چپتر 1684: فصل ۱۶۸۴ - هجوم ملخها
0«عقبنشینی کنین!کرد فوراً تخلیه کنین!جهشیافتهای برگردین به پاسگاه!»
تیم حملونقل اصلاً انتظار نداشت اینجا با گروهی از فرمهایواقعاً جهشیافته روبهرو بشه. کامیونها پر از بار بودن و محافظها همعرق به اندازه کافی نبودن؛ اونها فقط ابتداییترین توان رزمی رو داشتن.
حالا یهو چنین گلهباشه بزرگی از ملخهای جهشیافته سرهنوز و کلهشون پیدا شده بود...
اصلاً نمیتونستن جلوشون رو بگیرن!
فیش! فیش فیش فیش!
دستههای عظیمی از ملخها هجوماینطرف آوردن و به ماشین آفرودی کهموفق میدول داخلش نشسته بود حمله کردن.
«بوم! بوم بوم!»
ملخهای جهشیافته مدام با بدنهاشون به پنجرهها میکوبیدن. میدول داخلزدن ماشین نشسته بود و در عرض یه چشم به همبرگرد زدن، انبوهی از ملخهای متراکم روی شیشه جلوی ماشین رو پوشوندن.
«عجله کن!کرد عقب بکش! برگردجهشیافتهای به محوطه پاسگاه!»
میدول به راننده فشار میآورداینطرف تا هر جور شده اونهاواقعاً رو از این مخمصه بیرون بکشه.
مو به تن راننده سیخ شده بود. با تکیه برنفس حافظهش با تمام وجود فرمون ماشین آفرود رو چرخوند تانگاه در جا یه دور ۱۸۰ درجه بزنه و سریع فرار کنه!
راننده پاش رو روی پدال گازمیکوبیدن فشار داد و ماشین آفرود رو هدایتروی کرد تا محاصره ملخهای جهشیافته رو بشکنه.
ملخهای جهشیافتهای که به شیشه جلوجلو چسبیده بودن، کمکم با سرعت ماشینپرت به اینطرف و اونطرف پرت شدن.
یعنی واقعاًچسبیده موفق شدهسرعت بودن فرار کنن؟
به نظر نمیرسیدداشته گله ملخها قصدیعرق برای تعقیبشون داشته باشه.
میدول از ترس عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود. هنوز نفسانبوهی راحتی نکشیده بود که یهو چیزی به ذهنش رسید و سریعراننده سرش رو از پنجره بیرون برد تا پشت سرش رو نگاه کنه.
لعنتی!
ماشین آفرود میتونست در بره، امااونطرف کامیونهای حمل آذوقه و بار کهکنن پشت سرشون بودن بدجوری توی دردسر میافتادن!
بارهاشون سنگین بودداشته و دور زدن اونسردی کامیونها حسابی طول میکشید.
با کوچکترین تاخیری،مدام گله متراکم ملخهای جهشیافتهداخل دور کامیونها حلقه زدن!
ملخهای پرنده انگار علاقه زیادی به کامیونهایچسبیده باربری داشتن. دور کامیونها جمع شده بودنیعنی و مدام خودشون رو به بدنه اونها میکوبیدن.
پشت اون کامیونهای ترابری،سرعت توپهای ماجیسایت فشرده همشدن بار زده شده بود!
برای چندتعقیبشون لحظه، صدای کوبشهایترس سهمگینی بلند شد.
«نیروی کمکی! زودمدام باشین، بگین ازمیکوبیدن پاسگاه نیروی کمکی بفرستن!»
میدول فهمید که اوضاع حسابیجهشیافتهای خرابه. رنگ از چهرهش پریداینطرف و با تمام توانش عربده کشید.
«بوم! بوم بوم!»
هنوز زیردستهاش فرصت نکرده بودن برای کمکسردی گرفتن آفلاین بشن که گله ملخهای جهشیافتهذهنش چند تا از کامیونها رو واژگون کرد!
توپ ماجیسایت فشرده رویبدنهاشون باربند کامیون هم با صدایچشم گرومب خفهای روی زمین افتاد.
قیافه میدولکرد بهشدت گرفته وجهشیافتهای تیره شده بود.
