چپتر 83: کایسا [۲]
0«ممنون که اومدی.»
جرعهای از لاتهام نوشیدم وچانهام به اسمالاسنیک که روی صندلیخیره روبهرویم نشسته بود، نگاهی انداختم.
اسمالاسنیک در حالی که دست بهسرم سینه بود و پاهایش را رویانگشتانم هم انداخته بود، با کلافگی نگاهم کرد.
«...بهتره ارزشش رو داشته باشه.شده سی دقیقه تو راه بودممزدور تا برسم اینجا. من آدم گرفتاریام...»
پوففف
دستم را روی دهانمکردم گذاشتم، چیزی نمانده بود باسبز صدای بلند بزنم زیر خنده.
«خودت رو گول نزن. درمطلب حال حاضر به جز من،جدی هیچکس دیگهای نیست که مدیریتش کنی.»
«اِه... آآ...»
اسمالاسنیک که زبانش بند آمدهآمده بود، وقتی نتوانست کلمهای برای ردپیدا حرفم پیدا کند، ابهتش فرو ریخت.
واقعیت داشت.
در نیمه دوم رمان، وقتی اسمالاسنیک باتکان کوین ملاقات میکرد، هنوز بیکار بود. این یعنیچانهام به جز من، هیچکس دیگری را مدیریت نمیکرد.
هرچند درباره اینکه سی دقیقه طول کشیده تامیخوام به اینجا برسد دروغ نمیگفت، اما اصلاً سرشعضوش شلوغ نبود. فقط وانمود میکرد که آدم گرفتاری است.
در حالی که رگی رویآمده پیشانیاش بیرون زده بود، اسمالاسنیکحرفم دستش را به سمتم دراز کرد.
«...برو سر اصل مطلب.»
سرم را تکان دادم و ناگهانسرم جدی شدم. انگشتانم را در همانگشتانم گره کردم و چانهام را رویشان گذاشتم.
در حالی که مستقیم بهشده چشمان سبز اسمالاسنیک خیره شدهمزدور بودم، با لحنی جدی گفتم:
«میخوام یهاِه گروه مزدوربند تشکیل بدم.»
«...تبریک میگم.»
«ممنون، ودراز تو هماصل قراره عضوش باشی.»
اسمالاسنیک در حالی که پشت سر هم سرمیخوام تکان میداد، لبخندی روی لبهایش نقش بست. لبخندعضوش کسی بود که از مرزهای انسانیت فراتر رفته باشد.
«...پس بذار ببینم درست فهمیدم. من رو تاکلمهای اینجا کشوندی تا به گروه مزدوریات ملحق بشم کهداشت هنوز نه تأسیس شده و نه هیچ عضوی داره؟»
آره.
از آدم باهوشی مثلاصل اسمالاسنیک همین انتظار میرفت.دادم فوراً منظورم را فهمید.
«کی گفتهچشمان من تنهاخیره عضو گروهم؟»
«کسای دیگهای هم هستن؟»
«نه، هنوز نه.»
اسمالاسنیک با چهرهای مات و مبهوت بهتکان من خیره شد. پشت سرم را خاراندم،کردم جرعهای از لاتهام نوشیدم و زیر لب گفتم:
«...بالاخره که ملحق میشن.»
هاه... اسمالاسنیک که زبانش بندآمده آمده بود، آه بلندی کشید؛حرفم نمیدانست بخندد یا گریه کند.
همیشه وضعیتانگشتانم با اوکردم همینطور بود.
همیشه پیشنهاداتی میداد که هیچ منطقی نداشتند، اما با این حالشدم همچنان بسیار بااعتمادبهنفس به نظر میرسید. طوری که انگار کاملاً مطمئنلحنی بود هر نقشهای که در سر دارد، قرار است موفق شود.
اسمالاسنیک فقط نمیفهمید.
این اعتمادبهنفس از کجا میآمد؟
«هوف، متأسفمانگشتانم ولی مجبورمکردم رد کنم.»
...در نهایت، با وجوداصل اینکه کمی وسوسه شده بود،ناگهان اسمالاسنیک پیشنهاد را رد کرد.
بیشتر از اینکه نخواهدخیره ملحق شود، مسئله اینمیخوام بود که نمیتوانست ملحق شود...
اصلاً اگر به خاطر شرایطآمده فعلیاش نبود، او از همان ابتداپیدا هرگز در بازار سیاه کار نمیکرد.
