چپتر 1806: فصل ۱۸۰۶ - بازرسی، تخلیه؟
0همه دوباره باماموریت گیجی به فانگآرامگاه هنگ نگاه کردن.
«من از یه ابزار ویژه روی جسد استفاده کردم. این ابزار وقتی با نکرومنسی ترکیب بشه،برای میتونه یه واکنش جهشیافتهی خاص توی جسد ایجاد کنه. سطح این جسد خیلی بالاست و قدرتنگاهی اون موجود جهشیافته هم به شدت بالا میره. با تواناییهای فعلیمون، عملاً نمیتونیم از پسش بربیایم.»
توی این لحظه، بالاخره همه فهمیدنسربازهای اون قطعه سیاهرنگی که فانگ هنگقربان داخل تابوت سنگی گذاشته بود چی بود.
نستو بعد از کمی سبکسنگیننبود کردن پرسید: «لازمه از قبلقسر چند تا نگهبان اینجا مستقر کنیم؟»
لو یانلونگ حرفش رو قطع کرد: «پیشنهادهمراه میکنم این کار رو نکنیم. اینطوری مشکوکاستقبال به نظر میرسیم و فکر میکنن مقصریم.»
نستو یکم فکرمسئول کرد و دیدهمراه حرفش کاملاً منطقیه.
همگی دور یه تختهسنگِ برآمدهدستهای جمع شدن و نشستن، وبلند منتظر رسیدن تیم فدراسیون موندن.
بازیکنها نمیتونستنبگیرن جلوی اضطراب ونبود دلشورهشون رو بگیرن.
نستو هم اصلاً مطمئن نبود که میتونه ازدستهای زیر بار تحقیقات بعدیِ فدراسیون قسر در برهاینجایید و اتهامات رو از روی خودش برداره یا نه.
دو ساعتماموریت بعد، خورشیدمأموریت طلوع کرد.
ساعت نزدیک هشت صبح بود که بالاخره تابیو، رئیسفوراً اداره ماموریت فدراسیون که مسئول مأموریت ویژه آرامگاه بود،گفت همراه با دستهای از سربازهای فدراسیون وارد غار شد.
نستو فوراً بلنداصلاً شد تا بهزیر استقبال تابیو بره.
«قربان!»
«خب، همه که اینجایید.» تابیو برای نستو سری تکون دادغار و گفت: «از شرکت بازی میشو شنیدم حین جابهجاییِ تابوتگفت سنگی یه مشکلی پیش اومده. اومدم خودم یه نگاهی بهش بندازم.»
رئیس اداره مهندسی که همراه تابیوسربازهای اومده بود، گفت: «قربان! ما تویقربان جابهجاییِ این تابوت هیچ مشکلی نداشتیم!»
تیم شرکت میشو هم همون لحظه از راه رسید و فوراً جواب داد: «جناب افسر،ساعت این تابوت سنگی یه آیتم خاصه. نوسانات فضایی داره. به خاطر نگهداریِ غیراصولی در طول مراحلوارد جابهجایی، فرم حیات داخل تابوت دچار جهش شده. ناهنجاریهای کاملاً واضحی توی گزارش دادهها ثبت شده...»
«ناهنجاریِ دادهها به خاطر اینه که ما درست جاسازیش نکردیم؟ این حرفتونفوراً اصلاً درست نیست! تمام مراحل استقرار ما مو به مو طبق استانداردهایمیشو تعیینشده انجام شده. در مورد اینکه میگید به خاطر ما بوده، مدرکتون کجاست؟»
تابیو دستش رو تکون داد وهمراه به هر دو طرف اشاره کردبلند که به این جروبحث خاتمه بدن.
از همون ابتدا هم رئیس اداره تدارکات وغار تیم شرکت بازی میشو مدام به پر وتکون پای همدیگه میپیچیدن و با هم سرشاخ میشدن.
تابیو کارهای دیگهای هم داشت کهزیر باید بهشون میرسید، برای همین وقتیاتهامات نداشت تا به کلکلهای اینا گوش بده.
