانش بند آمد.

انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود و نمی‌گذاشت‌آروم​ حرف بزند، و آن احساس خلأیی که مدتی بود‌دراز​ با آن دست‌وپنجه نرم می‌کرد، ناگهان دوباره سر برآورد.

این احساس،‌دستش​ تمام انرژی‌اش‌دراز​ را تحلیل برد.

«ت..تو... تو کی هستی؟»

او چند قدم به عقب تلوتلو خورد و به‌منم​ قامت خندانی خیره شد که برایش بیش از حد‌جلویش​ آشنا، اما در عین حال دور به نظر می‌رسید.

هر چقدر هم که‌گرفته​ تلاش می‌کرد، اصلاً نمی‌توانست‌آخه​ او را به یاد بیاورد.

همه‌چیز کاملاً خالی بود.

ذهنش کاملاً خالی بود.

'د..داره چه اتفاقی‌گونه‌هایش​ می‌افته؟ اون کیه؟‌آخه​ چرا همچین حسی دارم؟!'

ذهنش کاملاً آشفته‌دست​ بود و به‌سختی‌پایین​ می‌توانست درست فکر کند.

هر چه بیشتر به آن‌به‌سرعت​ قامت نگاه می‌کرد، ذهنش آشفته‌تر می‌شد‌سمتم​ و همچنان به عقب قدم برمی‌داشت.

این عقب‌نشینی از روی ترس نبود،‌منم​ بلکه به خاطر احساس عجیبی بود‌سمت​ که داشت از درون سینه‌اش را می‌خورد.

«آه... هاا...»

در حالی که سرش را‌گونه‌هایش​ با هر دو دست گرفته بود،‌منم​ چیزی از روی گونه‌هایش پایین چکید.

«اون... کی، آخه...؟»

«اما، آروم باش. منم.»

«نکن!»

مرد سعی کرد دستش را به سمت او‌آخه​ دراز کند، اما اما به‌سرعت جلویش را گرفت‌دستش​ و با ضربه‌ای دست او را پس زد.

با خشونت‌دستش​ به او‌دراز​ خیره شد.

«...حتی یه قدم‌آخه​ هم به سمتم نیا؛‌نکن​ همون‌جا که هستی بمون!»

در این لحظه، به نقطه‌ای رسیده‌آخه​ بود که عملاً داشت فریاد می‌کشید‌سعی​ و درد سرش داشت بدتر می‌شد.

نمی‌دانست در آن لحظه چه اتفاقی دارد می‌افتد،‌آخه​ اما ناگهان تصاویری در ذهنش جرقه زدند و‌دستش​ سرش با شدت بیشتری شروع به تیر کشیدن کرد.

دستش را به سمت‌دراز​ پیراهنش برد و آن‌ضربه‌ای​ را محکم چنگ زد.

'آ..آخه داره چه اتفاقی می‌افته؟'

هر چه این وضعیت‌پایین​ بیشتر طول می‌کشید، بیشتر احساس‌منم​ می‌کرد که دارد متزلزل می‌شود.

«نه.»

اما دندان‌هایش را روی هم فشرد، شمشیرهای کوتاهش را که به‌سمتم​ کمرش بسته بود در دست گرفت و با یک حرکت سریع،‌بدتر​ آن‌ها را به سمت مردی که روبه‌رویش ایستاده بود نشانه رفت.

«تو...»

مانا شروع به جریان یافتن از بدنش کرد و‌منم​ قدرت از او ساطع شد. با نگاهی به مِهی که‌گرفت​ او را احاطه کرده بود، ناگهان فکری به ذهنش رسید.

«حالا فهمیدم.»

این تنها توضیحی‌سمت​ بود که در آن‌گرفت​ لحظه به ذهنش می‌رسید.

این تنها چیزی بود که می‌توانست حمله عصبی‌مرد​ ناگهانی و واکنش او به این مرد ناآشنا‌گرفت​ را که هرگز در زندگی‌اش ندیده بود، توجیه کند.

«تو... تو باید‌گونه‌هایش​ تجسمی از ماهیت‌آخه​ این مه باشی.»