ملخهای جهشیافته حدود دو دقیقه تمام به کوبیدن به کامیونهاواقعاً ادامه دادن تا اینکه بالاخره علاقهشون به وسایل نقلیه کمترس شد؛ بعد هم مثل یه تندباد ناگهانی، اونجا رو ترک کردن.
دهن رانندهتعقیبشون از تعجبباشه باز مونده بود.
بازم رفتن؟
از لحظه شروعمحاصره حمله فقط حدودجلو دو دقیقه گذشته بود.
ملخهای جهشیافته با عجله اومده بودن وپرت با عجله هم غیبشون زده بود، و پشتقصدی سرشون جز ویرونی چیزی به جا نذاشته بودن.
میدول با صدایی گرفته وترس خشمگین گفت: «سریع! برو اونجانفس ببین چه بلایی سر بارها اومده!»
ماشین آفرود برگشتمدام سمت کامیونهایی کهمیکوبیدن بهشون حمله شده بود.
چند تا از کامیونهابشکنه زیر ضربات مداوم ملخهایکمکم جهشیافته کاملاً چپ کرده بودن.
رانندهای که داخل اتاق کامیون قایماونطرف شده بود آسیب جدی ندیده بود،کنن ولی محموله بار آسیب وحشتناکی خورده بود.
توپ ماجیسایت فشرده یه ابزار فوقالعاده حساس بود. بعد از تحملراحتی اون همه ضربه و برخورد شدید، روی بدنهش پر از سوراخمیتونست شده بود و حتی بعضی از قطعاتش خرد و خاکشیر شده بودن...
یکی از تعمیرکارها باقیمونده توپهای ماجیسایت رو بررسی کرد و سرش رو برگردوند. درشیشه حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت: «توپ ماجیسایت فشرده بدجوری صدمهبیرون دیده. دیگه به هیچ دردی نمیخوره و کار نمیکنه. حتماً باید بره زیر دست تعمیرکار...»
لعنتی!
میدول ازچسبیده شدت خشمسرعت داشت دیوونه میشد!
چرا یهو مورد حملهباشه یه دسته از ملخهایپیشونیش جهشیافته قرار گرفته بودن؟
یهو چیزی به ذهنش رسیدپنجرهها و بلافاصله چرخید و سر زیردستهاشانبوهی داد زد: «آدمای شرکت استارفیش کجان؟»
«هنوز تو پاسگاهن. وقتی راه افتادیمجلو هنوز اونجا بودن. به نظر میرسه هنوزشدن دارن با مدیرای ارشد شرکت مذاکره میکنن.»
«جلوشونو بگیرید! مطمئن شید همونجا بمونن! از هر روشی کهواقعاً لازمه استفاده کنید! باید ببینمشون! عجله کنید! تمام قطعات روترس جمع کنید و فوراً برگردید به پاسگاه! تکرار میکنم، فوراً!»
کل تیم حملونقلداشته دوباره با عجلهعرق دست به کار شدن.
میدول کامیون رو به حال خودشمیکوبیدن رها کرد، سوار ماشین آفرود شدمتراکم و پیشتاز بقیه، به سمت پاسگاه برگشت.
توی یه جنگل انبوه درجهشیافتهای همان نزدیکی، بیش از بیستاینطرف بازیکن نقابدار به فانا نگاه میکردن.
«فانا، کنترل کردن این موجودات بخش زیادیپرت از نیرومون رو هدر داد. این روی بخشیقصدی از نقشههای امشبمون اثر میذاره. ارزشش رو داشت؟»
«آره، به نظرم لازم بود.»
فانا نگاهش رو از روبهرو گرفت وداخل گفت: «به فانگ هنگ بگید مأموریت انجامشیشه شد. بقیهش دیگه به خودش بستگی داره.»
...
در پاسگاه شماره ۶، ارتباط و مذاکره بین تیم شرکت استارفیش و مدیراننظر ارشد شرکت آبسیدین به هیچ نتیجهای نرسیده بود. لو یانلونگ خشمش رو فروراحتی میخورد و قصد داشت همراه نیروهای تعمیرات وسایل رو بار بزنن و حرکت کنن.
