چپتر 3274: فصل ۳۲۷۴ - تحرکات جدید در ویلا
0مربیها یه نگاهی بهدوباره همدیگه انداختن و بعد همهشونبگیرن حواسشون رفت سمت فانگ هنگ.
بین مربیها بعضیا کیمیاگری خونده بودن،تصمیمی ولی در مقایسه با فانگ هنگ، حسمربیهای میکردن اصلاً به گرد پاش هم نمیرسن.
«فکر نکنم مشکل خاصی باشه.»
فانگ هنگ مهر و مومِ روی لوح سنگی رو بررسی کرد، یه کم فکر کرد و ادامهکرده داد: «ولی شک دارم که مثل همون مهر و موم توی آسمون، مهر و موم زنجیرهای اینجابعداً هم محدودیتهای خاصی روش اعمال شده باشه. اگه بشکنیمش، شاید اون کسی که کارش گذاشته متوجه بشه.»
مربیها دوباره بهبشه همدیگه نگاه کردنکردن و نتونستن تصمیمی بگیرن.
فانگ هنگدوباره پرسید: «میخواینکردن امتحان کنین؟»
یکی از مربیهای نکرومنسری که تحقیقات عمیقی روی زبان قبیله تاریکی داشت، چمباتمه زد تا دقیقتر بررسی کنه. بعددستبهکار از یه مدت، بهسختی تونست چندتا از کلمههای روی زنجیر رو تشخیص بده و گفت: «حروفی که روی لوحمیکنن سنگی حکاکی شدن از خیلی جهات شبیه خط قبیله تاریکی هستن، ولی معانیشون خیلی فرق داره. ترجمه کردنش سخته.»
«نمیدونیم اگه مهر و موم باز بشه چه اتفاقی میافته. علاوه بربیگدار این، حرف فانگ هنگ کاملاً درسته. اگه بیگدار به آب بزنیم و مهرمناسبی و موم رو بشکنیم، ممکنه به اون کسی که مهرش کرده هشدار بده.»
جورجی دستش رو روی ریشش کشید و گفت: «الان اصلاً وقت مناسبی برایکنین دستبهکار شدن نیست. اول باید حروف روی لوح سنگی رو کپی کنیم ومدت بعداً سعی کنیم ترجمهشون کنیم. معتقدم میتونیم از این قضیه به چیزایی برسیم.»
«هم مهر و موم و هم لوح سنگیپرسید دارن انرژی عجیبی ساطع میکنن. اگه اول سرنخهایعمیقی بیشتری جمع کنیم، میتونیم قضاوت دقیقتری داشته باشیم.»
فانگ هنگکاملاً به نشونه موافقتبزنیم سر تکون داد.
عجلهای نبود.
باید آروم پیش میرفت.
سه ماه گذشته بود و دو تا رشته آکادمیک دیگه هم به سطح خدایینکرومنسری رسیده بودن، ولی تا ماکسیمم شدنشون هنوز راه درازی مونده بود. هرچی بیشتر طولکلمههای میکشید، شوالیههای مرگ بیشتری رو میتونست به خدمت بگیره و قدرت رزمیش بالاتر میرفت.
اصلاً جای عجلهای وجود نداشت.
درست وقتی که داشت به اینمیافته موضوع فکر میکرد، فانگ هنگ یهوبیگدار متوجه چیزی شد و اخم کمرنگی کرد.
جورجی متوجه تغییر حالتدوباره چهره فانگ هنگ شد وبگیرن پرسید: «فانگ هنگ، چیزی شده؟»
«هوم، انگار بیروننگاه یه خبراییه. مربیها، منبگیرن اول رفع زحمت میکنم.»
«باشه.»
فانگ هنگ سریع برگشتباز به اردوگاه بیرون ازاین رودخانه زیرین در قلمرو مرگ.
شاخههای پیچکِ آبه آکایا بهسرعتنگاه پیچ و تاب خوردن وپرسید دور پاهای فانگ هنگ جمع شدن.
«که اینطور...»
فانگ هنگ پیوند قدرت روحیبزنیم رو با آبه آکایا کامل کردجورجی و در سکوت سر تکون داد.
طبق اطلاعاتی که از آبه آکایا رسیدهعلاوه بود، یه زیرزمین بزرگ زیر منطقه ویلاییِبشکنیم پایتخت رزمی هفت قلمرو کشف شده بود.
