چپتر 3350: فصل ۳۳۵۰ - حوضچه رعد
0آدام با بیخیالی توضیح داد: «فقط دارم حدس میزنم. توی یادداشتها دیدم که سنگ رونوقتی اصلیِ گذرگاه دورنوردیِ جهانی توی قلمرو روحی، از مواد اولیهای که توی حوضچه رعد پیدافکر میشه تصفیه شده. با خودم گفتم شاید بین این دو تا ارتباطی وجود داشته باشه.»
بعدش آدامنظر پرسید: «حوضچه رعدمیزد الان دستِ کلیساست؟»
«آره. سرزمین رعد خیلی خطرناکه، واسه همین کلیساچیزی افرادی رو مأمور کرده تا سفتوسخت روش نظارت داشتهمیرسید باشن. ورود و خروج فقط با اجازه کلیسا ممکنه.»
دیمون گفت: «آدام، کلیسا همیشه روی گوهر روح قهرمان رتبهوقتی بالا محدودیتهای شدیدی گذاشته. اونا این مواد اولیه رو بهمون نمیدن.اختیارشون شاید بهتر باشه فقط حواسمون رو بذاریم روی طومارهای جادویی کیمیاگری.»
«نه.»
آدام سرش رومیرسید تکون داد و مسیرواقعاً صحبت رو عوض کرد:
«اگه بخوام با جفتتون روراست باشم، اخیراً داشتم روی روح جنگجوی روححال تحقیق میکردم. امیدوارم بتونم یه موجود احضارشده بسازم که از روح جنگجویمورد روح هم قویتر باشه، واسه همین این مواد اولیه برام خیلی مهمن.»
دیمون و مائر بامیزد شنیدن این حرف هرولی دو در جا خشکشون زد.
عجب چیزی!
ساختنِ یه موجود احضارشدهجوری که از روح جنگجویشدنیه روح هم قویتر باشه؟
شوخیت گرفته؟
با این حال، این پسرهانگار کاملاً جدی به نظر میرسید،وقتی جوری حرف میزد انگار واقعاً شدنیه.
ولی درحال مورد موادکاملاً اولیه چی؟
وقتی نشهنظر به دستشون آورد،میزد یعنی نمیشه دیگه.
یعنی گفتنِ این موضوع بهحرف کلیسا واقعاً باعث میشد موادشوخیت اولیه رو در اختیارشون بذارن؟
در مقایسه با این کار،انگار دیمون فکر میکرد رفتن سراغوقتی طومارهای کیمیاگری گزینه خیلی مطمئنتری باشه.
آدام پرسید: «هیچ راهی هست کهنظر بتونم برم توی بخش داخلیِ حوضچهشدنیه رعد؟ میخوام خودم از نزدیک ببینمش.»
دیمون گفت: «کار سختی نیست. تا وقتیواقعاً نخوای بری توی اعماق حوضچه، دانشجوها میتونن بهیعنی بهانه مطالعه و پژوهش وارد بخشهای حاشیهایش بشن.»
دیمون نگاهی به آدام انداخت، انگار که بخواد بهش گوشزدشوخیت کنه: «نیروهای کلیسا موقع گشتوگذار همراهیت میکنن. اگه قصد داشته باشیواقعاً چیزی رو از اونجا یواشکی ببری بیرون، حسابی به مشکل میخوری.»
آدام پرسید:میرسید «کی میتونیدمیزد منو ببرید اونجا؟»
«اینقدر عجله داری؟»
آدام در حالی که دفترچه یادداشت رو باز میکرد ومورد یکی از صفحههاش رو ورق میزد، گفت: «یه سری چیزاباعث هست که میخوام ازشون مطمئن بشم. مثلاً، ساختِ سنگ رون روح.»
رنگ ومهمن روی دیمون وحرف مائر یهو پرید.
سنگ رون روح!
اینا موادِ اصلیِ ساختِ آرایه جادویی دورنوردیِ معبد روحمیزد مقدس بودن؛ چیزای فوقالعاده باارزشی که روش ساختشون محرمانهآورد بود و به شدت تحت کنترلِ کلیسا قرار داشت.
