چپتر 497: فصل 497
0«آنجلیکا؟»
با ورود به قلعه، تنها چیزی که به چشممتوهم خورد تاریکی بود. آرامش محیط را فرا گرفته بوددقیقاً و فضای اطرافم در سکوتی مرگبار غرق شده بود.
عجیبترین چیز در اینکردنم موقعیت این بود کهنبود نمیتوانستم روبهرویم را ببینم.
انگار داخل یک بعدتوهمه دیگر بودم. بعدی خالیاینکه از هرگونه صدا و نور.
«آنجلیکا.»
دوباره صدایش زدم، درتوهمه حالی که کاملاً گارداینکه گرفته و هوشیار بودم.
باز هم هیچ جوابیکردنم نشنیدم. چشمانم را بستمنبود و به یک نتیجه رسیدم.
این وضعیت بدوناونجایی شک نقشهای ازکردنم طرف شیاطین بود.
قدم. قدم. قدم.
صدای واضح و منظم قدمها در فضای تاریکاینکه طنینانداز شد. درخشش سفید و ملایمی که ازواقعیام بدنم ساطع میشد، محیط اطرافم را روشن کرد.
با اینتوهمه وجود، هنوز همفایدهای نمیتوانستم چیزی ببینم.
«عجیبه...»
ایستادم.
«امکان ندارهنشستم قلعه اینقدرتوهمه طولانی باشه.»
در ده دقیقه گذشته، در یک خط مستقیمنبود راه رفته بودم. از آنجا که قلعه رادقیقاً از بیرون دیده بودم، میدانستم که اینقدر بزرگ نیست.
این فقط یک معنی داشت.
«من داخل یه توهمم.»
یا حداقل ایناونجایی محتملترین سناریویی بودکردنم که به ذهنم میرسید.
لبهایم را لیسیدم و بهفایدهای فکر فرو رفتم. در نهایت،میکرد چهارزانو نشستم و چشمانم را بستم.
«از اونجایی که اینتوهمه یه توهمه، پس حرکتاینکه کردنم هیچ فایدهای نداره.»
اینکه در یکنشستم توهم بودم چیزیحرکت نبود که نگرانم میکرد.
چیزی که در این لحظه واقعاً نگرانم میکرد،اینکه وضعیت بدن واقعیام بود. اگر این یک توهمواقعیام بود، دقیقاً چه بلایی داشت سر بدن واقعیام میآمد؟
با این حال.
«چطور بایدنشستم از اینتوهمه وضعیت خلاص بشم؟»
توهمها با ذهن سروکار داشتند، به اینکردنم معنی که تمام مهارتهایی که یاد گرفتهلحظه بودم، به جز دو مورد، برایم بیفایده بودند.
'از بیتفاوتی پادشاه استفاده کن.'
'اگه قدرت میخوای، از بیتفاوتی پادشاهاینکه استفاده کن. تا الان، تو فقطواقعاً از بخش کوچیکی از قدرتهاش استفاده کردی.'
'با این حال، مغرورتوهمه نشو. تو هنوز ازاینکه خطر نجات پیدا نکردی...'
خاطرات محوی از مکالمهای کهتوهمه مدتی پیش داشتم، در ذهنمتوهم شروع به تکرار شدن کرد.
این رو پیشبینی کردهتوهمه بودی؟ وقتی اون حرفهااینکه رو زدی منظورت همین بود؟
ووووش—!
از ناکجاآباد،نشستم مناظر اطرافم شروعحرکت به تغییر کرد.
«ها؟»
غافلگیر شده بودم وتوهمه از جایم بلند شدم. همانتوهم موقع بود که متوجه شدم.
«داره شروع میشه...»
توهم واقعی داشت شروع میشد.
موهای سیاه پرکلاغی، چشمانتوهمه آبی تیره و قدیاینکه در حدود ۱۷۸ سانتیمتر.
...رن دوور.
این نام انسانی بود کهحرکت در گذشته باعث شده بودنبود او شکستی تحقیرآمیز را متحمل شود.
او همچنین مردی بود که زندگیاش را تغییرفایدهای داده بود، و کسی که آنجلیکا نمیتوانست بهبدن درستی او را در قالب کلمات توصیف کند.
رسیدن از یک شیطان رتبه بارون به یکاینکه شیطان رتبه کنت در عرض چند سال. دستاوردیواقعیام که اگر او نبود، هرگز نمیتوانست به آن برسد.
هنوز هم میتوانست به وضوح لحظهایاینکه را به یاد بیاورد که بهواقعاً او قول داد کمکش میکند قویتر شود.
در گذشته واقعاً حرفش را باورکردنم نکرده بود، اما شرایط او رامیکرد مجبور کرد تا قرارداد را امضا کند.
