---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 1479: فصل ۱۴۷۹ - صحنه‌سازی • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1479: فصل ۱۴۷۹ - صحنه‌سازی

0

ناگهان روبن ابروهاش‌رسیده​ رو بالا انداخت و‌خودِ​ به روبه‌رو نگاه کرد.

اون دیگه چی بود؟

بیشتر از ده تا اسکلت‌احتمالاً​ استخوانی یخی در لبه‌ی جنگلِ روبه‌رو‌می‌خواست​ داشتن با یه بازیکن نکرومنسر می‌جنگیدن.

به نظر می‌رسید بازیکن‌دید​ با چنگ و دندون داره‌فوراً​ مقاومت می‌کنه تا دووم بیاره.

وقتی روبن نزدیک‌تر شد،‌فوراً​ متوجه شد که چهره‌ی‌یاروئه​ اون مرد براش خیلی آشناست.

یادش اومد که‌سمتش​ قبلاً اون مرد‌داداشا​ رو دیده بود!

درست بود، یکی از آدم‌های شاخه‌ی نکرومنسی‌دانی​ بود. قبلاً همون جعبه‌ی بزرگ رو روی‌حال​ دوشش حمل می‌کرد. احتمالاً زیردستِ دانی بود.

هومف!

روبن در دلش پوزخند زد. دلش می‌خواست بذاره همون‌جا به‌خیره​ حال خودش بمیره، اما ناگهان صدای فریادِ چند تا از‌دردسر​ بازیکن‌های نکرومنسر رو شنید که همراه تیم فدراسیون اومده بودن:

«جی شیائو‌بوئه!»

«عجله کنین! نجاتش بدین!»

جی شیائو‌بو چهره‌ی‌کمک​ مهمی در انجمن جادوگران‌کمکی​ سیاه به حساب می‌اومد!

چند نفر از بازیکن‌های انجمن جادوگران سیاه جی شیائو‌بو رو شناختن.‌زیر​ وقتی دیدن توی محاصره‌ی اسکلت‌های استخوانی نامرده گیر افتاده و الانه‌بلایی​ که از پا دربیاد، بلافاصله برای پشتیبانی به سمتش هجوم بردن.

«عجله کنین! داداشا! بیاین کمک!»

جی شیائو‌بو دید که بالاخره‌احتمالاً​ نیروی کمکی رسیده و فوراً‌پوزخند​ فریاد زد و طلب کمک کرد.

«پس خودِ یاروئه...»

روبن فریاد بازیکن‌ها رو شنید،‌فریاد​ به جی شیائو‌بو خیره شد و‌زیر​ با خودش زیر لب زمزمه کرد.

قصد داشت نادیده‌ش‌سمتش​ بگیره، اما جایگاهِ‌داداشا​ جی شیائو‌بو خاص بود.

مایه‌ی دردسر!

اگه بلایی سرِ جی شیائو‌بو می‌اومد،‌نیروی​ مجبور می‌شد چندین و چند گزارشِ‌خودِ​ اداری بنویسه و به بالا پس بده.

«بریم کمکش کنیم.»

روبن با بی‌میلی دستش رو تکون‌داداشا​ داد و به بازیکن‌های فدراسیون پشت‌کمکی​ سرش اشاره کرد که برن کمک.

به نظر می‌رسید تمامِ قدرت ذهنیِ جی شیائو‌بو ته کشیده باشه. با کمک چند بازیکن‌خودش​ فدراسیون عقب کشید و همون‌طور که قدم برمی‌داشت، بدوبیراه می‌گفت: «لعنتی، دست‌وپنجه نرم کردن با‌کنین​ این اسکلت‌های استخوانی نامرده واقعاً کار حضرت فیله. دمتون گرم داداشا، وگرنه بدجور به فنا می‌رفتم.»

روبن پرسید: «چی‌کمک​ شده؟ چرا به‌نیروی​ این روز افتادی؟»

«لعنت بهش. وقتی اون نور مقدس منفجر شد، یه‌بازیکن‌ها​ آدم عجیب‌وغریب رو دیدم که داشت فرار می‌کرد؛ واسه‌خاص​ همین دنبالش راه افتادم، ولی وسط راه گمش کردم.»

«همین دوروبر داشتم پرسه می‌زدم که یه گروه عجیب از اسکلت‌های استخوانی رو دیدم که‌فریاد​ داشتن یه تابوت رو اسکورت می‌کردن. حس کردم قضیه بوداره و خواستم برم جلوتر نگاهی‌دردسر​ بندازم، اما هنوز نصف راه رو نرفته بودم که از پشت سرم بهم شبیخون زدن!»

«بعدشم توسط همون گروه‌می‌کرد​ اسکلت‌های استخوانی محاصره شدم.‌هومف​ شانس آوردم به‌موقع رسیدین.»

جی شیائو‌بو سرش رو بلند کرد و به روبه‌رو‌فوراً​ اشاره کرد، چشماش برقی زد: «اونجا! می‌بینینش؟ همون تیمِ اسکلت‌های‌داشت​ استخوانی‌ان! زیاد دور نشدن! سریع بیفتین دنبالشون! نذارین فلنگو ببندن!»

