چپتر 1478: فصل ۱۴۷۸ - شک و تردیدها
0بعد از پی بردن بهدرآوردنش انفجار نور مقدس، بازیکنهای نکرومانسیبودن دورِ تیم فدراسیونِ روبن جمع شدن.
بازیکنهای نکرومانسیِ پشتیبان متوجه شدن که روبنتحت و بقیه دارن با اسکلتهای یخی میجنگن، برایآخه همین رفتن سمت اونها تا بهشون ملحق بشن.
تیم فدراسیون با همکاریِ ۲۰ بازیکنِ دانیتحت کلی زحمت کشیدن تا بالاخره تونستن اونخبر هیولای الیت اسکلت یخیِ غولپیکر رو شکست بدن.
به نظر میرسید این موجود اسکلت یخی اونهااونجا رو هدف اول خودش قرار داده بود. برایخبر از پا درآوردنش انرژی زیادی مصرف کرده بودن.
چیزی که حتی بیشتر روبن رو کفری میکردمصرف این بود که اون فرد مرموزی که دوبارهفرد قدیسه رو دزدیده بود، توی اون هرجومرج ناپدید شد.
خشم روبن داشت فوران میکرد.
او با چشمهای خودش دیده بود که یهداره نفر از توی هاله سیاه نامردگان با شتابچرا بیرون پرید و به سمت پایین کوه فرار کرد.
لعنتی!
دوباره فرار کرد!
روبن مشتهاش روگرفتم محکم گره کرداونجا و نفسنفس زد.
میخواست بیفته دنبالش، اما طرف اونقدر دورتحت شده بود که دیگه حتی هیکلش هم دیدهآخه نمیشد. اصلاً هیچ راهی برای تعقیبش وجود نداشت.
یکی از بازیکنهای فدراسیون اومد کنار روبن و با صدایداره آروم گزارش داد: «کاپیتان، با بچههای پایین کوه مقدس تماس گرفتم.برده ریورا با افرادش اونجا رو تحت نظر داره و نگهبانی میده.»
سردرد عجیبیقرار به سراغبود روبن اومد.
چه خبر بود آخه؟
چرا اون مردگرفتم مرموزی که ویونا روتحت برده بود فرار نکرد؟
یا شایدم توی تیم دانی یه خیانتکار وجود داشت؟تحت شاید هم اون مرد از قبل نگهبانها و سدچرا دفاعی رو دور زده و فلنگ رو بسته بود.
«کاپیتان، اومدن.»
روبن صدای زیردستش رو شنیدافرادش و سرش رو بلند کردمیده و به دوردست خیره شد.
کمی اونطرفتر، کریستا داشتریورا گروهی از بازیکنهای نامردهداره رو به سمتشون هدایت میکرد.
کریستا هم متوجه فوران قبلیِ نورریورا مقدس شده بود و فوراً برایمیده بررسی اوضاع خودش رو رسونده بود.
«چی شده؟قرار همین الانبود چه اتفاقی افتاد؟»
کریستا با دیدن اینکه همه یه نبرد سنگین رو پشتمیده سر گذاشتن، سریع رفت جلو تا بپرسه. همزمان نگاهی بهنکرد اطراف انداخت و سعی کرد منبع نیروی مقدس رو حس کنه.
نتونست پیداش کنه!
روبن به کریستا نگاهتماس کرد و واقعاً نمیدونست چطورتحت ماجرا رو براش توضیح بده.
خودش همقرار هنوز گیجبود و منگ بود.
اون مردیتماس که ویونا روافرادش دزدید کی بود؟
نه شبیه زیردستهای دانیریورا به نظر میرسید، نهداره جزو افراد دربار مقدس بود.
نکنه پایکاپیتان یه جناح سومگرفتم در میون بود؟
در برابر سوالهای کریستا، روبن چارهای نداشت جزمصرف اینکه جریان پرتو نور مقدسی که دیده بود ومرموزی درگیری با اسکلتهای یخی رو سریع براش تعریف کنه.
