چپتر 3341: فصل ۳۳۴۱ - بررسی جهان زیرین
0«هوم؟» اسقف اخم کرد و با تردیدداری پرسید: «منظورت اینه که همین دور واواخر برا؟ نه توی منطقهای که زیر نظر نویسه؟»
«بله، لطفاًقلمروش با دقتبودن بررسیش کنین، اسقف.»
با مطرح شدنتأثیرش این قضیه، دوبارهبود سردرد کالب شروع شد.
اولش فکر میکرد بعد از رد و بدل کردن قطعه زمینها با فانگ هنگ،نفوذ همهچی روبهراه میشه. ولی برخلاف انتظارش، اخیراً تعداد زیادی از موجودات جهان زیرین سر ازکرده قلمروش درآورده بودن. با وجود تلاش زیادش برای جمعوجور کردن ماجرا، تأثیرش خیلی محدود بود.
فقط خودش نبود، بقیهبالا کلیساهای تابعه هم بامیگی وضعیت مشابهی روبهرو شده بودن.
انگار یه چیزی داشت موجوداتوجود جهان زیرین رو جذب میکردماجرا تا به سمت اونها سرازیر بشن.
«اسقف،» هر هم سرش رو تکون داد و گفت: «ما حدود یه هفته پیش متوجه این قضیه شدیم و یه سریسمت بررسیها انجام دادیم. فهمیدیم که این موجودات جهان زیرین انگار دارن به سمت قلمرو جهان زیرینِ تحت مراقبت نویس کشیده میشن.تحت با این حال، به نظر میرسه قلمرو نویس میتونه از پسِ این موجودات بربیاد؛ میانگین تراکم موجودات توی منطقهش بالا نیست.»
اخم اسقف عمیقتر شد.
«هر، داری میگی ارزیابیهای ضعیفِنیست شعبههای دیگه کلیسا توی اینضعیفِ اواخر، همهش بهخاطر نفوذ نویس بوده؟»
«بله، ولیقلمروش هنوز دلیلشبودن رو نمیدونیم.»
قیافه اسقف جدیتر هم شد.
یهو یهنیست فکر عجیبداری به سرش زد.
نکنه واقعاً نویس به یه جورعمیقتر تحقیق دست پیدا کرده بود کهدیگه باعث این آشفتگیِ عظیم شده بود؟
«کسی ازقلمروش نویس در موردوجود اوضاع پرسوجو کرده؟»
«نویس مدتیه ناپدید شده. میگن توی آزمایشگاهش خلوت گزیده تا تحقیق کنه و وقتیمشابهی برای رسیدگی به کارای دیگه نداره. دانشجوهاش جلوی همه پیگیریهای کلیسا رو گرفتن. شنیدمگفت از طرف عمارت لرد شهر دعوت شده تا یه جور تحقیق ویژه انجام بده.»
بازم عمارت لرد شهر!
همگی دوبارهتراکم توی سکوتبالا فرو رفتن.
هر گفت: «لرد اسقف، گروه دیدهبانی جمع شدن.برای هر وقت اراده کنین میتونیم بررسی میدانیِ منطقهخودش جهان زیرین که تحت نظارت نویسه رو شروع کنیم.»
«هوم. تحرکات نویس مشکوک بوده و اوضاعفقط جهان زیرین هم این اواخر واقعاً غیرعادیمشابهی شده. خوبه که بررسیش کنیم. شروع کنین.»
«چشم، اسقف.»
وقتی کالب شنید که اسقف حاضره برایداری بررسی وارد جهان زیرین بشه، حس کرداواخر بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده.
آدام!
بالاخره میتونستماجرا ماهیت واقعیتخیلی رو رو کنه!
ببینیم توی جهانعمیقتر زیرین داری چهارزیابیهای حقهای سوار میکنی!
اسقف ماکسیم شخصاً تیم رو هدایت کرد. هر همراهیشارزیابیهای میکرد و چند صد پیشگوی رتبه بالا هم همراهشونبوده بودن که همگی با هم وارد جهان زیرین شدن.
بعد از ورود به جهان زیرین، گروه یهبرای گردان از ارواح جنگجوی روح رو احضار کردنخودش و مقتدرانه به سمت قلمرو نویس پیش رفتن.
