چپتر 807: انتخاب [۲]
0فصل ۸۰۷ - انتخاب [۲]
غرش―! غرش―!
وقتی رن از صندلیاش برخاست، جهان شروع به بروز نشانههاییعنی فروپاشی کرد. چشمانش بین رنگهای زرشکی و خاکستری کدر درپرسیدن تغییر بود و همزمان، موهای سیاهش به تدریج سفید میشد.
«تو... چی؟»
جزبث که او هم از این تغییرنگاه ناگهانی مبهوت شده بود، از صندلیاش برخاست وجذب با حالتی از سردرگمی به رن خیره شد.
«چرا اینجایی؟ چطور ممکنه...»
در حالی که مستقیماً به رن خیره شدههستی بود، کلمات در دهانش میچرخیدند و به تپق میافتاد.داره در آن لحظه هیچچیز برایش منطقی به نظر نمیرسید.
از همان لحظهای که روبهروی او نشسته بود، اطمیناناگه داشت که با رنی که خودش میشناخت صحبت نمیکند،اصلاً بلکه با نسخه دیگری از او روبهروست. نسخه حقیرتر او.
قرار نبود او اینجا باشد.
با رفتن کوین، دیگر هیچچیز مانعخونسردیاش از این نمیشد که او بدونجواب برجای گذاشتن هیچ ردی ناپدید شود.
پس...
پس چرا هنوز اینجا بود؟
«چهکار کردی؟ کجاست...»
برای جزبث غیرعادی بود که تا این حد دستپاچه شود، اما این موقعیت ناگهانیاطرافش باعث شده بود نتواند افکارش را بهدرستی بیان کند. ذهنش غرق در سؤالات گوناگوندقت شده بود و همین امر، کامل کردن حتی یک جمله را برایش دشوار میساخت.
«آها...»
اما او بیدلیل رهبر نژاد شیاطین نبود.اطرافش پس از یک لحظه کوتاه آشفتگی، خونسردیاش راخودت بازیافت و نگاهش بهشدت سرد و یخی شد.
«این رو جواب بده...»
او به اطرافش نگاه کرد.
«...اگه تو اونی هستی که اینجاست،اگه این یعنی نسخه دیگه خودت روخودت جذب کردی؟ اون اصلاً هنوز وجود داره؟»
جزبث دقت کرد که هنگام پرسیدن این سؤال، مستقیماًاگه به چشمان رن نگاه کند. او میخواست جواب رااصلاً بداند. نه، او نیاز داشت که جواب را بداند.
چیزی دلهرهآور در این موقعیتبده وجود داشت و او اصلاًهستی از این احساس خوشش نمیآمد.
«اون هنوز وجود داره؟»
سرانجام دهان رن باز شدنگاه و ردپایی از یک لبخندیعنی نادر روی لبانش نقش بست.
«...بهزودی میفهمی.»
این جوابیسرد نبود کهجواب جزبث میخواست.
«به ستون شکمپرستی خوش آمدید.»
صدایی باشکوه در فضا طنینانداز شد، تااطرافش بینهایت امتداد یافت و به گوش تمامدیگه کسانی که در محدوده آن بودند رسید.
«چه خبره؟»
«من کجام؟»
وقتی افرادی که تازه در این دنیا ظاهر شده بودند، سرهایشاندیگه را به سمت آسمان چرخاندند -همان جهتی که حس میکردند صداچشمان از آنجا سرچشمه گرفته است- چهرههایشان مملو از بهت و سردرگمی بود.
«اینجا کجاست...بهشدت و چهیخی اتفاقی داره میافته؟»
«این... ما همینیخی الان تو ایمورااطرافش نبودیم؟ کِی رسیدیم اینجا؟»
گوی نارنجیِ آتشینی در پایینِ افق معلق بودنگاهش و سایههای بلندی را که در تمام جهات پیچاونی و تاب خورده بودند، روی این زمین بایر میانداخت.
در محدوده ستون شکمپرستی، دنیایی متروک و غیرقابلهستی سکونت قرار داشت؛ با زمینی سوخته و ترکخوردهوجود که تا مایلها در هر جهت امتداد یافته بود.
فضا آکنده از مه زرشکیرنگ غلیظی بوداطرافش که دیدن فراتر از افق را دشواردیگه میکرد و درخششی وهمآور به همهچیز میبخشید.
معدود درختان باقیمانده، برهنه و خشکیده درنگاه برابر آسمان قد علم کرده بودند؛ برگهایشانخودت مدتها پیش پژمرده شده و فرو ریخته بود.
سووش―! سووش―!
گروههایی از شیاطین و هیولاها از زیر چندین تپه صخرهاییعنی بیرون آمدند. بدنهای پیچخورده و بدقوارهشان در نور کمرنگ خورشیدِپرسیدن سرخ به خود میپیچید و سایههایی مورمورکننده روی زمین ناهموار میانداخت.