همه‌ی افراد فدراسیون بی‌اختیار‌فوراً​ به سمتی که جی‌یاروئه​ شیائو‌بو نشون می‌داد نگاه کردن.

یه تیم از اسکلت‌های‌هجوم​ استخوانی نامرده داشت کم‌کم‌کمک​ از زاویه‌ی دیدشون خارج می‌شد.

دقیقاً همون‌طور که جی شیائو‌بو گفته بود،‌دانی​ سرعت حرکت نامردگان بالا نبود و به نظر‌خودش​ می‌رسید دارن چیزی رو حمل و اسکورت می‌کنن.

اسکلت‌های استخوانی نامرده...

روبن نگاهی به اون‌فوراً​ گروه انداخت و بلافاصله فریاد‌بازیکن‌ها​ کشید: «بیفتین دنبالشون! جلوشونو بگیرین!»

«اطاعت!»

تیم فدراسیون به‌حمل​ رهبریِ روبن با تمام‌دانی​ سرعت به تعقیبشون پرداخت.

وقتی نزدیک‌تر شدن، فهمیدن که‌بالاخره​ تیم اسکلت‌های استخوانی واقعاً داشتن‌فریاد​ یه تابوت رو اسکورت می‌کردن!

چند تا از اسکلت‌های استخوانی داخل‌طلب​ گروه، تابوت رو هم‌زمان بالا گرفته‌زمزمه​ بودن و با عجله حرکت می‌کردن.

به همین خاطر،‌سمتش​ سرعت حرکتِ اسکلت‌های‌داداشا​ استخوانی چندان زیاد نبود.

«بوم!»

زیر شبیخون ناگهانیِ تیم بازیکن‌ها، اسکلت‌های استخوانی یخی‌رسیده​ سریعاً دست به ضدحمله زدن. تابوت رها شد‌زیر​ و با صدای سنگینی محکم به زمین برخورد کرد.

روبن اخم‌هاش رو درهم کشید.

حس کرد‌پشتیبانی​ یه جای‌هجوم​ کار می‌لنگه.

در حالی که بقیه‌ی بازیکن‌ها داشتن با اسکلت‌های استخوانی یخی دست‌وپنجه نرم می‌کردن، روبن اول با‌بمیره​ چشم اطراف رو پایید تا مطمئن بشه آدم مشکوکی اون دوروبر قایم نشده. بعد از این‌که‌بدین​ خیالش از بابت امنیت راحت شد، با احتیاط به سمت تابوت رفت و دستش رو روش گذاشت.

«قیژژژ!»

روبن درِ تابوت رو باز کرد و نگاهش‌یاروئه​ به محتویات داخلش افتاد. مردمک چشماش جمع شد‌بگیره​ و بلافاصله برقی از شگفتی روی چهره‌ش نشست.

ویونا!

خودِ ویونا بود!

ویونا با لباسی سفید، آروم‌بالاخره​ و بی‌حرکت درون تابوت دراز کشیده‌طلب​ بود. به نظر می‌رسید هنوز بیهوشه!

تنها تفاوت این بود که‌فریاد​ لایه‌ای از رون‌های سیاه روی‌خیره​ پوست ویونا نقش بسته بود.

هاهاها!

بدون هیچ‌دوشش​ زحمتی همه‌چیز‌می‌کرد​ به دست اومد!

روبن دلش‌بیاین​ می‌خواست با صدای‌بالاخره​ بلند قهقهه بزنه.

وقتی دید افراد کریستا هم بعد از تارومار کردن‌بازیکن‌ها​ اسکلت‌های استخوانی به سرعت به اون‌ها رسیدن، چشماشو باریک کرد‌مایه‌ی​ و با نگاهش به دو بازیکن کنار دستش علامت داد.

بازیکنا بلافاصله فهمیدن قضیه چیه و سریع درِ‌کمک​ تابوت رو بستن. بعد، دور تابوت موضع گرفتن‌طلب​ و طوری وانمود کردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

طولی نکشید که‌حمل​ گروه اسکلت‌های استخوانی‌زیردستِ​ نامرده هم پاک‌سازی شد.

جی شیائو‌بو به‌کمک​ همراه چندتا از‌نیروی​ بازیکنای نکرومانسی جلو اومد.

«اوضاع چطوره؟ داخل تابوت چیه؟»

تمام نیروهای فدراسیون دور تابوت حلقه زدن و با‌دید​ بدن‌هاشون جلوی اعضای انجمن جادوگران سیاه رو گرفتن تا‌یاروئه​ نذارن کسی نزدیک بشه و داخلش رو بررسی کنه.

روبن چند قدم جلو رفت و با صدایی بم و جدی گفت:‌بذاره​ «نیازی به وارسی نیست. چندتا آیتم مهم مربوط به نکرومانسی داخلشه. فدراسیون اینا‌فدراسیون​ رو موقتاً ضبط می‌کنه. جزئیاتش رو شخصاً به لرد فیودال دانی توضیح می‌دم.»

