چپتر 3391: فصل ۳۳۹۱ - خانه حراج
0«زیرزمین؟»
زین با شنیدن این حرف، با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت، صداش رو پایین آوردزور و آروم گفت: «خیلی وقت پیش اومده بودم اینجا. طبقههای زیرزمین، محوطه خزانهداریِ خانه حراج بودناونقدری که برای نگهداری موقت آیتمهای مزایده استفاده میشدن. معمولاً هم اجازه نمیدادن افراد غریبه واردش بشن.»
«یعنی گنجینههای پادشاه سوسکهایقلمرو قبلی توسط یکی برداشته شدهجلو و گذاشته شده واسه حراج؟»
چهره فانگیکم هنگ یکمرفت درهم رفت.
جالب شد.
یکی جرئتدید کرده بود مالتنش اون رو بدزده؟
فانگ هنگ سرش رو انداخت پایینپنج و به زمین خیره شد، بعدخوبی نیمنگاهی به دور و برش انداخت.
آدمهای زیادی توی خانه حراججالب اینور و اونور میرفتن، امااون هیچکدومشون حس تهدیدی بهش نمیدادن.
بهتر بود کار رو ساده نگه داره—یه آشوب کوچیک راه بندازه تویقلمرو خانه حراج، و بعد، با استفاده از هرجومرج، مستقیماً با کالبد روحشجلوی بره توی خزانهداری پایینی و چیزهایی که مال خودش بود رو پس بگیره.
شاید حتی وسط راه،لرزهای چندتا چیز خوبِ دیگهابداً هم از توی خزانه برمیداشت.
آدمهای اینجا خیلیباش عقبتر از این بودنخدایان که بتونن گیرش بندازن.
زین حالتِ ساکت و بیکلامجالب فانگ هنگ رو دید واون بلافاصله لرزهای به تنش افتاد.
نه!
اصلاً و ابداً!
«فانگ هنگ، داداش، آروم باش. اینجاپنج قلمرو بیپایانه، قلمرو پنج پادشاه خدایان. بابرامون زور جلو رفتن عاقبت خوبی برامون نداره.»
زین با عجله جلوی فانگ هنگ رو گرفت و پچپچکنان گفت: «خانه حراجزمین هنوزم یه اعتباری واسه خودش داره. اوضاع ممکنه اونقدری که فکر میکنیم بدهیچکدومشون نباشه. یه لحظه بهم وقت بده، به یه دوست زنگ میزنم که بیاد کمکمون.»
فانگ هنگبیکلام نگاهش کرد ولرزهای پرسید: «یه دوست؟»
«آره، یه دوستبلافاصله قدیمی. اینجا واسهافتاد خودش برو بیایی داره.»
زین در حالی که حرف میزد،پنج سنگ ارتباطیِ سیاهی رو از ردایش بیرونبرامون کشید و زیر لب چند ورد خوند.
سنگ ارتباطی با نوررفت ضعیفی روشن شد و دوبارهمال کمنور شد و خاموش شد.
«خب، به زودی میرسه اینجا.»
«اینم خوبه.»
فانگ هنگ عجلهای نداشت.
اون از قدرت واقعی پنج پادشاه خدایان توی قلمرومال بیپایان خبر نداشت. اگه زین میتونست به حلوفصل قضایابرش کمک کنه، دوری کردن از دردسر بهترین گزینه بود.
حدود ده دقیقه بعد، زنی با پیراهن بلند مشکی ازداداش ورودی سالن طبقه اول وارد شد. قدبلند بود و تکتک حرکاتشبرامون وقار و صلابت یه آدم قدرتمند و صاحبمنصب رو نشون میداد.
«پنا.»
زین رفت جلو تا بهشبیپایانه خوشآمد بگه و لبخندی زورکیرفتن روی صورتش نشوند: «خیلی وقته ندیدمت.»
پنا نگاهی به زین انداخت وجرئت خندهریزی کرد: «زین، خیلی وقته ازت خبریزمین نبود. واقعاً فکر نمیکردم هنوز زنده باشی.»