توی ویلایی که بیشتر از سهکردن ماه خالی از سکنه بود، بالاخرهامتحان سر و کله کسی پیدا شده بود.
از اونجایی که مشخص نبود چه کسی وارد شده،میخواین آبه آکایا بلافاصله حمله نکرده بود و در عوضقبیله خودش رو مثل پیچکهای طبیعی و معمولی استتار کرده بود.
طبق درک و احساس آبه آکایا،بشکنیم اون فرد متجاوز ضعیف نبود ودستش قدرتش تقریباً در حد سطح نیمهخدا بود.
فانگ هنگ اولش قصد داشت یهمیافته مدت دیگه هم توی جهان زیرینبیگدار به تمرین و پرورش ادامه بده.
اما اگه اوضاع از این قرار بود،نتونستن بهتر بود برگرده به پایتخت رزمی هفتیکی قلمرو تا شرایط رو از نزدیک بررسی کنه....
پایتخت رزمی هفت قلمرو.
اواخر شب.
وو یی همراه با چند نفر ازعلاوه اعضای قبیله شیطانی، توی ویلایی که قبلاًبشکنیم فانگ هنگ توش مونده بود حاضر شد.
از وقتی که خبر مرگ فانگ هنگنتونستن تأیید شده بود، خاندان نوئل ضربهها و شکستهاییمربیهای رو از طرف زادگان بیگانه متحمل شده بودن.
زیر فشار و سرکوب قبیله خدایان،تصمیمی خاندان نوئل تصمیم گرفته بودن مخفییکی بمونن و اوضاع رو تحمل کنن.
وضعیت کلی پایتختدرسته رزمی هفت قلمرو روممکنه به ثبات رفته بود.
ویلایی که قبلاً فانگباز هنگ توش زندگی میکرداین همچنان خالی مونده بود.
«خانم وو یی، اوضاع آروم شده. از اونجاییتصمیمی که قبیله خدایان هنوز اینجا رو ترک نکردن،نکرومنسری اگه سر خود دست به اقدامی بزنین، ممکنه...»
«خفه شو.»
وو یی نگاهِ سردی به اعضای همراهش از شورای شیوخِ قبیله اهریمنیدستش انداخت و با لحنِ خشکی گفت: «توی قبیله دستورِ صریح داده شده.کپی هر چیزی که به خونآشامها مربوط باشه، تحتِ کنترلِ کاملِ منه. فهمیدین؟»
اعضای همراهش سرهاشون رو پاییناتفاقی انداختن، کینهشون رو توی دلشون سرکوبدرسته کردن و سر تکون دادن: «بله.»
«فانگ هنگ یه زمانی گفته بود اگهنتونستن لازم شد، میتونیم برای پیدا کردنش بهیکی زیرزمینی که قبلاً توش زندگی میکرد بریم.»
«ما قبلاً زیرزمیننگاه رو بررسی کردیم وبگیرن هیچی اونجا پیدا نکردیم.»
همینطور که حرف میزدن، دیواری که جلویممکنه زیرزمین قرار داشت و با پیچکها پوشیده شدهالان بود، شروع کرد به درآوردنِ صدای خفیفِ «فیشفیش».
پیچکها کمکم عقب کشیدنباز و شبحِ یه آرایشِاین جادویی روی دیوار نمایان شد.
قیافهی همگی خشکبشه شد و برگشتن تانتونستن به دیوار نگاه کنن.
شبحِ آرایشِ جادویی روی دیوار بهآرومیتصمیمی چرخید. با باز شدنِ دیوار، راهرویی پدیدارمربیهای شد که به بخشهای عمیقتر ختم میشد.
یه آرایشِ جادوییِ مخفی؟
همین که چشم اعضای قبیلهاتفاقی اهریمنی به این راهروی مخفیکاملاً افتاد، چشماشون از تعجب گرد شد.
عجب آرایشِ جادوییِ قدرتمندی!
میتونست خودش رونگاه همزمان از چشم اینهمهبگیرن آدم مخفی نگه داره!
پس... واقعاً یکی اینجا بود؟
توی چشمای وو یی هم رگههایی از غافلگیری موجحرف میزد. به بقیه سری تکون داد، قدم به داخلِ راهرویجورجی بازشده گذاشت و با لحنِ سردی گفت: «دنبال من بیاین.»
راهرویی که به طبقاتِ پایینترنگاه میرسید ساکت و خلوت بود، طوریمیخواین که فقط صدای قدمهاشون شنیده میشد.