چه کسی میدانست که او میتواند بهکردنم قولش عمل کند؟ در واقع، او حتیلحظه با اختلاف زیادی از انتظاراتش فراتر رفته بود.
چیزی که آنجلیکا را بیشتر از همه شوکه میکرد، قدرت اونگرانم نبود که مانند یک شهابسنگ اوج گرفته بود، و نه نقشههایچطور پیچیدهای که هر از گاهی طراحی میکرد، بلکه دانش او بود.
دانشی چنان وسیع درباره جهان که حتی او را هم شوکه میکرد. یکی از نمونههای ایندقیقاً دانش، شرایط فعلی بود. او چطور توانسته بود بفهمد که شیاطین در داخل این سیاهچال ساکنبرایم هستند؟ علاوه بر این، به نظر میرسید دقیقاً میداند که آنها چه نقشهای در سر دارند.
این چیزی نبوداونجایی که کسی مثلکردنم رن باید میدانست.
این موضوعچهارزانو برای آنجلیکااونجایی هیچ منطقی نداشت.
اما.
چیزی وجود داشتحرکت که حتی اواینکه هم دربارهاش نمیدانست...
بنگ—!
نور بنفش تیره و درخشانی فلاش زد و یکاینکه سالن تاریک را برای کسری از ثانیه روشن کرد. چیزیدقیقاً که با آن همراه شد، صدای یک انفجار مهیب بود.
«سرفه... سرفه...»
آنجلیکا چند قدم تلوتلو خورد و موهایشتوهم روی تمام صورتش پخش شد. قفسه سینهاشواقعیام به طور نامنظمی بالا و پایین میرفت.
«ما همهجا دنبالت گشتیم،توهمه اما فکر نمیکردیم که خودتتوهم با پای خودت بیای پیشمون.»
صدایی شوم درنشستم سراسر سالن بزرگ وکردنم باشکوه قلعه طنینانداز شد.
در کنار سالن، شش ستون سیاه قرار داشتاینکه که از طریق مجموعهای از مشعلهای متصل بهواقعیام بدنهشان، محیط اطراف را به صورت کمنور روشن میکردند.
از میان سایهها، یک چهره انساننمایاینکه سیاه با موهای بلند و سیاهیواقعاً که روی شانههایش ریخته بود، بیرون آمد.
او لباسی رسمی پوشیده بود که یادآور لباسهای دوران ویکتوریا بود و یک کلاه سیلندری سیاه روی سرش داشت؛ ظاهری که اوچطور را شبیه به تجسمی از ظرافت و کمال کرده بود. ظاهری چشمگیر که روی هر کسی که به او نگاه میکرد، تأثیریالان قدرتمند میگذاشت. در هر دو دستش دستکشهای سفیدی به چشم میخورد و هاله آرام، نجیب و سرشار از وقاری از بدنش ساطع میشد.
در حالی که چشمانش رویتوهمه آنجلیکا قفل شده بود، گوشههایتوهم لبش به سمت بالا متمایل شد.
«بانوی جوان، مادرت همهجا دنبالتحرکت میگرده. فکر کنم دیگه وقتشهنبود که به قبیله اصلی برگردی.»
«مادرم؟»
«درست شنیدی.»
آنجلیکا دندانهایش را به هم فشرد و لبهایشفایدهای را گاز گرفت. خودش را جمعوجور کرد، موهایشبدن را به عقب انداخت و سرش را تکان داد.
«این غیرممکنه.»
چهره شیطانی که روبهروی آنجلیکا بود کمی تغییر کرد. لبخند روی لبش کمرنگتربدن شد و چشمانش شومتر به نظر رسید. با این حال، این اتفاق فقط برایداشتند کسری از ثانیه رخ داد و او به سرعت به حالت معمول خود بازگشت.
شیطان سرش را چرخاندتوهمه و چشمانش روی چهرهایاینکه در دوردست قفل شد.
«...به خاطر اونه؟»
آن چهرهنشستم کسی نبودتوهمه جز رن.
او در حالحرکت حاضر بیحرکت بوداینکه و چشمانش بسته بود.
در اطراف او دو شیطان دیگر نیز در وضعیتی مشابه قرار داشتند. هاله دو شیطانی که رن را احاطه کرده بودند در حدود رتبه A بود؛ که نشان میداد هر دوی آنها شیاطین رتبه کنت هستند.
خوشبختانه، به نظرنشستم نمیرسید که آنها بتوانندکردنم به او حمله کنند.
«آیا اون دلیلیه کهتوهمه به قبیله اصلی برنمیگردی؟اینکه ...یا از عواقبی میترسی که
شیطانی کهتوهمه در مقابلکردنم آنجلیکا بود، پرسید.