بهزحمت ده دقیقه راه رفته بودن وفقط هنوز وارد منطقه حفاظتشده نویس نشده بودنمشابهی که هر متوجه یه مورد غیرعادی شد.
تعداد موجودات جهان زیرینداری در مقایسه با قبلشعبههای مشخصاً زیادتر شده بود.
تازه، انگار تحت تأثیر یه نیرویی بودنداری و همگی داشتن به سمت قلمرو جهاناواخر زیرین که توسط نویس محافظت میشد جمع میشدن.
«اسقف، واقعاً یه مشکلی هست.»
«هوم، حواستون باشه. سرعتخیلی رو بیارین پایین وخودش به بررسی ادامه بدین.»
«چشم.»
برای رعایت جانبمنطقهش احتیاط، تیم سرعتعمیقتر حرکتش رو کم کرد.
بعد ازقلمروش نیم ساعت، واردوجود قلمرو نویس شدن.
اسقف ماکسیم در حالی که سرش روفقط بالا میگرفت و به یه توده تاریکی تویروبهرو دوردست نگاه میکرد، اخماش بیشتر رفت توی هم.
«اونجا رونیست نگاه کنین،داری اون چیه؟»
همه با اشاره دست هر سرشون روداری بالا گرفتن و دیدن که توی اعماقاواخر دوردستِ قلمرو نویس، ابرهای تاریک بهشدت متراکم شدن.
از دور اینطور به نظر میرسید که کلبرای اون منطقه زیر یه مه سیاه غلیظ پوشیدهخودش شده، طوری که اصلاً نمیشد چیزی رو درست دید.
«متوجه شدین؟ماجرا مهِ دوروبرمونخیلی داره غلیظتر میشه.»
در واقع، بدون اینکه متوجهمیگی بشن، از قبل داخل لایهکلیسا نازکی از مه ایستاده بودن.
از اونجایی که هاله جهان زیرین و مه سیاه خیلی شبیه هم بودنکلیسا و با هم قاطی شده بودن، تا قبل از اون هیچکس متوجه قضیهنکنه نشده بود؛ ولی بعد از یادآوریِ هِر، فوراً فهمیدن یه جای کار میلنگه.
«طلسم نور مقدس.»
چندتا از پیشگوهای گروه سعیمحدود کردن با استفاده از طلسمهای نوعکلیساهای مقدس، مه سیاه رو پراکنده کنن.
«فیش، فیش، فیش...»
طلسم مقدس مثل نور شمعینیست توی تاریکیِ اطراف سوسو زد وشعبههای فقط لحظهای بعد، دوباره بلعیده شد.
چهره همگیقلمروش توهم رفتبودن و نگران شدن.
مه سیاه با طلسمهای مقدسمحدود یه ذره پراکنده میشد، ولیبقیه اثرش بهشدت ناچیز و محدود بود.
هر با لحن سنگینی گفت: «اینارزیابیهای یه هاله معمولی از جهان زیرینهمهش نیست. همگی حواستون رو جمع کنین.»
کالب بلافاصله گفت:منطقهش «سرورم، این ماجرا حتماًداری به آدام ربط داره.»
«هنوز زودقلمروش قضاوت نکنین. بذارینوجود بیشتر بررسی کنیم.»
اسقف دستش رو تکون داد و به گروهخودش اشاره کرد سرعتشون رو کم کنن و بهشده پیشروی به سمت منبعِ مه غلیظ سیاه ادامه بدن.
همزمان با پیشروی گروه،داری مدام موجودات بیشتری ازشعبههای جهان زیرین دوروبرشون ظاهر میشدن.
اونا هیچ دشمنیای نسبت به گروه نشونداری نمیدادن؛ در عوض، همگی داشتن در یه مسیرهمهش مشترک، به سمت اعماق قلمرو نویس حرکت میکردن.
هرچی جلوتر میرفتن،درآورده حس دلشوره وتلاش ناآرامیِ اسقف شدیدتر میشد.
یه جایماجرا کار بهشدتخیلی ایراد داشت.
