چپتر 828: آیا این کافی است؟ [۳]
0غرش—! غرش—!
لحظهای که پرنس لتویا شکست خورد، همهچیز شروع به فروپاشی کرد.تکان این صحنه از دید کسانی که در پایین بودند پنهان نماند، چرادیگهای که تقریباً همه توانستند نگاهی گذرا به آنچه رخ داده بود بیندازند.
«م..ما...»
«پرنس؟»
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتادهخشمگین بود که شیاطینِ پایین نتوانستند کاملاًخاصی متوجه شوند چه اتفاقی افتاده است.
«ای خائن!»
ناگهان فریادیجین در پهنهگرفت آسمان طنینانداز شد.
«حرامزاده!»
«چطور جرئتکنی میکنی به نژادخشمگین ما خیانت کنی!»
تنها پس از شنیدن فریادی خشمگین در هوااوهوم بود که به خود آمدند و توجهشان رااما به شیطان خاصی با موهای بلند صورتی معطوف کردند.
او کسی نبود جز پرنس والینگ کهنگاه تحقیر و نفرت شیاطین را با چهرهای آرامجدی تحمل میکرد. چنین حالتهایی برای او عادی بود.
چیزهای زیادی وجود نداشتموهای که بتواند فردی مثلکردند او را آشفته کند.
در کنار او همانشنیدن چهره مبهمی قرار داشت کهتوجهشان پرنس لتویا را کشته بود.
در پایین، روی جزیره شناور اصلی، جین نگاهش را از رنتکان گرفت و به سمت راست خود نگاه کرد، جایی که یکانتخاب شیطان مؤنث که بیش از حد با او آشنا بود ظاهر شد.
او با حالتینگاهش بینهایت جدی بهراست صحنه بالا نگاه میکرد.
«از تصمیمت مطمئنی؟»
«اوهوم.»
پریسیلا سرش را تکان داد،بالا نگاهش را از صحنه گرفت وتکان توجهش را به جین معطوف کرد.
«قطعاً آسون نبود، اما...»
لبخند تلخیشیطان روی چهرهاشموهای نقش بست.
«...ما انتخاب دیگهای نداشتیم.»
با یادآوری آنچه چندی پیش رخ داده بود،اوهوم تنها توانست با تلخی سرش را تکان دهد.اما واقعاً... از طرف آنها انتخاب چندانی وجود نداشت.
جدای از اتفاقاتی که در کا مانکوت برایشان افتاده بود،بیش جایگاهشان در قبیله تنبلی بهشدت مشخص بود و با اینکهپریسیلا از جایگاه خود بدشان نمیآمد، اما هنوز هم بیشتر میخواستند.
آنها جاهطلب بودند وموهای همیشه رؤیای رسیدن به جایگاهیکسی بالاتر را در سر داشتند.
از آنجا که فرصتیشنیدن پیش آمده بود، تصمیمآمدند گرفتند از آن استفاده کنند.
آنها آنقدر احمق نبودند که بدونتصمیمت داشتن مدرکی که نشان دهد این ریسکتوجهش ارزشش را دارد، دست به خطر بزنند.
دقیقاً به همین دلیل بود که قبلنگاه از تصمیمگیری برای پیوستن به جبهه او،بینهایت از آن انسان خواسته بودند مدرکی ارائه دهد.
دو هسته متعلق به اربابان ستون...صورتی این مدرک برای آنها کافی بودتحقیر تا قمار کنند و به او بپیوندند.
'خب پس...'
او در دل آهی کشیدبالا و بار دیگر به چهرهسرش سایهوار در آسمان خیره شد.
'...ما شرطمون رو بستیم.گرفت حالا فقط میتونیم امیدوارجایی باشیم که قمارمون جواب بده.'
«انتخاب خوبی کردی.»
صدایی پریسیلا را از افکارش بیرونهوا کشید و وقتی سرش را چرخاند،موهای نگاهش به دو چشم زمردین افتاد.
«اوه؟ این روشبینهایت تو برای دلداریتصمیمت دادن به منه؟»
«نه؟ چراجین باید اینگرفت کار رو بکنم؟»
جین یک قدم به عقب برداشت، ظاهراً از حرف او تقریباًوالینگ منزجر شده بود. برای لحظهای، پریسیلا به چیزهای مختلفی فکر کرد کهچیزهای بسیاری از آنها اصلاً جالب نبودند، اما توانست خودش را کنترل کند.
'اون تأمینکننده چوبسیگارهایتنها منه... هنوز نمیتونمهوا رابطهمون رو خراب کنم...'
تا زمانی کهبینهایت میتوانست آن چوبسیگارهاتصمیمت را به دست بیاورد...
«با این فرضنگاهش که ما متحدیم،راست کاری باهات ندارم، اما...»
