چپتر 1447: محاصرهشده
0اتاق بازرگانی راندمتکبرانه در منطقه پیرامونیاون جهنم یخی مستقر بود.
درست در میانه درهای دورافتاده.
اعضای اتاق بازرگانیاینکه راند توسط موجودات نامردهشما به محاصره دراومده بودن.
از همون ابتدا، اتاق بازرگانی راند هیچ قصدی برای رقابت با سایر اتاقهای بازرگانی بزرگکار در طول روز شکار نداشت. اونها بسیار محتاط عمل میکردن و جرئت نداشتن دست به اقداماتکرد بزرگی بزنن. بعد از ورود به جهنم یخی، بلافاصله به یه منطقه تجمع بسیار کوچک رفتن.
اما اصلاً انتظار نداشتنمیان که اعضای شرکت بازرگانیقدم کولودی براشون کمین کرده باشن.
در کل دره فقط سه راه خروج وجود داشت. تا زمانی کهوسط اتاق بازرگانی راند به خودش اومد و واکنش نشون داد، کار ازجوون کار گذشته بود و با تعداد بیشماری از موجودات نامرده محاصره شده بودن.
چهره وندی گرفته و نگران بود. او به افراد شرکت بازرگانی کولودی که در فاصلهای نهچندان دور گرد هم اومدهگذاشت بودن نگاه کرد و با صدایی بم و قاطع گفت: «لرد شهر دستور داده که هیچکس حق نداره توی جهنمحرص یخی دست به کشتار بقیه بزنه. نمیترسین به محض اینکه از اینجا بیرون رفتین، لرد شهر شما رو بازخواست کنه؟»
«چی؟ بازخواست؟»
مرد جوونی با لبخندی متکبرانه از میان جمعیتی که اون بیرون ایستاده بودن، قدم به جلو گذاشت:ارزیابی «بازخواست بشیم؟ بابت چی آخه؟ شماها فقط موقعیت رو اشتباه ارزیابی کردین. تصادفاً وسط موجودات نامرده گیرمیشناخت افتادین و توی این دره کشته شدین. این ماجرا اصلاً چه ربطی به شرکت بازرگانی کولودی ما داره؟»
وندی لبشگذاشت رو ازبابت حرص گزید.
او اون مرد جوون رو خوب میشناخت. او نسل جدیدی بود که شرکت بازرگانی کولودی روشاون سرمایهگذاری کرده و پرورش داده بود؛ اسمش گانو بود. چند وقت پیش، اون مرد چه در خفااین و چه در علن کلی موانع سر راهشون تراشیده بود و ضربه قابلتوجهی به کسبوکارشون زده بود.
الیسا با چشمانی نگران، در حالی که اضطراب از چهرهشخودش میبارید، آروم زمزمه کرد: «وندی، انگار میتونن این موجودات نامردهچهره رو هدایت کنن و میخوان ازشون علیه ما استفاده کنن.»
«درسته.»
بیرون، سیل موجودات نامردهبابت مدام بیشتر میشد واشتباه به درون دره هجوم میآوردن.
سنگ روح غولپیکری که اتاق بازرگانی راند با خودش آورده بود، میتونستلبخندی احتمال حمله موجودات نامرده اطراف رو پایین بیاره، ولی تعداد نامردگان اونقدرشماها زیاد بود که تأثیر این سنگ تا حد چشمگیری کم شده بود.
تیم چارهای نداشت جز اینکه در مرکز درهداشت به هم بچسبن و به شعله روح سوزان متوسلتعداد بشن تا قدرت موجودات نامرده اطراف رو ضعیف کنن.
با این حال، شعله روح نیاز بهایستاده سوخت داشت و از طرفی باید دائماًشماها با قدرت ذهنی اعضای تیم تغذیه میشد.
به محض اینکه شعله فروکش میکرد،شماها تردیدی نبود که توسط موجودات نامردهوسط اطراف بلعیده و زنده به گور میشدن.
وندی نگاه تیزش رو به اعضای شرکت بازرگانی کولودی در دوردست دوخت: «اتاق بازرگانیمیان راند ما همیشه یه تجارت پاک و صادقانه داشته. حتی اگه توی کار باهاتونکردین اصطکاک و اختلافی داشته باشیم، دیگه نیازی نیست تا این حد بیرحم باشین، درسته؟»
«هاها! تجارت پاک و صادقانه؟»
گانو طوری قهقهه زد که انگار خندهدارترین لطیفه عمرش رو شنیده باشه: «پسآخه واقعاً هنوز تو باغ نیستین و هیچی حالیتون نیست! احمقها... واقعاً یه مشتماجرا احمقِ به تمام معنایین! حتی نمیدونین قراره سرِ چی جونتون رو از دست بدین.»