هر هم متوجه این موضوع شد و درست زمانیدیگه که میخواست به اسقف ماکسیم پیشنهاد عقبنشینی بده، ناگهاننمیدونیم صدای درگیری و نبرد از روبهرو به گوش رسید.
«آمادهباش!»
اسقف به همه علامت داد تاتلاش موضع دفاعی بگیرن و بعد باخیلی احتیاط به سمت منبع صدای مبارزه رفت.
وقتی از یه زمین بایر و مرتفعفقط بالا رفتن، صحنهای که روبهروشون ظاهر شد همهروبهرو رو در بهت و حیرت مطلق فرو برد.
چه جهنمی... این دیگه چیه...؟!
اون پایین، بیشمار موجودات نامرده مثلعمیقتر جزر و مدی خروشان داشتن به سمتکلیسا یه منطقه تاریک در دوردست هجوم میبردن.
چیزی که مسیرشون رو سدوجود کرده بود، لشکری فشرده وماجرا پرشمار از ارواح جنگجوی روح بود.
دهها هزار روح جنگجوی روح داشتن با سیل خروشان نامردگان میجنگیدن؛ شمشیرهای بلند ومشابهی مقدسشون برق میزد و هیولاهای در حال هجومِ جهان زیرین رو درو میکردن. نبردی باحدود چنین وسعتی چیزی بود که تا حالا احدی از افراد حاضر، به عمرش ندیده بود.
لعنتی...
اصلاً مگه چه خبر بود؟
چرا موجودات جهاندرآورده زیرین داشتن بهتلاش این نقطه کشیده میشدن؟
و این لشکر عظیمخیلی از ارواح جنگجوی روح اصلاًنبود از کجا سر درآورده بودن؟
قدرت هرکدوم از این ارواح جنگجوی روحضعیفِ حداقل سطح ۷ بود؛ حتی بعضیهاشون بهنفوذ سطح ۹ یا سطح ۱۰ هم میرسیدن.
با قدرتی که نویسبالا داشت، عملاً غیرممکن بودمیگی که بتونه مهارشون کنه!
پس داشتنقلمروش از چیبودن محافظت میکردن؟
نویس دقیقاًماجرا داشت چهخیلی غلطی میکرد؟
هر توی نبردهای بیشمارِ ریز و درشتی شرکت کردهدیگه بود، ولی تا حالا با چنین صحنهای روبهرو نشده بود.قیافه با بهت و ناباوری چرخید و به اسقف نگاه کرد.
قیافه ماکسیم هممنطقهش به همون اندازهعمیقتر درهم و جدی بود.
وقتی دقیقتر به اعماق دوردست خیره شد،زیادش تونست لابهلای مه غلیظ سیاه، چیزی شبیهبود به جنگلی از سازههای سربهفلککشیده رو ببینه.
به نظر میرسید اونخیلی هاله غلیظِ سیاه داشت درستنبود از همون ساختمونها بیرون میزد.
اون سازهها دیگه چی بودن؟
«لرد اسقف، ما...» کالب که از دیدن این صحنه خشکش زده بود، گلوشکلیسا خشک شد و به خارش افتاد. با صدایی لرزون زمزمه کرد: «نویس حتماًنکنه نقشه شومی کشیده. باید فوراً این قضیه رو به کلیسای مقدس گزارش بدیم!»
اون فکر میکرد آدام دنبال یهتلاش جور دسیسهچینیه، ولی حتی به خواب هممحدود نمیدید ماجرا تا این حد بزرگ باشه!
هر بلافاصله اضافه کرد: «اسقف، اینجا خیلیفقط خطرناکه. بهتره اول عقبنشینی کنیم و بعدمشابهی از برگشتن به شهر، راجع بهش تصمیم بگیریم.»
اسقف سرش رو به نشانه تایید تکون داد و درست لحظهای که میخواست فرمان عقبنشینیبوده بده، ناگهان تعداد زیادی از ارواح جنگجوی روح با سرعت جلوشون صف کشیدن، خیلی سریع نامردگانآشفتگیِ دوروبر رو سلاخی کردن و بعد برگشتن و با شتاب به سمت تیم اونا هجوم آوردن.