حتی با وجود دفترچه یادداشتِ جکالیس به عنوانشدنیه الگو، کل اعضای انجمن کیمیاگری قرنها روش وقتنمیشه گذاشته بودن و بازم نتونسته بودن مشابهش رو بسازن.
اونوقت این پسره؟
فقط یه دانشجو؟
واقعاً از پسش برمیاومد؟
مائر در حالی که هیجان از قیافهش میبارید، محکم زدمورد به سینهش و گفت: «خیلی خب، بسپارش به من. هماهنگیاشباعث رو انجام میدم. اگه همهچی خوب پیش بره، فردا راه میافتیم.»
«ممنون.»
آدام برای مائر سر تکون داد، دستاش روولی به نشونه احترام به هم زد و عذرخواهی کرد:گفتنِ «واسه امروز دیگه کافیه. یکم خستهام. فردا میام سراغتون.»
«تا دم در همراهیتون میکنم.»
«لازم نیست، خودتون سرتون شلوغه.»
دیمون و مائر رفتنِشنیدن فانگ هنگ و آدامچیزی رو از ساختمون تماشا کردن.
دیمون پرسید: «مائر،جوری میدونی این پسره کیهشدنیه و از کجا اومده؟»
«آره، یهحال دانشجوی مهمان ازجدی شهر عقاب مقدسه.»
«نه، قضیه به همین سادگیا نیست. همین الانشدنیه قدرتش رو دیدی. آخه چطور ممکنه یه دانشجوینمیشه مهمان معمولی همچین سطحی از مهارت داشته باشه؟»
«تازه، تا جایی که من میدونم، توی شهر عقاب مقدس هیچگرفته دانشمند و محققِ کیمیاگریِ رتبه بالایی وجود نداره. کیمیاگری همیشه نیازمند ارثیهولی و داشتنِ استاده. یعنی ممکنه خودش تنهایی اینا رو یاد گرفته باشه؟»
مائر جوابیمیرسید نداد، رسماً زبونشانگار بند اومده بود.
«بیخیال. ارتباطت رو با آدام حفظ کن.میرسید خودم این قضیه رو پیگیری میکنم. بهمورد هیچکس هم چیزی در این مورد نگو.»
دیمون که حس ناآرومیش بیشتر و بیشتر میشد، این دستورمورد رو به مائر داد. بعد یه خرده بیشتر با خودش سبکسنگینمیشد کرد و با عجله از ساختمون زد بیرون تا بهشون برسه.
بیرونِ ساختمونِ آموزشی.
«یه لحظه صبر کن.»
دیمون وقتی دید آدام هنوز زیاد دور نشده، نفسمیزد راحتی کشید و سریع خودشو بهش رسوند و کنارش قدمیعنی برداشت: «منم دارم برمیگردم. مسیرمون یکیه، بیا با هم بریم.»
«باشه.»
آدام شونهای بالامائر انداخت و بهخشکشون راهش ادامه داد.
دیمون سنجیدهسنجیده شروع به محک زدنش کرد: «مهارت کیمیاگریت واقعاً معرکهست، حتی ازآورد سطح منم بالاتره. با این سن و سالی که داری، رسماً یه نابغهای.میکرد حتماً از سن خیلی پایین یادگیری رو شروع کردی. استادت کیه؟ شاید بشناسمش.»
«متأسفم، نمیتونم چیزی بگم.»
آدام از جواب دادنجوری طفره رفت و بدونشدنیه مکث به راهش ادامه داد.
دیمون کل مسیر هی به پر و پاش پیچید و محک زدش، ولی تا دمجدی در ورودی آکادمی هم نتونست هیچ اطلاعات به درد بخوری از زیر زبونش بکشه بیرون. آخردیگه سر گفت: «کلیسا هیچوقت مواد اولیه لازم برای ساخت سنگ قیمتی مقدس رو در اختیارت نمیذاره.»
«هوم.»
«من میتونم از طریق رابطها ونظر کانالهای خودم یه مقداری برات جورشدنیه کنم، ولی فقط کاملاً شخصی و زیرمیزی.»
