چپتر 2048: فصل ۲۰۴۸ - گشتزنی در قلمرو مقدس
0قلمرو مقدس.
علاءالدین آخرین اخباربرنامهریزیهای رو از قلمروداره پایین دریافت کرده بود.
خط سایههنگ توی دونچابرای پدیدار شده بود.
دونچا و نیروهای ذخیرهپنهانی دربار مقدس خسارات سنگینیسرسوزنی رو متحمل شده بودن.
«مورک...»
علاءالدین اینحرکات نام رو زیرتنگاتنگی لب زمزمه کرد.
نزول از قلمروغافلگیرشون بالا به قلمروشکاف پایین زمان زیادی میبرد.
اون فکر میکرد بعد از اِعمالبرنامهریزی ردیابی، بهراحتی میتونه فردی رو کهکلید دستنوشته مورک رو فعال کرده پیدا کنه.
اصلاً انتظار نداشت آرایشمدارا جادوییِ بهجامونده از مورک فقطضدحمله ظرف چند روز فعال بشه!
علاوه بر این، فانگ هنگ غافلگیرشون کرده بود؛ اون ازمرتبطه آرایش جادوییِ بهجامونده از مورک برای جابهجایی شکاف خط سایهدادرس استفاده کرده و یه حمله غافلگیرانه به دونچا راه انداخته بود!
نامردگان!
اونا دست به چنین کاریضدحمله زده بودن چون قصد داشتنبعدیِ یه جنگ تمامعیار راه بندازن!
حالا که با دقت به قضیهاما فکر میکرد، نامردگان از همون اولینسرسوزنی ماجرای مربوط به خونآشامها دستبهکار شده بودن.
فقط مسئله این بود کهتنگاتنگی در اون زمان، اونا اصلاًمرتبطه متوجه این موضوع نشده بودن.
تمام اینهنگ قضایا بخشی ازجابهجایی نقشه نامردگان بود!
توی تمام این سالها، به نظر میرسیدمیکردن نامردگان دارن در سکوت مدارا میکنن، اما درکنار واقع داشتن پنهانی برای یه ضدحمله برنامهریزی میکردن.
علاءالدین سرسوزنی شک نداشتمدارا که حرکت بعدیِ نامردگانپنهانی از همین حالا کلید خورده.
«بخشی از مِهها کنار رفته. تمام حرکات و برنامهریزیهای نامردگان ارتباط تنگاتنگیحلِ با فانگ هنگ داره. علاوه بر اون، این شخص با خونآشامها و دانهسرش شیطانی هم مرتبطه. اون کلیدِ حلِ همهچیزه؛ باید هر طور شده بیاریمش اینجا!»
«اطاعت، قربان!» دادرس الهیِ قلمرو مقدس روی یک زانو نشست، سرشانداخته رو خم کرد و گفت: «بلافاصله نیروهایی رو به قلمرو پایین میبرمبندازن و تمام تلاشم رو میکنم تا موقعیت فانگ هنگ رو قفل کنم.»
«اورکنی، دست از این توهماتت بردار. جنگ بین ما و نامردگانهمین از همین حالا شروع شده. این بار میخوام صد درصد هوشیارشخص و متمرکز باشی. یادت نره، هرگز نباید فانگ هنگ رو دستکم بگیری.»
اورکنی جا خورد. حرفهای علاءالدین رواما آویزه گوشش کرد و با صدایی بمحرکت و جدی جواب داد: «بله، متوجه شدم!»
...
درون کلیسای جامعِغافلگیرشون مقر اصلی دربارشکاف مقدس در دونچا.
اوایل صبح، چند دستگاه اتوبوسضدحمله وارد محوطه کلیسای جامع شدن وهمین در گوشهای از پارکینگ توقف کردن.
فانگ هنگ، چیو یانمدارا و بقیه افراد همزمانپنهانی از اتوبوس پیاده شدن.
محوطه بیرونی کلیسای جامع مملو از مؤمنان دربار مقدس بود.مرتبطه اونا کتاب آفرینش رو توی دست گرفته بودن و بادادرس خلوص نیت روی زمین زانو زده بودن تا به رازونیاز بپردازن.
طنین دلنشین زنگ از برج ناقوس در بالاترینحمله نقطه کلیسای جامع، ناخودآگاه حسی از هیبت وکاری احترام رو در دل هر بینندهای زنده میکرد.
هر روز خیل عظیمی از مؤمنانبرنامهریزی برای دعا و نیایش به کلیسایکلید جامع در مقر اصلی دربار مقدس میاومدن.
