چپتر 3048: فصل ۳۰۴۸ - آرایه جادویی باستانی
0«اوه؟»
شاهزاده سوم بلافاصله سر چرخوند و به کلریوی وسرش اون دو نفرِ دیگه نگاه کرد. با صدای بم وآرایه خشداری پرسید: «کدومتون از پرورشِ درخت حیات باستانی سر درمیاره؟»
کلریوی و اون دو تای دیگهبذر با احتیاط نگاهی بین خودشون رد وسمت بدل کردن. هیچکدومشون جرئت نداشت حرفی بزنه.
«هومف!»
برند از همون اول حواسش به کلریوی بود. پوزخند سردی زد و گفت: «کلریوی، یادمهنبود همین چند وقت پیش داشتی یه درخت مقدس رو پرورش میدادی، نه؟ خوب یادمه کهلحن اون درخت مقدس قدرتی داشت که همریشه و هممنشأ با درخت حیات ما الفها بود.»
شاهزاده سوم از گذشته و پیشینه کلریوی خبرفوراً نداشت. با شنیدن این حرف، چشماش یهو برقبودن زد و با دقت به کلریوی زل زد.
امیدی پیدا شده بود!
یه درخت مقدس بابرسه همون منشأ، چیزی نبود کههیچی هر کسی بتونه پرورش بده.
قطعاً چیزخبر خاصی تویاین وجود کلریوی بود.
یکی از نگهبانهای الف محکم کوبید پشتکنی کلریوی و با لحن تندی داد زد:هنگ «کلریوی! بزرگتر ازت سوال پرسید! زود جواب بده!»
کلریوی با سرِ پایین زانو زد و منکر شد: «عالیجناب، من قبلاً یهسمت درخت مقدس مربوط به انسانها رو پرورش دادم، ولی اصلاً از پرورش درختکشیده حیات سر درنمیارم، چه برسه به پرورش بذر نسل جدید. من واقعاً هیچی نمیدونم.»
شاهزاده سوماصلاً نگاهش روبرسه چرخوند سمت کاپا.
«کاپا، میتونیخبر هویتش رواین تایید کنی؟»
کاپا فوراً سرش رو انداخت پایین و طبق نقشهای که با فانگ هنگ کشیده بودن گفت:بودن «عالیجناب، ما داخل غار چند تا آرایه جادویی مربوط به همین قضیه پیدا کردیم. میتونیم سعیفعالش کنیم اون آرایه جادویی رو بازسازی کنیم. اگه واقعاً خودِ الهه باشه، باید بتونه فعالش کنه.»
آرایه جادویی؟
این اولین باری بود که برند همچین چیزیواقعاً میشنید. نگاهی انداخت سمت الدر دوریس؛ کسی کهتایید مسئول ترجمه کتیبههای روی دیواره سنگیِ داخل غار بود.
الدر دوریس اخم ریزی کرد.
روی اون دیواره سنگی واقعاً چند تا آرایهفوراً جادویی باستانی حک شده بود، اما بدون استثنا همهشونداخل بهشدت آسیب دیده بودن و بازسازیشون تقریباً ناممکن بود.
ولی تا جایی که اون خبر داشت، آرایههای جادویی عظیمِ فعلی که الفها برای مهارِمیتونی درخت حیات ازشون استفاده میکردن، در واقع نمونههای اولیهای بودن که از روی همون آرایههایآرایه داخل غار الگوبرداری شده بودن. واسه همین نمیشد گفت کاپا داره از خودش حرف درمیاره.
الدر دوریس پرسید: «کاپا، داری درباره همون آرایههایواقعاً جادویی باستانی حرف میزنی؟ اونا که کاملاً مخروبه وکنی ویران شدن. چطور توقع داری بتونیم ازشون استفاده کنیم؟»
کاپا خودش رو جمعوجور کرد و با تقلید از لحن مغرورانه فانگ هنگ گفت: «یه بخشهایی از کتیبههایبده روی دیواره سنگی، نقشه همون آرایههای جادویی رو شرح دادن. اگه اون نوشتهها رو کنار ساختار و مسیرهای پایهایجواب بذاریم، تا حدودی میشه سرهمش کرد. من خودم یه مقدار کیمیاگری خوندم، واسه همین از این چیزا سر درمیارم.»
