چپتر 2590: فصل ۲۵۹۰ - دوباره امتحانش کن
0نیم ساعت بعد، فانگدیدن هنگ سیریوس رو بههمهشون یه محوطه باز برد.
کمی جلوتر، یه اژدهای استخوانیِ نامرده تکیه داده بود به تپهای از استخونهای بیرونزده و استراحتبقیه میکرد، و یه نوار مرزی قرمز تیره هم دورش کشیده شده بود. چند نفر از اعضای قبیلهسمت تاریکی هم دورش جمع شده بودن و به نظر میرسید حسابی به این اژدهای استخوانی علاقهمند شدن.
همین بود!
فانگ هنگ رو کرد بهنگاههای سیریوس که پشت سرش قدممتراکم برمیداشت و پرسید: «کاهن اعظم، آمادهای؟»
«هوم، یه کم استراحت کردم و یه بخشهمهشون از قدرتم برگشته، ولی این بار شاید نتونمنگاههای اژدهای استخوانی رو به اندازه دفعه قبل کنترل کنم.»
«مشکلی نیست. مثلدیدن دفعه قبل پیش میریمهمهشون و دوباره امتحانش میکنیم.»
سیریوس نگاهیبیشتر به فانگهیچ هنگ انداخت.
یه جورایی حس میکرد فانگنگاههای هنگ خیلی مطمئنتر از دفعه اولیهستکردنِ که دست به این کار زدن.
«فهمیدم.»
سیریوس تمرکز کرد، سرش رودرست به آرومی تکون داد و آمادهبیشتر شد تا طلسمش رو اجرا کنه.
فانگ هنگ به کلونهایهیچ زامبیش دستور داد تانکرد کمکم دورشون جمع بشن.
اعضای قبیله تاریکی که اوننگاههای نزدیکی بودن، با کنجکاوی بهمتراکم فانگ هنگ و دارودستهش زل زدن.
دیدن که زامبیها درست پشت نوار مرزی ایستادنهمهشون و همهشون رو به اژدهای استخوانیِ نامرده چرخیدن،نگاههای و همین باعث شد کنجکاویشون بیشتر هم بشه.
فانگ هنگ هیچ توجهی به نگاههای بقیههمهشون نکرد. با هر دو دستش شروع کردتوجهی به متراکم کردنِ یه نشان جلوی خودش.
تکنیک سرکوب روح!
هالهای تاریک و شوم از بدن فانگنکرد هنگ بیرون زد و به آرومی به سمتتکنیک اژدهای استخوانی شناور شد و بالای سرش موند.
ترق!
صدای آرومی پیچید و ذرات تیرهایستادن و غبارمانندی به نرمی شروع بهبشه باریدن روی اژدهای استخوانیِ نامرده کردن.
اژدهای استخوانی که هنوز توتوجهی خواب بود، تکونی نخورد؛ انگار کهمتراکم مهارت هیچ اثری روش نداشته باشه.
فانگ هنگبشه نگاهی بهتوجهی اعلان بازی انداخت.
اعلان چیزی ازدارودستهش موفقیت یا شکستِدرست این تلاش نشون نمیداد.
خب، امتحان کردنش کهزامبیها ضرری نداشت. یه تیرچرخیدن تو تاریکی بود دیگه.
بعد از تموم کردن طلسم، فانگنگاههای هنگ به کلونهای زامبیش دستور داد تانشان پروسه داغ روحی زدن رو شروع کنن.
خیلی زود، اعلانهاهیچ بالای سر کلونهایبقیه زامبی پدیدار شدن.
[اعلان: کلون زامبی شما (فرم معمولی) در حال استفاده از مهارت «احضار اسکلتهای استخوانی» برای اجرای داغ روحی است. مهارت در حال حاضر در وضعیت کانالسازی است... لطفاً وضعیت کانالسازی را حفظ کنید. هرگونه حرکت، حمله، اجرای طلسم یا مورد حمله قرار گرفتن این وضعیت را لغو خواهد کرد...]
[اعلان: سطح علمی شما در حال حاضر پایینتر از اژدهای استخوانی است. میزان موفقیت شما برای این مهارت به طور چشمگیری کاهش یافته است. میزان موفقیت فعلی: ۰.۰۰۱۲ درصد]
ده ثانیهکاهن بعد، اعلانهایآمادهای بازی بهروزرسانی شدن.
[اعلان: مهارت کلون زامبی شما ناموفق بود.]
[اعلان: مهارت کلون زامبی شما ناموفق بود...]
تکتک تلاشهابیشتر برای اجرایهیچ مهارت شکست خوردن.
