چپتر 1702: فصل ۱۷۰۲ - برج اختلالگر
0با شنیدن اسمداخل شرکت استارفیش، میدولتلاش حتی عصبانیتر شد.
«مهمات رو موقتاً توی انبار فدراسیون ذخیره کنین و به آدمهای شرکت استارفیش بگین برای مهماتی کهحالا میخوان باید یه کم بیشتر صبر کنن. این جور مهماتِ سلاحهای رتبه بالا بهشدت تحت کنترل فدراسیون مرکزیهاما و نیاز به تأیید و امضای مقام ارشد اداره داره. از قضا مسئول مربوطه هم دقیقاً رفته مرخصی.»
«بله قربان! متوجه شدم!»
شرکت استارفیش!دستپاچه هنوزم روشون میشدگزارش جنسها رو بخوان؟
نگاهی پربرگشت از انزجار رویفوری چهرهی میدول نشست.
شرکت استارفیش اینهمه براش دردسربخوان درست کرده بود و حالا خودشاینهمه تنهایی باید گندکاریهاشون رو جمع میکرد.
واقعاً فکر کردننگذشته میتونن بیان بارداخل رو تحویل بگیرن؟
میدول دلش میخواست شرکتداخل استارفیش رو تیکهپاره کنه،استفاده اما نمیتونست به زبون بیاره.
فقط باید تمام تلاششگزارش رو میکرد تا هررادیو چی ردپاست رو پاک کنه.
بهترین کار براش این بود کهنگاهی همین الان بین خودش و شرکتبراش استارفیش یه خط قرمز مشخص بکشه!
زیردستش پس از دریافت دستور، با عجله بیرون دویدتلاش تا نیروها رو برای آمادهسازی متریال امشب سازماندهی کنه. هنوزبیحوصلگی چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که دستپاچه برگشت داخل.
«گزارش فوری!»
میدول در تلاش بود با استفاده از رادیو با مقر فرماندهیارتباط ارتباط برقرار کنه، ولی متوجه شد سیگنال بهشدت ناپایداره. با بیحوصلگی تماسدیگه رو قطع کرد، سرش رو بالا آورد و پرسید: «دیگه چی شده؟»
«موجودات جهشیافتهان! قربان! تعداد زیادی ازنگاهی موجودات جهشیافته ناگهان در محدودهی دیدبانی پاسگاهدردسر ظاهر شدن! دارن مستقیم میان سمت پاسگاه!»
میدول خشکش زد.
چی؟
الان؟
هنوز که هوا تاریک نشده!
با شنیدن این خبر، دل میدول هُریگزارش ریخت. از روی صندلیش بلند شد وارتباط سریع رفت دم پنجره تا خودش ببینه.
وقتی از پنجره بهداخل بیرون نگاه انداخت، مردمک چشمهایرادیو میدول به یکباره تنگ شد.
تودهای متراکم از نقطههایگزارش سیاه روی زمین همواررادیو در دوردست به چشم میخورد!
هیچ شکی توش نبود!
یه گله ازنگذشته موجودات جهشیافته بودن،داخل اونم با جمعیتی سرسامآور!
اوضاع خرابه!
«سریعاً وارد وضعیت هشدار سطح ۱ بشین! همه آنلاین بشن و برایبرقرار مبارزه آماده باشن! فوراً به فدراسیون منطقه غربی خبر بدین که ازشده طرف تعداد زیادی موجودات جهشیافته مورد حمله قرار گرفتیم! درخواست دستور کنین!»
توی یک چشم به هم زدن،نگاهی آژیر خطر در پاسگاه شماره ۶براش با صدای گوشخراشی به صدا درآمد!
هنوز هوا تاریک نشده بود. از نظرگزارش تئوری، حداقل دو ساعت دیگه تا حملهیارتباط شبانهی موجودات جهشیافته زمان باقی مونده بود.
چرا یهودستپاچه آمادهباش اعلامداخل شده بود؟
حملهی امشببرگشت موجودات جهشیافته مگهفوری جلو افتاده بود؟
بیرون از پاسگاه، کاپیتان تیمبخوان امنیتی شرکت دوربین دوچشمیش رو بالااینهمه آورد و روبهرو رو دید زد.
در کمال بهت و گیجی،برگشت متوجه شد یه نقطهی سیاهاستفاده در دوردست داره حرکت میکنه.
یه بازیکن بود.
داشت با موتورداخل گاز میداد وتلاش بهسمت پاسگاه میاومد.
