---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 3036: فصل ۳۰۳۶ - بذر انرژی و متون باستانی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 3036: فصل ۳۰۳۶ - بذر انرژی و متون باستانی

0

ده دقیقه بعد، سفینه «شاه موش»،‌خودش​ ناو فرماندهی قبیله سنجاب پرنده، توی‌فرم‌های​ اسکله انتقالی قبیله ستاره آب فرود اومد.

کاپا نگاهی به فانگ هنگ انداخت و پرسید: «رئیس فانگ، الان قبیله سایه‌نمایندگی​ دنبال شما انسان‌هاست و تحت تعقیبید. قبیله ستاره آب هم با الف‌ها در‌لرزه‌ای​ ارتباطه. اگه همین‌جوری بی‌گدار به آب بزنی و آفتابی بشی، ممکنه دردسر درست بشه.»

«هوم، تو‌هیکلش​ برو ببینشون. منم‌محو​ پشت سرت میام.»

همون‌طور که فانگ هنگ حرف می‌زد، هاله‌ی انرژیش به‌بشن​ سرعت ناپدید شد. هم‌زمان، هیکلش هم کم‌کم توی فضا‌جلو​ محو شد و کلاً از داخل سفینه غیبش زد.

کاپا با‌کاملاً​ تعجب به این‌حسابی​ صحنه خیره شد.

عجب توانایی‌حضورش​ خفنی—کامل غیب‌این‌که​ شده بود!

فانگ هنگ توی فرم‌فضا​ روحیش باقی موند و‌غیبش​ پشت سر کاپا شناور شد.

بعد از رسیدن به سطح فوق‌خدا توی نکرومانسی، فانگ هنگ دیگه به راحتی می‌تونست هر‌بیخ​ وقت خواست وارد فرم روحی بشه و ازش دربیاد، و حتی تو همین حالت می‌تونست‌حله​ برای مدت کوتاهی به اشیاء بچسبه و حضور و هاله‌ی انرژیش رو کاملاً مخفی کنه.

فانگ هنگ‌کاملاً​ حسابی به‌کنه​ خودش مطمئن بود.

پایین‌تر از سطح خدایی، حتی کسایی که‌ولی​ توانایی دیدن فرم‌های روحی رو داشتن هم عملاً‌پشتت​ نمی‌تونستن ردش رو بزنن یا متوجه حضورش بشن.

با این‌که کاپا نمی‌تونست فانگ‌محو​ هنگ رو ببینه، ولی صداش‌این​ رو درست بیخ گوشش شنید:

«برو جلو و به نمایندگی از قبیله سنجاب پرنده با قبیله‌نمی‌تونست​ ستاره آب مذاکره کن. منم پشتت میام و بهت خط می‌دم.‌بهت​ فقط مو به مو همون کاری رو بکن که بهت می‌گم.»

«باشه... حله.»

کاپا ناخودآگاه‌حضورش​ لرزه‌ای به‌این‌که​ تنش افتاد.

حرکات و ترفندهای رئیس فانگ زیادی غیرقابل پیش‌بینی‌غیبش​ بودن. خیلی راحت و بدون این‌که کوچک‌ترین ردی از‌شده​ خودش به جا بذاره، می‌تونست بیخ گوش طرف بمونه....

کاپا همراه با‌عملاً​ چند تا نگهبان‌بزنن​ از سفینه پیاده شد.

نیکول، کاپیتان تیم گارد بندرگاه فضاییِ‌خودش​ قبیله ستاره آب، از قبل دم‌فرم‌های​ در خروجی به انتظار ایستاده بود.

«به قبیله ستاره آب‌این‌که​ خوش اومدید. شنیدیم بذرهای انرژیِ‌بیخ​ مورد نیازمون رو پیدا کردید؟»

«سلام، ما از قبیله‌فضا​ سنجاب پرنده هستیم. من‌غیبش​ کاپیتان سفینه، کاپا هستم.»

کاپا یه تعظیم کوتاه کرد.

قبیله سنجاب پرنده بین زادگان بیگانه قدرت رزمیِ چندانی نداشت، ولی اعضاشون حسابی توی دنیاهای مختلف پخش و پلا بودن‌بشن​ و زیرشاخه‌ای از قبیله جوندگان به حساب می‌اومدن. اونا توی اکتشاف و استخراج سنگ‌های معدنی استعداد خاصی داشتن و از‌باشه​ طرف دیگه هم به کینه‌ای بودن معروف بودن، واسه همین بیشتر گروه‌ها ترجیح می‌دادن باهاشون درنیفتن و پا روی دمشون نذارن.

«ما یه سری متریال پیدا کردیم که شبیه بذر انرژی به نظر می‌رسیدن. از‌مذاکره​ اونجایی که تصادفی داشتیم از این طرفا رد می‌شدیم، آوردیمشون اینجا تا بررسی کنید.‌افتاد​ اگه واقعاً همون چیزی باشن که لازم دارید، که چه بهتر و عالی می‌شه.»