«هاهاها، بدشانسی آوردم. بهبلافاصله یه سری دردسر خوردم،اصلاً ولی الان همهچیز حل شده.»
زین بادید خندهای دستپاچهلرزهای سرش رو خاروند.
هزاران سال پیش، اون توی قلمرو بیپایان واسهزور خودش کسی بود و شخصیتی به حساب میاومد. هیچوقتگرفت فکرش رو هم نمیکرد که به این روز بیفته.
کلونش چندین هزار سال توسط زادگان بیگانهاش مهروموم شده بود.اون بعد از فرار کردن، متوجه شده بود که بدن اصلیشزیادی از بین رفته و تقریباً هیچکدوم از مؤمنان سابقش باقی نموندن.
«بذار بهتبیکلام معرفیش کنم. اینلرزهای فانگ هنگه، دوستم.»
تازه اون موقع بود که پناافتاد نگاهش رو چرخوند سمت فانگ هنگبیپایانه و سر تا پاش رو برانداز کرد.
یه انسان؟
یه دوست؟
هر کسی کهدید زین بهش میگفت دوست،افتاد قطعاً آدم معمولیای نبود.
اما هاله فانگ هنگلرزهای بینهایت آروم بود وابداً نمیتونست چیزی ازش بفهمه.
در عوض، هالهای که از زنِپنج کنارش ساطع میشد براش آشنا بود،خوبی انگار قبلاً یه جایی دیده بودتش.
«حرف بزن.یکم از منرفت چی میخوای؟»
پنا دوباره رو به زینلرزهای کرد و خیلی رک وداداش بیپرده گفت: «وقت زیادی ندارم.»
«دوستم دنبال یه چیزی میگرده. میدونم که باابداً مؤمنانِ خدای پوسیدگی توی خانه حراج آشنایی داری،جلو واسه همین امیدوار بودم بتونی بهشون معرفیمون کنی.»
«چه چیزی؟»
شیا شی دستش رو سمت آیتم نمایشی بالا برد و گفت: «وسایلی کهزمین از پادشاه سوسکهای قبلیِ اوروبوروس به جا مونده. اینا متعلق به اوروبوروس بودن،هیچکدومشون ولی علناً اینجا به نمایش گذاشته شدن. این یه جور توهین به اوروبوروسه.»
اوروبوروس!
ابروهای پنا کمی تو همتنش رفت و دوباره به فانگباش هنگ و بقیه نگاه کرد.
آره!
همون هاله!
فاجعه ابدی—بذر اوروبروس!
بیدلیل نبود کهبلافاصله اون حس براشافتاد آشنا به نظر میرسید.
یادش اومد که خیلی وقتبیپایانه پیش، پادشاه سوسکهای بذر اوروبروسرفتن به قلمرو بیپایان اومده بود.
خارج از قلمرو بیپایان، اون موجودجرئت فوقالعاده قدرتمند بود—حتی شنیده بود کهسرش قبیله خدایان هم اونو مایهی دردسر میدونستن.
ولی داخل قلمرو بیپایان،بلافاصله پادشاه سوسکها خیلی زوداصلاً ضربه خورد و تارومار شد.
دیگه نمیدونست بعدبلافاصله از اون ماجراافتاد چه اتفاقی افتاد.
«پس هویتداداش شما دوقلمرو نفر چیه؟»
«ایشون فانگیکم هنگه، پادشاه سوسکهایجالب فعلیِ بذر اوروبروس.»
پلکهای پنا کمی پریدبلافاصله و یه بار دیگهاصلاً فانگ هنگ رو ورانداز کرد.
فاز اولِدید پادشاه سوسکهایلرزهای بذر اوروبروس!
جالب شد!
پنا نگاهش رو از فانگ هنگ گرفت، به سمت محفظهی شیشهای رفت و بهش خیره شد: «من این آیتمآدمهای نمایشی رو میشناسم. خیلی وقته که اینجاست. دقیقاً مطمئن نیستیم که ماهیتش چیه. اما این عضو قطعشده میتونه یه جریانمستقیماً مداوم از انرژی خلاء آزاد کنه. اگه با یه محلول خاص ترکیب بشه، میتونه رفتهرفته یه نوع کریستال تشکیل بده.»