حدود یک کیلومتر عقبتر از اوننگاهی بازیکن، خیل عظیمی از موجودات جهشیافتهیبراش سیاه پابهپای اون، داشتن تعقیبش میکردن.
نگهبانها ناخودآگاه با خودشون فکر کردن فانگگزارش هنگ یه بازیکن فلکزدهست که از بدشانسیشارتباط وسط حملهی این موجودات جهشیافته گرفتار شده.
بیچاره کل مسیر روداخل از دست اینهمه موجوداستفاده جهشیافته فرار کرده بود...
عجب بخت سیاهی.
کی فکرش رو میکرد کهبخوان اصلاً اینهمه موجود جهشیافته، هدفنشست اصلیشون خودِ فانگ هنگ باشه؟
حتی خود فانگ هنگ همبرگشت سر درنمیآورد چه خبر شده،استفاده چه برسه به بازیکنای معمولی.
حسابی کف کرده بود.
پیش از این، فقط سرسری با خودش فکر کرده بودفرماندهی بد نیست محدوده و توان تعقیبکنندگان خلأ رو محک بزنه وآورد الکی یه زبونی ریخته بود که میکشوندمشون به پاسگاه شماره ۶.
اصلاً فکرش رو نمیکرد این تعقیبکنندگان خلأ انگارروی که کلاً عقل از سرشون پریده باشه، تمامبود مسیر رو تا پاسگاه شماره ۶ تختهگاز بیفتن دنبالش!
آخه مگهرفتنش اینا چقدردستپاچه باهاش کینه داشتن؟
این یکی دیگهبرگشت واقعاً رو مخفوری و دردسرساز بود.
فانگ هنگ شدیداًداخل حس بدی بهتلاش این قضیه داشت.
حتی اگه همین الان هم آفلاین میشد، این تعقیبکنندگانچهرهی خلأ به این سادگیها بیخیال نمیشدن و پراکنده نمیشدن. همونجا،تنهایی نقطهای که آفلاین شده بود کمین میکردن و منتظرش میموندن.
فانگ هنگ سوار موتورسیکلت گازشبرگشت رو گرفت و با سرعتاستفاده به ورودی پاسگاه نزدیک شد.
نگهبانهای دم در بلافاصلهداخل بلندگوهاشون رو بالا بردن ورادیو رو به بیرون فریاد زدن:
«وایسا! اینجا پاسگاهداخل فدراسیونه. افراد متفرقه فوراًاستفاده از اینجا دور بشن!»
نگهبان که دید یه گله بزرگ از موجودات جهشیافته از پشت سر دارن به سمت برجبود دیدهبانی هجوم میارن، با استرس آماده نبرد شد. وقتی برای سر و کله زدن با اینمیخواست بازیکن نداشت و با دست تکون دادن سعی کرد فانگ هنگ رو از اونجا دور کنه:
«مانع کار ما برای مقابله باداخل موجودات جهشیافتهی پشت سرت نشو! زودترمقر بزن به چاک، وگرنه بهت شلیک میکنیم!»
فانگ هنگ لبهاش رو به هم فشرد و هیچیرادیو نگفت. گاز موتور رو کشید و بلافاصله پاسگاه روتماس دور زد و مستقیم به سمت اردوگاه فدراسیون حرکت کرد.
البته بعد از رد شدن از کنار پاسگاه، فانگ هنگفرماندهی به سرعت سرعت موتور رو کم کرد و آرومآروم ایستاد.سرش بعد، سرش رو چرخوند تا اوضاع پاسگاه رو زیر نظر بگیره.
کینه و تمرکز تعقیبکنندگان خلأ هنوزنگاهی روی اون قفل بود و بابراش تمام قوا به طرف پاسگاه یورش میبردن!
اما بازیکنهای شرکت آبسیدیندستپاچه که داخل پاسگاه بودن اصلاًتلاش از این ماجرا خبر نداشتن!
«بوم، بوم، بوم...»
تعقیبکنندگان خلأ هنوز به طور کاملتلاش به پاسگاه نرسیده بودن که تمامبرقرار برجکهای دفاعیِ داخل پاسگاه به کار افتادن!
آتش متمرکز توپخانه دیوانهوار رویبخوان منطقهای که تعقیبکنندگان خلأ اونجانشست متراکم شده بودن باریدن گرفت!
«وزز، وزز، وزز...»
به محض شناسایی حملات دوربرد،گزارش سدهای نوری سفید و اعوجاجیافتهای دورفرماندهی تا دورِ تعقیبکنندگان خلأ پدیدار شد.
