چپتر 2820: فصل ۲۸۲۰ - گردهمایی
0«فانگ هنگ، اونجا رو...»
اون دوردستها، سمتِ راست، شنهامطمئنی دوباره شروع کردن به لرزیدنلحظه و بالا و پایین شدنِ غیرعادی.
درست مثل موجهای اقیانوس، شنها یهسمتشون جزر و مد راه انداخته بودنبود و با سرعت به طرفشون هجوم میآوردن.
لعنتی!
زاکا زیر لب فحشی دادسرعتی و احساس کرد لرز خفیفیمطمئنی از ستون فقراتش پایین رفت.
با توجه به اندازهٔ اون موجها،مشکلی حدس میزد حداقل چندین هزار موجودکارمون کرم جهشیافته زیر شنها کمین کرده باشن!
«هی، فانگدیدن هنگ، اونکرمهای رو میبینی؟»
همینطور که سیلِ شن نزدیکتر میشد، قیافهٔسرعتی زاکا یه کم درهم رفت و دستشنمیاد رو دور تفنگ پرتو انرژی محکمتر کرد.
بدبخت شدیم!
میونِ اون موجها، حتی چندمطمئنی تا تپه شنی متحرکِ کوچیکلحظه ولی کاملاً مشخص هم دیده میشد.
ملخهای شنیدیدن حفارِ جهشیافتهکرمهای رتبه بالا!
رنگ از صورتِ زاکاپاش پرید و ضربان قلبشثابت تند و تندتر شد.
«آروم باش، طوری نیست.» فانگ هنگ کاملاً خونسرد و بیخیالمطمئنی این رو گفت، در حالی که هاوربورد کریستال انرژی زیر پاشدستهٔ رو هدایت میکرد و با سرعتی ثابت به جلو پیش میرفت.
«مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟میرفت گاردت رو پایین نیار، هرنیار لحظه ممکنه کارمون تموم بشه...»
با دیدن دستهٔ کرمهای جهشیافته زیرزمینیسمتشون که به سرعت به سمتشون جمعبود میشدن، زاکا واقعاً به وحشت افتاده بود.
صد متر...
هشتاد متر...
پنجاه متر...!
قیافهٔ سو گوانتونگ همکرمهای حسابی سنگین شد ومیشدن هر لحظه آمادهٔ اقدام بود.
فقط سی متر مونده بود!
زاکا تا نهایت درجه مضطرب بود، اسلحههاش رو محکم گرفته بود ونمیاد آماده بود تا پیشدستانه شلیک کنه. اما درست ثانیهٔ بعد، تپههای شنیسمتشون کوچیکی که با سرعت به سمتشون میتاختن، یهو فروکش کردن و آروم گرفتن.
هاه؟!
الان چی شد؟
دیگه تعقیب نمیکنن؟
زاکا ازپاش شدت تعجبمیکرد خشکش زد.
بعدش یهو متوجه شد تمام امواج شنینمیاد که دنبالشون بودن، تو فاصلهٔ حدود سی متریدیدن سرعتشون کم شده و پیشرویشون کاملاً متوقف شده.
حتی یه دونهدستهٔ شن هم بهسمتشون فاصلهٔ بیست متریشون نرسید.
چه جهنمی؟!
چه خبر شده بود؟
زاکا بلافاصله سرش رو چرخوند ومشکلی به فانگ هنگ نگاه کرد، چشماشکارمون پر از گیجی و منگی بود.
حتی حسدیدن و حالکرمهای وهمآوری داشت.
انگار فانگ هنگ یه جور قلمروِ مرموز روثابت فعال کرده بود که به محض ورود هر ملخلحظه شنی حفار به محدودهاش، در جا اون رو میکشت.
سو گوانتونگ هم متوجه این قضیهثابت شد. نگاهش به فانگ هنگ حالانمیاد پر از سوءظن و شک عمیق بود.
چطور این کار رو کرد؟
یه جوردیدن توانایی ازکرمهای نوع قلمرو بود؟
اون پیله گوشتیکریستال عجیب و غریبِمیکرد قبلی چی بود؟
نکنه یهپاش مهارت احضارمیکرد خاص بود؟
ولی عجیبترین چیز از همه این بود—چرانمیاد نتونسته بودن هیچ ردی از هویت اینبشه یارو توی پایگاه داده فدراسیون پیدا کنن؟
فانگ هنگدیدن همچنان خونسردکرمهای و بیتفاوت موند.
یه کارهاوربورد روتین وپاش ساده بود.