ساکنان دونچا از طریق شبکههای خبری از فاجعهای که اون دوردستها رخ دادهحرکت بود باخبر شده بودن، به همین خاطر شمار مؤمنانی که امروز برای التماسشخص و دعا به دربار مقدس پناه آورده بودن به شکل چشمگیری بالا بود.
دربار مقدس از قبل به چیو یان ظنیندانه شده بود و اجازه مشارکت توی مأموریت جنگی رواینجا از اون و صنف بازی پارسایان سلب کرده بود.
با این حال، تحقیقات و بازجویی رسمی دربار مقدس از چیو یان هنوزاونا کلید نخورده بود. به همین دلیل، چیو یان همچنان عنوانِ وابستگی به جناح دربارهمون مقدس رو یدک میکشید و اجازه داشت وارد محوطه کلیسای جامع شهر مقدس بشه.
«آقای فانگ، دونچا در حال حاضر توی وضعیت اضطراری به سر میبره. پیشبینی میشه مه سردرفته تا امشب به محوطه کلیسای جامع هم برسه، برای همین بخش اعظم نگهبانهای کلیسای جامع بهاینجا اطراف شکاف خط سایه اعزام شدن تا با برپایی موانعی در برابر گسترش مه سرد مقاومت کنن.»
چیو یان در حین صحبت، فانگ هنگ روپنهانی از میان جمعیتِ فشرده میدانگاه بیرونی کلیسا عبورکلید داد و وارد ساختمان اصلی کلیسای جامع شد.
«با این حال، تا جایی که خبر دارم هنوز یه سری ازحلِ نیروهای زبده دربار مقدس وظیفه حراست از کلیسای جامع رو به عهده دارن.سرش اسقف مرکزی، هیلوفی، هم در تمام این مدت داخل کلیسای جامع مستقر بوده.»
«درسته.»
فانگ هنگ سرش رو بالا گرفت و به برج ناقوس درهمین اوج ارتفاع کلیسای جامع خیره شد. آوای پرطنین زنگ، نیروی خاصیشخص رو به همراه داشت که مستقیماً روی ذهن و روان اثر میگذاشت.
«چچ.»
فانگ هنگحرکات با تحقیرارتباط لبهاشو کج کرد.
دربار مقدسِ پستفطرت همیشه حقهبازیهایجابهجایی جورواجور درمیآورد؛ اما باید اعترافراه میکرد، این یکی واقعاً کاربردی بود.
فانگ هنگ داشت به این فکر میکردمیکردن که فرصتی پیدا کنه تا یه جوری بهکنار زنگِ روی برج ناقوس برسه و صاحبش بشه.
همینطور که توی این فکرها بود،اما فرم مقدسش رو فعال کرد و پشتحرکت سر چیو یان وارد کلیسای جامع شد.
شاید به خاطر این بود که دنیای دونچا بیش ازمرتبطه حد آرام و پایدار به نظر میرسید که کل کلیسایدادرس جامع بدون هیچ محافظتی به حال خودش رها شده بود.
هر کسی میتونست هر وقتجابهجایی اراده کنه، راحت سرش رو بندازهانداخته پایین و وارد کلیسای جامع بشه.
فانگ هنگ همراه با خیل عظیمی از مؤمنانسرسوزنی پا به درون کلیسای جامع گذاشت. اعلان بازیرفته رو باز کرد و نگاهی به زمان انداخت.
کلونهای زامبی که قبلاً نابودمیکنن شده بودن، تازه تا حدودبرنامهریزی یک ساعت دیگه دوباره زنده میشدن.
«آقای فانگ، امروز روز دعاست.»
چیو یان راه رو به فانگشکاف هنگ نشون داد و هر دوتاشون بیصدااونا دوری توی محوطه دعای کلیسای جامع زدن.
چیو یان سرش رو نزدیک گوش فانگ هنگ برد و پچپچ کرد: «آقای فانگ، اونجا تالار دعاست؛ مکانیبرنامهریزیهای برای نیایش. مؤمنان میتونن اونجا فیض خدا رو درک کنن و مقداری امتیاز تجربه مهارت به دست بیارن.الهیِ راستش نمیدونم لوح سنگیِ پرورش شوالیههای معبد کلیسایی کجاست، اما حس میکنم ممکنه به بخش زیرزمین مربوط باشه.»
«زیرزمین؟»
«آره، میگن یه زیرزمین مخفی زیر کلیسای جامعدانه هست. هیچوقت به روی عموم باز نبوده وبیاریمش هیچ خبری هم ازش به بیرون درز نکرده...»
