چپتر 766: جنگ در ایدوانیا [۱]
0«کهواک... آوهک»
«بیفایدهست.»
جزبث در حالی که به محافظی که در چنگش بود خیره شده بود،همانطور لبخند زد. نگاه ناباوری مطلق و ناامیدی در چهرههایشان چیزی جز لذت برای جزبثروبهرویش به همراه نداشت؛ کسی که میخواست تا جای ممکن از این لحظه لذت ببرد.
...روزی روزگاری بود کهخورشید او هم با همیندرون نگاه به آنها خیره میشد.
آنها اورفت را به یادنگه گذشتهی خودش میانداختند.
«همم؟»
شششه-! ناگهان متوجه نیروی قدرتمندی شد که از سمت راست به سویشدرست حرکت میکرد. جزبث حتی زحمت نگاه کردن به حمله را هم به خودخورشید نداد و در عوض، در واکنش به آن فقط دستش را بالا آورد.
کلنک-!
تیغه روی دست جزبث متوقف شد و خونبراش تیره از کف دستش چکید. با وجود اینکه کمیفضای درد داشت، جزبث کوچکترین توجهی به این ناراحتی نکرد.
او فقطهمانطور میخواست حالت چهرههایشانفضای را تماشا کند.
...نمیتوانست از دیدنشان سیر شود.
«بیا دیگه. وقتی نتیجهخورشید از قبل مشخص شده،درون دیگه دست و پا نزن.»
چنگش را روی شمشیرگرفت محکم کرد و آنبراش را با دستش کشید.
«آخ.»
وقتی دومین محافظ به جلو افتاد، او بامیمیرم دست آزادش به جلو رفت و گردن زن رااطرافش گرفت و آن را محکم در دستش نگه داشت.
«آه... حالا،عظیم این... این منظرهایهعظیمی که براش میمیرم.»
دو محافظ... وگردن هر دو درحالا چنگ او بودند.
غرش-!
درست همانطور که داشت از این منظرهبراش لذت میبرد، فضای اطرافش شروع به تابمنظره برداشتن کرد و چهار شکاف عظیم ظاهر شد.
خورشید عظیمی که روبهرویش بود کوچکروبهرویش شد و درون شکافهایی که ایجادتجسم شده بود، چهار پیکر تجسم یافتند.
در این گروهگردن دو اورک وحالا دو دورف حضور داشتند.
تقریباً بلافاصله پس از ظاهر شدن آنها، جزبث فشار فوقالعاده زیادی را احساسظاهر کرد. فشاری بیشتر از آنچه دو محافظی که در دست داشت قبلاً به اوحضور وارد کرده بودند، و تقریباً باعث شد کنترلش را روی آنها از دست بدهد.
«پادشاه شیاطین.»
فضا پر از صدای طنینی شد کهکوچک هم باستانی و هم اثیری بود. اینگروه صدا متعلق به یکی از محافظان اورک بود.
دیدن او باعث شدگرفت جزبث حتی بیشتر لبخند بزندمیمیرم و سرش را پایین بیاورد.
«آه، ببینهمانطور کی اینجاست،میبرد محافظ جایگاه صبوری.»
محافظ با نادیده گرفتن حرفهای جزبث، نگاه یخیاش را از روی اودرست عبور داد و سپس روی دو محافظی که در چنگش بودند متوقف کرد.خورشید ابروهایش در هم گره خورد و لحن صدایش نارضایتی آشکاری را منتقل میکرد.
«ولشون کن.»
«اوه.»
وقتی نگاه دو محافظی که دراطرافش دستش بودند تغییر کرد، حالت چهرهعظیم جزبث به نارضایتی آشکاری تبدیل شد.
...ناامیدی و وحشتی که پیشحالا از این چهرههایشان را پوشاندهبودند بود، از بین رفته بود.
'چه حیف.'
سرش را تکان داد.
«باشه.»
تق. تق.
او با دستانش فشار وارد کرد و بدن دو محافظ از میان چنگشیافتند ناپدید شد، در حالی که به ذرات زردرنگی تجزیه شدند که در فضایفشاری مقابلش شناور گشتند و دو گوی زرد را به جای خود باقی گذاشتند.
