چپتر 2827: فصل ۲۸۲۷ - متخاصم
0ده دقیقه بعد، کاپیتان زورانبررسی رفتنِ زاکا و گروهش روباید با انتقال و تلهپورت تماشا کرد.
روی عرشه سفینه وایساده بود و از بالا میدید کهافتادن بیست تا پهپاد ترابری تو دو تا ردیف چیده شدناین و با رهبری زاکا داشتن بهسرعت به سمت غرب پیشروی میکردن.
در نهایت، سفینه ۵٬۰۰۰ تا بیل رزمیراه چندمنظوره براشون فراهم کرده بود و دررفت ازاش ۱۰۰٬۰۰۰ امتیاز مشارکت ازشون گرفته بود.
زوران اولش که شنید اونا ۵٬۰۰۰ تا بیل رزمیگروه چندمنظوره میخوان، نزدیک بود عقل از سرش بپره وباید خیلی طول کشید تا تونست خودش رو آروم کنه.
آخه میخواستنمزدور با اینهمه بیلبررسی رزمی چیکار کنن؟
یه سرباز زیردست اومد پیش زوران و گزارشبیابانی داد: «کاپیتان، سیستم مرکزی رو چک کردم، اونارفت همین الان ۳۵۵ تا گوهر روحی رتبه بیتحویل دادن.»
زوران غافلگیر شد.
اینهمه؟
مگه اون محدوده معدنی کهبررسی پیدا کرده بودن مستقیماً گوهرباید روحی میداد؟ اونم همهش رتبه بی؟
زوران اخماش رو کشیدقبل تو هم؛ حس میکردبیابانی یه جای کار میلنگه.
ولی باز همون سوالبررسی سر جاش بود: با اینهمهباید بیل رزمی چیکار میخواستن بکنن؟
«همینطور کاپیتان، چند تا گروه مزدوربکنن از قبل برای بررسی به سمتبرای منطقه بیابانی راه افتادن. باید دخالت کنیم؟»
«هوم...»
زوران یهگروه لحظه رفتقبل تو فکر.
امان ازقبل دست اینبررسی گروههای مزدور دردسرساز.
دفعه قبل سر منابع دعوا راه انداخته بودنچند و کلی وقت و انرژی از زوران رفت تاافتادن تونست بینشون میانجیگری کنه و مأموریتها رو تقسیم کنه.
«چند نفر رو با خودت بردار و تعقیبشون کن. اینباید مزدورها سرمایههای ما هستن. برو ببین چه خبره و کنترلگروههای اوضاع رو دستت نگه دار. نذار کار از دست در بره.»
«اطاعت قربان! فهمیدم!»
...
ده دقیقه بعد.
لب مرز بیابان.
چند تا گروهمزدور مزدور از بازیکنا دورمنطقه هم جمع شده بودن.
کول، فرماندهقبل مزدوران، به دوردستهایمنطقه بیابان خیره شد.
چند روز پیش، بعد از کشف چند تا معدن کریستال روح، گروههایبرای مزدور برای تصاحب حق استخراج به جون هم افتاده بودن. در نهایتفکر هم با میانجیگری فدراسیون، معدنها بر اساس قدرت هر گروه بینشون تقسیم شد.
بعد از یه دورهبرای استخراج و ترابری، منابع بیشترافتادن معدنها تقریباً ته کشیده بود.
کول داشت فکر میکرد تیمش رو گسترش بدهبیابانی تا دنبال معدن بعدی بگردن که یهو یهرفت منطقه معدنی جدید روی نقشه شناساییشده پدیدار شد.
یکی از زیردستهاش گزارش داد:منطقه «فرمانده، باید عمق بیابان باشه، حدودکنیم پنج کیلومتر جلوتر. منطقه خیلی وسیعیه.»
«هوم.»
کول سرش رو آروم تکون داد و گفت:راه «نوسان انرژی سنگ معدن کریستال خیلی شدیده. ممکنهفکر این بزرگترین معدنی باشه که تا حالا کشف کردیم.»