آنجلیکا اخمنشستم کرد. سپستوهمه با سردی گفت:
«هر جورچهارزانو دوست داریاونجایی فکر کن...»
«اوه؟»
شیطان کمی خندید. فشار وحشتناکی ازاینکه بدنش ساطع شد و آنجلیکا راواقعاً مجبور کرد یک قدم به عقب بردارد.
چهره آنجلیکا کمکم شروعتوهمه به تغییر کرد واینکه جدیت در چشمانش درخشید.
«کنت نبولوس.»
او زیر لب زمزمه کرد.
به محض اینکه کلماتش محو شدند،اینکه فشاری که از سمت شیطان میآمدواقعاً متوقف شد. تعجب در چهرهاش نمایان شد.
«پس هنوزنشستم من روتوهمه یادت هست؟»
«...آره.»
آنجلیکا بهنشستم آرامی سرشتوهمه را تکان داد.
البته که او را میشناخت.
چطور ممکن بود او را نشناسد؟ اوفایدهای یکی از نگهبانانش در زمانی بود کهواقعاً در قبیله اصلی زندگی میکرد. قبیله شهوت.
با وجود اینکه قدرت آنجلیکا تا اینکردنم حد افزایش یافته بود، هنوز هم فکر نمیکردواقعاً بتواند رو در رو با او مقابله کند.
مخصوصاً حالا که او درحرکت آستانه رسیدن به رتبه مارکیزنبود بود. میدانست که حریف او نیست.
کنت نبولوس دستش را بالا آورد تاتوهم دستکشهایش را تنظیم کند و شروع به صحبتاگر کرد. رفتار او بسیار دوستانهتر از قبل بود.
«از آخرین باریاونجایی که همدیگر رو دیدیمفایدهای خیلی میگذره، بانوی جوان.»
او مکثی کرد و بدن آنجلیکاحرکت را برانداز کرد. با نگاهی پر ازمیکرد رضایت، شروع به تکان دادن سرش کرد.
«...اما اگه بخوام نظر خودم رو بگم، به زیبایی بزرگ شدی. نهمیکرد تنها این، بلکه فقط از این حقیقت که تونستی به رتبه کنتخلاص برسی، میشه با اطمینان فرض کرد که ژنهای مادرت رو به ارث بردی.»
خوشحالی واقعیتوهمه در صدایشکردنم موج میزد.
اما نمیشد همین حرف راحرکت درباره آنجلیکا زد که بهنبود سمت او خیره شده بود.
«اسمش رو نیار.»
«اوه خدای من.»
کنت نبولوستوهمه نگاهی آشفتهکردنم به خود گرفت.
«هنوز از این حقیقت کهحرکت مادرت تو رو به یهنبود شاخه فرعی کوچیک فرستاد عصبانی هستی؟»
کنت نبولوس سرش رااونجایی بالا آورد و کلاهفایدهای سیلندریاش را از سر برداشت.
«بانوی جوان، باید درک کنی که دلیل این کارش این نبود که ازت متنفره، بلکه بهواقعیام خاطر شکست تو در انجام مأموریتی بود که بهت محول کرده بودیم. ما منابع زیادی رو صرفمورد کردیم تا بهت کمک کنیم و اون موقع فرصت رو برات فراهم کنیم، اما تو شکست خوردی.»
کنت نبولوس مکث کرد. برای کسریاینکه از ثانیه، آنجلیکا احساس کرد که صدایبدن او به شدت شوم و سرد شد.
«...باید به خاطرش مجازات میشدی.»
قورت—!
آنجلیکا ناخودآگاه آب دهانش را قورت دادفایدهای و کمی متزلزل شد. این موضوع از چشمبدن کنت نبولوس پنهان نماند و او ادامه داد:
«من در ابتدا از ناپدید شدنت خیلی ناامید شدم. مادرت هم همینطور. با اینواقعیام حال، از ظواهر امر پیداست که شاید کمی بیش از حد فکر میکردم. اینکهتمام تو در این مدت کوتاه به چنین قدرتی رسیدی، من رو تحت تأثیر قرار داد.»
کنت نبولوس روی یک زانو خم شد و کلاه سیلندریاش را کنار خودلحظه گذاشت. سپس دستکشش را درآورد و دستی که به نظر میرسید از یشمتوهمها ساخته شده باشد را نمایان کرد و آن را به سمت آنجلیکا دراز کرد.
«بانوی جوان، نه، عالیجناب، آیاتوهمه این افتخار رو به منتوهم میدین که به قبیله اصلی برگردین؟»
«آه...»
بدن آنجلیکا خشکش زد.