«بیا.»
در حالی که انگشت لاغرش را درازشروع میکرد، دو گوی زرد در دستش تجسم یافتندعظیمی و او با خونسردی به بررسی آنها پرداخت.
«کنجکاوم بدونم این چیکار میکنه...»
او همیشه در مورد آن کنجکاو بود،کوچک اما مهم نبود چقدر تلاش میکرد، فقطگروه نمیتوانست بفهمد که آنها دقیقاً چه کار میکنند.
او سعی کرد آنها را جذب کند، اما آنها چیزی نبودند کهغرش بتواند جذبشان کند؛ موضوعی که مایه تأسف بود، با توجه به اینکهعظیم قدرت پنهانشده در درون آنها میتوانست به او کمک کند تا قدرتمندتر شود.
'اوه، خب.همانطور بهتره اینا روفضای بدم به زیردستهام.'
با وجود اینکه نمیتوانست آنهاحالا را جذب کند، این بدانبودند معنا نبود که برایش بیفایده بودند.
با وجود رونهای طلایی کمرنگی که گویها را احاطه کردهایجاد بودند، اگر کسی به اندازه کافی توانمند بود و آنها راشدن به درستی مطالعه میکرد، میتوانست به درک ظریفی از قوانین برسد.
اگر زیردستانش موفقگردن میشدند کمی در موردمنظرهایه قوانین یاد بگیرند، آنوقت...
'اما دو تا کافیه؟'
هفت قبیله وجود داشتنگه و فقط دو گوی... مشخصاًچنگ هنوز به اندازه کافی نبود...
سرش را بالا آورد و به محافظانکوچک دیگر نگاه کرد که چهرههایشان پس ازگروه مرگ دو محافظ قبلی در هم رفته بود.
جو شروع به تغییر کرد و در نتیجه، پوست بدنشان شروع بهغرش کنده شدن کرد. موجی جزر و مدی از قدرت از بدن هرعظیم یک از آنها فوران کرد و فضا به شدت شروع به نوسان کرد.
«تقاص اینهمانطور کار رومیبرد پس میدی.»
هر یک از آنهانگه یکصدا زمزمه کردند. صداهایشانمیمیرم با یکدیگر همگام بود.
«اوه.»
جزبث با بیعلاقگی سرگرفت تکان داد. او این حرفمیمیرم را قبلاً بارها شنیده بود.
سرش را تکان داد و دراطرافش حالی که دو گوی زرد را درظاهر جیبش میچپاند، به چهار محافظ خیره شد.
«پس بیاین... منگرفت به اون گویهایمنظرهایه زردتون نیاز دارم.»
[سیاره ایدوانیا]
این بهشت سرسبز، سیارهای بود که نیروی نخبه الفها تصمیم گرفته بودندعظیم در آن مستقر شوند. این یک نقطه استراتژیک بود که به طور استراتژیکاورک برای جلوگیری از رسیدن شیاطین و جزبث به سیاره زمین قرار گرفته بود.
این سیاره از جنگلهای سرسبز، تپههای غلتان و رودخانههای کریستالیبودند که در نور خورشید میدرخشیدند، بهرهمند بود. منظرهای نفسگیر بود، دنیاییچهار که میتوانست حتی بیاحساسترین افراد را نیز در حیرت فرو ببرد.
آسمان سایه عمیقی از رنگ آبی بود، بدون اینکه حتی یک ابر در چشمانداز باشد،اورک و هوا با عطر گلهای وحشی و چمن تازه معطر شده بود. اینجا یک بهشت ایدهآلکرده بود، جایی که نسیم ملایم آواز پرندگان و خشخش برگها را با خود به همراه میآورد.
اما قراررفت نبود اینگرفت بهشت دوام بیاورد.
غرش-! غرش-! زمین لرزید و آسمان تاریک شد. عطر طراوتبخشچهار گلها محو شد و جای خود را به بوی زنندهایجاد و آهنمانندی داد که به آرامی کل سیاره را فرا گرفت.
مواد تاریک به اطراف پاشیدند ومنظرهایه چمنهای سرسبز را لکهدار کردند و درهمانطور پی آن، اندامهای قطعشده روی زمین افتادند.