اصلاً توانایی قلمرویی در کار نبود. علتش این بود کهمطمئنی بیشتر از دویست تا لیکر رو فرستاده بود توی لایهٔدیدن شنیِ زیر پاشون تا همون دور و بر گشت بزنن.
هر موجود کرم جهشیافتهای کهمطمئنی وارد محدودهٔ سی متری میشد، درممکنه کمال سکوت توسط لیکرها تیکهپاره میشد!
از روی سطح زمین، دقیقاً اینطور به نظرمیشدن میرسید که یه مهارت قلمروِ عجیب داره همهٔگوانتونگ ملخهای شنی حفار رو مجبور به توقف میکنه.
حتی زاکا و بقیه، چون خیلی به فانگ هنگ نزدیک بودن،میرفت از طرف بازی به عنوان همتیمیهاش در نظر گرفته شده بودندیدن و همین باعث شد چند تا امتیاز مشارکت بادآورده گیرشون بیاد.
[اعلان: همتیمی شما یک ملخ شنی حفار را کشت.]
[اعلان: شما ۱ امتیاز مشارکت در میدان نبرد به دست آوردید.]
زات باکمین دیدن اعلانهاباشن ابرویی بالا انداخت.
ملخهای شنی حفار...
[اعلان: همتیمی شما یک ملخ شنی حفار را کشت...]
زات باکمین دیدن اعلانهاباشن ابرویی بالا انداخت.
ملخهای شنی حفار...
یه موجود کرم جهشیافته خاص...
درسته، هر کدومشون فقط ۱دستهٔ تا ۲ امتیاز مشارکت میدادن،میشدن ولی تعدادشون به شدت زیاد بود!
طولی نکشید که اعلانهای بازیمیبینی جلوی دیدشون رو پر کردقیافهٔ و مثل سیل سرازیر شد.
زاکا سر از پا نمیشناخت.
امکان نداره؟!
پشمام، عجب شانسبشه خفنی! به یهکرمهای کلهگنده وصل شده بودن!
زاکا بلافاصله گل از گلش شکفتهمینطور و سرش رو به سمت فانگ هنگدور چرخوند، چشماش از شدت هیجان برق میزد.
داش بزرگه واقعاً معرکه بود!
اینا رسماًکرمهای امتیاز مشارکت مفتجمع و مجانی بودن!
عمراً اگه میذاشتبشه این فرصت طلاییکرمهای از چنگش بپره!
حتی اگه میمرد هم بایدمیبینی دو دستی به این ستونِقیافهٔ محکم میچسبید و ولش نمیکرد!
فانگ هنگ هیچ توجهی به نگاههای زاکا و بقیهنیار نکرد. خیلی خونسرد هاوربورد کریستال انرژی زیر پاش رو هدایتسمتشون کرد و با همون سرعتِ ثابت به مسیرش ادامه داد.
این سرعت دقیقاً مناسب بود.
اگه تندتر میرفتن، لیکرها نمیتونستندستهٔ پابهپای سرعت کشتار پیش بیان،میشدن که اینم ممکن بود دردسرساز بشه.
در همین حین، فانگ هنگ از قبل بهنزدیکتر بخشی از لیکرها دستور خودتخریبی داده بود؛ اینطوری تامحکمتر حدود دو ساعت دیگه دوباره زنده میشدن و برمیگشتن.
اون موقع، لیکرهای بیشتری میتونستن بهمشکلی نبرد ملحق بشن و فارم کردنکارمون هیولاها رو حتی سریعتر از قبل کنن.
«فانگ هنگ، اونزیرزمینی طرف یه موجمیشدن انرژی حس میشه.»
«هوم؟»
فانگ هنگ از رشته افکارشمیبینی بیرون اومد و برگشت تاقیافهٔ به سو گوآنتونگ نگاه کنه.
سو گوآنتونگ دستگاه نقشهبرداری زادگان بیگانه رو چک کرد و به سمت راست اشاره کرد و گفت: «نقشه نشونسمتشون میده که توی فاصله حدود پنج کیلومتری به سمت شرق، تو منطقه بیرونی، یه موج خاص وجود داره. ممکنهمضطرب یه رگه کریستال روح یا رگه سنگ معدن انرژی باشه. پیشنهاد میکنم بریم نزدیکتر تا یه نگاهی بهش بندازیم.»
«باشه.»
فانگ هنگ بدون معطلی و هدرکرمهای دادن وقت، هاوربورد کریستال انرژی رو چرخوندافتاده و به سمت راست تغییر مسیر داد.
بعد از طی کردن حدود پنجهمینطور کیلومتر دیگه، یه لکه جنگل سرسبزدستش درست وسط بیابون جلوی چشماشون سبز شد.