پیشگام این گروه، شیطانی غولپیکر بود؛ پوست سیاهش از انبوه عضلات موج میزدیعنی و شمشیری دندانهدار و آتشین در دست داشت. چشمانش با برقی خطرناک میدرخشید وبداند در حالی که منظره اطراف را از نظر میگذراند، از آروارههای غرانش بزاق میچکید.
در کنار این شیطان، گلهای از جانورانِ گرگمانندِ کریه از تپه سرازیر شدند؛ چنگالهای تیزجذب و دندانهای دندانهدارشان از شدت گرسنگی بیرون زده بود. خزهایشان درهمتنیده و چرب بود واحساس در حالی که با ولع زمین زیر پایشان را بررسی میکردند، چشمانشان با نوری زرشکی میدرخشید.
به دنبال آنها، گروهی از شیاطین بالداربازیافت به پرواز درآمدند و بالهای چرمیشان در حیننگاه اوج گرفتن، سایههایی را بر روی زمین میانداخت.
«کریاک!»
«کریاااک!»
جیغهای گوشخراششان فضا را پر کرد و بااگه دیدن انسانهای زیر پایشان، برق طمع در چشمانشاناون درخشید؛ همزمان شیاطین متعددی نیز در کنارشان ظاهر شدند.
با فریاد شیطانِ پیشگامکوتاه و بالا بردن شمشیرش،نگاهش تپهها به لرزه درآمدند.
«حمله!»
«مراقب باشید!»
یکی از تازهواردها فریاد زد واطرافش شمشیرش را به سمت اولین شیطانی کهدیگه به سویش خیز برداشته بود، تاب داد.
«من میکشمت―ها؟»
اما درست در لحظهایاطرافش که شمشیرش را فرودهستی میآورد، متوجه چیز عجیبی شد.
سووش―! شمشیرش با سرعتی هوا را شکافت که حتی یکاونی فرد با بیناییِ معمولی هم میتوانست آن را بهوضوح ببیند.داره انگار تمام مدت همهچیز در حالت صحنه آهسته پیش میرفت.
«چییییی؟»
همهچیز برای او روی دورِ کُند افتاده بود وبهشدت وزن پلکهایش لحظهبهلحظه سنگینتر میشد. قدرت بدنیاش ناگهان تحلیل رفتاینجاست و در نتیجه، بیاختیار و ناتوان به جلو تلوتلو خورد.
کررررر―!
صدای ضعیفی بود، اما درست قبل ازاطرافش اینکه آخرین نفسش را بکشد، احساس کرددیگه معدهاش از شدت گرسنگی قار و قور میکند.
تلاپ!
او تنها کسی نبود که اینطور شده بود. خیلیهایبهشدت دیگر هم سعی کردند سلاحهایشان را بیرون بکشند، اما بهاینجاست دلایلی، احساس میکردند این کار دارد بهطور فزایندهای دشوار میشود.
انگار تمام بدنشان انرژیاش را ازاگه دست داده بود و چیزی کهخودت جایگزینش میشد، یک گرسنگی سیریناپذیر بود.
فوووش―! فوووش―! فوووش―!
خون روی زمین فواره زد، در حالی که شیاطیناونی با چنگالهایشان بدن آنها را به دو نیم میکردندوجود و هر چیز دیگری را در آن منطقه تکهتکه میکردند.
در حالی که خون همچنان در آن زمیننگاهش خشک جمع میشد، طولی نکشید که وضعیت شروعاگه به تبدیل شدن به یک قتلعام یکطرفه کرد.
«کمک!»
فوووش―!
صدای وحشتزدهای فریاد زد، اما مدتاطرافش کوتاهی پس از آن جان داد. دستیدیگه از طرف دیگر بدنش بیرون آمده بود.
جرنگ―!
با این حال،بده هنوز تمام امیدهااگه از دست نرفته بود.
«اوخ.»
برخی با وجود شرایط وخیمبده هنوز قادر به واکنش بودند واینجاست توانستند جلوی پیشروی شیاطین را بگیرند.
بهطور خاص، گروهی سهنفره—یک انسان، یکخونسردیاش الف و یک اورک—در یکی از گوشههایبده آن سرزمین دور هم جمع شده بودند.
با وجود اینکه این وضعیت روی همه افراد گروه تأثیریعنی گذاشته بود، اما به لطف اورک که تمام ضربات راپرسیدن تانک میکرد، توانستند از خود در برابر حملات شیاطین دفاع کنند.
جرنگ―!!
«خخخ...»
اورک که در جلو قرار گرفته بود،بازیافت نفس عمیقی کشید و به جذب هجوم حملاتینگاه که از سوی چهار شیطان میآمد، ادامه داد.
شیو! شیو! شیو!
تیرها در گردبادی از پشت سرش به پرواز درآمدند و شیاطینی رااینجاست که در مقابلش بودند به سیخ کشیدند، و اورک به سمت راست،سؤال جایی که سه سگ شکاری بزرگ در حال حمله بودند، یورش برد.