منظورم این است که چرا باید فردی بااستعداد مثلسبز او به عنوان یک دلال سطح پایین در بازاربدم سیاه کار کند؟ اصلاً با عقل جور در نمیآمد.
«حرف دیگهای هم داری؟»
بدون اینکه از رد کردن اسمالاسنیک ناراحتگفتم شوم، با اغراق آهی کشیدم و بامیگم لحنی که اسمالاسنیک بتواند بشنود، زیر لب گفتم:
«هوف، من کهزبانش داشتم این کار رونتوانست به نفع خودت میکردم.»
اسمالاسنیک در حالی که سرشچانهام را تکان میداد و نوشیدنیاشخیره را تمام میکرد، آماده رفتن شد.
«فکر کنم واقعاًبرو صدام زدی که فقطتکان وقتم رو تلف کنی...»
به صندلیام تکیه دادم و در حالی که بهگروه اسمالاسنیک که داشت آماده رفتن میشد خیره شده بودم،پشت با صدایی که فقط خودمان دو نفر بشنویم، گفتم:
«میدونم کهاِه تحت تعقیببند مونولیت هستی.»
«چی!»
-تق!
با بلند شدن ناگهانیاش، صندلی پشتلحنی سر اسمالاسنیک افتاد. در حالی که باتبریک انگشت به من اشاره میکرد، صدایش لرزید:
«چـ-چطور فهمیدی!»
«هیس...»
انگشتم را روی دهانم گذاشتممطلب و به اسمالاسنیک اشاره کردمجدی که آرام باشد و بنشیند.
«اول آروم باش.سبز دورت رو نگاه کن،گفتم همه دارن نگاه میکنن.»
اسمالاسنیک با نگاهی بهبند اطرافش، متوجه شد کهکلمهای همه به او خیره شدهاند.
«آه، ببخشید.»
اسمالاسنیک عذرخواهی کرد و نفس عمیقیسرم کشید تا ذهنش را آرام کند.انگشتانم سپس شروع به مالیدن پیشانیاش کرد.
«خیلی خب، الان بهترم...»
پس از مکثی کوتاه، در حالیوقتی که هنوز ایستاده بود، اخم کوچکی رویابهتش ابروهایش نشست. با نگاهی به من گفت:
«چطور فهمیدی؟»
نگاهی به لاتهبرو نیمهپُر در دستم انداختمتکان و فنجان را چرخاندم.
«چطور فهمیدم؟ خب، بذار اینطور بگیملحنی که تو تنها کسی نیستی کهبدم میتونه تو گذشته بقیه سرک بکشه.»
خب، کم و بیش.
تا زمانی کهگره دربارهشان نوشته بودم،رویشان از پیشینهشان خبر داشتم.
«...به هر حال، اگه بهمطلب من ملحق بشی، میتونم درجدی مورد قضیه مونولیت کمکت کنم.»
اسمالاسنیک اخم کرد و پس ازلحنی مکثی کوتاه، نتوانست جلوی خودش رابدم بگیرد و برای اطمینان دوباره پرسید:
«وقتی اسم مونولیت روبند آوردی، مـ-منظورت همون مونولیتیهکلمهای که دارم بهش فکر میکنم؟»
با لبخندیانگشتانم مرموز، سرمکردم را تکان دادم.
«آره، همون مونولیت. همون مونولیتی کهسرم داری بهش فکر میکنی و معادلانگشتانم اتحادیه برای تبهکاران به حساب میاد...»
«تِسسس...»
اسمالاسنیک دوباره سرزبانش جایش نشست ووقتی چهرهاش در هم رفت.
واکنشش قابلدرک بود.
دلیل اینکه اسمالاسنیک دراصل بازار سیاه کار میکرد،دادم دقیقاً به خاطر مونولیت بود.
...یک سازمان مخفی که قویترینشده و قدرتمندترین تبهکاران قلمرو انسانهامزدور را در خود جای داده بود.
سازمانی کهاِه به عنوان ضد-اتحادیهآمده نیز شناخته میشد.
پس از اینکه هنگام تلاش برای نفوذ بهچشمان صفوف مونولیت دستگیر شده بود، یک تعقیب و گریزتشکیل عظیم برای به دست آوردن سر اسمالاسنیک آغاز شد.
به خاطر قدرت زیاد مونولیت، اسمالاسنیک چارهای نداشت جزناگهان اینکه با درماندگی در بازار سیاه مخفی شود. تنهاچشمان سازمانی که به زور میتوانست از او محافظت کند.