یه جنگل؟
در نگاه اول زیاد بزرگجمع به نظر نمیرسید و دورتادورشبود رو شنهای بیپایان بیابون گرفته بود.
فانگ هنگ ازبشه روی هاوربورد پایین اومدزیرزمینی و لبه جنگل ایستاد.
[اعلان: بازیکن منطقهای دارای فعالیت امواج انرژی را کشف کرده است. لطفاً تا زمان تکمیل اسکن موج در این قلمرو باقی بمانید.]
[اعلان: پیشرفت فعلی اسکن: ۰.۰۱ درصد.]
[اعلان: بازیکن میتواند برای سرعت بخشیدن به اسکن، به منبع موج نزدیکتر شود.]
سو گوآنتونگ و بقیه هم اعلان بازیزیرزمینی رو دریافت کردن. اونا هم از روی هاوربورداشونمتر پیاده شدن و نگاهی بین همدیگه ردوبدل کردن.
زاکا همونطور که به درختا خیره شده بود، زیرمیشد لب گفت: «یه جنگل وسط برهوت بیابون... یهجورایی چندشبدبخت و مشکوکه... به نظرتون بریم تو و چکش کنیم؟»
همه ناخودآگاه برگشتنپیش و به فانگمشکلی هنگ چشم دوختن.
معلوم نبود دقیقاً از کِی، امامیشدن بدون اینکه کسی چیزی بگه، فانگهشتاد هنگ شده بود همهکاره و رهبرِ تیم.
«هنوز نه.»
فانگ هنگ سر جاشباشن لبه جنگل ثابت ایستادنزدیکتر و ادراکش رو گسترش داد.
با حس کردن خون حیات، تونستمشکلی رد پای موجودات کرم جهشیافته پنهانشدهکارمون داخل جنگل رو به راحتی بگیره.
اگه میخواست از روی ردجمع امواج حیاتیشون حساب کنه، قدرتبود فردی این کرمها چندان بالا نبود.
در واقع، حتی ازدیدن ملخهای شنی حفارِ قبلیسمتشون هم ضعیفتر به نظر میرسیدن.
«داخل جنگل پرکرده از کرمهای جهشیافتهست،همینطور تعدادشونم به شدت زیاده.»
قیافه زاکا بلافاصله جمع شد و رنگنمیاد نگرانی گرفت؛ اونم همراه بقیه سریع اسلحهش رودیدن بالا آورد و به سمت درختا نشونه رفت.
«همگی یکم بکشید عقب.سمتشون من سعی میکنم یهوحشت بخشیشون رو بکشم بیرون.»
سو گوآنتونگ و بقیه بدوندستهٔ ذرهای تردید پذیرفتن و سریعمیشدن تا لبه بیابون عقبنشینی کردن.
فانگ هنگ یه قدم جلو رفت،همینطور یه نارنجک انرژی از کولهپشتیش بیروندستش کشید و مستقیم پرتش کرد وسط جنگل.
سه ثانیه بعد.
«بوووم!!!»
نارنجک انرژیتموم تو دلدیدن جنگل ترکید.
«وززز...»
کمکم یهجلو صدای ویزویزِمیرفت اعصابخردکن بلند شد.
فانگ هنگکرمهای ابروهاش روسمتشون درهم کشید.
پشه؟
با صدای انفجار نارنجک، یه توده عظیم از پشههای جهشیافته به همدستش ریختن و بیدار شدن؛ اونا با ویزویزی خشمگین و دیوانهوار به صورتشنی گروهی از لابلای درختا بیرون ریختن و یکراست شیرجه زدن سمت فانگ هنگ.
«لعنتی...»
زاکا نتونست جلوی دهنش رو بگیره وواقعاً بدوبیراه گفت، لرزهای به تنش افتاد وگوانتونگ با هول و ولا ماشه رو کشید.
این موجودات پشهمانند تقریباً به اندازه یه زنبور بودن و توی یه توده به شدتمتر متراکم و سیاه پرواز میکردن. تعدادشون انقدر وحشتناک بود که اصلاً نیازی به نشونهگیری دقیقگرفته نداشت. فقط کافی بود سلاحهای پرتو انرژی رو همینطوری به سمت قلبِ توده شلیک کنن.
فیششش! فیش فیششش!!!
پرتوهای نور دل توده متراکم رومشکلی شکافتن و با هر شلیک چندکارمون تا از پشهها رو خاکستر کردن.
اما در برابر این ابرجمع سیاه غولپیکر و بیپایان، اینبود شلیکها رسماً هیچ اثری نداشت!