اگر تا الان مشخص نبود،بده شیاطین تنها موجوداتی نبودند که دراینجاست این دنیای ناشناخته ظاهر شده بودند.
هیولاها نیز حضور داشتندکوتاه و خیلی سریع حضورنگاهش خود را نشان دادند.
«هواار!»
آنها تقریباً هماندازه اورک بودند وبده به محض حمله، با چنگالها واینجاست دندانهای تیزشان کاملاً بر اورک غلبه کردند.
«آرگ.»
یکی از سگهای شکاری شانه اورک را گاز گرفت و خون سبزرنگیجواب روی زمین پاشید. انگار این بهاندازه کافی بد نبود، دو سگ دیگر بهاصلاً سمت پاهای اورک رفتند و صدای خرد شدنی در سراسر منطقه طنینانداز شد.
تـ...ترق!
اورک با یک «بام!»یخی روی یک زانو افتاد واگه استیصال در چهرهاش نمایان شد.
«اوارخخ!»
وقتی یکی از سگها دهانش راخونسردیاش باز کرد، اورک دید که خونجواب خودش از دندانهای عظیم آن میچکد.
او با دقت به این صحنه خیره شد و سعی کرد تصویری از آنچه فکراصلاً میکرد آخرین منظره زندگیاش خواهد بود، در ذهنش ثبت کند. با این حال، درست درنمیآمد همان لحظه، چیزی از کنارش عبور کرد و تعدادی صدای «بام» در هوا طنینانداز شد.
بام! بام! بام!
«ها؟ چی شد؟»
وقتی اورک به خودش آمد، از اینکه دید یک انسان روبرویش ایستادهجواب است، جا خورد. او شمشیری روی شانهاش انداخته بود و در حالیاون که شکمش را میمالید، موهای بلند و تیرهاش روی کمرش ریخته بود.
«چرا یهو اینقدر احساس گرسنگی میکنم؟ ...همم،اونی من معمولاً هیچوقت اینقدر گرسنه نمیشم، امااون امروز بیشتر از همیشه گرسنهام... چقدر عجیب...»
گروه چهارنفره پس ازیخی شنیدن زمزمههای او، بهسرعت خونسردیاگه خود را به دست آوردند.
هر چهار نفر آنها بلافاصله چند معجون بیرون آوردند و جراحاتشان بهبودیعنی یافت. آنها میخواستند از او تشکر کنند که با دیدن اینکه مردمکچشمان چشمانش ناگهان گشاد شده و به رنگ زرد نافذی درآمده است، جا خوردند.
چشمانش باریک شدشیاطین و پوزخندی موذیانهخونسردیاش گوشه لبانش شکل گرفت.
«همم... یک حضور قدرتمنداطرافش رو در این نزدیکیهستی حس میکنم... قویتر از من.»
مرد این را گفت و دربده حالی که به نظر میرسید دراینجاست انتظار چیزی است، لبانش را لیسید.
«شاید غول مرحله آخره؟ اما به نظر میرسهاگه همین الانش هم درگیر مبارزه با چند حریفاون قدرتمند دیگه هستن. واقعاً جای منه که مداخله کنم؟»
گروه چهارنفره نگاهیشیاطین نگران با همخونسردیاش رد و بدل کردند.
این انسانجواب کاملاً عاقلاطرافش به نظر نمیرسید.
مرد لحظهای در افکارش غرق شد و با چهرهایاگه آشفته پشت سرش را خاراند. سپس، ناگهان مشتش رااصلاً به کف دستش کوبید و با لحنی مصمم گفت.
«گور باباش، من میرم تو.»
او شمشیرشنژاد را ازکوتاه غلاف بیرون کشید.
«هر روز پیش نمیاد که بتونم با یه آدم به این قویایخودت روبرو بشم. اول مؤدبانه ازشون میخوام، و اگه قبول نکردن، فقط بیهوششون میکنم...نیاز هر روز پیش نمیاد که بتونی با یه آدم به این قویای بجنگی.»
او این را اعلامیخی کرد و با اطمیناننگاه سرش را تکان داد.
فوووش―!!
بدون هیچ حرف دیگری، فرم انسان تار شد وبهشدت از دید ناپدید گشت و آن چهار جنگجوی خستههستی از نبرد را در سکوتی بهتزده در آنجا رها کرد.
آنها نگاهی دیگر با هم رد و بدل کردند،اینجاست سپس در سکوت تصمیم گرفتند که بهتر است بادقت کسی که بهوضوح عقلش را از دست داده، درگیر نشوند.
در حالی که گروه چهارنفره برای ادامه نبردشان به راهاونی افتادند، نمیتوانستند جلوی این فکر را بگیرند که آیا اوداره واقعاً کاری را که گفت انجام خواهد داد یا نه.
امکان نداشتسرد اونقدر دیوانهجواب باشه، مگه نه؟