کاپا همون‌طور که حرف می‌زد، کیسه‌کلاً​ پارچه‌ای کوچیکی رو که فانگ هنگ‌خیره​ از قبل بهش داده بود تحویل داد.

داخل کیسه حدود‌عملاً​ چهارصد تا پانصد تا‌متوجه​ بذر انرژی وجود داشت.

شاید مقدارش خیلی زیاد به نظر می‌رسید، ولی‌پایین‌تر​ در حقیقت متراکم کردن این حجم از انرژی‌ردش​ واسه آبه آکایا فقط پنج دقیقه زمان برده بود.

نیکول وضعیت بذرها رو با دقت بررسی کرد. وقتی کیسه پر از بذر رو دید، چشماش از شدت هیجان‌همون​ برق زد. سری تکون داد و گفت: «آره، اینا بذر انرژی درجه‌یک هستن. حاضریم با دو برابرِ قیمت خریدِ‌کوچک‌ترین​ معمول ازتون برشون داریم. راستی، اگه اشکالی نداره و مشکلی نیست، می‌تونم بپرسم این بذرها رو از کجا گیر آوردید؟»

«ما یه بار موقع دادوستد با غریبه‌ها به یه نژاد کوچیک برخوردیم. دستشون خالی بود و‌غیب​ پول نداشتن تسویه کنن، واسه همین این بذرها رو دادن تا بدهیشون صاف بشه. می‌گفتن خیلی وقت‌وارد​ پیش کاملاً شانسی گیرشون اومده، واسه همین پیگیری و پیدا کردن منشأ اصلیشون باید خیلی سخت باشه...»

کاپا یه توضیح سرهم‌بندی‌شده و مبهم داد تا سر و ته قضیه رو هم بیاره‌بیخ​ و بحث رو عوض کنه، بعدش پرسید: «راستی، شنیدم دنبال جذب پژوهشگرهایی هستید که توی‌حله​ علوم طبیعی و خطوط باستانی سررشته داشته باشن؟ قراره یه متن باستانی رو ترجمه کنید؟»

نیکول کیسه رو داد دست یکی از زیردستاش و در جواب‌دیدن​ گفت: «درسته، چند تا متن باستانی پیدا کردیم و امیدواریم بشه ترجمه‌شون‌ببینه​ کرد. مگه قبیله سنجاب پرنده هم از زبان‌های باستانی چیزی سر درمیاره؟»

«یه چیزایی بارمونه.»

نیکول کمی جا خورد و با‌کلاً​ لحنی که به مراتب جدی‌تر شده‌خیره​ بود، پرسید: «می‌تونم بپرسم کدوم پژوهشگر؟»

کاپا به خودش اشاره کرد.

«اون شخص خودِ منم.»

نیکول در حالی که دستش رو تکون می‌داد و برگه‌ای پر از نوشته‌های باستانی رو از یکی‌می‌دم​ از اعضای تیمش می‌گرفت و به دست کاپا می‌داد، گفت: «متون باستانی‌ای که نیاز به ترجمه‌شون داریم‌بودن​ خیلی غیرعادی‌ان. شاید تا حالا باهاشون روبه‌رو نشده باشین. این بخشی از دست‌نوشته‌ست. لطفاً یه نگاهی بهش بندازین.»

کاپا متن رو‌کم‌کم​ گرفت و چهره‌ش‌کلاً​ بلافاصله درهم رفت.

این دیگه چی بود؟

عین خط‌خطی به‌مخفی​ نظر می‌رسید؛ کاملاً‌خودش​ غیرقابل خوندن بود.

اعضای قبیله ستاره آب متوجه قیافه کاپا شدن‌صداش​ و با مهربونی لبخند زدن: «عجله‌ای نیست. می‌تونین‌بهت​ با خودتون ببرینش و سر فرصت روش کار کنین.»

«اِحم.»

کاپا گلوش رو صاف کرد. البته که می‌دونست این فقط آزمایشی از طرف قبیله‌صداش​ ستاره آب برای سنجیدن غریبه‌هاست. خودش رو مجبور کرد آروم بمونه و گفت: «این‌می‌گم​ زبان واقعاً خیلی نادره. من برمی‌گردم به سفینه و به یه سری منابع رجوع می‌کنم.»

«البته، اگه به چیزی نیاز داشتین، لطفاً هر زمانی که خواستین با من تماس بگیرین. بذرهای انرژی‌ای که‌متوجه​ تحویل دادین بررسی و تأیید شدن. امتیازات مشارکت زادگان بیگانه به حسابتون واریز شده. علاوه بر اون، سفینه‌تون‌همون​ می‌تونه توی بندرگاه ستاره‌ای تدارکات دریافت کنه، و خودتون هم آزادین توی منطقه تجاری سیاره گشت‌وگذار و کاوش کنین.»

نیکول لبخند زد و گفت: «بیشتر‌ببینه​ از این مزاحمتون نمی‌شم. اگه لازم‌جلو​ شد راحت باشین و خبرم کنین.»

