چپتر 3559: فصل ۳۵۵۹ - منبع مرگ
0فانگ هنگ با استفاده از اثرنامردگان نفوذیِ چشم خدا، خیلی سریع وارد مسیردستش غاری شد که زیر رشتهکوه قرار داشت.
ورودیِ غارجلوش درست پای کوهنگهبانی تعبیه شده بود.
روی لایه بیرونیبرسونن هم یه سدعقب مقدس کشیده بودن.
درست همون موقعی که فانگ هنگ به نزدیکیهای ورودی رسید، دید که چندعقب تا از اعضای قبیله خدایان دارن از ورودی بیرون میان و به سمت گرداباخم نامردگانی که اون بالا توی آسمون موج میزد میرن تا دور هم جمع بشن.
به نظر میرسید حواسشون بهخاطر خاطر گرداب نامردگان پرت شده بودرفت و کشیده شده بودن اون سمت.
فانگ هنگ مثل برق و بادمیدادن رفت جلوی ورودی مسیر و دستشلحظه رو گذاشت روی سد محافظتیِ دم در.
قدرت منشأ فوران کرد ونفر سد با سرعت زیادی حلبرای شد و یه شکاف باز کرد.
جواب داد!
فانگ هنگ سریع پریدحواسشون داخل مسیر کوهستانی و بابرق سرعت در امتدادش پیش رفت.
کلِ مسیر این غار خیلی بزرگ کندهنگهبانهای شده بود و دیوارههای سنگی با یه لایهداده ضخیم از سد دفاعی مقدس پوشونده شده بودن.
طولی نکشید که بعد از رد شدن ازیعنی تونل، یه غار بزرگ جلوش ظاهر شد. دو تافکر از اعضای قبیله خدایان داشتن داخل غار نگهبانی میدادن.
نگهبانهای قبیله خدایانناهنجاری ناآروم و مضطرببقیه به نظر میرسیدن.
همین چند لحظه پیش بود که توی گرداب نامردگانِ بیرون یهرفت ناهنجاری رخ داده بود. کاپیتان بقیه رو برده بود تا نیرویشکاف کمکی برسونن و فقط این دو نفر رو عقب جا گذاشته بود.
یعنی قرار نبودظاهر برای گرداب جهان زیریننگهبانهای مشکلی پیش بیاد، نه؟
یکی از اعضای قبیله خدایان داشت به همینیعنی موضوع فکر میکرد که یهو اخم کرد وموضوع سرش رو چرخوند سمت ورودی غار: «کی اونجاست؟!»
با دیدن اینکه اون تازهواردکاپیتان هم یکی از اعضای قبیله خدایانه،فقط نگهبانها یه کم خیالشون راحت شد.
اما چهرهنظر فانگ هنگحواسشون براشون ناآشنا بود.
تا حالا ندیده بودنش.
«تو کی هستی؟»
«گرداب مرگ دچار ناهنجاریداده شده. کاپیتان منو فرستادنیروی تا اوضاع رو بررسی کنم.»
فانگ هنگ قیافهای دستپاچه و عجول به خودش گرفت و تندتند رفت جلو. نگاهش از روی صورتمنشأ اون دو تا عضو قبیله خدایان رد شد و افتاد روی چهار تا آرایش جادویی بزرگی کهکنده پشت سرشون روی زمین چیده شده بود، و یه ردِ کمرنگ از تعجب توی چشماش ظاهر شد.
چهار تا آرایش جادویی غولپیکر اونجا بود؛ سه تا کوچیک و یه دونه بزرگ. آرایشهای کوچیکترکاپیتان هر کدوم قطری بیشتر از پنجاه متر داشتن و به شکل یه مثلث متساویالاضلاع چیده شده بودن،یکی در حالی که بزرگترینشون با عرضی بیش از صد متر، درست وسط اون مثلث قرار گرفته بود.
آرایشهای جادوییکمکی داشتن بیوقفهفقط کار میکردن.
از درونشون، کالبدهای متراکم و پیچوتابخوردهای از ارواح مدام بالا میاومدن، آروم توی هوا شناوریعنی میشدن و به شکل یه سیلابِ دودمانند از ارواح جمع میشدن. بعدشم توسط پایه یهاونجاست ستون سنگی که روش طلسم حکاکی شده بود و روی سقف غار قرار داشت، جذب میشدن.
فانگ هنگنظر چشماش روحواسشون ریز کرد.
حالا بالاخره فهمید کهداشتن اون کالبدهای روحی رویناآروم کوه از کجا اومده بودن.