بعد از‌حالی​ آن دیگر‌گرفته​ حرفی نزد.

با هر دو شمشیر کوتاه در‌جلویش​ دست، پایش را روی زمین فشار داد‌همون‌جا​ و قامتش در برابر مرد ظاهر شد.

او سریع بود. در کسری‌باش​ از ثانیه به او رسید و‌دستش​ با شمشیرهای کوتاهش ضربه‌ای وارد کرد.

سووش―!

حیف که سلاحش کاملاً از‌گونه‌هایش​ بدن مردی که همچنان به‌باش​ او لبخند می‌زد، عبور کرد.

«می‌دونستم!»

اما فریاد زد، در حالی که از عبور شمشیرهایش‌سعی​ از بدن مرد احساس تسکین می‌کرد. بدون شک، این‌خشونت​ موضوع فرض او را ثابت می‌کرد و توانست آرام شود.

'این یه توهمه.'

او به خودش اطمینان داد.

با این حال، به دلایلی،‌به‌سرعت​ در اعماق وجودش از این‌حتی​ فکر کمی احساس ناامیدی کرد.

«چرا بهم ضربه‌آخه​ زدی؟ بیا یه‌منم​ لحظه آروم باشیم...»

مرد در حالی که از بالا به او نگاه می‌کرد این را گفت‌کرد​ و لبخندش بی‌نهایت صادقانه به نظر می‌رسید. این نگاه چنان بود که باعث‌بمون​ شد احساس خلأ در قلب اما بزرگ‌تر شود و دندان‌هایش را روی هم فشرد.

«خفه شو!»

او فریاد زد‌سمت​ و شمشیر کوتاه‌جلویش​ دیگرش را تاب داد.

با وجود اینکه او فقط یک تصویر خیالی‌مرد​ بود، اما نفسِ حضورش او را عصبی می‌کرد.‌گرفت​ او باید ناپدید می‌شد. به خاطر خود اما.

سووش!

باز هم شمشیر از‌گرفته​ بدنش عبور کرد، اما‌آخه​ برای اما مهم نبود.

سووش! سووش! سووش!

او ضربه پشت ضربه، به تاب دادن شمشیرهایش ادامه داد. حملاتش مدام‌سمت​ از بدن او عبور می‌کرد و به نظر می‌رسید مرد از هر کاری‌نقطه‌ای​ که اما می‌کرد نسبتاً آسیبی نمی‌بیند، اما اما نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد.

در آن لحظه نیاز داشت خودش‌آخه​ را تخلیه کند و هر یک‌سعی​ از ضرباتش به‌تدریج سریع‌تر و قوی‌تر می‌شد.

بوم—!

آن‌قدر قوی که زمین‌دراز​ زیر پایشان شکافت و مه‌خشونت​ برای لحظه‌ای کوتاه کنار رفت.

«ها؟»

چیزی که باعث شد اما متوقف شود این بود که‌نکن​ با وجود ناپدید شدن مه، آن قامت همچنان در جای‌ضربه‌ای​ خود باقی مانده بود و پاهای اما ناگهان از حرکت ایستاد.

«هااا... هااا... هااا...»

نفس‌هایش به‌شدت به شماره افتاده بود و عرق از‌خشونت​ کنار صورتش می‌چکید، اما نگاهش هرگز از روی آن‌عملاً​ قامت منحرف نشد و همچنان به او خیره ماند.

«تو... چرا... تو کی هستی؟»

چیزهای زیادی بود که در آن لحظه می‌خواست بپرسد، اما این تنها چیزی‌کرد​ بود که توانست به زبان بیاورد. در آن لحظه نمی‌دانست چه کار کند‌بمون​ و تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که به او خیره شود.

به او خیره‌دست​ شود، به این امید‌چکید​ که او چیزی بداند.

چیزی که بتواند خلأیی‌دراز​ را که در چند سال‌خشونت​ گذشته احساس می‌کرد، توضیح دهد.

او باور داشت که توانسته آن را سرکوب کند، اما‌کرد​ در همین لحظه، قدرتمندتر از همیشه دوباره ظاهر شد و‌سمتم​ او چیزی جز این نمی‌خواست که بفهمد چرا چنین است.