بالاخره آدام ایستاد،میرسید برگشت سمت دیمونانگار و گفت: «کِی؟»
دیمون زل زد به چشمای آدام و گفت: «عجله نکن. شرط و شروط داره. میدونم کهنظر طومار آرایش جادویی کیمیاگری رو خودت ساختی. من نقشههای ساختش رو برای پژوهش میخوام. در عوض،گفتنِ میتونم ببرمت به اعماق حوضچه رعد و کمکت کنم یه سری مواد خام به دست بیاری.»
آدام یه لحظه فکر کرد وواقعاً طبق دستوراتی که از قبل از خدایآورد سایه گرفته بود، سری تکون داد: «قبوله.»
...
سرزمین رعد بیرونِ یهجوری شهر بزرگ در شرقشدنیه امپراتوری واقع شده بود.
بعد از یه روز کامل راه رفتن و سفر،ساختنِ روز بعد بالاخره آدام و تیم همراهش که بیشترجوری از ده تا دانشجو بودن، به حومه حوضچه رعد رسیدن.
مربی همراهشون، رودو، شروع به توضیح دادن کرد: «فضای داخلی حوضچه رعد همیشهآورد با ابرهای پرتویی پوشیده شده. علاوه بر نوسانات فضایی و روحیِ بهشدت شدیدی کهرفتن داره، سازههای روحیِ ناهنجار و غیرعادی هم گهگاه اونجا ظاهر میشن. اونجا فوقالعاده خطرناکه.»
بعد ادامه داد: «برای اینکه ایمنی تضمین بشه، کلیسا کلانگار حوضچه و مناطق اطرافش رو به طور کامل بسته ونمیشه قرنطینه کرده و رفتوآمد همه افراد رو به شدت محدود کرده.»
«یادتون نره، منطقهای که ما قراره کاوش کنیمشدنیه فقط به حومه بیرونی محدوده. اصلاً و ابداًنمیشه حق ندارید به بخش داخلی نزدیک بشید. متوجه شدید؟»
«بله استاد!»
مائر تحقیقات میدانیِ انجمن کیمیاگری رو بهونه کرده بود تا مجوز ورود بهآورد حوضچه رو بگیره و با قدرت مالی و رشوه هم کار رو راهمیکرد انداخته بود. آکادمی و کلیسا هم خیلی سریع با درخواستش موافقت کرده بودن.
به خاطر همین، یه اردوی بیشنظر از ده نفره از دانشجوها برایشدنیه رفتن به حوضچه رعد راه افتاده بود.
سلیا هم بینشون بود.
حسابی دلشورهمهمن داشت وشنیدن کلافه بود.
کمتر از یه ماه تا آزمونواقعاً سطح هشت مونده بود و اوندستشون داشت وقت باارزشش رو اینجا هدر میداد.
واقعاً مسخره بود.
سلیا اصلاً سرمیرسید از کارای آدام درنمیآوردواقعاً و قصدش رو نمیفهمید.
مگه حوضچه رعد چی داشت که اینقدر ارزشچیزی دیدن داشته باشه؟ کل برنامه تمرینی که ازنظر قبل چیده بود رسماً به باد رفته بود.
از اون طرف،جوری مائر فوقالعاده هیجانزدهواقعاً و دلنگران بود.
اون خودش شخصاً قدرت آدام رو به چشم دیده بود.انگار آدام جدا از طومارهای کیمیاگری که خودش اختراع کرده بود، حتیدیگه میتونست یه روح رو بینقص و مو به مو بازتولید کنه.
تکتک کاراشنظر مائر رو ماتمیزد و مبهوت میکرد.
وقتی فهمید فانگ هنگ میتونه نشانههای رون روح رو برای آرایههای کیمیاگری شبیهسازیپسره کنه، مائر زمین و زمان رو به هم دوخته بود تا هر چینشه مرجع و سند و مدرک بود جمع کنه و دو دستی تقدیمِ آدام کنه.
اگه واقعاً میتونستن شبیهسازیشون کنن، یهواقعاً جهش و پیشرفت بزرگ برای کلدستشون دنیای دانشگاهی و آکادمیک کیمیاگری رقم میخورد.
حتی میتونست شکوه وکاملاً عظمت از دست رفته رومیزد دوباره به خاندان جکالیس برگردونه.