چپتر 2863: فصل ۲۸۶۳ - ناپدید شدن کرم کریستالی
0کاپیتان تیلور در حالی که به یوآخیم خیره شده بود، چهرهش کمکم درهم رفتسرش و گفت: «شنیدم قبل از شیوع کرم جهشیافته، یه نفر وارد کابین سفینه استارحقیقت ریور شده بوده و درست همون موقع هم یه گزارش ناشناس به اداره بازرسی رسیده...»
«کاپیتان، اینفکرِ قضیه هیچ ربطیراه به من نداره.»
«واقعاً اینطوره؟ پس چرا شنیدم که قبلاً وارداخم سفینه اوراقشده استار ریور شده بودی و نزدیکمتوجه بود با نیروهای نظامی استار ریور درگیر بشی...»
«کاپیتان، منظورتون چیه؟سرد اگه مدرکی دارین، میتونیننکن رک و پوستکنده بگین.»
تیلور نگاهش رو از یوآخیم گرفت و با لحنی سرد هشدار داد: «کاری نکنسرش که مجبور بشم مدرک پیدا کنم. تنها دلیلی که هنوز توی این سفینهای، نفوذحقیقت وزیر زاکاریه. امیدوارم این موضوع رو بفهمی و دست از پا خطا نکنی، وگرنه...»
درست در همون لحظه،دنبالشون درهای سفینه با صدایخیلی تقتقِ سریعی باز شدن.
یه سرباز با اضطراب و دستپاچگینگاه پرید داخل: «گزارش، کاپیتان! توی آزمایشگاهتکون بخش عقبی یه مشکلی پیش اومده!»
تیلور فوراً ازسرد جاش بلند شد:کاری «چی؟ منو ببر اونجا!»
فکرِ یوآخیم درگیرشیلوک شد و بیدرنگصحنه دنبالشون راه افتاد.
اونا خیلی سریع خودشون رو به انبار منجمد عقبیسریع رسوندن؛ جایی که شیلوک از قبل همراه با تیمصحنه اداره بازرسی رسیده بود و صحنه رو ایمنسازی کرده بود.
تیلور به شیلوکصحنه نگاه کرد و باکرد اخم پرسید: «چه خبره؟»
شیلوک سرش رو تکون دادداد و به بقیه اشاره کردمدرک تا راه رو باز کنن.
تیلور همراه با بقیه بهتیم انبار نزدیک شد و فوراًکرد متوجه یه چیز غیرعادی شد.
آزمایشگاه در مقایسه با قبل کاملاً عادی بهخیلی نظر میرسید، بهجز این حقیقت که پیله گوشتیهمراه کرم کریستالی از گوشه اتاق غیبش زده بود!
کرم کریستالی کجا رفته بود؟
مردمکهای چشم تیلور جمع شد، بهکاری سربازی که همون نزدیکی بود نگاه کردتنها و با تحکم پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
«نـ... نمیدونم...»
سربازایی که بیرونِ سفینه نگهبانی میدادن سرشون رو تکون دادن و گفتن:منجمد «همین چند لحظه پیش صداهای عجیبی از داخل شنیدیم، واسه همین بلافاصله طبقخبره پروتکل رفتیم برای بررسی. وقتی وارد شدیم، دیدیم پیله گوشتی کرم کریستالی نیست...»
«دیگه کی اومده بود اینجا؟!»
«همه اعضای تیم اداره بازرسی همراه ما بیرونمجبور نگهبانی میدادن. بهجز سرپرست کیث که تیم تحقیقاتیش روسفینهای برای بررسی برده بود داخل، هیچکس دیگه... هیچکس دیگهای...»
سرباز مکث کرد و نگاهشتیم به سمت یوآخیم چرخید کهکرد پشت سر تیلور ایستاده بود.
در یک لحظه،بیدرنگ نگاه همه رویافتاد یوآخیم قفل شد.
مردمکهای یوآخیم جمعصحنه شدن و رنگنگاه از چهرهش پرید.