چند ماه پیش، وندی به طور مبهم حساشتباه کرده بود که چندین اتاق بازرگانی بزرگ دندونکشته تیز کردن تا اونها رو به زمین بزنن.
اوایل گمان میکرد این اتاقهای بازرگانی بزرگ احساس کردن اتاق بازرگانی راند توی اینمیان چند سال اخیر بیش از حد سریع رشد کرده، و به همین خاطر پشتکردین پرده با هم دست به یکی کردن تا اونها رو از گود تجارت بیرون بندازن.
اما حالا بهدره نظر میرسید حقیقتخروج فراتر از این حرفهاست.
شهود گانو بهش میگفت که کنترل همهچیز کاملاً توی دستاشه. باد به غبغب انداخته بودموقعیت و غرور کورش کرده بود؛ برای همین نتونست جلوی دهنش رو بگیره و با تمسخرحرص گفت: «یه مشت کودن! حتی خودتونم خبر ندارین اون سنگی که دستتونه چه گنجینه بینظیریه.»
کدوم سنگ؟
الیسا با تعجب به عقب برگشترفتین و به سنگ روحی که کنارلبخندی شعله روح قرار داشت خیره شد.
این سنگ احتمالاً همون سنگی بود که چندداشت ماه پیش الیسا و وندی موقع تمیزکاری و زیرتعداد و رو کردن انبار قدیمی خانوادگی پیداش کرده بودن.
اتاق بازرگانی راند در زمانهای گذشته توی حوزهقدم امانتفروشی و گرویی کار میکرد و اونها اشیایاشتباه گرویی بیشماری توی اون انبار خاکگرفته پیدا کرده بودن.
این سنگ هم مثل بقیه وسایل، بعد از صدها سالکردین هیچ صاحب یا بازماندهای نداشت که بیاد سراغش، برای همینداره خودبهخود به دارایی و مالکیت اتاق بازرگانی راند اضافه شده بود.
وندی از یکی خواسته بود اون سنگ رو بررسیکنه کنه و متوجه شده بود که اثرِ پنهان کردنِ هالهجلو حیات رو داره. صرفنظر از وزنش، میشد گفت فوقالعاده کاربردیه.
در حال حاضر، اونها به اثرِ پوشانندهوجود هاله حیاتِ همین سنگ تکیه کرده بودن تاکار از جنونآمیزتر شدنِ گله موجودات نامرده جلوگیری کنن.
آیا ویژگیهایلبخندی ناشناخته دیگهایمیان هم داشت؟
آیا به همین خاطر بودآخه که شرکت بازرگانی کولودی همهجاکردین اونها رو هدف قرار میداد؟
چندین فکر از ذهن وندی گذشت وشما بلافاصله با صدایی بم و جدی گفت:میان «اگه بذاری بریم، سنگ رو بهت میدم.»
«هه. حالا یادت افتاده مطیعانه تحویلش بدی؟وجود متأسفانه دیگه خیلی دیر شده. دلم نمیخوادداد در آینده با اتاق بازرگانی راند درگیر بشم.»
گانو پوزخندی زد: «وقتی یه نفر رو فرستادمقدم تا سنگت رو به قیمت گزاف بخره، بایداشتباه قبول میکردی. کی مجبورت کرد اینقدر طمعکار باشی؟»
الیسا تمرکز کرد و مدام قدرت ذهنی خودش رو به داخل شعله روح تزریق میکرد. آروم زمزمهشدین کرد: «وندی، شعله روح حداکثر تا دو ساعت دیگه دووم میاره. هرچی بیشتر لفتش بدیم، تعداد موجوداتچند نامرده بیشتر میشه. تا وقتی هنوز توان مبارزه داریم، باید هرچه زودتر یه راهی برای فرار پیدا کنیم.»
«فقط یه کم دیگه صبربیرون کن. سیگنال فرستاده شده. یهمرد ذره دیگه دندون روی جگر بذار.»
وندی با صدای آرومی جواب داد: «دارم به بچهها میگم آماده بشن. هدف اونها خودِ این سنگه. موقع رفتن، سنگ رو خرد میکنم. وقتیافراد این کارو کردم، باید هرکدوم یه تیکهش رو برداریم و جداگونه فرار کنیم. اون تکهها میتونن هالهمون رو بپوشونن تا از حملات نامردهها قِسراینجا در بریم. وقتی عقبنشینی کردیم، لازم نیست نگران من باشی. اول خودت تنهایی برو. هر چند نفرمون که بتونیم باید جون سالم به در ببریم.»