کریستا یه قدمگرفتم جلو اومد واونجا زل زد به روبن.
به حرفهایی کهگرفتم روبن زد بهاونجا شدت مشکوک بود.
شوخیتون گرفته؟!
مگه میشهقرار اینهمه اتفاقبود تصادفی باشه؟
چرا فدراسیونتماس همیشه به اونافرادش شخص مرموز برمیخورد؟
و چطور هرگرفتم دفعه خیلی راحت اجازهتحت میداد طرف فرار کنه؟
باورش میشد کهبچههای این دوتا هیچریورا ربطی به هم ندارن؟
لحن کریستا تندترداده شد و پرسید:انرژی «اون آدم کیه؟»
روبن خودش از قبل اعصابش داغون بودتحت و این سوال کفرش رو درآورد. فوراًخبر با لحنی سرد گفت: «من از کجا بدونم!»
یه بازیکن نکرومانسی باریورا عجله جلو اومد وداره به کریستا گزارش داد:
«رئیس، افراد دربار مقدس افتادن دنبالمون. لرد فئودال دانیتحت به شدت آسیب دیده و برای ملحق شدن بهچرا ریورا برگشته به کوه مقدس. حالا باید چیکار کنیم؟»
کریستا اخم کرد.
نقشه بینقص بود و همهچیز داشت به خوبیداره پیش میرفت، ولی سروکله یه آدم عجیب غریبچرا پیدا شده بود و قدیسه رو دزدیده بود.
افراد دربار مقدس هم خودشونافرادش رو رسونده بودن، اما حتیمیده نتونسته بودن سایه قدیسه رو ببینن!
کریستا بیاختیارکاپیتان دوباره نگاهیتماس به روبن انداخت.
این یاروقرار یه ریگیبود به کفشش بود!
سد دفاعیِ بیرون از کوه مقدس فعالتحت نشده بود و ریورا هم که بیرون ازآخه کوه مقدس نگهبانی میداد، هیچ علامتی نفرستاده بود.
با قضاوت از روی تحرکاتِافرادش دربار مقدس، اونا هم هنوزمیده قدیسه رو پیدا نکرده بودن.
پس...
اون دختر کجا بود؟
کریستا بیاختیار به این شکافرادش افتاد که نکنه خودِ افرادِ دربارسردرد مقدس ویونا رو قایم کرده باشن.
روبن وقتی شنید افراد دربار مقدس دارن میان، بلافاصله اخم کرد و گفت: «ماخبر با افرادِ دربار مقدس شراکت داریم. اگه اینجا بمونیم، توضیح دادنش اصلاً راحت نیست.فلنگ ما اول میریم. شما یه فکری به حال متوقف کردنِ افرادِ دربار مقدس بکنین.»
«صبر کن!»
کریستا چشماش رو باریک کرد و جلوی روبن رو گرفت: «چطورهچیزی شما یه فکری به حال معطل کردنِ افراد دربار مقدس بکنین،هرجومرج در حالی که ما دنبال راهی برای پیدا کردنِ ویونا میگردیم؟»
«منظورت از این حرف چیه؟!»
«هیچی. حستماس میکنم شماها برایافرادش این کار مناسبترید.»
کریستا شدیداً معتقد بود اون بهاصطلاحریورا فرد مرموزی که ویونا رو دزدیده،میده شاید اصلاً وجود خارجی نداشته باشه.
شاید همهچیز کلکِ دربار مقدس بود! شاید هم میخواستنکرده اونا رو اینجا معطل افراد دربار مقدس کنن تادوباره فدراسیون بتونه قدیسه رو برداره و فلنگ رو ببنده.
«دیوونه! کی حوصله داره با تو سرتحت و کله بزنه؟ اگه میخوای اینجا بمونیخبر و با دربار مقدس درگیر شی، همینجا بمون!»
روبن حسابیتماس از کورهریورا دررفته بود.
همهچیز داشتکاپیتان به بدترین شکلگرفتم ممکن پیش میرفت!