الدر دوریس حس کرد همهچی زیادیتر وکنی تمیز و تصادفی جور دراومده، دوباره اخمهاش روکشیده کشید توی هم: «کاپا، انگار خیلی چیزا بلدی.»
«خب...» کاپا با تتهپته وبرسه صدای آرومی گفت: «قبیله سنجابهیچی پرنده نژادِ دانشمند و اهل مطالعهایه...»
«پس معطل چی هستین؟ کاپا! سریع برو و آرایههیچی جادویی رو برپا کن! وقتی کارش تموم شد، میذاریمفوراً هر سه نفرشون امتحانش کنن، اونوقت همهچی معلوم میشه!»
شاهزاده سوم که لهیبِ طمعِ گرفتن پاداش و افتخار کورش کرده بود،شده اصلاً مثل اون دو تا الدر عمیق فکر نمیکرد. تنها فکری که توینگهبانهای سرش بود این بود که بقیه احمقن که همچین راهحل سادهای رو نفهمیدن.
کاپا سرش رو خم کرد و با لحنی محترمانهسرش گفت: «قربان، اینی که باید بسازیم یه آرایه جادوییغار عظیمه. ساختنش حسابی وقت میبره. به کمک الفها نیاز داریم.»
«چند نفرولی نیرو میخوای؟درنمیارم چقدر طول میکشه؟»
«حداقل به بیست تا پژوهشگر که توی کیمیاگریواقعاً استاد باشن نیاز داریم. در مورد زمانش هم، فکرکنی کنم بتونیم توی یه هفته کارش رو جمع کنیم.»
یه هفته؟
شوخیش گرفته بود!
چطور ممکن بوداصلاً بتونه این همهبذر وقت منتظر بمونه؟
تا اون موقع، ممکنبرسه بود الفها کلاً زیر بارِهیچی حمله فاجعه نابود شده باشن!
شاهزاده سوم با صدای آرومی گفت: «نه،یهو اونقدرها وقت ندارین. حداکثر هشت ساعت. اگهچیزی نتونی تمومش کنی، همراه باهاش میمیری. متوجه شدی؟»
دهن کاپا باز موندمیتونی و درجا رنگش پرید، انگارسرش که صاعقهای بهش خورده باشه.
همراه باهاشولی بمیره ودرنمیارم دفن بشه؟
بدبخت شده بود!
آقای فانگ! چهشنیدن خبر شده؟ یهچشماش چیزی بگو، آقای فانگ!
کاپا حسابی هول کرد و ترس برش داشت. وقتی دید فانگ هنگ هیچ واکنشی نشون نمیده، حس کرد جونش بهجادویی مویی بند شده. بلافاصله زانو زد و مثل سیرکوب مدام سرش رو به زمین کوبید: «والاحضرت! این غیرممکنه! هشت ساعتمسئول خیلی کمه! توی این زمان به هیچ وجه نمیشه یه آرایه جادویی فوقالعاده بزرگ رو کامل کرد! لطفاً بهم رحم کنین!»
اون دوتا پیر عالیقدردرنمیارم التماسهای کاپا رو دیدن وواقعاً اخماشون کمی رفت توی هم.
به نظر نمیرسید دروغ بگه.
چهره شاهزاده سوم همچناناین سرد و بیروح موند،برق بدون حتی ذرهای ترحم.
تموم کردن آرایهکاپا جادویی توی هفتتایید روز... مشخصاً نشدنی بود.
اگه قرار بود در هر صورت کلنسل نژاد الفها به خاک سیاه بشینه، براشکاپا هیچ اهمیتی نداشت که کاپا هم همراهشون بمیره.
درست همون لحظه، یه نگهبان با عجله دوید داخلهیچی و آروم گزارش داد: «والاحضرت، فشار توی میدون نبردفوراً وحشتناکه. پادشاه الفها منو فرستادن تا ببینم اوضاع چطوره.»
شاهزاده سوم مشتاش رو محکم گره کرد، جوری کهدقت صدای تقتق شکستن بند انگشتاش قشنگ بلند شد. بابده نگاهی پر از قصد کشتن به کاپا خیره شد.