لکههای نور سفید سوسوگزارش زدن و تمام گلولههایرادیو دوربرد رو جذب کردن!
بازیکنهایی کهروشون از پاسگاه محافظتبخوان میکردن خشکشون زد.
چه خبر شده بود؟
حملات بیاثر بود؟
در گذشته موقع مقابله با موجودات جهشیافته، حملات متمرکز و سنگینِارتباط بمباران دوربرد در کنار تلههایی که از قبل کار گذاشته شدهپرسید بود، میتونست بیش از نیم ساعت پاسگاه رو سر پا نگه داره.
اما امروز،روشون حملات دوربردجنسها کوچکترین اثری نداشت!
اینا دیگهرفتنش چه جوردستپاچه هیولاهایی بودن؟
بازیکنها به گله تعقیبکنندگان خلأ که ازتلاش دور با سرعتی وحشتناک نزدیک میشدن خیره شدنسیگنال و ناخودآگاه لرزهای از ترس توی چشماشون نشست.
تعقیبکنندگان خلأ با سرعتی سرسامآور بهتلاش سمت پاسگاه هجوم آوردن و حتیبرقرار فرصت فکر کردن هم به بازیکنها ندادن.
«سد الکترومغناطیسی! زودمیشد باشین! سد الکترومغناطیسینگاهی رو فعال کنین!»
«ویییژژژ!!!»
برجهای سد میدان الکترومغناطیسیداخل پرانرژیِ اطراف پاسگاه بااستفاده حداکثر توان فعال شدن!
جریانهای الکتریکی بنفشرنگ و کمجونی مدامتلاش روی بدنه برجهای سهمتری جرقه میزدنبرقرار و صدای ترقتروق راه انداخته بودن.
یه سد الکترومغناطیسی نامرئیجنسها با سرعتِ موجی روروی به بیرون گسترش پیدا کرد!
اولین موج از تعقیبکنندگان خلأ که بهگزارش سمت پاسگاه میتاختن، بلافاصله تحت تأثیر پارازیت الکترومغناطیسیبرقرار قرار گرفتن و سرعتشون به شدت افت کرد.
جریان الکتریکی آبی کمرنگی روی بدن تعقیبکننده خلأ جرقه زد. این موجودارتباط درجا وارد وضعیت فلجشده شد و اختیار بدنش رو از دست داد؛دیگه حتی نتونست به موقع ترمز کنه و با سر روی زمین غلت خورد.
آتش توپخانه!
«بوم! بوم، بوم، بوم!»
رگبار بیامانی از گلولهها رویبرگشت سر تعقیبکنندگان خلأ که گرفتاراستفاده سد الکترومغناطیسی شده بودن، باریدن گرفت!
به خاطر تداخل شدید الکترومغناطیسی، لایهفوری بیرونی سد دفاعی تعقیبکنندگان خلأ بیشترارتباط کارایی خودش رو از دست داده بود!
«بنگ! بنگ، بنگ، بنگ!»
زیر باران پیدرپی و سنگینِ گلولهها،نگاهی تعقیبکنندگان خلأی فلجشده یکی پس ازبراش دیگری متلاشی شدن و منفجر گردیدن!
فانگ هنگ در فاصلهای نه چندان دور در پشتتلاش پاسگاه با دوربین دوچشمی مشغول دیدبانی بود و باناپایداره دیدن این صحنه نتونست جلوی سر تکون دادنش رو بگیره.
فدراسیون واقعاً هنوز چند ترفندگزارش توی چنته داشت، به خصوصمقر اون ساختمونهای عجیب و غریب.
اون برجها میتونستن اختلالاتی در رباتها ایجاد کنن و سپر انرژی دفاعبرقرار فضاییِ بیرونیشون رو به شدت تضعیف کنن. حتی روی نحوه حرکت تعقیبکنندگانشده خلأ هم اثر میذاشتن و باعث میشدن این موجودات وارد وضعیت فلجشده بشن.
تعقیبکنندگان خلأیی که در صف اولنگاهی میتاختن فلج شده بودن و به طوردردسر کامل توان جنگیدن رو از دست دادن.
با این وضعیت، پاسگاهدستپاچه باید میتونست در برابرفوری حملات تعقیبکنندگان خلأ دووم بیاره.
یه لحظه وایسا...
فانگ هنگ به فکرگزارش فرو رفت و دستشرادیو رو روی چونهش کشید.