یهو، وودوباره یی وسطِکردن راه ایستاد.
کمی جلوتر،کاملاً هیکلی تویبیگدار راهرو نمایان شد.
مردمکِ چشمای وو ییباز تنگ شد و با دقتحرف روی اون هیکل خیره موند.
فانگ هنگ!
واقعاً خودش بود!
نمرده بود!
حتی اون موقع همباز نوساناتِ هولناکِ فضایی نتونسته بودنحرف دخلش رو بهطور کامل بیارن!
«خوش اومدین.»
فانگ هنگ از دلِ سایهها بیرون اومد، نگاهی به وو یی و اعضای قبیلهنکرومنسری اهریمنی انداخت، دستش رو بالا آورد و گفت: «شنیدم قبیله خدایان هنوز اینجا رو ترکزنجیر نکرده. اینکه اینقدر ریسک کردین تا پیدام کنین، حتماً پای یه موضوعِ مهم در میونه.»
پشتِ سرِ وو یی، اعضایبزنیم قبیله اهریمنی همگی با قیافههایی وحشتزدهجورجی به فانگ هنگ خیره شده بودن.
واقعاً نمرده بود؟
این پسره!
اون واقعاًدوباره یه هیولایکردن فناناپذیر بود.
وو یی نفسِ عمیقی کشید، شوکِ درونیش رومهرش مهار کرد، دستش رو کمی بالا آورد ووقت به همراهانِ گوشبهزنگش اشاره کرد که آروم باشن.
«آقای فانگسخته هنگ، ما واقعاًاتفاقی کار فوری داریم.»
وو یی ترجیح داد رک و بیحاشیهنتونستن بره سر اصلِ مطلب. سرش رو تکونیکی داد: «ما اطلاعاتی درباره زادگان بیگانه جمع کردیم.»
«اوه؟ چه اطلاعاتی؟»
«توی این سه ماهِ گذشته اتفاقات زیادی افتاده. خلاصه بگم، قبیله خدایانی که هبوط کردن هنوز نرفتن. زادگان بیگانهدستبهکار در ظاهر همچنان دارن به قبیله خدایان خدمت میکنن. اون کسی هم که با قلمرو مقدس اومده بود، بهمیکنن معابدِ قبیله خدایان توی سرتاسرِ قلمروهای ستارهای سر زده. اما توی خفا، زادگان بیگانه دارن به نفعِ خودشون عمل میکنن.»
وو یی مکثی کرد و بعد ادامه داد: «شبکهحرف اطلاعاتی ما نشون میده که زادگان بیگانه مخفیانه تونستنهشدار ردِ بعضی از بقایای پراکنده قبیله خدایان رو پیدا کنن.»
قیافهی فانگ هنگبشه تغییری نکرد، هرچندکردن نگاهش کمی عمیقتر شد.
نبردِ نهایی با پادشاه سوسکهای بذر اوروبروس، یعنیپرسید تانتالوس، یادش اومد. هر دو طرف از پاعمیقی دراومده بودن و توی فضا شناور شده بودن.
تکههای باقیمونده از بذر اوروبروسبزنیم سعی کرده بودن دوباره باهشدار بدنِ قبیله خدایان همجوش بشن.
خوشبختانه، قبل از اینکه ازاتفاقی هوش بره، بهزور دوتا از اوندرسته پیلهها رو به چنگ آورده بود.
بررسیهای بعدی نشون داده بود که اوننتونستن دوتا پیله خاص بودن، تا حالا مشابهشونیکی دیده نشده بود و نمیشد مستقیماً جذبشون کرد.
خب پسدوباره بعدش چیکردن شده بود؟
اون اوایل حدس میزد شاید پادشاه سوسکها،ممکنه تانتالوس، نمرده باشه و خیلی محتمله کهکشید دوباره بدنِ قبیله خدایان رو تصاحب کنه.
اما حالا به نظرباز میرسید بقایای قبیله خدایاناین افتاده دستِ زادگان بیگانه.
منطقی هم بود، چون زادگان بیگانهکردن توانایی این رو داشتن که جایامتحان بقایای قبیله خدایان رو پیدا کنن.
با این حال، زادگان بیگانه واقعاً دل وپرسید جرئت داشتن؛ جرئت کرده بودن درست بیخِ گوشِعمیقی قبیله خدایان، به قایم کردنِ بقایای اونا ادامه بدن.