«این کریستال بخشی از انرژی خلاء رو تویاصلاً خودش نگه میداره. حدود صد سال طول میکشه تاجلو قطعهای به اندازه یه ناخن متراکم و فشرده بشه.»
پنا بعدش به برچسب زیر محفظه نمایش نگاهابداً کرد و ادامه داد: «این یه آیتم نمایشی متعلقرفتن به خودِ خانه حراجه. جزو مزایدهی این دوره نیست.»
«گفتی متعلقداداش به اوروبوروسه. مدرکیبیپایانه هم براش داری؟»
شیا شی یه قدم جلو رفتجرئت و از پشت مانعِ محافظ، دستشسرش رو سمت اون عضو قطعشده دراز کرد.
«فیش... فیش فیش...»
پوست اون عضو قطعشده کمی جمع شداصلاً و تکون خورد، و یه بدنهی کرمخدایان کوچولو از زیر گوشت پوسیدهش سرک کشید بیرون.
«جالبه.»
پنا چند لحظه فکر کرد و بعد سرش رو تکون داد: «نمیدونم خانه حراج این عضونیمنگاهی رو از کجا گیر آورده. میتونم ببرمتون تا پرسوجو کنید، ولی تضمین نمیکنم که بتونید پسش بگیرید.داره—یه خانه حراج قوانین خودش رو داره و حتی نفوذ و اعتبارِ ارباب منم ممکنه گرهی باز نکنه.»
زین گفت: «پنا،دید پس لطفاً ببرمونتنش تا یه پرسوجویی بکنیم.»
«باشه.»
با هدایت پنا، فانگ هنگ و بقیه بدونزور هیچ دردسری از راهروهای داخلی خانه حراج گذشتنجلوی و وارد یه اتاق ویآیپی شدن تا منتظر بمونن.
طولی نکشید که مردرفت میانسالی با لباسهای شیکبود و مرتب وارد اتاق شد.
«بانو پنا، جسارت بندهبلافاصله رو ببخشید که نتونستماصلاً بهموقع به استقبالتون بیام.»
مدیر فیمان بابلافاصله نهایت احترام جلویافتاد پنا تعظیم کرد.
«مدیر فیمان،داداش نیازی به اینبیپایانه همه تعارف نیست.»
پنا با وقار دستش رو بالا آورد و به فانگ هنگبدزده اشاره کرد: «دوستام میگن یه یادگار اجدادی متعلق به اونا تویاینور خانه حراج شما ظاهر شده و میخوان از چندوچون ماجرا باخبر بشن.»
«همچین چیزی؟» مدیر فیمان با لبخندی حرفهایافتاد نگاهی به فانگ هنگ و همراهانش انداخت:پنج «میتونم بپرسم چه آیتمیه؟ شماره سریالش رو دارید؟»
«آیتمی که از بذر اوروبروسِ قبلی به جاابداً مونده. آیتم نمایشیِ شماره تی-۲۸۱. پادشاه سوسکهای قبلی وسایلرفتن زیادی به جا گذاشته و مطمئنم این فقط یکیشونه.»
«بذارید ببینم... تی-۲۸۱...»
فیمان شقیقههاش رو فشرد، سعی کردجرئت به یاد بیاره و بعد چندسرش کلمهای زیر گوش دستیارش پچپچ کرد.
«آها، حالا یادم اومد. یه چیزایی از اون آیتم نمایشیداداش یادمه. اونو یه آقایی اینجا به امانت گذاشته بود. و همونطوربرامون که فرمودید، بیشتر از یه قلم جنس هم پیش ما گذاشته.»
فانگ هنگ با نگاهی نافذ وافتاد لحنی سرد پرسید: «اگه امانتی بوده، پسپنج چرا سر از محوطهی عمومی نمایشگاه درآورده؟»
«چون اون بنده خدا فقطبیپایانه هزینه نگهداریِ پونصد سال رورفتن داده بود و مهلتش تموم شده.»