برند گفت: «والاحضرت، بین سازههای خود الفها آرایههای جادویی بزرگ از قبل آمادهشده وجود داره.کشیده من طرحهای روی دیوار سنگی رو دیدم؛ ساختار و هسته اصلیشون شبیه به همینه. شاید بتونیمباید یکی از آرایههای جادویی فعلی رو دستکاری و اصلاح کنیم. اینطوری کلی توی زمان صرفهجویی میشه.»
«اصلاح یه آرایه جادویی؟»
شاهزاده سوم سرش روبرسه سمت کاپا چرخوند: «این آخرینهیچی شانس توئه. میتونی انجامش بدی؟»
کاپا یه لحظه خشکش زد. بالاخره صدای فانگ هنگ توی گوشش پیچید. با عجله سرنبود تکون داد: «اصلاح کردنش شدنیه! از پسش برمیام! میتونم آرایه رو تغییر بدم! اینطوری کلی تویتندی وقت صرفهجویی میشه... همه تلاشم رو میکنم تا در سریعترین زمان ممکن کار رو تموم کنم...»
شاهزاده سوم دیگه حتی به خودش زحمت نداد نیمنگاهی به کاپا بندازه.نقشهای دستاش رو به نشونه احترام به سمت اون دوتا پیر عالیقدر گرفتسعی و گفت: «بزرگان، الفها با یه بحران بیسابقه روبهرو شدن. لطفاً یاریمون کنین.»
«بسیار خب.»
شاهزاده سوم نفس راحتی کشید و به نگهبان کنارش گفت: «به پادشاه حقیقت رو گزارشهویتش بده. هویت الهه رو تایید کردیم و داریم طبق پیشگویی داخل غار، مقدمات چیدن آرایه جادوییقضیه رو آماده میکنیم. اگه یه کم بیشتر بهمون وقت بدن، میتونیم جلوی این بحران رو بگیریم.»
«اطاعت، قربان!»
...
کل نژاد الفها در آستانه نابودی بود. با این که اون دوتانگاهش پیر عالیقدر الف هنوز هم به شدت به کاپا شک داشتن، ولیفانگ تصمیم گرفتن به همین کورسوی امید چنگ بزنن و شانسشون رو امتحان کنن.
باید امتحانش میکردن.
خبرها از خط مقدم وخیم وچشماش تیره و تار بود؛ فشار تویشده میدون نبرد سر به فلک کشیده بود.
الفها هنوزم هیچ راه موثری برای ازکنی بین بردن کرمهای جهشیافته پیدا نکرده بودن وکشیده قدرت درخت حیات هم داشت ذرهذره ته میکشید.
درخت حیات همین حالا هم بیشتربذر از قبل پژمرده شده بود و منطقهایسمت که ازش محافظت میکرد، مدام کوچیکتر میشد.
هیچکس فکرش رو هم نمیکرد ظرف چند ساعت، اوضاعهیچی اینقدر فاجعهبار به هم بریزه؛ کل نژاد الفها درست همونطورسرش که توی پیشگویی اومده بود، لب پرتگاه نابودی ایستاده بود.
دیگه هیچخبر چاره دیگهای براشونحرف باقی نمونده بود.
از اینسمت بدتر کهمیتونی دیگه نمیشد.
باید قمار میکردن.
فقط باید امتحانش میکردن.
شاید هنوزمخبر یه راهیاین وجود داشت.
کاپا، کلریوی و بقیه بههویتش سمت یه معبد دعای بزرگ تویطبق منطقه مرکزی پایتخت الفها برده شدن.
معبد درست داخل تنه درخت حیات باستانی وجدید غولپیکر قرار داشت؛ بیشتر شبیه یه سازه چوبی بودتایید که از دل خود تنه درخت تراشیده شده باشه.
به محض ورود به سالنبذر معبد، گروهی از کشیشهای الف عقبنگاهش رفتن و با احترام تعظیم کردن.
«درود بر شما، والاحضرت.»
درست وسط تالارکاپا بزرگ، یه آرایه جادوییکنی بزرگ برپا شده بود.
آرایه جادویی به آرومیدرنمیارم میچرخید و نور سبز وواقعاً درخشانی از خودش ساطع میکرد.