فانگ هنگ که متوجه نگاههای شکاک اونگذاشته دو تا نگهبان شد، خودش اول پیشدستی کردیکی و گفت: «آرایشهای جادویی که آسیبی ندیدن، دیدن؟»
نگهبان قبیله خدایان سرشداده رو تکون داد: «فعلاًنیروی که مشکلی پیش نیومده.»
«هوم. برای اطمینانمیرسید باید چکشون کنم تاپرت از امنیتش مطمئن بشم.»
همینطور که فانگ هنگداشتن داشت جلو میرفت، ناگهان صدایمضطرب چیکچیکِ ضعیفی کنار گوشش شنید.
«چیک!»
مردمک چشماش یهو جمع شد وبقیه سرش رو بالا برد و بهنفر سمت راست سقفِ دیواره سنگی نگاه کرد.
توی اون بخش، درست بالای جایی که دو تا عضو قبیله خدایانجلوی ایستاده بودن و نگهبانی میدادن، علاوه بر رونهای متراکم آرایش جادویی که رویداد سقف کنده کاری شده بودن، انتهای یه استوانه عظیم هم بیرون زده بود.
رگههایی از هاله نامردگان در مرکز آرایش جادویی کهمضطرب در انتهای استوانه بود جمع میشدن و تبدیل بهبرده یه قطره میشدن که آروم به سمت پایین میچکید.
درست پایینش، روی زمین غار وعقب در همون نقطه متناظر، یه سوراخزیرین به اندازه یه کاسه وجود داشت.
اون قطره، منبع مرگ بود.
منبع مرگنظر درست داشت میچکیدخاطر داخل همون سوراخ.
یه جرقه توی ذهن فانگ هنگ زده شد. اون فوراًمیرسیدن این قضیه رو به ستونهای سنگی روی کوه که بهکمکی گرداب مرگ وصل بودن ربط داد و کارکردشون رو فهمید.
اونا نه تنها نامردگان رونفر جابهجا میکردن، بلکه میتونستن قدرتبرای مرگ رو هم تبدیل کنن.
قدرت مرگ مدام توی دیسک گرداب نامردگان میچرخید. بزرگترین ستون سنگ مهر و موم بخشی از این قدرت رو جذب میکرد ویکی دوباره قدرت منشأ نامردگان رو به جهان زیرین برمیگردوند تا فعالیتش رو حفظ کنه. مقدار اضافیش هم توسط بیشمار ستون سنگی کهبودنش سرتاسر کوه پخش شده بودن جمعآوری میشد و در نهایت توی یه نقطه جمع میشد تا قدرت منبع مرگ رو شکل بده.
به نظر میرسید قبیلهحواسشون خدایان تمام قدرت اضافیِ منبعبرق مرگ رو جمع کرده بودن.
قصد داشتن چیکار کنن؟
آیا هدف واقعیشون ازفقط مهر و موم کردنیعنی قلمرو مرگ همین بود؟
یه معما تازه حل شدهکاپیتان بود، ولی چندتای دیگه هنوزبرسونن توی ذهنش باقی مونده بودن.
فانگ هنگنظر به سوراخِ رویخاطر زمین نگاه کرد.
به نظر نمیرسید با دست کنده شده باشه. فقط به اندازه یه کاسه بودناهنجاری و دقیقاً در راستای جایی قرار داشت که قطرههای منبع مرگ میچکید. مشخصاً هیچبرای مانع یا آرایش جادوییای دورش نبود، ولی هر ادراکی که بهش نزدیک میشد، بلعیده میشد.
بیدلیل نبود کهبرسونن زودتر از اینعقب پیداش نکرده بودن.
نفسهای فانگ هنگ یه کم تند شد. درنیروی حالی که به سمت منبع مرگ میرفت، پرسید:نبود «اوضاع منبع مرگ چطوره؟ هیچ چیز غیرعادیای ندیدین؟»
یکی از نگهبانهای قبیله خدایان که داشت کمطاقت میشد، خیره شدرفت به فانگ هنگ و گفت: «قبلاً هم بهت گفتم، همهچیز اینجاشکاف کاملاً روبهراهه. هیچ مورد غیرعادیای وجود نداره.» بعد پرسید: «اوضاع بیرون چطوره؟»
«گرداب جهان زیرین یه موج شدید ایجاد کرده. هنوز علتش دقیقهمین مشخص نیست. احتمال میره که مشکلی واسه آرایش جادوییِ منبع مرگفقط اینجا پیش اومده باشه، واسه همین من رو فرستادن تا بررسیش کنم...»