گانو دید که چند نفری دارن پچپچ میکنن و پوزخندی زد: «چیه؟ هنوزم منتظرین یکی بیاد نجاتتون بده؟ همون فانگوسط هنگ؟ وقتتون رو تلف نکنین. اونها همین الانشم رفتن اعماقِ جهنم یخی. آدمهای ما تمام مدت داشتن زیر نظرشون میگرفتن. محالهگانو بتونن به موقع برگردن. پس بهتره حرفگوشکن باشین. هرچی زودتر دست از مقاومت بردارین، ما هم کار رو سریعتر تموم میکنیم.»
همینطور که حرف میزد، یکی ازشماها زیردستهاش با عجله جلو اومد ووسط چیزی رو در گوش گانو نجوا کرد.
«هوم؟ چی گفتی؟»
گانو با شنیدن اون حرفراه ماتش برد. بعد چرخید وخودش به انتهای ستونِ نیروهاش نگاه کرد.
در عقب تیممتکبرانه هیاهو و بلبشوییاون به پا شده بود.
در فاصلهای دورتر، تعداد زیادی از اسکلتهای یخی که جذب هاله مقدسوسط شده بودن، توسط چیزی تحریک شده بودن. اونها سد دفاعی هاله روجوون کاملاً نادیده گرفتن و مستقیماً به اعضای شرکت بازرگانی کولودی حمله بردن.
اعضای شرکت بازرگانی کولودی حسابی غافلگیر شدن.شما برای چند لحظه جا خوردن و آشفتگیمیان کوچیکی در صفوف تیم به وجود اومد.
برخلاف قبل، در حدقه چشمراه این دسته از اسکلتهای یخی،خودش شعلههای روحی سرخرنگ سوسو میزد.
چه خبر شده بود؟
«منو ببریدگذاشت اونجا ببینمبابت چه خبره!»
گانو بیخیالِ نیروهای تحت محاصره اتاق بازرگانی راند شد و شخصاً به سمت انتهای صفجمعیتی دوید. اون متوجه شد که تعداد زیادی اسکلت یخیِ مهارنشدنی پشت سرشون ظاهر شدن. اونهاوسط لنگلنگان وارد محدوده سد دفاعی شده بودن و با نیروهای تیم درگیر جنگ شده بودن.
«گمشید! ازم دور شید!»
گانو اخم کرد و فریاد کشید؛ درایستاده حالی که دوباره قدرت ذهنی خودش رو بهموقعیت سنگ رونِ سبز تیره توی دستش تزریق میکرد.
صدای وزوز مانندی بلند شد.
سنگ رون نور ضعیفیاینجا تابوند و اعضای تیمبازخواست رو با سپری شفاف پوشوند.
در کمالباشن تعجب هیچفقط اثری نداشت!
چرا اینطوری شد؟
گانو با دستپاچگی با سنگآخه رون سبز توی دستش وَرکردین رفت و وحشت برش داشت.
چرا بیاثر بود؟
مشکل چی بود؟
کمی آنطرفتر، فانگمتکبرانه هنگ در تاریکیاون پنهان شده بود.
بیشتر از ده دقیقه بودآخه که به اینجا رسیده بودکردین و داشت اوضاع رو بررسی میکرد.
تیم گانو با استفاده از همون ابزار جادوییِ میخ نقرهای که قبلاً دیده بودن، یکجمعیتی آرایه جادویی کوچک نزدیک ورودی دره برپا کرده بودن. از طریق این آرایه جادویی، هالهوسط مقدس به سمت مرکز دره هدایت میشد، درست جایی که اعضای اتاق بازرگانی راند مستقر بودن.
تعداد بیشماری از اسکلتهای یخی وخروج ارواح انتقامجوی منجمد در این حوالیواکنش جذب اون هاله مقدس شده بودن.
سپس گانو با استفاده از اوناون سنگ سبزِ توی دستش، سد دفاعیبابت ویژهای دور اون منطقه ایجاد کرده بود.
موجودات نامرده بعد از اینکه به اینجا کشیده میشدن،ارزیابی انگار نمیتونستن حضور تیم گانو رو حس کنن؛ بنابراین، یکراستربطی به اعضای اتاق بازرگانی اد در داخل دره حمله میکردن.