«خیلی خب، کافیه. پروفسور پان، شما گفتیدهمراه مدرکی دارید که نشون میده جسد داخل تابوتقربان حین جابهجایی آسیب دیده. دیگه میتونیم شروع کنیم.»
«بسیار خب.»
پروفسور پان از شرکت میشو کهسربازهای همراه تیم اومده بود، چند قدم جلواینجایید اومد و برای جمع سری تکون داد.
پروفسور پان مردی در اوایل پنجاهزیر سالگی به نظر میرسید و چهرهاتهامات و رفتارش یکم سنتی و اتوکشیده بود.
«ممنون از اعتمادتون، قربان. ما حین بازرسی دوم از تابوت، متوجهغار یه سری دادههای ناهنجار و فوقالعاده واضح شدیم. بعد از یکشرکت رشته ارزیابی، تأیید کردیم که در جریان حملونقل جسد، ناهنجاری رخ داده.»
«حالا برای اثبات این موضوع بههمراه همگی، شخصاً جلوی چشم شما بررسیِبلند زندهای روی تابوت سنگی انجام میدم.»
پروفسور پان این رو گفتدستهای و رو به دو تابلند بازیکنِ پشت سرش سر تکون داد.
اون دو تا بازیکنِ شرکت میشو که مسئولتحقیقات دانش فضایی بودن، به سمت تابوت سنگی رفتن وطلوع بعد از وارسی کردنش، آماده شدن تا دستبهکار بشن.
مسئول اداره مهندسیماموریت فدراسیون نگاه تند وهمراه پرسشگرانهای به نستو انداخت.
نستو با دیدن نگاه سنگینآرامگاه و بازخواستکنندهی طرف مقابل، یه ذرهفوراً احساس گناه و عذاب وجدان کرد.
اما حالا که کار بهدستهای اینجا کشیده بود، دیگه چارهای نداشتاستقبال و باید تا ته خط میرفت!
نستو وانمود کرد کاملاً خونسرده و بابار نگاهی به مدیر فهموند که همهچیز تحت کنترله.ساعت بعد، به سمت پروفسور پان و بقیه رفت.
«یه لحظه صبر کنید.»
پروفسور پان درست همون موقع که میخواست تابوتسربازهای رو برای بررسی باز کنه، با صدای نستوبرای متوقف شد. اخم کرد و پرسید: «دیگه چیه؟»
«میخواید تابوت رو باز کنید؟»
اصلاً نیازی به پرسیدن داشت؟
پروفسور پان اخمهاش رو در همآرامگاه کشید. نمیدونست نستو دنبال چیه. بافوراً کلافگی جواب داد: «آره، مشکلی هست؟»
«بهتره این کارو نکنید. من اطلاعات دقیقی از مأموریت شما ندارم، ولی ما حسقربان میکنیم یه دستگاه فضایی داخل این تابوتدان کار گذاشته شده. به محض اینکه فعال بشه،اومده اگه کوچکترین نوسانی ایجاد کنه، ممکنه هم تابوتدان و هم جسد به کل نابود بشن.»
پروفسور پان خشکش زد.
تله فضایی؟
یه انفجار در مقیاس بزرگ؟
چه شوخی مسخرهای!
اون قبلاً هم تابوتدان رو برای بررسیوارد باز کرده بود. از کِی تا حالا قرارسری بود انفجاری رخ بده که باعث جهش بشه؟
تابیو همونطور که گوش میداد، اخم کرد. خطوط مأموریتِبعدیِ مربوط به زادگان بیگانه براشون بینهایت حیاتی بود. اگهنزدیک خطری وجود داشت، واقعاً نباید عجولانه تابوت رو باز میکردن.
«پروفسور پان،اداره حرفی کهمسئول میزنه راسته؟»
«غیرممکنه، کاملاً غیرممکنه!»