با این حال،هیچ برقی از هیجان تونکرد چشمای فانگ هنگ درخشید.
این فرق داشت!
اعلانهای بازیدارودستهش کاملاً با دفعهدرست قبل فرق میکردن!
این باربیشتر احتمال موفقیت روتوجهی هم شامل میشدن!
احتمال موفقیت توی آزمایش قبلی احتمالاً اونقدر پایین بودشروع که سیستم حتی نمیتونست یه مقدار دقیق نشون بدههالهای و فقط یه مقدار تقریبی نزدیک به صفر میداد.
ولی این بار قضیهدیدن فرق میکرد. احتمال بههمهشون وضوح مشخص شده بود!
وجودِ یه احتمال،دیدن یعنی شانسی برایایستادن موفقیت وجود داشت!
و از نظر فانگهیچ هنگ، همین احتمال هم دیگهدستش حسابی بالا به نظر میرسید!
امیدی بود!
اژدهای استخوانی که تا همین چند لحظه پیش استراحتچرخیدن میکرد، با این مزاحمتها دوباره شروع به تکون خوردننکرد کرد و بیقراری و کلافگی تو چشماش برق زد.
«مهارش کن!»
رنگ چهره سیریوس یه خرده عوضنگاههای شد و بلافاصله طلسمی خوند تاکردنِ بتونه اژدهای استخوانی رو مهار کنه.
رونهای تاریک ظاهر شدن و دوربقیه بدن اژدهای استخوانی پیچیدن، اون رونشان محکم بستن و جلوی حرکتش رو گرفتن.
برخلاف تلاش قبلی،دارودستهش این بار تقلاهای اژدهایایستادن استخوانی خیلی شدیدتر بود.
دستوپنجه نرمدارودستهش کردن باهاشزامبیها سختتر شده بود!
فانگ هنگ چشماش روهیچ باریک کرد و روینکرد اژدهای استخوانیِ جلوش متمرکز شد.
دور دومِبشه داغ روحیتوجهی زدن شروع شد!
تیم زامبیها بار دیگه مهارتهاشون رو روی اژدهایهمهشون استخوانی پیاده کردن، و خطوط پشت خطوط اعلانهاینگاههای بازی پشتسرهم جلوی چشمای فانگ هنگ برق میزدن.
زامبیها این کار رو بیش از ده دور ادامه دادن. در نهایت، با صدای بومنگاههای بلندی، اژدهای استخوانی خودش رو از بند مهار آزاد کرد، بالهاش رو به هم زدشوم و با سرعت به سمت آسمون اوج گرفت و خیلی زود از جلوی چشما ناپدید شد.
سیریوس در حالیبشه که نفسنفس میزدنگاههای نشست روی زمین.
در مقایسه با تلاش قبلی، مقاومت اژدهاینکرد استخوانی این بار خیلی شدیدتر بود. نمیتونستخودش کنترلش رو برای مدت طولانی حفظ کنه.
متأسفانه این باردارودستهش هم همهچیز بادرست شکست تموم شد.
فانگ هنگدارودستهش در سکوت سرشدرست رو تکون داد.
اشکالی نداشت. مسئله خاصی نبود.
شکست خوردن معنی خاصی نداشت.
نهایتش اینکنجکاوی بود کهدیدن دوباره امتحان میکردن.
سیریوس که قدرت ذهنیش ته کشیده بود، کنار کپه استخونها استراحت کرد و با درماندگینگاههای سرش رو تکون داد. لبخند تلخی روی گوشه لبش نشست: «متأسفم، قدرتم داره تحلیل میره. میترسمبدن از اینجا به بعد فقط بتونم اژدهای استخوانی رو برای زمانهای کوتاهتر و کوتاهتری مهار کنم.»
«اشکالی نداره، هنوزم شانس داریم.»
توی تالار شورای اموات، مربیها شکست دوبارهنکرد فانگ هنگ رو تماشا کردن. چهرههاشون پرخودش از حسرت و آه و افسوس شده بود.
ولی با این حال، پژوهشگرهای نکرومانسی تسلیم نشدن. مربیهای نامردگان با صدای آرومبشه به پچپچهاشون ادامه دادن، روشهای مختلف رو برای بالا بردن شانس موفقیتِ مهارت بهسرکوب بحث گذاشتن و مدام یافتههاشون رو از طریق دالهای سنگی برای فانگ هنگ فرستادن.
شی لیپنگ در حالیزامبیها که شاهد ماجرا بود،چرخیدن ناخودآگاه یه کم احساساتی شد.
