چپتر 796: مانع نهایی [۲]
0—بگذارید عقبنشینیحالی کنند؛ اینآرامی یک دستور است.
صدایی خشن و گوشخراشکوتاهی به درون ذهن شیاطین حاضرکرده در میدان نبرد راه یافت.
بلافاصله، تمام شیاطین متوقفآرامی شدند و با سردرگمیپرسید به یکدیگر نگاه کردند.
آنها میخواستند دوباره بررسی کنند که مبادا چیزی را اشتباه—اکنون شنیده باشند، و به محض اینکه متوجه شدند اشتباهی درهمه کار نیست، با شوک و ناباوری مطلق به اطرافشان نگاه کردند.
«بذاریم عقبنشینی کنن؟»
آنجلیکا نیز دقیقاً همانند سایر شیاطین رفتار کرد؛عادت او ناگهان در میان زمین و آسمان متوقفبالهایش شد و با سردرگمی به اطرافش نگاه کرد.
این پیام...
هیچ منطقی نداشت.
«چرا وقتی اینقدربالهایش به تضمین پیروزی نزدیکیم،ظاهر باید دستور عقبنشینی بدی؟»
این دستورات برای او ومیشناخت احتمالاً برای تقریباً تمام شیاطیناصلاً دیگر در آنجا بیمعنی بود.
«اینجا چه غلطی داره میشه؟»
در آن لحظه،همان صدای کلافهای راشده از کنارش شنید.
وقتی سرش را چرخاند، شیطان آشنایینزدیکی را دید. او از وضعیت فعلیداد گیج و کلافه به نظر میرسید.
آنجلیکا با وجود اینکه تنها مدتقبل کوتاهی بود او را میشناخت، ازداری قبل به رفتارش عادت کرده بود.
«هی، اصلاًحالی ایدهای داریآرامی که چه خبره؟»
پریسیلا در حالی که بالهایش را بهموضوع آرامی یک بار به هم زد وتدارکات در نزدیکی او ظاهر شد، این را پرسید.
«مطمئن نیستم.»
آنجلیکا سرش را تکان داد.
او نیز به همان اندازه از وضعیتظاهر پیشآمده گیج شده بود، و احتمالاً ایناندازه موضوع برای تمام شیاطین اطرافشان نیز صدق میکرد.
—اکنون به تمام شیاطین دستور دادهشده میشود که به منطقه تدارکات بازگردند. اعلیحضرتمنطقه میخواهند چند کلمهای با همه صحبت کنند.
تنها همین دو کلمه کافی بود تا تمام سردرگمیای کهنیستم در چهره شیاطین نمایان بود ناپدید شود و جای خود—اکنون را به نگاهی پر از هیجان مطلق و کامل بدهد.
«اعلیحضرت میخوانتنها چند کلمهای بامیشناخت ما صحبت کنن؟»
تمام گیجی و نارضایتی شیاطین در مورد دستورات در یکنیستم چشم به هم زدن محو شد و آنها به سمت منطقهداده تدارکات که در انتهاییترین بخش میدان نبرد قرار داشت، هجوم بردند.
هیجان ملموسی در هوا جریان داشت و حتیصدق کسانی که مجروح شده بودند نیز تمام تلاشاعلیحضرت خود را میکردند تا به منطقه تدارکات برگردند.
نام پادشاه شیاطین تاآرامی این حد در میانپرسید شیاطین وزن و اعتبار داشت.
او برایشان شبیه به یک خدا بود و هیچکسکرده جرئت نمیکرد به او بیاحترامی کند. هر چه نباشد،بار او همان شیطانی بود که نژادشان را احیا کرده بود.
اگر به خاطر او نبود،بار شیاطین هرگز به نژاد قدرتمندینیستم که امروز هستند تکامل نمییافتند.
به احتمال زیاد، اگر او نبود، آنها درصدق پایینترین ردههای زنجیره غذایی قرار میگرفتند. و به خاطرمیخواهند تواناییهایشان در بلعیدن مانا، توسط نژادهای دیگر شکار میشدند.
«پادشاه شیاطینحالی میخواد چند کلمهایبار باهامون حرف بزنه؟»
گوشهای آنجلیکا زمزمه پریسیلاکوتاهی را شنید و او سرشکرده را چرخاند تا نگاهش کند.
«از اعلیحضرت متنفری؟»
آنجلیکا پس از مشاهده واکنش او و توجهصدق به اینکه به اندازه سایر شیاطین مشتاق بهاعلیحضرت نظر نمیرسید، این سؤال را از او پرسید.
«از اعلیحضرت متنفر باشم؟»
پریسیلا سرش را بالا آورد وقبل طوری به او نگاه کرد کهداری انگار عقلش را از دست داده است.
«چرا باید از اعلیحضرتآرامی متنفر باشم؟ چی باعثپرسید شد همچین فکری کنی؟»
«نه، خب... به نظر نمیرسه از اینکهموضوع قراره تا چند لحظه دیگه ایشون رو ببینیبازگردند و به حرفهاش گوش بدی، چندان هیجانزده باشی.»