به آسمون قسم میخورد که واقعاً بهنکن اینجا اومده بود، اما فقط برای اینکهدلیلی مقداری از فرومونهای کرم کریستالی رو برداره.
وقتی اومده بود، کرمهمراه کریستالی کاملاً سالم وکرده عادی سر جاش بود!
یوآخیم گفت: «کاپیتان، من واقعاً اومدمافتاد اینجا، ولی فقط میخواستم سفینه رومنجمد بررسی کنم. دست به هیچی نزدم!»
تیلور نگاه تیزش رو به یوآخیم دوخت و با صدایی بمسرش و تهدیدآمیز گفت: «خفهشو! تنها کسایی که اومدن اینجا تو بودینظر و آدمهای من. فکر میکنی باید حرف کی رو باور کنم؟»
«این...»
ذهن یوآخیم برای یه لحظه خالیصحنه شد، هیچ دفاعی از خودش نداشت.پرسید با گیجی به دکتر کیث نگاه کرد.
ناپدید شدن کرمبیدرنگ کریستالی هیچ ربطیافتاد به اون نداشت.
پس حتماًتیم کار دکترایمنسازی کیث بوده؟
چرا دکترلحنی باید کرمهشدار کریستالی رو میدزدید؟
نه، صبر کن ببینم!
ناگهان یوآخیم دلیلی رو که به خاطرش به اینجاسریع اومده بود به یاد آورد؛ رنگ صورتش مثل گچصحنه سفید شد و یه فکر وحشتناک به سرش زد.
نکنه... کارِ فانگ هنگ باشه؟
تیلور دستور داد: «ببریدش، تحتداد نظارت شدید نگهش دارید و سریعاًپیدا با مقر فرماندهی ارتباط برقرار کنید!»
...
روز بعد.
خورشید مثلتیم همیشه رویایمنسازی زمین میتابید.
تیم بازیکنهای وین دو روزِ تمام بیوقفه توی بازی بهمدرک عنوان باربر و مسئول دستهبندی عرق ریخته بودن و بالاخرهزاکاریه به دنیای واقعی برگشتن تا یه خواب درستوحسابی داشته باشن.
طرفای ظهر، تنبلوار از تخت اومدن بیرونایمنسازی و ناهار خوردن، بعدش توی سالن طبقه اولتکون ساختمون فدراسیون منطقه غربی دور هم جمع شدن.
تیم آموزشی که توسطدنبالشون فدراسیون منطقه غربی «استخدام» شدهسریع بود، رسماً از راه رسید.
توی محوطه پردیس، خیلی از تیمهای مزدوری قبلاً شنیده بودن که بعضی از گروهها روشکنن باز کردن «قفل» رو به دست آوردن؛ واسه همین تو طبقات بالای ساختمون جمع شدهاتاق بودن و یواشکی داشتن به سالن طبقه اول که تجمع اونجا شکل گرفته بود، سرک میکشیدن.
توی طبقه هفتم، زیگموند، معاون اداره نظامی ومجبور مسئول پروژه استار مپ، به همراه چندتا ازتوی افسرا از اون بالا به سالن چشم دوخته بود.
«انتظار نداشتم استاد بنی شخصاًتیم این مأموریت رو قبول کنهکرد و واسه راهنمایی تمرینات بیاد.»
دستیارش جواب داد: «شنیدم آموزش بازیکنای نخبه واسه باز کردن این توانایی نتیجه ایدهآلیجایی نداشته، واسه همین آقای بنی میخواسته شدت پرورش رو بالا ببره و یه سری تمرینایاشاره تهاجمیتر رو روی این دسته از مزدورا امتحان کنه تا بعداً بازدهی کار بره بالا.»
«که اینطور. حواستصحنه باشه حسابی هوای استادکرد بنی رو داشته باشین.»
«چشم!»
هویت بنی واقعاً خاص بود.
