---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 3350: فصل ۳۳۵۰ - حوضچه رعد • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 3350: فصل ۳۳۵۰ - حوضچه رعد

0

آدام با بی‌خیالی توضیح داد: «فقط دارم حدس می‌زنم. توی یادداشت‌ها دیدم که سنگ رون‌وقتی​ اصلیِ گذرگاه دورنوردیِ جهانی توی قلمرو روحی، از مواد اولیه‌ای که توی حوضچه رعد پیدا‌فکر​ می‌شه تصفیه شده. با خودم گفتم شاید بین این دو تا ارتباطی وجود داشته باشه.»

بعدش آدام‌نظر​ پرسید: «حوضچه رعد‌می‌زد​ الان دستِ کلیساست؟»

«آره. سرزمین رعد خیلی خطرناکه، واسه همین کلیسا‌چیزی​ افرادی رو مأمور کرده تا سفت‌وسخت روش نظارت داشته‌می‌رسید​ باشن. ورود و خروج فقط با اجازه کلیسا ممکنه.»

دیمون گفت: «آدام، کلیسا همیشه روی گوهر روح قهرمان رتبه‌وقتی​ بالا محدودیت‌های شدیدی گذاشته. اونا این مواد اولیه رو بهمون نمی‌دن.‌اختیارشون​ شاید بهتر باشه فقط حواسمون رو بذاریم روی طومارهای جادویی کیمیاگری.»

«نه.»

آدام سرش رو‌می‌رسید​ تکون داد و مسیر‌واقعاً​ صحبت رو عوض کرد:

«اگه بخوام با جفتتون روراست باشم، اخیراً داشتم روی روح جنگجوی روح‌حال​ تحقیق می‌کردم. امیدوارم بتونم یه موجود احضارشده بسازم که از روح جنگجوی‌مورد​ روح هم قوی‌تر باشه، واسه همین این مواد اولیه برام خیلی مهمن.»

دیمون و مائر با‌می‌زد​ شنیدن این حرف هر‌ولی​ دو در جا خشکشون زد.

عجب چیزی!

ساختنِ یه موجود احضارشده‌جوری​ که از روح جنگجوی‌شدنیه​ روح هم قوی‌تر باشه؟

شوخیت گرفته؟

با این حال، این پسره‌انگار​ کاملاً جدی به نظر می‌رسید،‌وقتی​ جوری حرف می‌زد انگار واقعاً شدنیه.

ولی در‌حال​ مورد مواد‌کاملاً​ اولیه چی؟

وقتی نشه‌نظر​ به دستشون آورد،‌می‌زد​ یعنی نمی‌شه دیگه.

یعنی گفتنِ این موضوع به‌حرف​ کلیسا واقعاً باعث می‌شد مواد‌شوخیت​ اولیه رو در اختیارشون بذارن؟

در مقایسه با این کار،‌انگار​ دیمون فکر می‌کرد رفتن سراغ‌وقتی​ طومارهای کیمیاگری گزینه خیلی مطمئن‌تری باشه.

آدام پرسید: «هیچ راهی هست که‌نظر​ بتونم برم توی بخش داخلیِ حوضچه‌شدنیه​ رعد؟ می‌خوام خودم از نزدیک ببینمش.»

دیمون گفت: «کار سختی نیست. تا وقتی‌واقعاً​ نخوای بری توی اعماق حوضچه، دانشجوها می‌تونن به‌یعنی​ بهانه مطالعه و پژوهش وارد بخش‌های حاشیه‌ایش بشن.»

دیمون نگاهی به آدام انداخت، انگار که بخواد بهش گوشزد‌شوخیت​ کنه: «نیروهای کلیسا موقع گشت‌وگذار همراهیت می‌کنن. اگه قصد داشته باشی‌واقعاً​ چیزی رو از اونجا یواشکی ببری بیرون، حسابی به مشکل می‌خوری.»

آدام پرسید:‌می‌رسید​ «کی می‌تونید‌می‌زد​ منو ببرید اونجا؟»

«این‌قدر عجله داری؟»

آدام در حالی که دفترچه یادداشت رو باز می‌کرد و‌مورد​ یکی از صفحه‌هاش رو ورق می‌زد، گفت: «یه سری چیزا‌باعث​ هست که می‌خوام ازشون مطمئن بشم. مثلاً، ساختِ سنگ رون روح.»

رنگ و‌مهمن​ روی دیمون و‌حرف​ مائر یهو پرید.

سنگ رون روح!

اینا موادِ اصلیِ ساختِ آرایه جادویی دورنوردیِ معبد روح‌می‌زد​ مقدس بودن؛ چیزای فوق‌العاده باارزشی که روش ساختشون محرمانه‌آورد​ بود و به شدت تحت کنترلِ کلیسا قرار داشت.

