---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 732: حکم اعدام [۱] • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 732: حکم اعدام [۱]

0

«دنیا آروم‌اما​ به نظر‌چیزیه​ می‌رسه، نه؟»

در حالی که از پشت سر متیو را دنبال می‌کردم، به هر چیزی‌نمی‌زد​ که اطرافم در جریان بود نگاهی انداختم. همان‌طور که او اشاره کرده بود،‌نکرده​ این دنیا با دنیایی که من در آن زندگی می‌کردم، کاملاً تفاوت داشت.

آدم‌هایی که با لبخند این‌طرف‌ساختمانی​ و آن‌طرف می‌رفتند، بدون هیچ دروازه‌ظاهرش​ یا شیاطینی که بخواهند نگرانشان باشند...

بی‌نهایت آرام‌رفت‌وآمد​ بود. آن‌قدر که‌دقیقاً​ حسادتم را برمی‌انگیخت.

یعنی اگر جزبث‌فقط​ و شیاطین هرگز وجود‌می‌بینی​ نداشتند، دنیا این‌شکلی می‌شد؟

واقعاً خوب بود.

«زیادی فکر می‌کنی.»

متیو در‌رفت‌وآمد​ حالی که نگاهم‌دقیقاً​ می‌کرد، پوزخندی زد.

«درسته، دنیا آروم به نظر می‌رسه، اما این فقط چیزیه‌خیلی​ که داری تو ظاهر می‌بینی. واقعیت اینه که دنیا خیلی‌راه​ کمتر از اون چیزی که تصور می‌کنی ایده‌آل و بی‌نقصه.»

او به راهش ادامه داد و من هم‌آنجا​ پشت سرش راه افتادم. توضیح بیشتری نداد، اما‌عدالت​ به نظر می‌رسید داشت به چیزی اشاره می‌کرد.

راستش را بخواهید، حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. وقتی به اطرافم نگاه می‌کردم و این دنیا‌برج​ را می‌دیدم که وضعیتش بسیار بهتر از آن دنیای جنگ‌زده‌ی خودم بود، برایم سخت‌عده‌ای​ بود باور کنم این دنیا بتواند به همان وحشتناکی باشد که او اشاره می‌کرد.

فقط چیزی‌رفت‌وآمد​ که تو‌ظاهرش​ ظاهر می‌بینی...

داشت اشاره می‌کرد‌فقط​ که اتفاق بزرگی در‌می‌بینی​ سایه‌ها در جریان است؟

«تقریباً رسیدیم.»

اولین چیزی که در دوردست توجهم را جلب کرد، یک آسمان‌خراش آشنا‌دقیقاً​ بود. ساختمانی بود که در گذشته زیاد به آنجا رفت‌وآمد داشتم و‌درباره‌ی​ ظاهرش در این دنیا، دقیقاً با ظاهرش در دنیای خودم مو نمی‌زد.

برج اتحادیه.

«ما عدالت می‌خوایم!»

صدای ضعیف‌کرد​ شعارهایی را‌آشنا​ از دوردست شنیدم.

حداقل این یه‌آسمان‌خراش​ مورد درباره‌ی برج‌گذشته​ اتحادیه تغییر نکرده.

چه دنیای من و چه‌دقیقاً​ این دنیا، همیشه عده‌ای پیدا می‌شدند‌صدای​ که آنجا در حال اعتراض باشند.

هرچه جلوتر می‌رفتیم، صدایشان بلندتر می‌شد‌ظاهر​ و طولی نکشید که دقیق‌تر فهمیدم‌اون​ دارند چه چیزی را فریاد می‌زنند.

حالت چهره‌ام کمی تغییر کرد.

«حبس ابد!»

«اون جنایتکارها‌رفت‌وآمد​ رو به‌ظاهرش​ اعدام محکوم کنید!»

«بکشیدشون!»

با شنیدن حرف‌هایشان، ابروهایم‌آشنا​ کم‌کم در هم گره خورد‌رفت‌وآمد​ و به متیو نگاه کردم.

«چه خبره؟»

یعنی داشتند‌رفت‌وآمد​ جنایتکاران کله‌گنده‌ای‌ظاهرش​ را محاکمه می‌کردند؟

واکنش مردم بیش‌فقط​ از حد افراطی‌ظاهر​ به نظر می‌رسید.