همه کسایی که اینجا بودن خیلی خوب میفهمیدن حک کردن نشانمتراکم روح روی اژدهای استخوانی چقدر شانس ناچیزی داره. با وجود این، بازمبیرون به هر فرصت ممکنی چنگ میزدن تا شانس موفقیت رو ببرن بالا.
هیچکس حتی کلمهایهیچ از تسلیم شدنبقیه به زبون نمیآورد.
فانگ هنگ هم قطعاًدیدن کسی نبود که صرفاً بهچرخیدن خاطر یه شکست جا بزنه.
همونطور که انتظار میرفت، کمی بعد شی لیپنگ توی تصویر بازتابِ آینه دیدهیچ که فانگ هنگ دوباره تلاشهاش رو از سر گرفته؛ در امتداد خط مرزیسرکوب حرکت میکرد و دنبال اژدهای استخوانی نامرده جدیدی میگشت تا هدف قرارش بده.
با گذشت ساعتها و ادامهدار شدن تلاشهای فانگ هنگ،دستش قلعه میئیسکا یه شبانهروزِ کامل دیگه رو پشت سرروح گذاشت. کمکم نشانههای خستگی توی چهره پژوهشگرهای مسنتر ظاهر شد.
بعد از دو شبانهروز بیداریِ مداوم در وضعیتدستش آمادهباشِ شدید، اضطرار شرایط یه کم فروکش کرد وروح بعضی از مربیها به نوبت رفتن تا استراحت کنن.
هر چی باشه، فانگ هنگ یه روز و نیمِ تمامباعث رو بدون استراحت تلاش کرده بود و مربیهای نامردگان هم هرمتراکم ترفند و روشی که به عقلشون میرسید رو رو کرده بودن.
از طرف دیگه، بقیه مربیهای نکرومانسیایستادن که وارد قلمرو مرگ شده بودن،بشه شروع به جمعآوری متریال کرده بودن.
تخمین میزدن به محض اینکه همه متریالها جمع بشه، به همراه تواناییهای کیمیاگریِنشان فانگ هنگ، مرحله بعدی گذرگاه تلهپورت خیلی زود تکمیل بشه. این کار اجازه میدادموند مربیهای بیشتری از شورای اموات وارد قلمرو مرگ بشن و توی اکتشاف کمک کنن.
شی لیپنگ هم که این دو روز گذشته رو اینجا مونده بود،نشان اطلاعات مفید زیادی جمع کرد. ولی با توجه به اینکه موقتاً ارتباطش بابالای دنیای بیرون قطع شده بود، نمیتونست جلوی حس بیقراری و نگرانیش رو بگیره.
به هر حال، توی جبهه بازیکنا،درست جنگ با دربار مقدس همچنان ادامهبیشتر داشت و به اوج رسیده بود.
شی لیپنگ به عنوان یکی از نمایندههای ارشدِچرخیدن جناح بازیکنها، میدونست اگه مدت زیادی از میدونبقیه نبرد دور بمونه، ممکنه دردسرهای غیرضروری درست بشه.
ممکن بود مردم امیدهیچ و اعتماد به نفسشوننکرد رو از دست بدن.
دست خودش نبود، حسابیتوجهی نگران اوضاع خطوط مقدمِدستش بازی ردهمتوسط شده بود.
شی لیپنگ دغدغهش رو به زبون آورد: «استاد،همهشون ما هنوزم داریم مداوم با دربار مقدس میجنگیم.نگاههای اگه بیش از حد اینجا غیبم بزنه، نگرانم که...»
مربی در جواب گفت: «درکت میکنم. با درخواستت برای خروج از قلعه میئیسکا موافقت شده. بازیکنا هنوزم برایدستش مقابله با دربار مقدس به رهبریِ تو نیاز دارن. اما یادت نره: اکتشافِ قلمرو مرگ، مهمترین راز شورای امواتترق ما توی این مقطعه. هیچکدوم از چیزهایی که اینجا دیدی نباید به دنیای بیرون درز کنه. متوجه حرفم شدی؟»
فانگ هنگ این بار متریالهاتوجهی و مدارک فراوونی رو ازشروع آرامگاه امپراتریس با خودش آورده بود.
به محض اینکه همه مدارکنگاههای ترجمه میشدن، این منابع بدون تردیدکردنِ جناح نامردگان رو حسابی قدرتمندتر میکردن.
با تکیه بر این دانش،زامبیها شانس خیلی بهتری برای مقابلهباعث با دربار مقدس به دست میآوردن.
«بله استاد. کاملاًدیدن متوجه شدم. هیچچیزیایستادن رو لو نمیدم.»