در حالی که از گوشه چشم به او نگاهکسی میکرد، دستش را دراز کرد و کف دستش رامیکرد باز کرد. با حرکت دادن انگشتانش، به او اشاره کرد.
«...»
جین در حالی که به دست او خیره شدهپریسیلا بود، با چهرهای بیحالت آنجا ایستاد و نتوانست کلمات مناسبیچهرهاش برای گفتن پیدا کند. او کاملاً زبانش بند آمده بود.
'یعنی معتاد شده؟'
به نظرشیطان میرسید کهموهای همینطور باشد.
'به خاطر نیکوتینه؟ همینه؟'
با اخم، انواع و اقسام افکار ازمطمئنی ذهن جین عبور کرد و سکوت برقطعاً منطقهای که در آن بودند حاکم شد.
شاید...
نیکوتین کلیدشیطان شکست دادنموهای تمام شیاطین بود.
افکار مختلفی از ذهنشنیدن جین گذشت و نقشههاییآمدند در ذهنش شکل گرفت.
'فقط ازحالتی کجا قراره اینهمهبالا نیکوتین گیر بیارم؟'
غرش—! غرش—!
با این حال، افکار او با لرزش ناگهانی ستون در هموالینگ شکست، چرا که دنیای اطرافشان شروع به فروپاشی کرد. با شروععادی ریزش جزایر شناور اطرافشان، آب به منطقه زیر پایشان نفوذ کرد.
زمین زیر پایشان شروع به ترکهوا خوردن کرد و جزیره در فضایموهای اطرافشان به عقب و جلو تکان خورد.
«چه اتفاقی داره میافته؟»
«قضیه چیه؟»
جین و پریسیلا هر دو گیج شده بودند وکسی وقتی به بالا نگاه کردند، با دیدن ترکهای عظیمی کهچنین در سراسر آسمان کیهانی این دنیا شکل میگرفت، شوکه شدند.
ت..تَرَق...!
از پشتحالتی ترکها، نور بهبالا داخل نفوذ کرد.
وقتی ترکها بزرگتر شدند، آسمانی لاجوردیرنگراست برای هر دوی آنها نمایانتر شد وحالتی طولی نکشید که همهچیز بهیکباره فرو ریخت.
درهمشکستن—!
پس از شنیدن صدایی که یادآور شکستنخود شیشه بود، دنیای اطرافشان شروع به متلاشی شدنمعطوف کرد و آنها فقط سفیدی مطلق را دیدند.
بدنهایشان که روی جزیره ایستاده بود،تصمیمت ناگهان سبک شد و هر دو احساستوجهش کردند که بدنشان در هوا محو میشود.
با اینکه کاملاً نمیدانستند چه اتفاقی در حالجایی رخ دادن است، اما اگر یک چیز رابالا میفهمیدند، این بود که ستون تنبلی فرو ریخته است.
جرنگ! جرنگ! جرنگ!
دنیای اطرافم فرو ریخت و به همانمطمئنی شکلی که باید میبود بازگشت. ابرها در آسمانآسون پراکنده بودند و نور خورشید از میانشان میتابید.
«حالا چیکار کنیم؟»
صدای آماندا بود که مرا از افکارممعطوف بیرون کشید. لحظهای فکر کردم و بعدشیاطین نگاهم را به سمت نزدیکترین ستون چرخاندم.
«میریم سراغ ستون بعدی.»
«همینطوری؟»
«مگه کار دیگهاینگاهش هم هست کهراست باید انجام بدیم؟»
من فقط یک هدف داشتم.
نابود کردن تمام ستونها و جذب کردن تمام قوانین آکاشیکشیطان از شیاطین. کار آسانی نبود، اما حالا که با سه تانفرت از ستونها کارمان را تمام کرده بودیم، اوضاع داشت راحتتر میشد.
مخصوصاً از آنجاییبینهایت که قدرتم درتصمیمت حال افزایش بود.
«اونایی کهجین از ستونگرفت بیرون اومدن چی؟»
آماندا توجهم را به زمین جلب کرد وکردند وقتی برگشتم تا نگاه کنم، تعدادی از ابعاد جیبیتحمل باقیمانده را دیدم که مردم از آنها بیرون میآمدند.
با گذشت زمان، افراد بیشتری به فضای باز میآمدندتوجهشان و طولی نکشید که تمام منطقه پر از موجوداتنبود شیطانی و همچنین افرادی متعلق به چهار نژاد شد.
خوشبختانه، در حال حاضر فقط ما دو نفراوهوم بیرون بودیم. پرنس والینگ و بقیه شیاطین هنوز بیرونلبخند نیامده بودند، اما میدانستم که خیلی زود پیدایشان میشود.
«هممم.»
با مشاهده کسانی که داشتند بیرون میآمدند، بهکردند سمت چپم نگاه کردم و همان موقع متوجهآرام شدم که چندین مبارزه در دوردست در جریان است.