«منم میتونم همینبالهایش حرف رو درنزدیکی مورد تو بزنم؟»
پریسیلا به این موضوع اشاره کرد. در واقع، آنجلیکاکرده نیز درست مثل او واکنش خاصی به این خبر نشاننزدیکی نداده بود و همراه او در هوا معلق مانده بود.
او سرش را تکان داد.
«ببخشید. فکرداد کنم حقاندازه با توئه.»
«معلومه که حق با منه.»
پریسیلا حرفش را مزهمزه نکرد و دررفتارش عوض سرش را کج کرد تا نگاهپریسیلا دیگری به ارتش در حال فرار بیندازد.
او چیزی بیشتر از این نمیخواست که به تعقیب آنهانیستم ادامه دهد و چشمانش پر از بیمیلی بود، اما پس—اکنون از فکر کردن به محتوای پیام، چارهای جز تسلیم شدن نداشت.
«بیا بریم؛ تو هم میای؟»
او نگاهی به آنجلیکا انداخت که به نظر میرسید هنوز درتکان جای خود شناور است. حالت چهرهاش نسبتاً سرد و تفسیرش دشوارمیشود بود، اما پریسیلا برای لحظهای کوتاه چیزی را در آن دید...
آن حالت به همان سرعتیمیشناخت که آمده بود رفت، امااصلاً از چشمان پریسیلا پنهان نماند.
«دارم میام.»
با این وجود، آنجلیکا خونسردی خود را حفظ کرد و—اکنون تصمیم گرفت به دنبال او برود. پس از آن، هرهمه دو بالهایشان را باز کردند و خطوط بدنشان نامشخصتر شد.
منطقه تدارکاتتنها کمکم داشت پرمیشناخت از جمعیت میشد.
تنها یک ساعت از پخش آن پیام گذشته بود، امانیستم در چیزی که شبیه به چند دقیقه به نظر میرسید،—اکنون تمام آن سرزمین به سرعت در دریایی از شیاطین غرق شد.
آن سرزمینداد در سکوت مطلقپیشآمده فرو رفته بود.
و این واقعیت که در طول کل اینپرسید رویداد هیچکس حتی یک کلمه هم به زبان نیاورد،موضوع عجیب بودن شرایط را بیش از پیش نمایان میکرد.
کانون توجه همه بهکوتاهی چادر خاصی جلب شده بودکرده که در دوردست قرار داشت.
آنجا چادر استراتژیست بود، و با وجود اینکهپرسید در نگاه اول اینطور به نظر نمیرسید، همهشده مطمئن بودند که اعلیحضرت درون آن چادر حضور دارد.
«عجب حضور سنگینی.»
آنجلیکا و پریسیلا جزو آخرین نفراتی بودند کهپرسید رسیدند و تا زمانی که به آنجا رسیدند،شده آن مکان تقریباً به طور کامل پر شده بود.
آنها هم همپای بقیه شیاطین سکوتشان رارفتارش حفظ کردند و به خیره شدن به چادریحالی که در فاصلهای دورتر قرار داشت، ادامه دادند.
به خاطر فشار شدیدی که ازنزدیکی داخل چادر ساطع میشد، به سختیداد میتوانستند چشمانشان را باز نگه دارند...
همین یک حقیقت به تنهایی کافی بود تا به شیاطین حاضرداده نشان دهد چه کسی داخل چادر حضور دارد و در نتیجه، نفسکلمه کشیدن برای تعداد زیادی از شیاطین سخت و به شماره افتاده بود.
سووش! سووش! سووش!
در همان لحظه، با ظاهر شدن یکیرفتارش پس از دیگریِ چهرههایی درست در کنارپریسیلا چادر، نفس همه در سینه حبس شد.
بهویژه وقتی متوجه حالت چهرهیبار چند تن از شیاطینی شدندنیستم که جلوی چادر ظاهر شده بودند.
حالت چهرهشان در آناندازه لحظه هیچ شباهتی بهصدق یک حالت خوشایند نداشت.
شخصی با صدایی آرامآرامی زمزمه کرد و بلافاصله آنهامطمئن را شناخت: «هفت پاتریارک هستن.»
او تنها کسی نبود که آنها را شناخت، چرا که تقریباً همه افراد حاضرپریسیلا در آن منطقه میدانستند آنها چه کسانی هستند و اگر این هم کافی نبود، فشاریشده که از بدنشان ساطع میشد دقیقاً به آنها میگفت چه نوع موجوداتی در برابرشان ایستادهاند.
آنجلیکا هم از این قاعدهبار مستثنی نبود و نگاهش روینیستم یکی از شیاطینِ روبهرو قفل شد.
نگاه او اصلاً دوستانه نبود.
سووش!
ناگهان درِ چادر بازکوتاهی شد و توجه همهعادت بلافاصله روی آن متمرکز شد.