حتی با وجود دفترچه یادداشتِ جکالیس به عنوان‌شدنیه​ الگو، کل اعضای انجمن کیمیاگری قرن‌ها روش وقت‌نمی‌شه​ گذاشته بودن و بازم نتونسته بودن مشابه‌ش رو بسازن.

اونوقت این پسره؟

فقط یه دانشجو؟

واقعاً از پسش برمی‌اومد؟

مائر در حالی که هیجان از قیافه‌ش می‌بارید، محکم زد‌مورد​ به سینه‌ش و گفت: «خیلی خب، بسپارش به من. هماهنگیاش‌باعث​ رو انجام می‌دم. اگه همه‌چی خوب پیش بره، فردا راه می‌افتیم.»

«ممنون.»

آدام برای مائر سر تکون داد، دستاش رو‌ولی​ به نشونه احترام به هم زد و عذرخواهی کرد:‌گفتنِ​ «واسه امروز دیگه کافیه. یکم خسته‌ام. فردا میام سراغتون.»

«تا دم در همراهیتون می‌کنم.»

«لازم نیست، خودتون سرتون شلوغه.»

دیمون و مائر رفتنِ‌شنیدن​ فانگ هنگ و آدام‌چیزی​ رو از ساختمون تماشا کردن.

دیمون پرسید: «مائر،‌جوری​ می‌دونی این پسره کیه‌شدنیه​ و از کجا اومده؟»

«آره، یه‌حال​ دانشجوی مهمان از‌جدی​ شهر عقاب مقدسه.»

«نه، قضیه به همین سادگیا نیست. همین الان‌شدنیه​ قدرتش رو دیدی. آخه چطور ممکنه یه دانشجوی‌نمی‌شه​ مهمان معمولی همچین سطحی از مهارت داشته باشه؟»

«تازه، تا جایی که من می‌دونم، توی شهر عقاب مقدس هیچ‌گرفته​ دانشمند و محققِ کیمیاگریِ رتبه بالایی وجود نداره. کیمیاگری همیشه نیازمند ارثیه‌ولی​ و داشتنِ استاده. یعنی ممکنه خودش تنهایی اینا رو یاد گرفته باشه؟»

مائر جوابی‌می‌رسید​ نداد، رسماً زبونش‌انگار​ بند اومده بود.

«بی‌خیال. ارتباطت رو با آدام حفظ کن.‌می‌رسید​ خودم این قضیه رو پیگیری می‌کنم. به‌مورد​ هیچ‌کس هم چیزی در این مورد نگو.»

دیمون که حس ناآرومی‌ش بیشتر و بیشتر می‌شد، این دستور‌مورد​ رو به مائر داد. بعد یه خرده بیشتر با خودش سبک‌سنگین‌می‌شد​ کرد و با عجله از ساختمون زد بیرون تا بهشون برسه.

بیرونِ ساختمونِ آموزشی.

«یه لحظه صبر کن.»

دیمون وقتی دید آدام هنوز زیاد دور نشده، نفس‌می‌زد​ راحتی کشید و سریع خودشو بهش رسوند و کنارش قدم‌یعنی​ برداشت: «منم دارم برمی‌گردم. مسیرمون یکیه، بیا با هم بریم.»

«باشه.»

آدام شونه‌ای بالا‌مائر​ انداخت و به‌خشکشون​ راهش ادامه داد.

دیمون سنجیده‌سنجیده شروع به محک زدنش کرد: «مهارت کیمیاگریت واقعاً معرکه‌ست، حتی از‌آورد​ سطح منم بالاتره. با این سن و سالی که داری، رسماً یه نابغه‌ای.‌می‌کرد​ حتماً از سن خیلی پایین یادگیری رو شروع کردی. استادت کیه؟ شاید بشناسمش.»

«متأسفم، نمی‌تونم چیزی بگم.»

آدام از جواب دادن‌جوری​ طفره رفت و بدون‌شدنیه​ مکث به راهش ادامه داد.

دیمون کل مسیر هی به پر و پاش پیچید و محک زدش، ولی تا دم‌جدی​ در ورودی آکادمی هم نتونست هیچ اطلاعات به درد بخوری از زیر زبونش بکشه بیرون. آخر‌دیگه​ سر گفت: «کلیسا هیچ‌وقت مواد اولیه لازم برای ساخت سنگ قیمتی مقدس رو در اختیارت نمی‌ذاره.»

«هوم.»

«من می‌تونم از طریق رابط‌ها و‌نظر​ کانال‌های خودم یه مقداری برات جور‌شدنیه​ کنم، ولی فقط کاملاً شخصی و زیرمیزی.»