فانگ هنگ جواب داد: «که اینطور.» ناگهان جرقهایحمله در ذهنش زده شد و پرسید: «راستی، این طرفهازده جایی برای یادگیری مهارتها هست؟ معبد زئوس پیدا میشه؟»
هرچند علوم مقدسش به سطح پیشرفته ارتقامیکردن پیدا کرده بود، اما حیف که درمِهها کتاب عهدها هیچ مهارت پیشرفتهای ثبت نشده بود.
زندان آخرالزمان زامبیش هم معبد زئوس رو شبیهسازی کردهضدحمله بود، اما سطح اون معبد آنچنان بالا نبود کهمِهها بشه پیشنیازهای یادگیری مهارتهای مقدس سطح بالا رو برآورده کرد.
این بار هیچ عجلهای برای بهداره آتش کشیدن و تخریب کلیسای جامع نداشت؛همهچیزه اول باید یه سری چیزها یاد میگرفت.
«بله.»
چیو یان سرش رو تکون داد و گفت: «آقای فانگ، درست سرکلید وقت اومدین. اینجا بالاترین سطحِ معبد زئوس در تمام دنیاهای ردهمتوسط بازیه.شیطانی گذشته از یادگیری، توی معبد زئوس میتونین غسل تعمید هم به جا بیارین.»
غسل تعمید!
تپش قلبحرکات فانگ هنگارتباط تندتر شد.
بازیکنها بعد از رسیدن به ردهشکاف متوسطِ علوم مقدس، میتونستن توی کلیساینامردگان جامع دربار مقدس غسل تعمید بگیرن.
بعد از غسلواقع تعمید، ویژگیهای پایهبرنامهریزی بازیکنها افزایش پیدا میکرد.
حداکثر مقداری که هر بازیکنمیکنن از این ویژگیها به دستبرنامهریزی میآورد، با بقیه فرق داشت.
طبق اطلاعات توی اینترنت، هر کدوم از ویژگیهای بازیکن حدود ۳ امتیازحلِ بالا میرفت. در بهترین حالت ممکن بود به ۵ امتیاز برسه ونشست برای موارد خیلی استثنایی و لبمرزی، حتی به ۷ امتیاز هم میرسید.
«معبد زئوس هر روز به روی مؤمنان بازه، اما یادگیریراه و غسل تعمید به اعتبار و امتیازات مشارکت نیاز داره. اگهجنگ آقای فانگ احتیاج داشته باشین، من یه مقداری برام باقی مونده.»
فانگ هنگ شونههاشوواقع بالا انداخت و پرسید:میکردن «چقدر برامون وقت مونده؟»
«هنوز تا چند ساعت دووم میاره.» چیو یان شونه بالا انداختمیکردن و با لبخند تلخی گفت: «به هر حال، خیلی زود همهچیزبرنامهریزیهای صفر و پاک میشه. حیفه هدر بره، زودتر ازش استفاده کنین.»
«باشه.»
در این مقطع، چیوبرای یان از نظر ذهنی خودشغافلگیرانه رو کاملاً آماده کرده بود.
حالا که دیگه به هیچ وجه نمیتونست تویسرسوزنی دربار مقدس دووم بیاره، از این به بعدرفته فقط و فقط باید دنبالهروِ آقای فانگ میشد.
اگه شش ماه پیش بود، چیو یان عمراً حتیضدحمله در خواب هم نمیدید که یه روز دست بهمِهها چنین تصمیمی بزنه که در ظاهر دیوانهوار به نظر میرسید.
اینکه بین دربار مقدسِارتباط پرقدرت و فانگ هنگ،دانه دومی رو انتخاب کنه!
اما حالا، در طول تمام این مسیر،استفاده چیو یان با چشمای خودش سرعت رشددست هیولاوار و وحشتناک فانگ هنگ رو دیده بود.
با اینکه بین جایگاه دربار مقدس و آقای فانگحرکت چنین شکاف عظیمی به چشم میخورد، اما مگه درباربرنامهریزیهای مقدس تا حالا تونسته بود سرسوزنی ازش برتری بگیره؟
در عوض، قدرتسکوت فانگ هنگ بااما سرعتی سرسامآور اوج میگرفت!
اگه وضع به همین منوالتنگاتنگی ادامه پیدا میکرد، طومار دربارمرتبطه مقدس خیلی زود پیچیده میشد.
پس چه بهتر که هرچهجابهجایی سریعتر فرار میکرد و تاراه دیر نشده جلو ضرر رو میگرفت.
اصلاً اگه شرایطش مهیا بود، چیوبرنامهریزی یان بدون معطلی رشتهش رو عوضکلید میکرد و میرفت پیِ یادگیری نکرومانسی.