---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 2838: فصل ۲۸۳۸ - تیم انتقال بیل • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2838: فصل ۲۸۳۸ - تیم انتقال بیل

0

پس بگو، دلیل این‌که قبلاً هیچ ملخ شنی‌تعداد​ حفاری رو توی بیابون ندیده بودن این بود‌حدس​ که احضارهای جهش‌یافته دخل همه‌شون رو آورده بودن...

و حتی...

وین نتونست جلوی خودش‌باید​ رو بگیره و نگاهی‌البته​ به اعماق جنگل انداخت.

از همون اول براش عجیب بود که‌مطمئن​ چرا آقای فانگ این‌همه بیل جنگی چندمنظوره‌فکر​ رو به داخل جنگل منتقل کرده بود.

حالا که موجودات احضارشده‌ی‌حسی​ آقای فانگ رو دیده‌تعداد​ بود، بالاخره متوجه ماجرا شد.

آقای فانگ داشت از‌بهش​ موجودات احضاریش برای استخراج سنگ‌وحشتناک​ معدن کریستال روح استفاده می‌کرد!

این قضیه توضیح می‌داد که چرا به‌باشه​ این‌همه بیل جنگی چندمنظوره نیاز داشتن و چطوری‌بشه​ تونسته بودن اون‌همه امتیازات مشارکت به جیب بزنن!

درست همون‌طور که وین داشت از توانایی ویژه فانگ هنگ‌نفس​ انگشت‌به‌دهن می‌موند، گروهی از بازیکنا در حالی که محموله دیگه‌ای‌نزدیک‌تری​ از بیل‌های جنگی چندمنظوره رو اسکورت می‌کردن، وارد جنگل شدن.

ارسال بیل‌های جنگی‌داد​ چندمنظوره همچنان پشت‌سرهم‌نهیب​ و بی‌وقفه ادامه داشت.

انگار هنوزم براشون کافی نبود.

مگه آقای فانگ‌تعداد​ در کل چندتا‌زیاد​ موجود احضاری داشت؟

وین آب‌موضوع​ دهنش رو با‌گمان​ سختی قورت داد.

یه حسی بهش نهیب می‌زد.

تعداد موجودات احضارشده‌ی‌حسی​ آقای فانگ باید‌می‌زد​ وحشتناک زیاد باشه.

البته این موضوع‌تعداد​ هنوز در حد حدس‌باشه​ و گمان خودش بود.

چطوری می‌تونست مطمئن بشه؟

خودشه!

وین نفس عمیقی کشید، دقیق‌نهیب​ فکر کرد و دستگاه نقشه‌برداریش رو‌باشه​ باز کرد تا نگاه نزدیک‌تری بندازه.

اگه حدسش درست بود...

دقیقاً همون بود!

وین با دیدن اعداد‌حسی​ نوسانات انرژی روی دستگاه‌تعداد​ نقشه‌برداری، ابرویی بالا انداخت.

شدت نوسانات بازتاب سنگ‌بهش​ معدن در کل منطقه معدنی‌وحشتناک​ به‌طور چشمگیری افت کرده بود!

یعنی از لحظه کشف منطقه معدنی،‌زیاد​ توی کمتر از نصف روز، بیش از‌می‌تونست​ یک‌دهم از کل استخراج انجام شده بود...

و با توجه به‌حدس​ این روند، سرعت استخراج هنوزم‌خودشه​ داشت با شتاب بالا می‌رفت!

وین هرچی بیشتر‌داد​ بهش فکر می‌کرد،‌نهیب​ بیشتر ماتش می‌برد.

با این دست‌فرمون، یعنی ممکن بود‌می‌زد​ کل منطقه معدنی تا قبل از‌البته​ فردا کاملاً تخلیه و استخراج بشه؟

درست در همون لحظه، یکی از‌زیاد​ زیردستاش با عجله دوید سمتش و‌گمان​ رشته افکار وین رو پاره کرد.

«رئیس وین!‌موضوع​ اون سمت یه‌گمان​ مشکلی پیش اومده.»