این خلأ دقیقاً چه‌پایین​ بود و چرا با‌باش​ دیدن او قوی‌تر می‌شد؟

«اسم من کوینه.»

این فقط یک اسم بود.

یک اسم ساده.

با این حال...

لحظه‌ای که او این کلمات را به زبان آورد، انگار‌باش​ چیزی در درونش پاره شد، سیلی از خاطرات در ذهنش شروع‌گرفت​ به ظاهر شدن کردند و ذهنش برای لحظه‌ای کاملاً خالی شد.

تاپ—!

طولی نکشید که روی‌آروم​ زانوهایش افتاد و نگاهی‌مرد​ خالی روی صورتش نقش بست.

«چ..چی..چطور... چی؟»

کلماتش نامفهوم بودند و به نظر می‌رسید‌چکید​ نگاهی روی صورتش دارد که نشان می‌داد‌سعی​ انگار همین الان یک روح دیده است.

ذهنش...

در وضعیت درستی‌آخه​ نبود، زیرا مدام‌منم​ حرف‌هایش را تکرار می‌کرد.

«چ..ک..وین؟ چطور؟»

خاطرات همچنان به ذهنش هجوم‌گونه‌هایش​ می‌آوردند و به نظر می‌رسید چیزی‌منم​ در درونش در آستانه فروپاشی است.

سووش—!

درست در همان لحظه بود که 'کوین' دقیقاً پشت سرش‌کرد​ ظاهر شد. به نظر نمی‌رسید متوجه او شده باشد، زیرا‌سمتم​ صورتش همچنان خالی بود و به نظر کاملاً گم‌گشته می‌آمد.

«کی فکرش رو می‌کرد.»

صدای کوین ناگهان به صدایی خشن و گوش‌خراش تغییر کرد و‌منم​ هیکلش شروع به محو شدن کرد و ویژگی‌های یک شیطان مسن‌ضربه‌ای​ با ریش بزی بلند و سفید و یک تاکسیدو را آشکار ساخت.

عصایی که در دست راستش نگه داشته‌گرفت​ بود و از آن برای حفظ تعادلش‌بمون​ استفاده می‌کرد، در زمین زیر پایش فرو رفت.

نگاهش در حال حاضر به‌باش​ سمت اما کشیده شده بود و‌دستش​ چشمانش از روی علاقه برقی زد.

«کی فکرش رو می‌کرد...»

او با صدایی‌دست​ به نرمی یک‌پایین​ زمزمه، زیر لب گفت.

«...کی فکرش رو می‌کرد که بدن‌جلویش​ این دختر حاوی ردپایی از قدرتی‌نیا​ باشه که اعلی‌حضرت به من داده.»

پرنس سولباکن در حالی که بدن یک دختر جوان انسانی‌نکن​ با موهای قهوه‌ای که تا شانه‌هایش می‌رسید را تحویل می‌داد،‌ضربه‌ای​ به یکی از شیاطین که کنارش ایستاده بود دستوری داد.

«به‌طور ویژه مراقبش باش.»

«مفهومه.»

یک شیطان لاغر و دراز از پشت پرنس‌مرد​ جلو آمد و دختر را از دستانش گرفت، پیش‌ضربه‌ای​ از آنکه او را از میدان دیدش دور کند.

پرنس در حالی که به‌چکید​ هیکل او خیره شده بود،‌نکن​ سرش را کمی کج کرد.

'باید بعداً این‌دست​ موضوع رو به‌پایین​ اعلی‌حضرت گزارش بدم.'

این واقعیت که او ردپایی از‌جلویش​ قدرتی را داشت که اعلی‌حضرت به‌نیا​ او داده بود، دلیلی برای نگرانی بود.

دقیقاً قدرتمند نبود، اما ردپایی از‌منم​ آن وجود داشت و آن زمان بود‌دراز​ که متوجه شد خاطرات او دستکاری شده‌اند.

او خیلی مطمئن نبود که چه کسی مسئول این مهر و موم‌سعی​ است، اما چیزی که بیشتر از همه او را نگران می‌کرد، قدرتی‌نیا​ بود که برای مهر و موم کردن خاطرات او استفاده شده بود.