«هواک!»
«آه!»
فریادهای دردناک در هوامیبرد طنینانداز میشد و زمین دربرداشتن هر لحظه در هم میشکست.
جنگی تمامعیارگردن کل سیاره راحالا فرا گرفته بود.
در میان اینظاهر هرجومرج، آنجلیکا محکمروبهرویش سر جایش ایستاده بود.
او توسط سه جنگجوی الف محاصرهحالا شده بود که به نظر میرسیدغرش برای مهار کردنش به دردسر افتادهاند.
چشمانش به طرز مرموزی درخشیدفضای و با دیدن رگهای نقرهایچهار که به سمتش میآمد، اخم کرد.
شیو!
آنجلیکا به سرعت سرش را تکان دادکوچک تا از تیر جاخالی دهد و درستگروه به موقع، نگاهی گذرا به تیر انداخت.
انرژی شیطانی از بدنش فوران کرد و درست زمانیمیمیرم که میخواست مقابله به مثل کند، چندین حمله رااطرافش حس کرد که از هر طرف به سمتش میآمدند.
«تچ.»
او زبانش را به سقفحالا دهانش چسباند و هر کاریبودند که داشت میکرد را متوقف کرد.
دستش را جلوظاهر آورد و سد کوچکیکوچک در مقابلش شکل گرفت.
سد رنگی نیمهشفاف داشت و نسبتاً ضخیممنظرهایه بود. تیرها از راه رسیدند و مانند صدایمنظره ضربه زدن کسی به شیشه، سد موج برداشت.
اما فقط همین بود.
تیک. تیک. تیک.
«همین؟»
آنجلیکا نگاهش را به جنگجویاننگه الف دوخت که با چهرهای ماتومبهوتبودند به سد او خیره شده بودند.
او نگاهی بیتفاوت بهمیبرد آنها انداخت و سپس یکبرداشتن بار دستش را تکان داد.
«هی چیـ... هواک!»
یکی از جنگجویان الف، انگارعظیمی که هیپنوتیزم شده باشد، برگشتایجاد و به همرزمش خنجر زد.
خون فواره زد و فضا منجمدحالا شد. الف به خود آمد وغرش با شوک به صحنه خیره شد.
«الان چه اتفاقی افتاد؟»
او زمزمه کرد، درنگه حالی که چشمانش ازمیمیرم ناباوری گشاد شده بود.
پوچی!
قبل از اینکه بتواندگرفت بفهمد چه اتفاقی افتادهبراش است، تیری سینهاش را شکافت.
چهرهاش یخ زد و با نگاهی پر از ناباوری به تیریشکاف که در بدنش فرو رفته بود خیره شد. اندکی بعد، پیکرشتجسم به زمین افتاد و نگاه آنجلیکا به سمت دورترین جنگجوی الف چرخید.
تامپ!
در چشمانعظیم او، آنخورشید الف دردسرسازترینشان بود.
'چطوری بایدرفت با اینگرفت یکی برخورد کنم؟'
نگاهش روی الف دیگر نشست و پس از لحظهای تفکر، لبخندیشکاف روی اجزای زیبای صورتش نقش بست. آنجلیکا در حالی که بدنشتجسم را به سمت جنگجوی الف در دوردست میچرخاند، لبخندی جذاب زد.
«هی...»
با این حال، آن لبخند دوام چندانی نیاورد و خیلی زود رویتجسم لبانش خشک شد. او دید که جنگجوی الف ناگهان از روی شاخه درختیاحساس که رویش ایستاده بود پایین افتاد و سری به آرامی به سمتش غلتید.
پوچی!
اندکی بعد، صدایی ازمیبرد پشت سرش شنید وتاب حالت چهرهاش یخ زد.
وقتی برگشت،گردن شیطانی در میدانحالا دیدش ظاهر شد.
او موهای کوتاه مشکی و چشمان سبز داشت. چهرهاش نسبتاًایجاد جذاب بود و با دو بال بزرگ و فلسهایی که تمامشدن بدنش را پوشانده بود، حضور بسیار باابهتی از خود ساطع میکرد.
