چپتر 3352: فصل ۳۳۵۲ - سنگ رون روح
0حوضچه رعد.
گرداب بزرگی که از اون هاله تشکیلسوءتفاهم شده بود، پنج دقیقه تمام چرخید وهستیم بعد کمکم فروکش کرد و آروم گرفت.
یه سنگ رون کریستال روحِهیجان کوچیک متراکم شد و وسطِچند آرایش جادویی روی هوا معلق موند.
آدام با احتیاط قدم برداشت، رفتموفقیتآمیز جلو و دستش رو دراز کردواقعاً تا سنگ رون رو کف دستش بگیره.
هنوز آدام فرصت نکرده بود از نزدیک بررسیش کنه که زین همراه باچند یهسری از نگهبانای کلیسا از راه رسید. نگاه همهشون روی آدام و بقیهفوقبزرگ قفل شد و زین با صدای بمی تشر زد: «دارین چه غلطی میکنین؟!»
«سوءتفاهم شده! ماتشر دانشجوهای آکادمی کلیسایمیکنین مقدسِ شهر ناسی هستیم.»
رودو با دیدن نیروهای کلیسا که با حالت تهاجمی داشتن نزدیک میشدن، دستاش رو بهقورت نشونه احترام بالا آورد و با لحن آرومی توضیح داد: «ما برای یه بررسی میدانیِبتونه علمی اومدیم اینجا. قبلاً هم با کلیسا هماهنگ کرده بودیم و بهشون گزارش داده بودیم...»
مائر که دیگه طاقت نیاورد،چطور یواشکی رفت کنار آدام ونشونش پچپچکنان پرسید: «چطور شد؟ موفقیتآمیز بود؟»
«هوم، موفق شدیم.»
آدام سنگ رون رودارین کف دستش گرفت ودانشجوهای به مائر نشونش داد.
«معرکهست! واقعاً فوقالعادهست!»
مائر با هیجان و دستپاچگی سنگ رون روح رو از فانگمعرکهست هنگ گرفت و چند لحظهای بهش خیره شد. آب دهنش رو بادهنش احتیاط قورت داد و بعد نگاهی به آرایش جادویی روی زمین انداخت.
خطوط و علامتهای داخلِ اون آرایش جادوییِ فوقبزرگ،هیجان خیلی پیچیدهتر و فشردهتر از این حرفا بودنخیره که بتونه توی مدت کوتاهی به خاطر بسپارتشون.
«هی، تو اونجا!»
زین بعد از اینکه هویت اون گروه رو با مربی رودو چک کرد،خیره چرخید و نگاهی به آرایش جادوییِ روی زمین انداخت. زیر لب غُرولندی کرد واین بعد دستش رو به سمت مائر دراز کرد: «چی توی دستته؟ ردش کن بیاد!»
مائر فوراً سنگ رون رو محکمموفقیتآمیز توی مشتش فشرد و خودش رو عقبفوقالعادهست کشید: «داری چیکار میکنی؟ این مال خودمونه!»
«حوضچه رعد قلمرو کلیساست. هر چیزی که اینجا پیدا بشه، تحت حوزههنگ قضایی کلیسا قرار میگیره. شماها فقط چند تا دانشجویین که اومدین اینجاداخلِ دوره آموزشی بگذرونین؛ هیچ حقی ندارین چیزی از اینجا با خودتون ببرین.»
زین میتونست حدس بزنه که اون سنگسوءتفاهم رون چیز عادی و معمولیای نیست، واسههستیم همین تصمیم گرفت همون اول مصادرش کنه.
رنگ از چهره مائرفوقالعادهست پرید و از عصبانیتفانگ سرخ و کبود شد.
زین با خونسردی و لحنی سردموفقیتآمیز گفت: «چیه؟ دلت نمیخواد؟ یا شایدواقعاً ترجیح میدی با من بیای دادگاه داوری؟»
رودو فوراً پا پیش گذاشت تا پادرمیونی کنههیجان و با لحن سرزنشآمیزی گفت: «مائر، تحویلش بده.خیره اگه اعتراضی داری، بعداً میتونی با کلیسا مطرح کنی.»