وین سرش رو بالا‌حسی​ آورد، به زیردستش نگاه‌تعداد​ کرد و پرسید: «چی شده؟»

«کرم‌های آلوده‌ن!‌داد​ ما چندتا کرم‌نهیب​ آلوده پیدا کردیم!»

«منو ببر اونجا!»

وین با شنیدن این حرف دلش ریخت. بی‌معطلی‌بشه​ دست از دسته‌بندی سنگ‌های معدن کشید و دنبال‌دستگاه​ زیردستش راه افتاد تا اوضاع رو بررسی کنه.

در حاشیه جنگل، نزدیک مسیر تدارکاتِ بیل‌های جنگی‌تعداد​ چندمنظوره، بین تیم بازیکنا هیاهویی به پا شده بود.‌گمان​ یه دسته از آدما دور هم حلقه زده بودن.

وسط حلقه، یکی از‌بهش​ بازیکنا با صورت رنگ‌پریده‌باید​ و گچ ایستاده بود.

روی زمین، یه‌تعداد​ چاله از لجن سبز‌باشه​ بدبو به چشم می‌خورد.

وین درست همون لحظه‌ای که‌گمان​ چشمش به اون ماده لزج‌نفس​ افتاد، رنگ چهره‌ش کاملاً پرید.

لعنتی!

کرم‌های جهش‌یافته آلوده!

«زود باشید! سریع‌تعداد​ برید آقای فانگ‌زیاد​ رو خبر کنید!»

قبل از این‌که کسی بتونه برای خبر دادنش‌بشه​ بدوه، زاکا و سو گوآنتونگ متوجه همهمه‌ی بیرون‌دستگاه​ شدن و با عجله اومدن تا ببینن چه خبره.

«چی شده؟»

وین در حالی که اون‌نهیب​ بازیکن رو بازخواست می‌کرد، گفت: «یه‌باشه​ کرم آلوده باستانیه. کی آلوده شدی؟»

«نمی‌دونم.»

بازیکن آلوده که حسابی زهره‌ترک شده‌می‌تونست​ بود، کمی خودش رو جمع‌وجور کرد‌کشید​ و پشت‌سرهم سرش رو تکون داد.

«قسم می‌خورم، تمام مدت‌حسی​ کنار بقیه بودم. اصلاً‌تعداد​ نزدیک هیچ کرم آلوده‌ای نشدم.»

زاکا با دیدن این‌که جو چقدر‌می‌زد​ متشنجه، براش عجیب اومد و پرسید:‌البته​ «این کرم آلوده دقیقاً چی هست؟»

وین نفس عمیقی کشید و توضیح داد: «شما دو نفر تازه وارد بازی شدید،‌مطمئن​ واسه همین شاید درست درک نکنید این کرم‌های آلوده چقدر وحشتناکن. تقریباً می‌تونید اونا‌بندازه​ رو یه جور گونه باستانی از کرم جهش‌یافته توی این دنیای بازی در نظر بگیرید.»

«چندی پیش، ما همراه تیم فدراسیون در حال انجام یه مأموریت‌عمیقی​ بودیم. حین کاوش توی چندتا از ویرانه‌های زیرزمینی، به دسته‌ای از‌اگه​ تخم‌های باستانی این کرم‌ها برخوردیم که در وضعیت خواب زمستانی بودن.»

«به‌محض اینکه تخم‌ها باز شدن، کرم‌های جهش‌یافته ریزی رو رها کردن که می‌تونستن‌البته​ آدما رو آلوده کنن. همین‌طور که این لاروها رشد می‌کردن، مقادیر عظیمی فرومون‌فکر​ ترشح می‌کردن که اونم به‌نوبه خودش گله‌های هیولاهای جهش‌یافته رو به سمت خودش می‌کشید.»

وین گفت: «اینجا خیلی خطرناکه. طولی نمی‌کشه که تعداد زیادی از موجودات کرم‌موضوع​ جهش‌یافته جایی که فرومون پخش شده جمع بشن. هنوز یه کم وقت داریم،‌کرد​ ولی باید فوراً به آقای فانگ گزارش بدیم تا پایگاه رو تخلیه کنیم.»