«هه هه، فرمانده، با چند تا از رفقا تماس گرفتم تا آمارش روکنیم دربیارن. کسی که این معدن کریستال رو کشف کرده مال هیچکدوم از گروههای مزدورکلی اصلی نیست. اگه بتونیم زودتر چنگ بندازیم روش، یه برگ برنده درستوحسابی دستمون میافته.»
فدراسیون منطقه غربی تیمها رو از سراسر جهان استخدام کرده بود.کنیم برعکس فانگ هنگ، بیشترشون زود رسیده بودن و یه روز اضافه برایدعوا آمادهسازی وقت داشتن، واسه همین طبیعتاً به تیمهای خودشون تقسیم شده بودن.
چهره کول جدی شد وجاش گفت: «قدم زدن تو اینمزدور منطقه بیابانی کار سادهای نیست.»
اینطور نبود که تا حالابررسی هیچ تیم بازیکنی تلاش نکردهباید باشه این منطقه رو تسخیر کنه.
تو همون روزهای اول ورود به دنیای بازی، چندین تیمافتادن بازیکن تلاش کرده بودن کنترل این قلمرو رو دست بگیرن،این و بعضیاشون حتی برای مدت کوتاهی با هم متحد شده بودن.
ولی متأسفانه تمومبرای تلاشهاشون به شکستبیابانی ختم شده بود.
ملخهای شنیباز حفار بیش ازجاش حد دردسرساز بودن.
لبههای بیابان هنوز قابل تحمل بود، ولی همین کهافتادن به عمقش پا میذاشتن، دستههای ملخ از همه طرفدست بهشون هجوم میآوردن و سر تا پاشون رو غرق میکردن.
«فرمانده، راستی، همین الان دیدیم که یهمنطقه تیم بازیکن مستقیماً از وسط بیابان رد شدن،لحظه بدون اینکه ملخهای شنی حفار بهشون حمله کنن.»
«واقعاً؟ چطوریقبل تونستن همچینبررسی کاری بکنن؟»
زیردست سرش رو تکون داد و گفت: «نمیدونم.» بعد ادامه داد: «ولیبرای ما هم سعی کردیم وارد بیابون بشیم، تعداد ملخهای شنی حفار خیلی کمترامان از قبل بود. اگه حواسمون رو جمع کنیم، قاعدتاً باید بتونیم رد بشیم.»
«هوم...»
کول رفت توی فکر.
با خودش حسابکتاب کرد که احتمالاً تعداد ملخهای شنی حفار یه جوری به طرز چشمگیری کم شده واین اون تیم کوچیک هم از بخت خوبشون یه جور تکنیک یا آیینِ پنهانسازی هاله داشتن؛ همین هم بهشونمزدورها اجازه داده خیلی راحت برن به دل بیابون و با موفقیت اون معدن کریستال روح رو پیدا کنن.
اون چند نفرهمون فقط شانس آوردهبکنن بودن، همین و بس.
کول سرش رو بالا آورد و آماده شد تا تیمش رو به سمتهوم بیابون ببره، که یه بازیکن با عجله دوید سمتش و گفت: «کاپیتان، یهکلی عده دارن از پشت سر میان، یه دسته پهپاد ترابری هم با خودشون آوردن.»
هوم؟ پهپادهای ترابری؟
کول اخمهاشقبل رو کشیدبررسی توی هم.
راستش، بازیکنا بعد از آزمایشجاش عملی فهمیده بودن پهپادهای ترابریمزدور چندان هم به دردبخور نیستن.
سرعتشون پایین بود، گنده و دستوپاگیر بودن و توی میدون نبرد هدفهای فوقالعاده راحتیلحظه برای دشمنا به حساب میاومدن. علاوه بر این، اگه توی راه آسیب میدیدن، بازیکناانرژی خودشون نمیتونستن تعمیرشون کنن و حتی امکانش نبود که برش گردونن عقب تا درست بشه.
البته، بدترین بخشِمزدور ماجرا هزینه سرسامآورِبررسی همین پهپادهای ترابری بود.
«کاپیتان، همونقبل تیمی که قبلاًمنطقه دیدم، کارِ همیناست.»