«هومف!»
زین پوزخندی از سرِ تحقیر زد. توی یه چشم به هم زدن،بهش درست کنار مائر ظاهر شد، دست راست مائر رو گرفت، کشیدش بالا،خیلی به زور مشتش رو باز کرد و سنگ رون روح رو قاپید.
«من این شیء رو ضبط کردم. این قضیه روشدیم هم به کلیسا گزارش میدم. در ضمن، برنامه آموزشیهنگ امروزتون همینجا تموم میشه. باید فوراً اینجا رو ترک کنین.»
مائر که با چشمای خودش دید سنگفوقالعادهست رون رو از چنگش درآوردن، دستوپا زد وبهش داد کشید: «چرا آخه؟! پسش بده به من!»
«حواست به دانشجوت باشه.»
زین مائر رو هل داد سمت رودو وفانگ با صدایی خشک و سرد گفت: «اگه مشکلی هست،زمین برین با کلیسا حلش کنین. حالا هم میتونین برین.»
رودو مائر رو گرفت وچطور بلافاصله به چند تا ازنشونش دانشجوها اشاره کرد تا مراقبش باشن.
«بابت دردسرموفق شرمندهایم. ما همینمعرکهست الان راه میافتیم.»
مربی رودو سری برای زین تکونمیکنین داد و با عجله دانشجوها روشهر جمع کرد تا از اونجا ببره.
آدام انتهایمعرکهست گروه راهفوقالعادهست افتاده بود.
آروم با لحنی زیر پچپچچطور کرد: «فانگ هنگ، همینطوری سنگنشونش رون روح رو دادی دستشون رفت؟»
«مهم نیست.»
فانگ هنگ خیلی خونسرد جواب داد: «سنگسوءتفاهم رون هدف اصلی ما نیست. کلیسا خودش کلیرودو از این سنگا داره. راه بیفت؛ اول برگردیم.»
«اطاعت، خدای سایه.»
آدام زیر لب تاییدپرسید کرد و برگشت تاموفق پشت سر بقیه بره.
زین که هنوز یه جورایی دلش شور میزد، به چند تا از پیشگوهای زیردستشلحظهای اشاره کرد تا اون گروه رو تا بیرون از حوضچه رعد اسکورت کنن؛ بعدپیچیدهتر هم نگاهش رو دوخت به آرایش جادوییای که توی حوضچه به جا مونده بود.
«سنگ رون روح...»
زین زیر لب زمزمه کرد و تو چشماش تعجب موج میزد. دستوربهش داد: «چشمتون به اینجا باشه. در ضمن، فوراً یه نسخه از اینخیلی آرایش جادویی کپی کنین و بفرستینش کلیسای شهر شرقی تا بررسیش کنن.»
«چشم!»
...
کلیسای لعنتی!
مائر در حالی که هنوز پردستپاچگی از کینه و خشم بود، برگشتبهش به هتلی که بیرون حوضچه رعد بود.
تنها چیزی که تو فکرشچطور میگذشت این بود که چطورینشونش سنگ رون رو پس بگیره.
میرفت سراغ انجمن کیمیاگری!
میذاشت شیوخبمی با کلیسادارین مذاکره کنن!
سنگ رون روحواقعاً مال اونا بود! چراروح کلیسا همینطوری باید میگرفتش؟
درسته!
اول ازموفق همه باید آداممعرکهست رو پیدا میکرد!
مائر از رویتشر صندلیش بلند شد وسوءتفاهم رفت سمت اتاق آدام.
بعد از اینکه کلی در زددستپاچگی و جوابی نگرفت، از پذیرش هتل فهمیدخیره که آدام قبلاً اونجا رو ترک کرده.
چی؟
کجا رفته بود؟
همزمان، یه تیم جمعآوریِدارین سی نفره تازه به ورودیِآکادمی حاشیه حوضچه رعد رسیده بود.
دامون ومعرکهست آدام همون نزدیکیهاهیجان منتظر مونده بودن.