«ممنون.»

کاپا که نگران بود دستش رو‌بزنن​ بشه، سری به نشونه تشکر تکون داد‌ولی​ و با عجله به سمت سفینه برگشت....

«نگران نباش. توی‌مخفی​ این وضعیت اونا‌خودش​ نمی‌تونن متوجهم بشن.»

همین که کاپا برگشت به‌نمی‌تونست​ اتاق کنترل سفینه، پیکر فانگ‌گوشش​ هنگ آروم‌آروم پشت سرش ظاهر شد.

«رئیس فانگ، واقعاً کارت درسته.‌محو​ اعصاب من اصلاً اون‌قدری قوی‌این​ نیست؛ نزدیک بود سکته کنم.»

کاپا انگشت شستش رو‌نمی‌تونستن​ به نشونه تأیید برای‌حضورش​ فانگ هنگ بالا برد.

همین‌طور که داشتن حرف می‌زدن، یکی از اپراتورهای قبیله‌خدایی​ سنجاب پرنده جلو اومد و آروم گفت: «کاپیتان، بررسی کردیم...‌حضورش​ همین الان ۵.۱ میلیون امتیاز مشارکت زادگان بیگانه دریافت کردیم.»

این‌قدر زیاد؟

کاپا ته دلش به‌فضا​ شدت شگفت‌زده شد و‌غیبش​ نگاهی به فانگ هنگ انداخت.

عجب آدم خفنی بود!

بی‌دلیل نبود که رئیس فانگ صداش‌خودش​ می‌زدن. فقط با یه حرکت سرسری، بالای‌داشتن​ پنج میلیون امتیاز به جیب زده بود.

دهن فانگ هنگ‌بشن​ هم از تعجب‌ببینه​ یه کم باز موند.

قبیله ستاره‌هیکلش​ آب این‌قدر‌فضا​ دست‌ودلباز بود؟

یعنی باید می‌ذاشت آبه آکایا‌ردش​ بذرهای بیشتری درست کنه تا‌این‌که​ امتیاز مشارکت بیشتری به جیب بزنه؟

این فکر از‌مخفی​ سرش گذشت، ولی‌خودش​ خیلی زود کنارش گذاشت.

پنج میلیون خودش خیلی زیاد بود. اگه همین‌طور‌صداش​ ادامه می‌داد، شاید الف‌ها دیگه از پس هزینه‌ش‌بهت​ برنمی‌اومدن و حتی ممکن بود دردسرهای بزرگ‌تری درست بشه.

خدمه سفینه قبیله سنجاب پرنده بلافاصله‌کلاً​ داده‌های متن باستانی رو به فدراسیون‌خیره​ انسان‌ها فرستادن و ازشون خواستن ترجمه‌ش کنن.

فدراسیون انسان‌ها سریع جواب داد و گفت تا حالا‌بشن​ با همچین خطی روبه‌رو نشدن. بر اساس داده‌های فعلی، تخمین‌نمایندگی​ زدن که ترجمه کاملش یک یا دو سال طول می‌کشه.

«رئیس فانگ، قبیله ستاره آب حسابی بهمون مشکوکه و حواسش هست. اگه نتونیم این متون رو ترجمه‌بزنن​ کنیم، می‌ترسم به این راحتیا نشه از طریق اونا ردی از الف‌ها پیدا کرد.» کاپا گردنش رو‌می‌دم​ یه کم جمع کرد و با احتیاط پرسید: «به نظرتون باید برای توسل به زور آماده بشیم؟»

«عجله نکن. طعمه‌بشن​ انداخته شده؛ خیلی‌ببینه​ زود گازش می‌زنن.»

«هان؟»

کاپا با گیجی نگاهش کرد.

طعمه؟

کدوم طعمه؟

«همین الان‌هیکلش​ بذرهای انرژی‌فضا​ رو دادی بهشون.»

فانگ هنگ در حالی که به خطوط باستانیِ روی صفحه نمایش خیره شده بود و چونش رو می‌مالید، توضیح داد: «یادمه کلریوی یه بار‌فقط​ به درخت حیاتِ قبیله ارواح درخت اشاره کرده بود. شک ندارم که این بذرهای انرژی احتمالاً برای تغذیه درخت حیات استفاده می‌شن. واسه همینم به‌بمونه​ آبه آکایا گفتم نشونه خودش رو روی بذرها بذاره. این‌طوری می‌تونیم موقعیت مکانی‌شون رو ردگیری کنیم و مسیر رو تا رسیدن به الف‌ها دنبال کنیم.»

«آهان... پس‌کاملاً​ همه‌ش نقشه خودِ‌حسابی​ رئیس فانگ بود!»

کاپا آب‌حضورش​ دهنش رو با‌نمی‌تونست​ استرس قورت داد.

یه حسی بهش می‌گفت...

کارِ الف‌ها تمومه.

ناولها | novelha.net