روبن بعد از گفتن این حرف،‌نیروی​ دستشو تکون داد و به افرادش‌خودِ​ اشاره کرد که تابوت رو بلند کنن.

«عجله کنین،‌کمکی​ زودتر از کوه‌فریاد​ مقدس بریم بیرون!»

ها؟

دهان جی‌دوشش​ شیائو‌بو از‌می‌کرد​ تعجب باز موند.

از دیدن این صحنه بدجوری‌بالاخره​ مات و مبهوت شده بود‌فریاد​ و اصلاً نمی‌دونست چی باید بگه.

منظورش چی بود؟

مگه ویونا‌پشتیبانی​ داخل اون تابوت‌بردن​ قایم نشده بود؟

خودش با چشمای خودش‌می‌کرد​ دیده بود که فانگ هنگ‌دلش​ ویونا رو چپوند توی تابوت!

یعنی فدراسیون انقدر بی‌شرم و پررو‌نیروی​ بود که دروغ بگه؟ می‌خواستن قدیسه‌خودِ​ رو قایم کنن و تنهایی بالا بکشنش؟

…

در ورودی اصلی کوه مقدس، ریورا همچنان‌بیاین​ با اضطراب منتظر بود، مدام سرِ تقاطع قدم‌فریاد​ می‌زد و با خودش زیر لب غرولند می‌کرد.

«چرا پس هنوز نرسیده…»

زمان می‌گذشت و‌کمک​ هنوز هیچ خبری‌نیروی​ از قدیسه نبود.

کریستا!

مگه اون یارو معمولاً تو‌بردن​ کاراش خیلی دقیق و حساب‌شده‌بالاخره​ عمل نمی‌کرد؟ امروز چش شده بود؟

«ریورا، آروم‌دوشش​ باش. زیادی‌می‌کرد​ هول شدی.»

«چطوری هول نشم؟‌کمک​ تو هم حسش‌نیروی​ کردی، نه؟ دانی؟»

دانی در‌کمکی​ سکوت کنارش‌فوراً​ ایستاده بود.

زخمی شده بود، اما‌هجوم​ با چهره‌ای مصمم و‌کمک​ گرفته درد رو تحمل می‌کرد.

فقط دانی نبود؛ خیلی از نکرومنسرها‌زیردستِ​ هم متوجه شده بودن که نیرویی‌بذاره​ مقدس داره به سمتشون نزدیک می‌شه.

این نوسان قدرت مقدس، حاصل‌بالاخره​ انرژی یه نفر نبود، بلکه حاصل‌طلب​ جمع شدن گروهی از افراد بود.

اسقف اعظم سوزی افراد‌فوراً​ دربار مقدس رو با‌یاروئه​ خودش به اینجا آورده بود.

تازه اصلاً قصد‌سمتش​ هم نداشتن ردپاشون‌داداشا​ رو مخفی کنن!

دانی به مسیر پیش رو چشم دوخت و با لحنی سنگین‌می‌خواست​ گفت: «ما هر کاری از دستمون برمی‌اومد انجام دادیم. باقی‌ش رو‌شنید​ بسپار به سرنوشت. ایمان دارم که خدای مرگ هوامون رو داره.»

ریورا لب‌هاش رو‌کمک​ به هم فشرد‌نیروی​ و چیزی نگفت.

اون به سرنوشت اعتقادی نداشت!

«اِ؟»

ناگهان ریورا حس کرد یه جای کار‌دانی​ می‌لنگه. صدای تعجب آرومی از گلوش خارج‌حال​ شد و سرشو به سمت راست چرخوند.

یعنی افراد دربار مقدس‌دید​ که به سمتشون می‌اومدن،‌رسیده​ یهو تغییر مسیر داده بودن؟

دربار مقدس‌کمکی​ به سمت‌فوراً​ راست پیچیده بود.

چه خبر شده بود؟

ریورا اخم کرد‌حمل​ و فوراً به‌زیردستِ​ دانی چشم دوخت.

هر دو سریع‌کمک​ نگاهی بین هم‌نیروی​ رد و بدل کردن.

خروجیِ قلمرو‌کمکی​ سمت راست‌فوراً​ خاص‌تر بود.

درست ضعیف‌ترین حلقه‌سمتش​ از سدِ دفاعی‌شون‌داداشا​ اونجا قرار داشت.

به بیان دقیق‌تر، تنها‌می‌کرد​ نقطه‌ای بود که چندتا‌هومف​ رخنه و نقطه‌ضعف داشت.

چرا نیروهای‌بیاین​ دربار مقدس داشتن‌بالاخره​ می‌رفتن اون سمت؟

دانی سر تکون داد: «خیلی محتمله که دربار مقدس‌بازیکن‌ها​ روی ویونا ردیاب کار گذاشته باشه. موقعیت دقیق ویونا رو‌مایه‌ی​ به موقع فهمیدن و واسه همین مسیرشون رو عوض کردن.»

ناولها | novelha.net