اولین کسی که از چادر بیرون آمد، شیطانی لاغر ونیستم قدبلند بود که ردایی سیاه بر تن داشت. قامتی خمیده—اکنون داشت و به نظر میرسید چهرهاش به طرز غیرقابلتصوری رنگپریده است.
او تنها کسیهمان نبود که در اینموضوع وضعیت به نظر میرسید.
به زودی شخص دیگری بیرون آمد کهظاهر به نظر میرسید وضعیتی مشابه اولین شیطانیاندازه دارد که از چادر خارج شده بود.
با گذشت دقایق، شیاطین یکی پس از دیگریعادت از چادر بیرون آمدند. وقتی پنج دقیقه گذشت،بالهایش مردی با نقاب سفید از اردوگاه خارج شد.
«استراتژیسته!»
«استراتژیست.»
ورود او باعث ایجاد همهمهای در میان ارتشپرسید شد و با گسترش این همهمه، همه باشده علاقه فراوان توجهشان را به او معطوف کردند.
این احتمالاً اولین باریکوتاهی بود که بسیاری ازعادت شیاطین، استراتژیست را شخصاً میدیدند.
نقاب سفید، که او به پوشیدنش معروفظاهر بود، تنها چیزی بود که به آنها اجازهپیشآمده میداد او را به این سرعت شناسایی کنند.
فقط به لطفهمان همان نقاب بود کهموضوع توانستند او را بشناسند.
«چرا قیافهاش آشناست؟»
در حالی که بقیه مشغولمیشناخت صحبت درباره استراتژیست بودند، حالتاصلاً چهره آنجلیکا کمی تغییر کرد.
وقتی چشمانش به او افتاد،بار احساس کرد چیزی در درونشنیستم به جوش و خروش افتاده است.
هیکلش، موهایش، و از همه مهمتر، چشمانش...موضوع به طرز عجیبی آشنا به نظر میرسیدندتدارکات و او را به یاد شخص خاصی میانداختند.
آن...
او کسی بود که حتی حالا هم نمیتوانستعادت فراموشش کند، و تا زمانی که از پیشش نرفتهآرامی بود، متوجه نشده بود که چقدر برایش اهمیت دارد.
«نه، غیرممکنه.»
آنجلیکا سرش راهمان تکان داد و نگاهشموضوع را از استراتژیست گرفت.
احساسات سرکوبشدهای که در درونش پنهاننزدیکی کرده بود شروع به فوران کردندداد و او به یاد خاطرهای دردناک افتاد.
خاطرهای کهتنها اصلاً نمیخواستکوتاهی دوباره تجربهاش کند.
«...اینقدر تحتحالی تأثیر استراتژیستآرامی قرار گرفتی؟»
«بله؟»
آنجلیکا باحالی نگاهی گیج بهبار پریسیلا نگاه کرد.
«استراتژیست تحت تأثیرت قرارکوتاهی داده یا چی؟ ...یاعادت شایدم چشمانداز ملاقات با اعلیحضرته؟»
«داری درحالی مورد چیآرامی حرف میزنی؟»
ابروهای آنجلیکا در هم گره خورد،شده اما درست زمانی که میخواست دوبارهمیشود حرف بزند، پریسیلا به گونهاش اشاره کرد.
«میخوای بگی متوجهبالهایش اشکی که روینزدیکی گونهت ریخته نشدی؟»
«اوه، ها؟»
آنجلیکا باحالی دستپاچگی گونهاشآرامی را لمس کرد.
با احساس رطوبت، چهرهاشاندازه خشک شد و نگاهشصدق دوباره به پریسیلا افتاد.
نمیدانست چه بگوید.
«اشکالی نداره.»
پریسیلا نگاهشحالی را ازآرامی او گرفت.
«نیازی نیست اینطوری بهم نگاه کنی. اگه به اطرافتمیکرد نگاه کنی، میبینی که تنها کسی نیستی که اینطوری رفتارکلمهای میکنه. شیاطین دیگهای هم هستن که تحت تأثیر قرار گرفتن...»
«نه، این...»
«نگران نباش. قضاوتت نمیکنم.»
آنجلیکا نمیدانست چه جوابی بدهد.
میخواست چیزی بگوید، اما میدانست که پریسیلا ازصدق قبل تصمیم خودش را گرفته است، بنابراین منصرفاعلیحضرت شد و نگاهش را دوباره به سمت استراتژیست برگرداند.
در حالی که به نگاه کردن ادامه میداد،پرسید لبهایش را به هم فشرد و متوجه شدشده که تصویر آنها در ذهنش بیشتر با هم درمیآمیزد.
«چهم شده؟»
او بیصدا زمزمه کرد و تمام تلاششظاهر را کرد تا دوباره خونسردیاش را از دستپیشآمده ندهد. خوشبختانه، موج ناگهانی پچپچها به کمکش آمد.
«اعلیحضرت دارن میان!»
«اعلیحضرته! ایشون اینجان!»
«...لرد جزبث!»
پادشاه شیاطینحالی حضور پیداآرامی کرده بود.