«آقای فانگ، شرکت همین الان با مدیریت شرکت آبسیدین صحبت کرد. اونانکشیده میگن محمولهای که میخوایم توی لیست معاملات ممنوعه فدراسیون قرار داره واما نمیشه معاملهش کرد. ازمون میخوان با یه سری اقلام همارزش دیگه عوضش کنیم.»
«تچ، اون لیست پر از خرتوپرتای معمولیه.داخل کی اصلاً اونا رو میخواد؟ این همه بهجلوی خودمون زحمت دادیم که این آشغالا گیرمون بیاد؟»
لو یانلونگکرد نارضایتیش روبشکنه پنهان نکرد.
اینجور معاملات مخفیانه نمیتونستنسرعت علنی بشن. پای هیچشدن قراردادی هم در میون نبود.
فقط باید میسوختن و میساختن.
شرکت آبسیدین بیشرم و پرروپنجرهها بود، اما شرکت استارفیش باید آبروانبوهی و اعتبار خودش رو حفظ میکرد.
لو یانلونگ تمام مدت از شدت عصبانیت و بیعدالتی خونش به جوش اومده بود،یعنی ولی به نظر میرسید فانگ هنگ اصلاً اهمیتی نمیده. اون حتی به همراهانش گفت وسایلهنوز رو جمع کنن و آماده رفتن بشن. لو یانلونگ نمیتونست جلوی حس تعجبش رو بگیره.
این اصلاً بهکمکم سبک و سیاقاونطرف فانگ هنگ نمیخورد.
«آقای فانگ، جمعوجور کردنباشه بارها تقریباً تموم شده.پیشونیش واقعاً قراره همینطوری بذاریم بریم؟»
«راه بیفتبوم بریم. آروم باش،پنجرهها خودشون برمیگردن دنبالمون.»
فانگ هنگکرد کاملاً خونسردبشکنه و آرام بود.
لو یانلونگ نمیدونست توی سر فانگاونطرف هنگ چی میگذره. با کلافگی دستشکنن رو برای مهندسهای پشت سرش تکون داد:
«راه بیفتید بریم، بچهها.»
درست وقتی که میخواستن حرکت کنن، بازیکنی باعرض عجله از داخل پاسگاه به طرفشون دوید وپوشوندن جلوی خودروی آفرود ایستاد و مجبورشون کرد ترمز کنن.
«دوستان شرکتکرد استارفیش، لطفاً یهجهشیافتهای لحظه صبر کنید!»
لو یانلونگ اعصابش داغون بود و اصلاً حوصله جواب دادن نداشت. سرش رونظر از پنجره ماشین بیرون آورد و با کنایه گفت: «چیه؟ حالا دیگه نمیذاریدراحتی بریم؟ مگه قانونی توی فدراسیون هست که رفتن ما رو ممنوع کرده باشه؟»
«نه، به نظرم یه سوءتفاهمی بینمون پیش اومده.» سرپرست انبارنفس با لبخندی چاپلوسانه گفت: «مدیر میدول بهزودی برمیگرده. بارها تأکیدنگاه کرده که فعلاً همینجا بمونید. میخواد شخصاً باهاتون صحبت کنه.»
لو یانلونگ با شنیدن اینپنجرهها حرف دلش لرزید. نکنه هنوززدن شانسی برای برگشتن ورق وجود داشت؟
ناخودآگاه نگاهیکرد به فانگبشکنه هنگ انداخت.
فانگ هنگ خیلیکمکم نامحسوس سرش رو بهپرت نشانه منفی تکون داد.
لو یانلونگ اشاره فانگ هنگ رو گرفت و قاطعانه رد کرد: «خیلی خب، بسذهنش کن دیگه. نمیبینی ساعت چنده؟ اگه بیشتر از این معطل کنیم، سر و کلهسرشون هیولاهای جهشیافته پیدا میشه! اگه بلایی سر نیروهای ما بیاد، شما مسئولیتش رو گردن میگیرید؟»
«تازه، فکر نمیکنم دیگهبدنهاشون حرفی مونده باشه که بخوایمچشم دربارش با شما صحبت کنیم...»
«یه بار سرمون کلاه رفت بسجلو بود. اصلاً هدف گرفتن یه شرکتپرت تا این حد فایدهای هم داره؟»
لو یانلونگ این روسرعت گفت و آماده گازشدن دادن و حرکت شد.