بالاخره آدام ایستاد،‌می‌رسید​ برگشت سمت دیمون‌انگار​ و گفت: «کِی؟»

دیمون زل زد به چشمای آدام و گفت: «عجله نکن. شرط و شروط داره. می‌دونم که‌نظر​ طومار آرایش جادویی کیمیاگری رو خودت ساختی. من نقشه‌های ساختش رو برای پژوهش می‌خوام. در عوض،‌گفتنِ​ می‌تونم ببرمت به اعماق حوضچه رعد و کمکت کنم یه سری مواد خام به دست بیاری.»

آدام یه لحظه فکر کرد و‌واقعاً​ طبق دستوراتی که از قبل از خدای‌آورد​ سایه گرفته بود، سری تکون داد: «قبوله.»

...

سرزمین رعد بیرونِ یه‌جوری​ شهر بزرگ در شرق‌شدنیه​ امپراتوری واقع شده بود.

بعد از یه روز کامل راه رفتن و سفر،‌ساختنِ​ روز بعد بالاخره آدام و تیم همراهش که بیشتر‌جوری​ از ده تا دانشجو بودن، به حومه حوضچه رعد رسیدن.

مربی همراهشون، رودو، شروع به توضیح دادن کرد: «فضای داخلی حوضچه رعد همیشه‌آورد​ با ابرهای پرتویی پوشیده شده. علاوه بر نوسانات فضایی و روحیِ به‌شدت شدیدی که‌رفتن​ داره، سازه‌های روحیِ ناهنجار و غیرعادی هم گهگاه اونجا ظاهر می‌شن. اونجا فوق‌العاده خطرناکه.»

بعد ادامه داد: «برای این‌که ایمنی تضمین بشه، کلیسا کل‌انگار​ حوضچه و مناطق اطرافش رو به طور کامل بسته و‌نمی‌شه​ قرنطینه کرده و رفت‌وآمد همه افراد رو به شدت محدود کرده.»

«یادتون نره، منطقه‌ای که ما قراره کاوش کنیم‌شدنیه​ فقط به حومه بیرونی محدوده. اصلاً و ابداً‌نمی‌شه​ حق ندارید به بخش داخلی نزدیک بشید. متوجه شدید؟»

«بله استاد!»

مائر تحقیقات میدانیِ انجمن کیمیاگری رو بهونه کرده بود تا مجوز ورود به‌آورد​ حوضچه رو بگیره و با قدرت مالی و رشوه هم کار رو راه‌می‌کرد​ انداخته بود. آکادمی و کلیسا هم خیلی سریع با درخواستش موافقت کرده بودن.

به خاطر همین، یه اردوی بیش‌نظر​ از ده نفره از دانشجوها برای‌شدنیه​ رفتن به حوضچه رعد راه افتاده بود.

سلیا هم بینشون بود.

حسابی دلشوره‌مهمن​ داشت و‌شنیدن​ کلافه بود.

کمتر از یه ماه تا آزمون‌واقعاً​ سطح هشت مونده بود و اون‌دستشون​ داشت وقت باارزشش رو اینجا هدر می‌داد.

واقعاً مسخره بود.

سلیا اصلاً سر‌می‌رسید​ از کارای آدام درنمی‌آورد‌واقعاً​ و قصدش رو نمی‌فهمید.

مگه حوضچه رعد چی داشت که این‌قدر ارزش‌چیزی​ دیدن داشته باشه؟ کل برنامه تمرینی که از‌نظر​ قبل چیده بود رسماً به باد رفته بود.

از اون طرف،‌جوری​ مائر فوق‌العاده هیجان‌زده‌واقعاً​ و دل‌نگران بود.

اون خودش شخصاً قدرت آدام رو به چشم دیده بود.‌انگار​ آدام جدا از طومارهای کیمیاگری که خودش اختراع کرده بود، حتی‌دیگه​ می‌تونست یه روح رو بی‌نقص و مو به مو بازتولید کنه.

تک‌تک کاراش‌نظر​ مائر رو مات‌می‌زد​ و مبهوت می‌کرد.

وقتی فهمید فانگ هنگ می‌تونه نشانه‌های رون روح رو برای آرایه‌های کیمیاگری شبیه‌سازی‌پسره​ کنه، مائر زمین و زمان رو به هم دوخته بود تا هر چی‌نشه​ مرجع و سند و مدرک بود جمع کنه و دو دستی تقدیمِ آدام کنه.

اگه واقعاً می‌تونستن شبیه‌سازیشون کنن، یه‌واقعاً​ جهش و پیشرفت بزرگ برای کل‌دستشون​ دنیای دانشگاهی و آکادمیک کیمیاگری رقم می‌خورد.

حتی می‌تونست شکوه و‌کاملاً​ عظمت از دست رفته رو‌می‌زد​ دوباره به خاندان جکالیس برگردونه.

ناولها | novelha.net