چپتر 1416: فصل ۱۴۱۶ - ارتباط
0باید وقتی برگشت از استاد گو لو میپرسید تا ببینه این دارودسته متجاوزهای درباراوضاع مقدس در چه رتبهای قرار دارن. در عین حال، از استاد گو لو سوالنشه میکرد که آیا راهی برای سرشاخ شدن با دربار مقدس سراغ داره یا نه.
با اخلاق و کینهای که اون پیرمرد نسبتچین به دربار مقدس داشت، شاید حتی میتونست چنداوضاع تا ایده ناب و کارساز هم کف دستش بذاره.
همونطور که به این قضیه فکر میکرد،خیالت فانگ هنگ سریعاً از طریق آگاهی روحی خودشنگاهی با درخت مقدس آبه آکایا ارتباط برقرار کرد.
قلمرو تقوا اثر مهارکننده بسیار شدیدی رویابزاری آبه آکایا داشت و تارهای تاک اطرافشمدت رو کاملاً در هم میکوبید و سرکوب میکرد.
اگه پای قلمرو تقوا بهنگاهی بخش مرکزی درخت مقدس بازگرفته میشد، خسارت فاجعهباری به بار میآورد.
با این حال، اینطورکاهن هم نبود که کاملاًچین دستبسته و بیپناه باشن.
فانگ هنگچشمت دستی بهباشه چونهش کشید.
باید با استفاده از این فرصتِپونوز پیشاومده، یه فکری به حال خنثیمیسپرم کردن آرتیفکت مقدس دربار مقدس میکرد.
با این فکر، فانگ هنگ سرش رو بالا آورد و گفت: «مو پیره، من اول راهوخیمه میافتم. باید برگردم پونوز تا یه ابزاری برای مقابله با دربار مقدس جور کنم. این آدمهاباقی رو میسپرم به تو. تمام مدت چشمت بهشون باشه. در هر لحظه با هم در تماسیم.»
«باشه، خیالتکوه تخت، بسپارشکاهن به من!»
...
در کوه مقدس-اوچبرینو، کاهن اعظم سوزی، نگاهیابزاری به چین هو انداخت که روی سکوی دعاچشمت قرار گرفته بود و بیاختیار آه عمیقی کشید.
«کاهن اعظم، اوضاع خیلی وخیمه؟»
«روحش شدیداً آسیب دیده و یکچهارمش رو بیرون کشیدن. تا وقتیدعا اون تیکه از روحِ نابودشده پیدا نشه، چین هو توی همیندیده خواب باقی میمونه تا جایی که بدنش شروع به پوسیدن کنه.»
ریتا با احساس گناه خودشلحظه رو سرزنش کرد: «کاهن اعظم،کوه حالا چه خاکی به سرمون بریزیم...»
«تموم اقدامات علیه سرزمین طاعون رو همینابزاری حالا متوقف کنین. همهچیز تا زمان رسیدنمدت قدیسه باید در حالت سکون مطلق بمونه.»
سوزی سرش رو به نشانه تاسف تکون داد و گفت: «کاری که الان باید بکنیم اینه کهروحش کاملاً بیسر و صدا و محتاط باشیم. علاوه بر اون، یه تحقیق موشکافانه و همهجانبه رو دربارهجایی درخت مقدس و فانگ هنگ کلید بزنین. تحت هیچ شرایطی نباید وارد درگیری مستقیم با سرزمین طاعون بشیم.»
دربار مقدس حتی قبل از اومدن به اینجا همانداخت درجه خطرناک بودن فانگ هنگ رو بالا برده بود وروحش اون رو یه موجودیت فوقالعاده دردسرساز و خطرناک بهحساب میآورد.
سوزی پیش خودش حساب کرده بود که با همراهی دو پالادین مقدس واعظم یه داور مقدس که از آزمونهای دشوار قلمرو مقدس سربلند بیرون اومده بودن،وخیمه در کنار قدرت کوبنده سلاح مقدس، محک زدن سرزمین طاعون مثل آب خوردن باشه.
حتی اگه نمیتونستن طومار سرزمین طاعونپونوز رو درهم بپیچن، دستکم جون سالممیسپرم به در بردن خودشون تضمینشده بود.
اصلاً فکرش رو همسوزی نمیکرد که فانگ هنگسکوی رو اینقدر دستکم گرفته باشه.
«اطاعت.»