پروفسور پان فقط حس میکرد نستو داره بهانه میتراشه تا وقت بخره. با قطعیتبرای تمام گفت: «من این تابوتدان رو چک کردم. مطمئنم همچین چیزی غیرممکنه. سالهای سالهاومدم که روی زادگان بیگانه تحقیق میکنم، رو این قضیه به خودم اطمینان کامل دارم.»
نستو با دیدناصلاً اعتمادبهنفسِ پروفسور پان،زیر کمی دلشوره گرفت.
امیدوار بوداداره فانگ هنگمسئول کارش درست باشه!
نستو توی دلش دعا کرد و چند قدمسربازهای عقب کشید. گفت: «من هشدارهام رو دادم. اگهبرای بعداً اتفاقی بیفته، هیچ ربطی به ما نداره.»
قلب پروفسور پان هری ریخت پایین. ناگهان حس کرد یه جای کارقربان میلنگه. بلافاصله گفت: «حتی اگه اتفاقی هم بیفته، باید دقیق بررسیش کنیم.جابهجاییِ باید معلوم بشه به خاطر اشتباه شما تو فرایند حملونقل بوده یا نه.»
نستو خشمش رو کنترل کردنبود و گفت: «شما... پروفسور پان،قسر منظورتون از این حرف چیه؟!»
تابیو دستش رو بالا برد تا مانعهمراه جروبحث بشه و گفت: «کافیه! پروفسور پان،استقبال اگه مطمئنید مشکلی پیش نمیآد، شروع کنید.»
پروفسور پان چشمغرهای به نستو رفت ودستهای دستش رو بالا برد تا به زیردستهاشقربان علامت بده درِ تابوت رو باز کنن.
دو بازیکنِ شرکت میشو آروم بهسربازهای تابوتدان نزدیک شدن و سعی کردنقربان تلههای فضاییِ بیرونیِ تابوتدان رو خنثی کنن.
نستو و بقیه بازیکنا بانبود دیدن حرکات این دو بازیکن شرکتبره میشو، نتونستن جلوی پوزخندشون رو بگیرن.
سطح ایناداره دو نفرمسئول واقعاً پایین بود.
احتمالاً تازه بهمسئول سطح دانش فضاییهمراه ردهمتوسط رسیده بودن.
نیم ساعت طول کشید تا بالاخره بتونن تلههایغار فضایی رو کاملاً از بین ببرن. بعدش چند قدمداد عقب کشیدن و برای پروفسور پان سر تکون دادن.
توی غار، نگاهاصلاً همه روی تابوتزیر قفل شده بود.
«همگی، من الان میخوام درِ تابوتدان رو باز کنم و همهچیزغار رو جلو روتون ثابت کنم. اما حواستون رو خوب جمع کنید؛شرکت بعضی از جسدهای داخل تابوت جهش پیدا کردن و ممکنه خطرناک باشن.»
تابیو دستش رو تکون داد.
دو بازیکن نخبه فدراسیون جلودستهای اومدن و کنار پروفسور پانبلند ایستادن تا ازش محافظت کنن.
پروفسور پان کوچکترین بویی از خطرِ پیشرو نبرده بود.بعدیِ با صدایی آروم به بقیه هشدار داد و قدمبهقدمنزدیک به تابوتدان نزدیک شد تا اینکه دقیقاً روبروش قرار گرفت.
«تق تق تق...»
درِ سنگین تابوتدانمسئول توسط پروفسور پان بهدستهای آرومی هل داده شد.
هنوز به نیمه راه نرسیده بود که پروفسور پان ناگهان حساستقبال کرد درِ تابوت زیر دستهاش قفل شده و دیگه تکون نمیخوره؛شنیدم درست مثل اینکه یه نیروی شکافنده دیگه مانع حرکتش شده باشه.
اِ؟
پروفسور پاناداره اخمهاش رومسئول در هم کشید.
خیلی عجیب بود.
چه خبر شده بود؟
چرا بابگیرن دفعههای قبلیمطمئن فرق داشت؟
چرا حرکت نمیکرد؟