اگر به خاطر این واقعیت نبود که اسمالاسنیکمیخوام با برخی از مقامات عالیرتبه بازار سیاه ارتباطعضوش داشت، خیلی وقت پیش توسط مونولیت دستگیر شده بود.
با کمک آنها، او توانست شغلی درنتوانست یک شرکت دلالی برای خودش دست وفرو پا کند تا بتواند همانجا مخفی بماند.
«...اگه مثل قبل تصمیمکردم بگیری بهم اعتماد کنی،چشمان قول میدم پشیمون نشی.»
اسمالاسنیک کمی تردیدبرو کرد، به منسرم نگاهی انداخت و گفت:
«چـ-چطور ازچشمان شرایط من وشده مونولیت باخبر شدی؟»
به صندلیاماِه تکیه دادمبند و لبخندی زدم.
«اوه، بهم اعتمادگره کن. هیچکس بیشتر ازمستقیم من دربارهی مونولیت نمیدونه.»
...خب، هر چهبرو که بود، منسرم نویسندهی این دنیا بودم.
به خاطر اهمیت زیادی کهشده در جلد دوم رمان پیدامزدور میکردند، درک عمیقی از مونولیت داشتم.
اینکه اعضایشان چه کسانی بودند،آمده مخفیگاه سریشان کجا بود وحرفم چه نقشههایی در سر میپروراندند.
من همهچیز را میدانستم...
و البته، از شرایط اسمالاسنیک هم خبرتکان داشتم. او در نهایت شخصیت مهمی بودکردم که در نیمهی دوم رمان ظاهر میشد...
اسمالاسنیک چند ثانیهسبز سکوت کرد و عمیقاًگفتم به من خیره شد.
با اینکه نمیتوانستم افکارش راآمده بخوانم، اما میدانستم که در حالپیدا حاضر دارد گزینههایش را سبکسنگین میکند.
او میتوانست یا به من اعتمادرویشان کند، یا به هر کاری کهلحنی در بازار سیاه انجام میداد ادامه دهد.
...در نهایت، تصمیمش بهاصل این بستگی داشت کهدادم چقدر به من اعتماد دارد.
«اوووم...»
بعد از چند ثانیه دیگر، اسمالاسنیکوقتی آهی طولانی و خسته کشید وکند دستش را به سمتم دراز کرد.
«حتی نمیدونم چرا دارم اینچانهام کار رو میکنم، اما... باشه، اگهشده سر قولت بمونی بهت ملحق میشم.»
«هاها، میدونستم انتخاب درستی میکنی.»
دستم را جلو بردم و بالحنی هم دست دادیم. اولین عضو گروهبدم مزدور من رسماً به ما پیوسته بود...
بعد از دست دادن، حال و هواینتوانست اسمالاسنیک کمی بهتر شد. کمی فکر کردفرو و در حالی که نگاهم میکرد، پرسید:
«اسم گروه قراره چی باشه؟»
بدون تردید جواب دادم:
«کایسا.»
«کایسا؟»
«آره، برگرفتهانگشتانم از اسمکردم الههی شطرنج.»
اسمالاسنیک اخم کرد و درمطلب حالی که نمیتوانست گیجیاش را پنهانشدم کند، دستش را زیر چانهاش گذاشت.
«الههی شطرنج؟ چرا شطرنج؟»
با لبخند، قابلیت هولوگرافیک گوشیام راوقتی روشن کردم. خیلی زود یک صفحهکند شطرنج پیش رویمان به نمایش درآمد.
با اشارهانگشتانم به صفحهکردم شطرنج گفتم:
«گروه مزدور شامل هشت جایگاهمطلب اصلی میشه. هر کدوم بر اساسشدم مهرههای اصلی شطرنج روی این صفحه.»
مکث کردم تا مطمئنخیره شوم اسمالاسنیک متوجه حرفممیخوام شده است، و ادامه دادم:
«یک شاه، یک وزیر، دو رخ، دو فیلکلمهای و دو اسب خواهیم داشت. هر عضو دیگهای یکداشت سرباز میشه. بسته به تواناییهاشون، بهشون یک جایگاه اختصا-»
اسمالاسنیک سرش را تکانکردم داد و حرفم راچشمان در نیمه قطع کرد:
«بذار حدس بزنم، تو شاهی، درسته؟سرم اگه اینطوره، اعضای دیگهای که به فکرگره استخدامشونی کیان، و کی قراره وزیر بشه؟»
نگاه کوتاهی به اسمالاسنیکخیره انداختم و با جدیتمیخوام سرم را تکان دادم.