«علاوه بر این کاهن اعظم، اینها شاخههای درخت مقدسیبسپارش هستن که از سرزمین طاعون چیدیم. به بچهها گفتمسکوی یه مقداریش رو بیارن تا شاید سرنخی ازش گیرمون بیاد.»
«تق...»
پالادین مقدس همزمان با زدن اینچین حرف، جعبه رو باز کرد؛ چندبیاختیار تکه شاخه درست وسط جعبه خودنمایی میکرد.
با دیدن اون شاخهها، رنگ از رخسارنگاهی سوزی پرید. دستش رو جلو برد وبیاختیار آروم نوک انگشتش رو به شاخه زد.
«فیش فیش فیش...»
همین که دست سوزی با شاخه تماس پیدامقابله کرد، صدای ضعیفی بلند شد و شاخه درست جلویباشه چشمشون با سرعتی باورنکردنی شروع به تجزیه شدن کرد.
سوزی حتی کلمهای حرف نزد. سرش رو پایین انداخت و بهبود شاخههایی که توی جعبه ذرهذره پودر میشدن و به خاکستر تبدیلبیرون میشدن خیره موند. چهرهش بهطرز وحشتناکی تیره و تار شده بود.
«کاهن اعظم، متوجه چیزی شدین؟»
سوزی بهآرومی سرش رو بالا گرفت وخیالت چند کلمه رو سرد و بریده ازسوزی میون دندونهاش بیرون داد: «خونآشامها و قدرت پلیدی.»
با شنیدن این حرف، دلبرگردم همگی هری ریخت و باکنم اضطراب به سوزی چشم دوختن.
«انگار اوضاع داره به مراتب پیچیدهتر و قمر در عقرب میشه. درخت مقدسِ مستقر توی سرزمین طاعون،روحش با احتمال خیلی زیاد به همون دنیای ردهبالایی ربط داره که قرنها دنبالش سگدو میزدیم. اول از همه،بدنش این قضیه رو به اسقف اعظم گزارش بدین. نقشههای بعدی رو موکول میکنیم به بعد از رسیدن قدیسه.»
«اطاعت، کاهن اعظم.»
سوزی دستش رو تویباشه هوا تکون داد و چرخیدبسپارش تا اونجا رو ترک کنه.
خوب حس میکرد کهمیافتم این پرونده بدجوری گرهمقابله خورده و بدقلق شده.
ماجرا مربوط به گناهکاری بود کهچین مدتها پیش از مجازات الهی قلمرو مقدسعمیقی جیم زده بود و فرار کرده بود.
اون نه تنها مجازات الهی روسوزی شکسته بود، بلکه قدرت بهشدت عجیبیگرفته هم ازش به دست آورده بود.
قلمرو مقدسچشمت همیشه دنبال اونلحظه دنیای مرموز میگشت.
با توجه به وضعیت فعلی، بهپونوز نظر میرسید این دو تا ارتباطمیسپرم خیلی نزدیکی با هم داشته باشن....
[اعلان: سطح فعلی مهارت نکرومانسی ردهمتوسط بازیکن به سطح ۲۵ افزایش یافت.]
[اعلان: سطح فعلی نکرومانسی بازیکن به حداکثر رسیده است. بازیکن میتواند راههای دیگری برای ارتقای سطح نکرومانسی خود بیابد.]
جواب داد.
بعدازظهر روز بعد، وقتی فانگ هنگ بعدشدیدی از یه چرت کوتاه به دنیای بازیسرکوب برگشت، اعلان بازی جلوی چشماش چشمک زد.
ویژگیهای نکرومانسی ردهمتوسطش بعد از رسیدن به سطح حداکثرجور تغییر چندانی نکرده بود، اما فانگ هنگ حس میکردلحظه درک و تسلطش روی هاله نامردگان بهطرز چشمگیری بیشتر شده.
فانگ هنگ وضعیت بدنشبهشون رو بررسی کرد وخیالت دوباره سرش رو بالا آورد.
با کمک تعداد زیادی کلون زامبی و کتابکوه مردگان، کل صبح رو صرف جذب بخش عمدهسکوی هاله نامردگانِ موجود در زندان تاریک خون کرده بود.
زندان تاریک خونتقوا از همون اول پرشدیدی از هاله نامردگان بود.
با این روند،راه به حداکثر رسوندن نکرومانسیابزاری ردهبالا کار راحتی نبود.