«خودت می‌بینی.»

متیو در جواب سؤالم‌آشنا​ فقط لبخندی زد و‌آنجا​ به راهش ادامه داد.

با وجود اینکه این پنهان‌کاری‌اش داشت کمی‌برج​ روی اعصابم می‌رفت، تصمیم گرفتم شانه‌به‌شانه‌اش بروم‌شنیدم​ و دیگر حرفی نزنم. من آدم صبوری بودم.

«اون خائن‌ها رو بکشید!»

«اون‌ها رو تو خیابون‌ها‌آشنا​ دار بزنید و درس‌آنجا​ عبرتی برای بقیه کنید!»

«قاتل‌ها!»

طولی نکشید که خودم را در برابر جمعیت‌اتحادیه​ عظیمی از مردم دیدم که پلاکارد و بلندگو به‌درباره‌ی​ دست داشتند و رو به برج اتحادیه فریاد می‌کشیدند.

در حالی که بنرهایشان را در‌ظاهر​ هوا تکان می‌دادند، هر جور ناسزایی‌اون​ که فکرش را بکنید فریاد می‌زدند.

«ما عدالت می‌خوایم!»

«ما عدالت می‌خوایم!»

«ما عدالت می‌خوایم!»

صدای شعارهایشان در سوراخ‌سنبه‌های میدانِ زیر‌ظاهر​ برج اتحادیه می‌پیچید. صدا آن‌قدر کرکننده‌اون​ بود که کم‌کم داشت آزاردهنده می‌شد.

«رسیدیم.»

متیو درست در کنار‌آشنا​ جمعیت ایستاد و به‌آنجا​ برج بزرگ روبه‌رو خیره شد.

من هم کنارش ایستادم.

«...این همون‌اما​ چیزیه که می‌خواستی‌داری​ بهم نشون بدی؟»

این شورش را؟

مگر چیز‌کرد​ خاصی در‌آشنا​ موردش وجود داشت؟

متیو لبخند زد.

«فقط چند دقیقه‌فقط​ صبر کن. خیلی‌ظاهر​ زود متوجه می‌شی.»

«باشه.»

برگشتم و به جمعیت خیره شدم تا شاید سرنخی‌رفت‌وآمد​ دستگیرم شود، اما انگار هیچ چیز خاصی وجود نداشت؛ همه‌ضعیف​ فقط داشتند کورکورانه رو به برج جیغ و فریاد می‌کردند.

خوشبختانه، برای دیدن‌داشتم​ تغییر اوضاع نیازی‌نمی‌زد​ نبود زیاد منتظر بمانم.

«بالاخره یه نفر اومد بیرون!»

«بالاخره عدالت اجرا می‌شه!»

«عدالت!»

درهای برج با سرعتی حساب‌شده باز شدند و قامت مردی بی‌احساس با‌ضعیف​ چشمانی خمار را نمایان کردند. تأثیر قدرت او آنی بود؛ همین‌که موج قدرتش‌اعتراض​ در فضا پخش شد، تمام افراد حاضر در میدان در سکوت فرو رفتند.

...هنوزم همونیه که بود.

چه در این دنیا،‌آشنا​ چه در آن دنیا.‌آنجا​ اکتاویوس هنوز همان اکتاویوس بود.

هیچ‌وقت عوض نمی‌شد.

«حکم صادر شده است.»

صدای آرام‌اما​ او به گوش‌داری​ همه حاضران رسید.

در حالی که همه نفس‌هایشان را‌گذشته​ در سینه حبس کرده بودند، سکوتی‌دقیقاً​ مطلق فضا را در بر گرفت.

با دیدن رفتار جمعیت، کنجکاوی‌ام‌ساختمانی​ نسبت به این ماجرا بیشتر شد‌ظاهرش​ و نتوانستم چشم از اکتاویوس بردارم.

بذار ببینم‌رفت‌وآمد​ این حکم‌ظاهرش​ در مورد چیه.

او خیلی زود ادامه داد:

«پس از بررسی تمام شواهد و بحث‌های فراوان،‌آنجا​ ما، اتحادیه، به این نتیجه رسیدیم که سه‌عدالت​ فرد زیر، در جرایم نام‌برده مجرم شناخته می‌شوند.»