«نه! غیرممکنه!»
اون یکی نگهبان قبیله خدایان با قاطعیت گفت: «ما نوبتی اینجافقط کشیک میدادیم. هیچ غریبهای تا حالا به این مکان نزدیک نشده.یکی اصلاً امکان نداره مشکلی وجود داشته باشه. بعدشم، تو—کاپیتانت کیه؟ کی فرستادتت؟»
«هیس. ساکت باشین.»
فانگ هنگ با چهرهای جدی حرفش رو قطع کرد. از کنارهمین جفتشون رد شد، با احتیاط به لبه سوراخی که منبع مرگفقط از بالا توش میچکید نزدیک شد و به داخلش خیره شد.
نمیتونست واضح ببینه.
چشم خدانامردگانِ توی چشمداده راستش بهسرعت چرخید.
باز هم هیچی.
اون سوراخ فوقالعاده عجیب بود. داخلش ظلمات مطلق بود، طوری که اصلاًلحظه نمیشد توش رو دید. حتی ادراک هم مستقیماً بلعیده میشد. فقط میتونستعقب بهطور مبهم رونهای آرایش جادویی کیمیاگری رو توی بیرونیترین لایه دهانه تشخیص بده.
فانگ هنگ خیلی راحت چمباتمه زد، دستشگذاشته رو بالا برد و کف دستش روبیاد به سمت منبع مرگ زیر سوراخ باز کرد.
«فیش! فیش فیش!!!»
قدرت منبع مرگ تحتحواسشون تأثیر قرار گرفت و بابرق سرعت به سمتش هجوم آورد.
اومد!
مردمکهای چشمِکمکی فانگ هنگفقط جمع شدن.
هرچند نمیتونست حسش کنه، اماکاپیتان موفق شده بود قدرت منبعبرسونن مرگ رو به سمت خودش بکشه.
توی یه چشم به همخاطر زدن، قدرتِ متلاطم منبع مرگباد به داخل بدنش سرازیر شد.
ولی این قضیه با وقتی که قبلاً قدرت جهنم رو جذب کردهلحظه بود، زمین تا آسمون فرق داشت. اون موقع، چشم جهنم رو تویعقب بدنش داشت و میتونست ازش واسه جذب قدرت منشأ جهنم استفاده کنه.
حالا، قدرت منبع مرگ هیچ جاییعقب واسه ذخیره شدن نداشت و فقطزیرین میتونست بهزور توی بدنش حبس بشه.
بدن فیزیکیش طاقت نگهداشتنِ این حجم زیاد از انرژیِ منبعبرسونن مرگ که به زور ذخیره شده بود رو نداشت، تازهمشکلی در حال حاضر توی وضعیت مطالعه مقدس هم به سر میبرد.
واسه یه لحظه، ترکهایحواسشون سیاه و کمرنگی سرتاسرمثل بدن فانگ هنگ پدیدار شد.
دو تا نگهبان قبیله خدایان تمام این مدت داشتن فانگ هنگ رو میپاییدن. باناهنجاری دیدن الگوهای سیاهی که روی بدنش شروع به ظاهر شدن کردن و حتی هالهایبرای از مرگ که ازش بیرون میزد، رنگ از چهرهشون پرید و قیافههاشون کاملاً عوض شد.
این پسره یه مشکلی داشت.
«هی! داری چه غلطی میکنی؟!»
یکی از نگهبانها وقتی دید فانگ هنگ هنوز بهشون محلباد نمیذاره، به سمتش رفت، دست دراز کرد و دستش رو رویزیادی شونهش فشار داد: «یه بار دیگه ازت میپرسم—کی تو رو فرستاده؟»
قدرت پنهان مرگی که فانگ هنگمیدادن جذب کرده بود، دیگه داشت بهلحظه حد نهاییش میرسید. گفت: «پیر عالیقدر اولیس.»
دو تا نگهبان خشکشون زدنفر و نگاهی به همدیگه انداختن. یکیشونجهان بلافاصله با قاطعیت گفت: «نه! غیرممکنه!»
هوووش!
توی لحظه بعد، فانگ هنگ ناگهان دست به کار شد. سرش رو یهو برگردوند. قدرت مقدسی کهمنشأ دورش بود بهسرعت فروکش کرد و جاش رو به قدرت نامردگانِ وحشتناکی داد که با تمام وجودکنده فوران کرد، و همزمان با یک دست به جلو هجوم برد تا نگهبان قبیله خدایان رو بگیره.