آنجلیکا در حالی که به دستی که بهاینکه سمتش دراز شده بود خیره شده بود، احساس کرداگر ترکیبی از احساسات مختلف از اعماق وجودش فوران میکند.
اما در میان تماماونجایی آن احساسات، آنچه ازفایدهای همه غالبتر بود، غم بود.
پذیرش.
این چیزی بود که آنجلیکا از جوانی تشنه آننگرانم بود. او میخواست توسط مادرش پذیرفته شود، شخصیتی که درحال گذشته تنها به چشم یک الگو به او نگاه میکرد.
کسی کهنشستم آنجلیکا میخواستتوهمه شبیه او باشد.
...اما اینچهارزانو مربوط بهاونجایی گذشته بود.
پس از تمام اتفاقاتی که برایش افتادهفایدهای بود، دیگر آن حس دلبستگی و پرستشیواقعاً که نسبت به مادرش داشت را احساس نمیکرد.
آنجلیکا به خاطر اینکه مادرش در گذشته او را دور انداختهلحظه بود، هیچ کینهای از او به دل نداشت، اما این بدانخلاص معنا نبود که احساس خوبی هم نسبت به او داشته باشد.
حالا که او کاملاً بزرگحرکت شده بود، آنجلیکا درک کردنبود که دنیا چگونه کار میکند.
و به همین دلیل بود که فهمید چقدر خوششانس بوده که بانگرانم رن آشنا شده است. کسی که با او مانند یک ابزار یکبارباید مصرف رفتار نمیکرد تا به محض ارتکاب اشتباه، او را دور بیندازد.
بنابراین.
سرش را پایین انداخت و به دستتوهم کنت نبولوس که به سمتش دراز شدهواقعیام بود خیره شد و سرش را تکان داد.
«متأسفم، اما نمیتونم.»
«نمیتونی؟»
کنت نبولوس با شوک سرش راکردنم بالا آورد. دستش را پایین آورد ولحظه رفتار نجیبزادگانه قبلیاش شروع به فروپاشی کرد.
«درست شنیدم؟توهمه تو الان منفایدهای رو رد کردی؟»
«آره.»
آنجلیکا سرش رانشستم تکان داد. اینحرکت بار بسیار قاطعانهتر.
کنت نبولوس کلاه سیلندریاش را از روی زمین برداشت و دوبارهنگرانم روی سرش گذاشت و به آرامی ایستاد. چهرهاش به شکلی شوم درباید هم رفت. واضح بود که هنوز نمیتوانست تصمیم آنجلیکا را درک کند.
«نمیفهمم.»
او به نرمی زمزمه کرد.حرکت در حالی که نگاهش بانبود نگاه آنجلیکا تلاقی پیدا کرد، پرسید:
«...چرا پیشنهادم رو رد کردی؟»
«نیازی نیست بدونی.»
آنجلیکا باتوهمه لحنی سردکردنم پاسخ داد.
چشمان کنت نبولوس تیز شد.
«میفهمم.»
او سرش را تکانتوهمه داد و به آرامیاینکه با شرایط کنار آمد.
سرش را چرخاند تا روفایدهای به انسانی که در دوردستمیکرد بود قرار بگیرد و پرسید:
«اگه ازنشستم شر اون خلاصحرکت بشم، برمیگردی، درسته؟»
چشمان آنجلیکا گشادنشستم شد. او بهحرکت سرعت فریاد زد:
«نه!»
اما دیگر خیلی دیر شده بود.اینکه تا زمانی که آنجلیکا واکنش نشانواقعاً دهد، کنت نبولوس به رن رسیده بود.
او دستش را بالا آورد، ناخنهایش بلند و تیز شدند. بدوننگرانم هیچ تردیدی، به سمت رن چنگ انداخت. او در حملهاش هیچ ملاحظهایباید نکرد، چرا که انرژی نهفته در حملهاش برای لرزاندن اتاق کافی بود.
«بمیر!»
او بانشستم حالتی تشنه بهحرکت خون فریاد زد.
اما.
در همان لحظهاونجایی بود که اتفاقی بهفایدهای شدت شوکهکننده رخ داد.
درست زمانی که پنجه در حال رسیدن بهفایدهای رن بود، فضا به طور کامل یخ زد. چهواقعیام شیاطین داخل سالن، چه کنت نبولوس و چه آنجلیکا.
هیچکس حرکتی نکرد.
اینطور نبود که نخواهند.
بلکه نمیتوانستند.
قبل از اینکه کسی بتواند بفهمدحرکت چه اتفاقی در حال رخ دادن است،میکرد موهای رن کمکم شروع به تغییر کرد.
موهایش بهنشستم آرامی شروع بهحرکت سفید شدن کردند.