فانگ هنگ سرش روبهشون تکون داد و تصمیمخیالت گرفت قدمبهقدم پیش بره.
هر چی باشه، چاله اجساد وقتیتخت به سطوح بالاتر ارتقا پیدا میکرد، بهطورنگاهی خودکار مقدار کمی هاله نامردگان تولید میکرد.
امیدوار بود وقتیتقوا زمانش برسه، بتونهبسیار به کارش بیاد.
خلاصه، اول باید میرفتمیافتم و از استاد گومقابله لو درباره اوضاع پرسوجو میکرد.
فانگ هنگ یادش اومد که گو لو بهشخیالت گفته بود بعد از ارتقا به نکرومانسی ردهمتوسطنگاهی بره سراغش. گفته بود یه غافلگیری براش داره.
فانگ هنگ قبل از رفتن، به کارلبسپارش دستور داد باقیمونده هاله نامردگانِ زندان تاریک خونانداخت رو به بیرون از دنیای خونآشامها منتقل کنه.
زندان تاریک خون شاید در آیندهبسیار به درد میخورد و میشد برایکاملاً ذخیره چیزهای دیگه ازش استفاده کرد.
کارل سر تکون داد.
«اطاعت، اعلیحضرت!»
«مشغول شو.»
فانگ هنگ کارتتقوا دعوتش رو بیرون آوردشدیدی و به پونوز برگشت....
پونوز.
اول صبح، الیسا اومده بودباشه دنبال فانگ هنگ، اما وقتیبسپارش فهمید رفته، یه خورده سرخورده شد.
نیروی روح همیشه نقطه ضعف الیسا بود و بزرگتریناوچبرینو مانع برای پیشرفتش به نکرومانسی ردهبالا به حساب میاومد؛گرفته واسه همین خیلی در مورد فانگ هنگ کنجکاو شده بود.
واقعاً میخواست از این فرصت برای همکلامشدیدی شدن با فانگ هنگ استفاده کنه و ببینهاگه آیا ذاتاً بااستعداده یا روش تمرینی خاصی داره.
همزمان، الیسا درباره تمریناتمیافتم فانگ هنگ توی برجمقابله استخوانها هم کنجکاو بود.
از اونجایی که نتونست پیداش کنه، چارهایتماسیم نداشت جز اینکه اول به دژ نازکااعظم برگرده و دنبال استادی برای یادگیری نکرومانسی بگرده.
بعدازظهر، فانگباشه هنگ بهتماسیم برج استخوانها برگشت.
با راهنمایی پیشخدمت نکرومانسی،اثر فانگ هنگ وارد اتاقروی استراحت گو لو شد.
گو لو پشت میزمیافتم نشسته بود و به نوسانجور غیرعادی فضاییِ دیشب فکر میکرد.
نکرومنسرها منابع و تلاش زیادی برای ساخت پونوزخیالت صرف کرده بودن، اما بهش نفوذ شده بود. اینچین اتفاق زنگ خطری برای همه به صدا درآورده بود.
انجمن جادوگران سیاه که همیشه خونسرد و خوددارکوه بود، بالاخره یه کم فشار احساس کرد وسکوی یه تیم تحقیقاتی ویژه برای بررسی ماجرا تشکیل داد.
اونها حتی از گواثر لو دعوت کرده بودن تاتارهای معاون این تیم تحقیقاتی بشه.
گو لو ردش کرده بود.
با دیدن ورود فانگبهشون هنگ، برقی از شگفتیخیالت در چشمان گو لو درخشید.
از جا بلند شدتماسیم و چند لحظهای فانگکوه هنگ رو برانداز کرد.
فقط دیروز ندیده بودش و اون ظرفشدیدی یک روز با موفقیت به نکرومانسی ردهمتوسط ارتقااگه پیدا کرده بود. سرعت ارتقای سطحش باورنکردنی بود!
در طول هزاران سال، گو لو جوونهای بااستعدادمقابله بیشماری رو دیده بود. اینکه یکی تو یهبهشون روز ارتقاش رو کامل کنه اصلاً چیز نادری نبود.
اما این اولین بار بود که کسی نهخیالت تنها ارتقاش رو کامل کرده بود، بلکه مهارتنگاهی نکرومانسی ردهمتوسطش رو هم به حد کمال رسونده بود!
جدا از استعداد، فانگتماسیم هنگ حتماً ترفندهای دیگهایکوه هم تو چنته داشت.