از آنچه او می‌توانست تشخیص دهد... فردی که مسئول قرار دادن مهر‌نکن​ و موم روی بدن او بود، به شدت قوی بود. شاید حتی‌حتی​ قوی‌تر از خودش، اما پرنس حتی با دانستن این موضوع هم نترسیده بود.

«من هم‌دستش​ می‌تونم این قدرت‌ها‌به‌سرعت​ رو کنترل کنم.»

پرنس با دستانی در پشت‌باش​ کمر، عصایش را به کناری‌کرد​ گذاشت و به جلو حرکت کرد.

تق. تق.

قدم‌های آرام او در داخل غار‌پایین​ طنین‌انداز شد و پس از چند دقیقه‌مرد​ پیاده‌روی، در لبه یک دهانه بزرگ ایستاد.

با نوری درخشان در دوردست، او به‌گرفت​ جلو حرکت کرد و توانست ببیند چه‌بمون​ چیزی در آن سوی نور قرار دارد.

«بد نیست.»

لحظه‌ای که توانست ببیند چه اتفاقی در حال‌باش​ رخ دادن است، در حالی که بالای یک دهانه‌به‌سرعت​ بزرگ غار ایستاده بود، لبخندی روی صورتش نقش بست.

چیزی که توجهش را جلب کرد، رون بزرگی در وسط غار‌منم​ بود که نور قرمز درخشانی از خود ساطع می‌کرد و چند‌ضربه‌ای​ نفر به طور استراتژیک در نقاط مختلف درون رون قرار گرفته بودند.

آن‌ها چهارزانو نشسته بودند و‌به‌سرعت​ تمام بدنشان ظاهری تکیده و شبیه‌سمتم​ به پوسته‌ای خشک پیدا کرده بود.

انگار تمام‌چکید​ محتویات بدنشان‌آروم​ مکیده شده بود.

«اینجا!»

«اینجا بذارینشون!»

«یکی دیگه هم گرفتیم.»

از طریق دهانه‌ای در‌آروم​ زیر غار، شیاطین به حرکت‌سعی​ رو به جلو ادامه دادند.

آن‌ها انسان‌ها، اورک‌ها، الف‌ها و دورف‌ها را حمل می‌کردند‌منم​ و آن‌ها را روی رون بزرگ در وسط غار‌جلویش​ که با گذشت هر ثانیه درخشان‌تر می‌شد، جایگزین می‌کردند.

«به نظر می‌رسه‌دست​ همه‌چیز داره به‌پایین​ خوبی پیش می‌ره.»

پرنس از آنچه‌سمت​ می‌دید، بیش از‌جلویش​ حد راضی بود.

اگر دلیلی وجود داشت که او از موجودی‌مرد​ که مسئول قرار دادن مهر و موم روی دختر‌ضربه‌ای​ انسانی بود نمی‌ترسید، به خاطر رون وسط غار بود.

تا زمانی که موفق می‌شد قدرتی را که‌باش​ در درون آن در حال انباشته شدن بود‌دراز​ جذب کند، از هیچ‌کس نمی‌ترسید. حتی از اعلی‌حضرت.

البته این بر این فرض بود که‌چکید​ او در داخل ستون باشد و کینه‌ای‌سعی​ از اعلی‌حضرت به دل داشته باشد، که نداشت.

او چیزی جز‌سمت​ احترام و تحسین‌جلویش​ برای او قائل نبود.

«خوبه... خوبه...»

پرنس در حالی که چند بار برای خودش‌باش​ سر تکان داد، نگاهش را از رون گرفت و‌به‌سرعت​ به سمت جایی که از آن آمده بود بازگشت.

او به‌حالی​ اندازه کافی‌گرفته​ دیده بود.

'نهایتاً نباید بیشتر‌سمت​ از چند ساعت طول‌گرفت​ بکشه... تا اون موقع...'

در آن لحظه،‌آخه​ او نتوانست جلوی لبخند‌نکن​ زدن خودش را بگیرد.

ناولها | novelha.net