لحظه‌ای که دستش را دراز کرد،‌گذشته​ سه عکس در کنارش ظاهر شد‌دقیقاً​ و تمام اجزای صورتم کاملاً خشک شد.

«اقدام به نسل‌کشی.‌داشتم​ اخاذی در بالاترین‌نمی‌زد​ سطح. قتل. آدم‌ربایی...»

لیست ادامه داشت، اما من هیچ وقتی‌می‌بینی​ برای تمرکز روی آن نداشتم، چون تمام‌ایده‌آل​ صداها در سرم محو و گنگ شدند.

در حالی که نگاهم به سه نفری که‌آنجا​ در تصاویرِ اکتاویوس نشان داده شده بودند خیره‌عدالت​ مانده بود، احساس کردم ذهنم کاملاً خالی شد.

«چـ... چطور ممکنه؟»

با عقل جور در نمی‌آمد.

«توشیموتو کیکی، ملقب به گرندمستر‌داری​ کیکی، تنها خالق سبک کیکی‌خیلی​ و عضو افتخاری سابق اتحادیه...»

«آرون لویشا، ملقب به گرندمستر‌ساختمانی​ لویشا، تنها خالق سبک لویشا‌داشتم​ و عضو افتخاری سابق اتحادیه...»

«رومان گراوار، ملقب به گرندمستر‌ساختمانی​ گراوار، تنها خالق سبک گراوار‌داشتم​ و عضو افتخاری سابق اتحادیه...»

اکتاویوس پس از اینکه نام‌هایشان را به آرامی‌اتحادیه​ خواند، سرش را چرخاند و به تصاویر کنارش‌مورد​ خیره شد و سپس با صدای بلندی اعلام کرد:

«از امروز به بعد، من‌داری​ بدین‌وسیله اعلام می‌کنم که هر‌خیلی​ سه آن‌ها به... مرگ محکوم می‌شوند!»

«وااااه!»

«ووووووووه!»

سکوتی که میدان را فرا گرفته بود، با طنین‌انداز شدن صدای تشویق‌ضعیف​ و هیاهو در هم شکست. مردم در حالی که از خوشحالی فریاد‌حال​ می‌زدند، با گریه و در آغوش گرفتن یکدیگر به هم دلداری می‌دادند.

برخی حتی از شدت شادی‌داری​ غش کردند، در حالی که دیگران‌کمتر​ شروع به ستایش بی‌پایان اتحادیه کردند.

با دیدن این صحنه معده‌ام به هم پیچید‌آنجا​ و به متیو نگاه کردم که طوری به‌عدالت​ من لبخند می‌زد که انگار می‌فهمید چه حالی دارم.

«هنوز هم فکر‌آسمان‌خراش​ می‌کنی که همه چیز‌زیاد​ صلح‌آمیز به نظر می‌رسه؟»

آب دهانم را قورت دادم و به آرامی سرم را تکان دادم.‌ضعیف​ هنوز در تلاش بودم تا اتفاقی که افتاده بود را هضم کنم،‌حال​ اما بالاخره دوزاری‌ام افتاد که یک جای کارِ این دنیا بدجوری می‌لنگد.

چطور ممکن بود افرادی که در‌ظاهر​ دنیای من به عنوان قهرمانان شناخته می‌شدند،‌تصور​ ناگهان به چنین مجرمان منفوری تبدیل شوند؟

...هر اتفاقی که داشت می‌افتاد،‌ساختمانی​ قطعاً همان چیزی بود که‌داشتم​ کوین می‌خواست من متوجهش شوم.

«حالا قراره چیکار کنم؟»

با سردرگمی به متیو نگاه کردم.‌نمی‌زد​ این افشای ناگهانی مرا بهت‌زده کرده بود‌شعارهایی​ و اصلاً نمی‌دانستم باید چه کار کنم.

همه چیز‌اما​ برایم بسیار‌چیزیه​ غریبه بود.

«باید هر سه‌تاشونو نجات بدم؟»

به تصاویر سه گرندمستر در‌ساختمانی​ دوردست نگاه کردم. نجات دادن‌داشتم​ آن‌ها نباید خیلی سخت می‌بود.

مشکل این بود‌داشتم​ که بعدش باید‌نمی‌زد​ چه کار می‌کردم.