از اومدن به اینجا هیچ سودی نصیبش نشدهمصرف بود. در عوض، کلی آیتم و خرتوپرت از دستمرموزی داده بود و تازه بهش مظنون هم شده بودن.
«راه بیفتین! میریم پایینریورا کوه! ببینم کی جرئتداره داره جلومون رو بگیره!»
روبن، کریستا رو هل دادافرادش کنار و بلافاصله افرادش رو بهسردرد سمت دامنه کوه مقدس هدایت کرد.
بعد از اینکه کریستا پایین رفتنِ روبن و تیمش ازداره کوه مقدس رو تماشا کرد، چند تا از بازیکنا دورش جمعبرده شدن و با صدای آروم پرسیدن: «رئیس، حالا باید چیکار کنیم؟»
«چند نفر رو بفرست تعقیبشون کنن.انرژی بقیه به گشتن ادامه بدن. به دانیبیشتر هم بگین حواسش به افرادِ فدراسیون باشه.»
«اطاعت!»
اونطرفتر، جی شیائوبو و فانگافرادش هنگ داشتن با دوربین دوچشمیمیده صحنه رو زیر نظر میگرفتن.
جی شیائوبو وقتی دید روبن و افرادافرادش فدراسیون دارن نزدیک میشن، دوربینش رو پایینعجیبی آورد و گفت: «داداش فانگ، دارن میان!»
«آره.»
فانگ هنگ قبلاً یه بار آفلاین شده بود. اون لباسِ فرمِسردرد یه خادمِ نامرده رو پوشیده بود و سرش رو زیر کلاهِ شنلشاید پنهان کرده بود. درست مثل یه بازیکنِ معمولیِ نکرومنسر به نظر میرسید.
جی شیائوبو پلکی زد،ریورا کنجکاو بود بدونه فانگداره هنگ نقشه کشیده چیکار کنه.
«احضار نامردگان!»
فیش! فیش! فیش!
فانگ هنگ دستش رو بالاافرادش آورد و بیش از دهمیده تا اسکلتِ استخوانی احضار کرد.
«خب بعدش؟»
«بعدش...»
«بعدش به کمکت نیاز دارم.»
فانگ هنگ خم شدریورا و چیزی رو درِداره گوشِ جی شیائوبو پچپچ کرد.
با شنیدن حرفهایگرفتم فانگ هنگ، چشمایاونجا جی شیائوبو برق زد.
«چطوره؟ جواب میده؟»
«ردخور نداره!»
جی شیائوبو تندتند سر تکون داد و شستش رونگهبانی به نشانه تأیید بالا آورد: «داداش فانگ، داداش مو راستبرده میگفت. واقعاً حقه و کلک از سر و روت میباره!»
...
اونطرف، روبن بعد از اینکه با کریستا بهاونجا هم زد، بهسرعت همراه افراد فدراسیون راه افتادخبر و آماده شد تا کوه مقدس رو ترک کنه.
یکی از بازیکنای فدراسیون کنار روبنانرژی با صدای آرومی گزارش داد: «کاپیتان،حتی یه دمپایی افتاده دنبالمون. از زیردستای کریستاست.»
«ولشون کن!تماس اگه میخوان تعقیبافرادش کنن، بذار بکنن!»
روبن ازتماس شدت خشمریورا جوش آورده بود.
اون بعد از سبکسنگین کردنِگرفتم سود و زیان، تصمیم گرفتهداره بود کوه مقدس رو ترک کنه.
افراد دربار مقدس به احتمال زیادانرژی دنبالش میاومدن، و اگه این وسطحتی گیر میافتاد حسابی براش دردسرساز میشد.
در مورد قدیسه هم،ریورا خیلی وقت بود کهداره قیدش رو زده بود.
مهم نبود اون فرد مرموز چقدر ماهرانه قایمداره شده باشه، به محض اینکه برمیگشت آسمون وچرا زمین رو به هم میدوخت تا پیداش کنه!
بعداً سرِ فرصتبچههای حسابِ این قضیهریورا رو تسویه میکردن!