کول جواب داد:همون «جالبه، صبر کنیمبکنن ببینیم چی میشه.»
با دست علامت دادبرای تا تیم یه لحظه دستافتادن نگه دارن و منتظر بمونن.
بعد از یه مدت، زاکابرای و دارودستهش همراه با کاروانافتادن ترابری مکانیکی به لبه بیابون رسیدن.
زاکا متوجه گروه بزرگی از بازیکنا شد که لب بیابوندخالت دور هم جمع شده بودن. بلافاصله یه حس ناخوشایند ودردسرساز خطر به دلش افتاد و حسابی رفت توی لاک احتیاط.
اینا باباز نیت خیر اینجاجاش جمع نشده بودن!
بازیکنا معمولاً موقع ورود به دنیای بازی گروهبندی میشدن،افتادن ولی این به این معنی نبود که بعد از وروداین نمیتونستن با همدیگه متحد بشن و تیمهای جدید تشکیل بدن.
تعداد افرادگروه طرف مقابلقبل خیلی زیاد بود.
اگه درگیری شروع میشد،بررسی زاکا و همراهانش اصلاًافتادن دست بالا رو نداشتن.
کول هم ازهمون اون طرف داشت اینهمینطور گروه رو ورانداز میکرد.
یه جای کار میلنگید.
با اینکه تعدادشون کم بود،برای ولی کلی پهپاد ترابری همراهافتادن خودشون کشیده بودن آورده بودن.
داشتن چی حمل میکردن؟
بچههای تیمِ کول چشم دوختهجاش بودن به صندوقهای بزرگی که رویقبل پهپادهای ترابری بار زده شده بود.
یکی از بازیکنای گروهِ کول یه قدم اومدراه جلو و از تیم زاکا پرسید: «شما هم دارینامان میرین توی بیابون تا دنبال سنگ معدن روح بگردین؟»
«شما هم همینطور؟»
اون بازیکن پوزخندی زد و گفت: «هاه، معلومه که بهدخالت این مأموریت علاقهمندیم. ولی این کرمهای جهشیافته توی بیابون حسابیدردسرساز رو مخن. شماها اصلاً چطوری تونستین اون موقع وارد بیابون بشین؟»
زات با لحنی سرد سرش رو تکون داد و گفت: «این چیزی نیستبررسی که بخوایم باهاتون در میون بذاریم. ما هم سر به سر کار شمادست نمیذاریم، پس معطلمون نکنید.» بعد به تیمش اشاره کرد که به راهشون ادامه بدن.
«سعی نکن برامون طاقچهبالا بذاری!»
یکی دیگه از بازیکنای گروه پوزخندی زد، پرید جلویراه تیم زات و در حالی که قیافهش پر از خباثتدست و بدخواهی بود، با غیظ به گروه زاکا زل زد.
«میدونیم شماها بودین که اول از همه محل سنگ معدن رو کشف کردین. لیدررفت ما آدم خوشقلبیه و فقط از سرِ احترامی که براتون قائله پیشنهاد همکاری داده.بینشون وگرنه اگه تیمهای دیگه گیرتون بیارن، لختتون میکنن و هرچی دارین رو از چنگتون درمیارن.»
کول با صدای بلند داد زد: «وو شیائو! بس کن!»،مزدور نگاه تند و سرزنشآمیزی به زیردستش انداخت و بعد روکنیم کرد به گروه زات: «به خاطر بیادبی زیردستم معذرت میخوام.»
«اگه بخوام باهاتون روراست باشم، دستگاههای نقشهبرداری فدراسیون مختصاتِ دقیق این منطقهکنیم معدنی رو به اشتراک گذاشتن. فقط ما نیستیم؛ بقیه تیمها هم فهمیدندعوا اینجا چه خبره و بیشترشون همین الان توی راهن تا به اینجا برسن.»
«حتی اگه به ما هم چیزی نگید،منطقه احتمالاً خیلی زود خودمون یه راهی برایهوم رخنه کردن به این منطقه بیابونی پیدا میکنیم.»