دقیقاً بعد از‌فقط​ نجات دادنشان قرار‌ظاهر​ بود چه کار کنم؟

آیا نجات دادن آن‌ها به من سرنخ‌هایی در مورد‌رفت‌وآمد​ چگونگی بازگشت به دنیای خودم و درک بهتری از‌صدای​ آنچه کوین سعی داشت به من نشان دهد، می‌داد؟

...نکند داشت به چیزی اشاره‌ساختمانی​ می‌کرد؟ یعنی مرگ سه گرندمستر‌داشتم​ در دنیای من کار شیاطین نبود؟

آب دهانم‌رفت‌وآمد​ را به‌ظاهرش​ سختی قورت دادم.

'چرا نمی‌تونه به جای‌چیزیه​ نشون دادن همه اینا، فقط‌اینه​ همه چیز رو بهم بگه؟'

«هنوز نه.»

متیو از من روی‌آشنا​ برگرداند و شروع به‌آنجا​ دور شدن از میدان کرد.

من هم به‌داشتم​ سرعت از پشت سر‌برج​ او را دنبال کردم.

«صبر کن.»

با دور شدنم از آن منطقه، حجم سروصدا کمتر شد،‌داشتم​ اما هنوز هم هرازگاهی صدای بوق ماشین‌هایی به گوش می‌رسید‌شعارهایی​ که سرنشینانشان در حال جشن گرفتن این خبر غیرمنتظره بودند.

شهر اشتون غرق‌آسمان‌خراش​ در حال و هوای‌زیاد​ جشن و سرور بود.

با نگاه کردن به اطرافم، نمی‌دانستم باید چه حسی داشته باشم.‌صدای​ با اینکه هرگز آن سه گرندمستر را از نزدیک ندیده بودم،‌پیدا​ البته به جز روح بازمانده کیکی، اما خیلی به آن‌ها مدیون بودم.

بخش زیادی از موفقیت من به‌ظاهر​ خاطر آن‌ها بود و دیدنشان در این‌تصور​ موقعیت باعث شد احساسات پیچیده‌ای داشته باشم.

'مطمئنم اون یه چیزی می‌دونه.'

به پشت متیو خیره شدم.

او زیاد حرف نمی‌زد‌ظاهرش​ و فقط در سکوت راه‌عدالت​ را به من نشان می‌داد.

به دلایلی، احساس می‌کردم او عمداً‌ظاهر​ دارد مرموز رفتار می‌کند. انگار که‌اون​ از من کینه‌ای به دل داشت.

«کجا داریم می‌ریم؟»

«خیلی زود می‌فهمی.»

«بازم از این حرفا؟»

کم‌کم داشتم از این جواب‌ها کلافه می‌شدم، اما‌واقعیت​ چه کار می‌توانستم بکنم؟ او تنها کسی بود‌راهش​ که در حال حاضر می‌توانستم به او تکیه کنم.

او کلید بازگشت به دنیای‌ساختمانی​ من و همچنین درک اصل‌داشتم​ و اساس این دنیا بود.

فعلاً، فقط می‌توانستم دندان‌آشنا​ روی جگر بگذارم و هر‌رفت‌وآمد​ چه می‌گفت را انجام دهم.

«رسیدیم.»

خوشبختانه، مجبور نبودیم خیلی پیاده‌روی‌داری​ کنیم. خیلی زود در مقابل‌خیلی​ یک ساختمان بزرگ سفید ایستادیم.

«همین‌جاست؟»

با دقت‌کرد​ به آن‌آشنا​ نگاه کردم.

ساختمان نسبتاً بزرگ و مربع شکل بود. خیلی بلند نبود،‌می‌خوایم​ اما به نظر می‌رسید بسیار شلوغ است زیرا افراد زیادی‌همیشه​ به داخل و خارج از آن رفت و آمد می‌کردند.

با نگاهی به اطراف، چشمانم خیلی‌ظاهر​ زود به تابلوی خاصی در بالاترین‌اون​ نقطه افتاد و گوشه لبم پرید.

لحظه‌ای که کلمات حک شده در بالای ساختمان‌آنجا​ را دیدم، تقریباً دلم می‌خواست برگردم و تا‌عدالت​ جایی که ممکن است از این مکان دور شوم.

[داروسازی هال]

«واقعاً؟»

ناولها | novelha.net