دامون آروم برای آدام توضیح داد: «سنگهای خام برای ساخت سنگهایمعرکهست قیمتی مقدس، از بخش مرکزی در اعماق حوضچه رعد استخراج میشن. خودِدهنش اعضای کلیسا دست به این کار نمیزنن؛ معمولاً به تیمهای پیمانکار میسپارنش.»
«همه معدنچیها باید بازرسی بشن وواقعاً متریالها هم مستقیماً تحویل انجمن کیمیاگریِهنگ ما داده میشه تا بعداً بستهبندی بشن.»
«هویت من اجازه نمیده برم داخل. اون یارو چخوفه، سرپرست تیم کوچیکه.شهر باهاشون هماهنگ کردم. میتونی قاطی تیم معدنکاریشون بشی و بری تو اعماقاحترام حوضچه. نگران نباش، تا وقتی دهنت بسته بمونه، هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
«فهمیدم، ممنون.»
دامون آدام رو متوقف کرد وموفقیتآمیز با خیره شدن بهش گفت: «صبر کن،فوقالعادهست تو یه قولی به من داده بودی.»
آدام چند تا طومار کیمیاگری از کولهپشتیش درآورد و انداخت سمت دامون: «اینا طومارهایلحظهای کیمیاگری سطح ۱ پایه، از نوع عنصریان. من کلی طومار دیگه هم دارم، ازپیچیدهتر فاز ۲ گرفته تا سطح ۵. وقتی برگشتم میتونیم درباره همکاریهای بیشتر صحبت کنیم.»
قلب دامون موقعتشر گرفتن طومارها ومیکنین بررسیشون به تپش افتاد.
چیز فوقالعاده باارزشی بود!
حتی طومارهای عنصریِ سطح ۱ همموفقیتآمیز شامل آرایشهای جادوییِ کیمیاگری بودن کهواقعاً الهام و درک فوقالعادهای به آدم میدادن.
«تأییدشون میکنی؟»
«آره، مشکلی نیست.»
دامون رو به یه مزدور میانسال باروح چهرهای سرسخت که همون نزدیکی بود سر تکونقورت داد: «ببرش داخل. لازم نیست کار دیگهای بکنی.»
«بسپارش به من.»
کاپیتان تیم معدنکاری، چخوف، یه مزدور رک و سرراست بود. قبلاًفانگ هم طبق دستورات دامون، موقع جمعآوری مقداری متریال قایم کرده بود.خطوط پس رد کردن یه نفر این بار هم اصلاً براش کاری نداشت.
به جز کلیسا، معمولاً فقطغلطی تیم معدنکاری میتونست به شکلکلیسای علنی وارد اعماق حوضچه رعد بشه.
چخوف نگاهی به آدام انداخت و یادآوری کرد: «حوضچه رعد بالحظهای بیرون فرق داره. هر غلطی اون تو بکنی، ما هوات روجادوییِ نداریم و محافظتت نمیکنیم. حق هم نداری یواشکی چیزی بیرون ببری. فهمیدی؟»
«فهمیدم.»
چخوف دیگه حرفی نزدنشونش و با دست اشاره کرددستپاچگی تا تیم معدنکاری راه بیفته.
طولی نکشید که تیم از ایستمیکنین بازرسی کلیسا در حاشیه حوضچه رد شدناسی و وارد اعماق درونی حوضچه رعد شد.
ابرهای تندری بهواقعاً شکل فشرده ودستپاچگی متراکمی تو آسمون میچرخیدن.
بیشتر از نیم ساعت به مسیرشون ادامه دادن وشدیم از حاشیه حوضچه عبور کردن. کمی جلوتر، یه فنسهنگ فلزی دیگه که کلیسا کار گذاشته بود نمایان شد.
یه برجموفق نگهبانی هم کنارمعرکهست فنس سرپا بود.
چخوف رفت سمتتشر برج تا بامیکنین نگهبانهای کلیسا صحبت کنه.
فانگ هنگ سرشواقعاً رو بلند کرد وروح به آسمون خیره شد.
جالب بود.
دامنه نوسانات قدرت فضایی درمعرکهست بخش درونی حوضچه رعد، دههاروح برابر شدیدتر از بخشهای حاشیهای بود.