'اینا مال ستونهای دیگهست؟'
در واقع، اگر به آن فکر میکردم، به جزپریسیلا کشتن رهبران، به بقیه شیاطین رسیدگی نکرده بودم. نهتلخی اینکه نخواهم، بلکه وقتی برایشان نداشتم. چنین کاری... دردسرساز بود.
«اوه، وایسا.»
در همان لحظه بود که متوجه چیزی شدم وکسی سرم را چرخاندم تا به آماندا نگاه کنم. او همچنین به من نگاه کرد و من سرم را تکان دادم.
«این ممکنه جواب بده.»
«چی ممکنه جواب بده؟»
«بیا.»
جوابش را ندادمخاصی و دستم راصورتی به سمتش دراز کردم.
کف دستم را باز کردم، روی قوانین درون بدنم تمرکز کردم و چشمانم را بستم.معطوف با تجسم تصویری در ذهنم، دوباره چشمانم را باز کردم و تمام انرژی را بهعادی سمت کف دستم جمع کردم، جایی که به آرامی یک گوی در آن شناور شد.
«این چیه؟»
«فقط تماشا کن.»
در حالی که توجهم را روی گویی که در دست داشتم متمرکز نگه داشته بودم، درآرام مدت زمان بسیار کوتاهی، شکل آن شروع به تغییر کرد. بدنم از اینکه داشتم از قوانین استفادههمان میکردم درد گرفت و سوسو زد، اما درد را تحمل کردم و به هدایت آن ادامه دادم.
در نهایت، گوی بهشنیدن یک خط باریک باآمدند ضخامت متوسط کشیده شد.
«این...»
به نظر میرسید آماندا بالاخره متوجه شدهنگاه بود که دارم چه چیزی میسازم، چشمانشبینهایت گشاد شد و من مشتم را گره کردم.
«تـ... تموم شد.»
توانستم از میان دندانهای به هم کلید شدهامآمدند زمزمه کنم، دستم را به سمتش بردم و یککسی تیر کوچک و سفید نیمهشفاف را به او دادم.
«چی—؟»
«بگیرش.»
«ا...»
«فقط بگیرش.»
آماندا دستش را دراز کرد و تیر به سمت دستش حرکت کرد و روی آن شناور شد.لبخند صورتش در اثر درخشش ضعیفی که از تیر درون دستش ساطع میشد، روشن شد. اگر قبلاً بودجدای لبخند میزدم، اما اصلاً حوصله لبخند زدن نداشتم و با سرم به شیاطین در دوردست اشاره کردم.
«منتظر چی هستی؟»
«آه، باشه.»
آماندا که منظورم راشنیدن فهمیده بود، چهرهاش جدی شدتوجهشان و کمانش را بیرون آورد.
«چند تا رو میتونی بزنی؟»
«سعی میکنمجین تا جاییگرفت که میتونم بزنم.»
«اوهوم. فقط تیر رو شلیک کن ومعطوف بعدش بیا بریم. اونایی که زنده میموننشیاطین رو مطمئنم متحدانمون میتونن حسابشون رو برسن.»
واقعیت تلخ این بود که نمیتوانستم همه را نجات دهم.شیطان فقط میتوانستم تمام تلاشم را بکنم تا حد امکان بهتحقیر آنها کمک کنم، و این هم بخشی از آن کمک بود.
اینکه آنها زنده میماندند یابالا میمردند... چیزی بود که درسرش این لحظه دغدغه اصلیام نبود.
شاید قبلاً بود،نگاهش اما بعد ازراست چیزی که دیدم...
دیگر آنقدرها برایم اهمیتی نداشت.
چیزی که درتنها این لحظه اهمیتهوا داشت، پیروزی بود.
غژژژ!
کمر آماندا به آرامی قوس برداشت و تیر رامؤنث روی زه قرار داد و با این کار، مقدارمطمئنی عظیمی از قدرت شروع به ساطع شدن از بدنش کرد.
فوران ناگهانی قدرت او توجه شیاطینیصورتی را که از پایین بیرون میآمدند جلبنفرت کرد، اما دیگر خیلی دیر شده بود.
درست زمانی که زه کمانش گوشه لبشخود را لمس کرد، آماندا زه را رهاصورتی کرد و تیر از کمان ناپدید شد.
زیوو!
آسمان بالا شکافتهنگاهش شد و ناگهان،راست محیط اطراف ساکت شد.
وقتی سرم را چرخاندم تا به اطرافم نگاه کنم، با بیش از دوازدهنفرت شیطان روبرو شدم. آنها احتمالاً بعد از بیرون آمدن از بعد جیبی تازهنداشت متوجه ما شده بودند و همه آنها از رتبه پرنس و دوک بودند.
قدرتی که ازتنها خود ساطع میکردند بهخود شدت قدرتمند بود، اما...
زیوو! زیوو! زیوو! زیوو! زیوو!
ناگهان شروع به باریدن کرد.