«داری چیکار میکنی؟»
آنجلیکا با دیدن ظاهرمیبرد شیطان نتوانست جلوی حستاب انزجار خود را بگیرد.
موهای آشفته، لبخند کج و رفتار بیتفاوتش به شدتچنگ روی اعصاب او میرفت. در واقع، نگرش لاقیدانه اوشروع بیشتر باعث تحریک عصبانیتش میشد و چهرهاش را سردتر میکرد.
«سلام به تو.»
او بارفت تندی گفت:گرفت «چی میخوای؟»
شیطان فقط لبخند زد، حالت چهرهاش دوستانه و تقریباً معصومانهچهار بود. اما آنجلیکا گول نخورد. او میتوانست برق فریبکارانه چشمانشایجاد و اینکه چطور از ناراحتی او لذت میبرد را ببیند.
او در حالی کهنگه شانههایش را بالا میانداختمیمیرم گفت: «چیز خاصی نیست.»
«فقط دارم بهت کمک میکنم.»
آنجلیکا با صدایی کهگرفت از آن زهر میچکید، جوابمیمیرم داد: «نیازی به کمکت ندارم.»
«میتونی بریهمانطور و بهمیبرد خودت کمک کنی.»
شیطان اوگردن را سرزنش کرد:حالا «آروم باش، آنجلیکا.»
«این طرزعظیم برخورد باخورشید نامزد آیندهته؟»
با شنیدن اینگردن حرف، دندانهای آنجلیکاحالا روی هم ساییده شد.
حتی فکر نامزدی با این شیطان باعث میشد حالت تهوع بهشکاف او دست دهد. او به دنیای شیاطین آمده بود تا تمرینتجسم کند، تا قویتر شود، نه اینکه در یک ازدواج سیاسی گرفتار شود.
«هنوز چیزی قطعی نشده.»
لبخند شیطان محو نشد.
«درسته، اما تصمیم نهاییگرفت بلافاصله بعد از این جنگمیمیرم گرفته میشه. امیدوارم آماده باشی.»
«نیستم.»
آنجلیکا پوزخندی زد و از شیطان رویبراش برگرداند. او هیچ علاقهای به سیاستهای خانوادهاش ومیبرد یا مسئله به دنیا آوردن یک وارث نداشت.
فووپ!
در حالی که بالهایش را بهحالا هم زد و به هوا برخاست،غرش نتوانست جلوی احساس استیصالش را بگیرد.
او با هدفی مشخص به دنیای شیاطین آمده بود،برداشتن تا قویتر شود و مهارتهایش را صیقل دهد. ودرون پیشرفت هم کرده بود؛ از این بابت مطمئن بود.
اما حالا، با سایه سنگین تهدید یک ازدواج سیاسیچنگ که بالای سرش پرسه میزد، احساس میکرد دوباره به همانتاب دنیایی کشیده شده که سعی در فرار از آن داشت.
آنجلیکا دندانهایش را بهخورشید هم فشرد و موجی ازشکافهایی خشم را درونش احساس کرد.
هرچه از شیطان دورتر میشد، ذهنش ناخودآگاه به گذشته پر میکشید، به زمانی که همهچیز سادهترمیبرد بود. زمانی که میتوانست تمام تمرکزش را فقط روی تمریناتش بگذارد و نه هیچچیز دیگر. باایجاد وجود اینکه تنها چند ماه گذشته بود، اما به نظر میرسید یک عمر از آن روزها میگذرد.
«هوف.»
آنجلیکا آهی کشید،گرفت چرا که میدانست نمیتواندبراش در گذشته غرق شود.
او باید روی زمان حال و وظیفهای که در دستایجاد داشت تمرکز میکرد. او هنوز با رسیدن به رتبه دوکبلافاصله فاصله زیادی داشت، اما داشت پیشرفت میکرد، آهسته اما پیوسته.
'ای کاش...'
او لبش رامنظره گاز گرفت و حسشروع ناامیدی درونش انباشته شد.
ای کاش مجبور نبود با این مزخرفاتبراش سیاسی سر و کله بزند، آنوقت میتوانستمنظره تمام وقت و انرژیاش را وقف تمریناتش کند.