«میفهمم. اگه اینقدرزبانش اصرار داری که وزیرنتوانست بشی، من حرفی ندارم.»
اسمالاسنیک سرش را تکان داد و خونسردیاش را حفظ کرد. کنایه و دست انداختن حالا به سختی او را آزارمیگم میداد، احتمالاً به این دلیل که شرم و تحقیر بسیار زیادی را تحمل کرده بود. کنار گذاشتن غرورش در ابتدافهمیدم سخت بود، اما پس از اینکه فهمید هیچ راهی برای تلافی ندارد، تنها کاری که میتوانست بکند نادیده گرفتن آن بود.
مخصوصاً ازدراز آنجایی که حالامطلب من رئیسش بودم.
«نه، ممنون.»
«تچ، چقدر خستهکننده.»
نوچنوچکنان ادامه دادم:
«تو اولین عضو منی، ومطلب بعد از کمی فکر کردن تصمیمشدم گرفتم که تو یک فیل باشی.»
با اخمیچشمان خفیف، نتوانست جلویشده پرسیدنش را بگیرد:
«چرا فیل؟»
لبخندی زدم و توضیحی ندادم.
نمیخواستم قبل از اینکهاصل خیلی دیر شود، متوجه شودناگهان نقشش قرار است چه باشد.
«چون من اینطور گفتم...»
این موضوع واقعاً به شطرنج ربطی نداشت، اما در زبان انگلیسیپیدا نام این مهره به معنای اسقف است و معمولاً اسقفها افرادیملاقات بودند که عموماً جایگاهی از قدرت و نظارت به آنها سپرده میشد.
...دقیقاً همان نقشیگره که اسمالاسنیک قرار بودمستقیم در گروهمان ایفا کند.
با اینکه قوی نبود، اما ارتباطات خوبی داشت و آدم باهوشی بود. با استعدادهای او،چانهام گروه مزدور میتوانست بدون هیچ مشکلی در زمینه پیدا کردن رابطهای مناسب برای تأمین آذوقه، معجونهاقراره و چیزهای دیگری که معمولاً باعث دردسر گیلدها و سایر گروههای مزدور میشد، گسترش پیدا کند.
اگر میخواستم رکسبز بگویم، او پرستارلحنی بچه گروه بود...
...
پس از توضیح دادن چند موردرویشان دیگر به اسمالاسنیک، نگاهی به ساعتملحنی انداختم و زمان را چک کردم.
-تق!
نوشیدنیام را تمامسبز کردم و ازلحنی جا بلند شدم.
«بسیار خب،اِه فکر کنم برایآمده الان کافی باشه.»
کارهای زیادیانگشتانم برای انجامکردم دادن داشتم.
تأسیس یک گروه مزدور آسان نبود.سرم کارهای زیادی بود که باید تاانگشتانم پایان روز انجام میدادم. کارهایی مثل...
— تهیه لیستیسبز از افرادی که میخواستمگفتم در گروهم استخدام کنم.
— پیدااِه کردن یک مکانآمده مناسب برای گروه.
— ثبت نام گروه.
تنها پس از انجام تمام اینسرم وظایف بود که در نهایت میتوانستمانگشتانم واقعاً شروع به استخدام اعضا کنم.
خوشبختانه، از قبل ایدهای درباره اینکه چه کسانی را استخدام کنم داشتم، به اینمیگم معنی که در حال حاضر اولویت اصلی پیدا کردن یک مکان مناسب و ثبت رسمیرفته نام گروه بود تا در نهایت بتوانیم به عنوان یک گروه مزدور مناسب شناخته شویم.
از جا بلند شدم، با اسمالاسنیک خداحافظی کردمکلمهای و به سمت خروجی کافه راه افتادم. درستواقعیت قبل از اینکه از اسمالاسنیک جدا شوم، گفتم:
«فردا بیا پیشم، لیستیکردم از افرادی که میخوامچشمان استخدام کنم رو بهت میدم.»
«باشه...»
اسمالاسنیک سرش را تکان داد و رفتنگفتم من از کافه را تماشا کرد. درمیگم همان حال، نتوانست جلوی افکارش را بگیرد:
'امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم...'