اون یکی از اعضای فدراسیون بود، جایگاه بالایی تو فدراسیون منطقه غربی داشترسوندن و از نفوذ و ارتباطات عمیقی برخوردار بود. همینطور جزو اولین دسته ازسرش تسترای داخلی بود که پا به بازی گذاشته بودن و قدرت هولناکی داشت.
علاوهبر این، بنی قبلاً لیدر یه جوخه ترور وابسته بهخبره فدراسیون بود، بعداً چندین دوره آموزشی رو توی اداره نظامیکاملاً سروسامون داد و سمت وزیر آموزش داخلی رو به دست آورد.
خیلی از افسرای عالیرتبه ادارهداد نظامی فدراسیون منطقه غربی با احترامپیدا تمام، بنی رو «استاد» صدا میزدن.
توی سالن طبقه اول، فانگ هنگصحنه و حدود بیست تا بازیکنی کهپرسید توی آزمون شرکت داشتن، به صف شدن.
زاکا که بغلدست فانگ هنگ وایساده بود، زیرخیلی لب غر زد: «اه، بازم که باید صفهمراه بکشیم، انگار دانشآموزای دبستانیم و داریم نرمش صبحگاهی میکنیم...»
تیم آموزشی همراه که بیشتر از پنجاه نفراخم بودن وارد شدن و بلافاصله دو به دومتوجه تقسیم شدن و دو طرف بازیکنا قرار گرفتن.
پیرمردی با یه عصاهشدار از جنس چوب صنوبرمجبور گرهدار اومد جلوی جمعیت.
«همگی گوش کنین، من بنی هستم، مربی ارشد ایننگاه دوره آموزشی. در طول دوره پیشرو، مسئولیت آموزش تواناییکنن باز کردن قفل شما به عهده من خواهد بود.»
«اول از همه باید براتون روشن کنم که روش باز کردن قفلِ فدراسیون منطقه غربی ما با روشی که فدراسیونکرده مرکزی به کار میبره فرق داره. بنابراین، فارغ از اینکه پایهتون توی پرورش توانایی قفل چقدر بوده، همهچیز رو ازحقیقت صفر شروع میکنیم. البته اگه کسی از شما قبلاً بخشی از این فرایند رو جلو برده باشه، پیشرفتش سریعتر میشه.»
صدای بنی یه خرده گرفته بود، وکرد چشماش که از باریکی شبیه دو تا شکافکنن شده بودن، تکتک بازیکنا رو از نظر گذروند.
«بیشتر از این وقت تلف نکنیم. با یه تست پایهای و سادهکنم شروع میکنیم تا تواناییهای اولیهتون رو بسنجیم. اگه تواناییهاتون صلاحیت لازم واسهدست باز کردن قفل رو نداشته باشه، وقتمون رو پاتون حروم نمیکنیم. شروع کنیم.»
به محض اینکه حرفای بنی تموم شد، یهکرده فشار روحی فوقالعاده قوی از بدنش فوران کردبقیه و با شتاب روی سر بازیکنا خراب شد.
فشار نامرئی قدرت ذهنیدنبالشون مثل یه سونامی عظیمخیلی همه بازیکنا رو بلعید!
همه بازیکنا به طور همزمان ضربه سهمگینی از این شوک ذهنی خوردن. زاکا حس کرد مغزش با صدایغیرعادی بومِ بلندی منفجر شد و همهچیز پیش چشماش تار شد. یه لحظه بدنش تلوتلو خورد، ولی هر طوریچشم بود روی پاهاش موند و در برابر اولین موج شوک مقاومت کرد، در حالی که تو دلش فحش میداد.
لعنتی! این یه شوک ذهنیه!
بازیکنایی که ویژگیهای ذهنی پایهشون ضعیفترصحنه بود، درجا بر اثر شوک بیهوشپرسید شدن و تلپی افتادن روی زمین.
تیم آموزشیِ مستقر در کنارهها از قبلاونا آماده بودن؛ اونا بازیکنای از هوش رفتهجایی رو برداشتن و از محوطه آزمون بیرون کشیدن.