زاکا نگاهی‌می‌زد​ با سو‌باید​ گوان‌تونگ ردوبدل کرد.

تخلیه؟

اوضاع این‌قدر وخیم بود؟

به نظر‌داد​ نمی‌رسید وین‌بهش​ دروغ بگه.

ولی یه‌می‌زد​ چیزی این‌باید​ وسط جور درنمی‌اومد.

کرم‌های آلوده‌موضوع​ چیز چندان‌حدس​ رایجی نبودن.

و حالا درست‌داد​ همین‌جا سر و‌نهیب​ کله‌شون پیدا شده بود؟

سو گوان‌تونگ‌داد​ پرسید: «کرم‌بهش​ آلوده الان کجاست؟»

«به‌محض اینکه پیداش کردیم کشتیمش، ولی خیلی دیر شده‌موضوع​ بود. فرومون‌ها از قبل پخش شدن. ازدحام جهش‌یافته‌ها روی‌عمیقی​ این منطقه قفل کردن و همین الانشم تو راهن.»

زاکا نگاهی به بقیه انداخت، مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «آقای فانگ مشغول رسیدگی به‌دستگاه​ یه مسئله فوریه و بهمون گفته مزاحمش نشیم. فکر نمی‌کنم این قضیه کوچیک ارزش داشته باشه‌بالا​ وقت آقای فانگ رو براش بگیریم. اگه واقعاً گله‌شون سر برسه، اون‌وقت می‌تونیم نظرش رو بپرسیم.»

قیافه بقیه‌قورت​ بازیکنا در‌حسی​ جا عوض شد.

اونا با چشمای خودشون‌بهش​ دیده بودن که این‌باید​ گله‌ها چقدر می‌تونن وحشتناک باشن.

اینجا بمونن؟

این کار‌موضوع​ رسماً به پیشواز‌گمان​ مرگ رفتن نبود؟

وین مضطرب شد و رو به آرکلی کرد: «آرکلی، یه‌وحشتناک​ چیزی بگو! تو هم اونجا بودی دیگه. دست‌وپنجه نرم کردن‌بشه​ با گله جهش‌یافته‌ها اون‌قدر که فکر می‌کنن کار ساده‌ای نیست!»

«خب...»

آرکلی چند لحظه فکر کرد.

گله‌های جهش‌یافته‌موضوع​ واقعاً هم‌حدس​ ترسناک بودن.

باید گفت که سفینه فدراسیون بارها و بارها مورد‌باید​ حمله کرم‌های جهش‌یافته قرار گرفته بود؛ اونم نه فقط‌می‌تونست​ به‌خاطر متجاوزها، بلکه به‌خاطر رد فرومون‌های به‌جامونده توی سفینه.

فدراسیون صدها بار سفینه رو سابیده و شسته بود تا رد فرومون‌ها‌البته​ رو از بین ببره، ولی با وجود تموم تلاش‌هاشون، باز مقدار ناچیزی‌دقیق​ باقی مونده بود که باعث هجوم مداوم کرم‌های جهش‌یافته به سفینه می‌شد.

ولی...

در مقایسه با جد باستانی؟

این گله‌های‌قورت​ جهش‌یافته هیچی‌حسی​ به حساب نمی‌اومدن.

نباید مشکلی پیش بیاد.

آرکلی سرش رو تکون داد و با قاطعیت‌البته​ گفت: «تا وقتی آقای فانگ دستور جدیدی نده،‌خودشه​ لطفاً به کار جداسازی سنگ معدن ادامه بدید.»

هان؟

وین با‌قورت​ شنیدن حرف‌های آرکلی‌بهش​ کاملاً هاج‌وواج موند.

آقای فانگ چی به ناف آرکلی‌می‌زد​ بسته بود که این‌طور نترس شده‌البته​ بود و حتی از مرگم باکی نداشت؟

«خیلی خب.»

زاکا رو به وین کرد و گفت: «حالا که این‌قدر نگرانی، چطوره با من همراه‌کرد​ بشی و یه تیم کوچیک تشکیل بدیم تا بریم اطراف کویر رو چک کنیم؟ اگه‌نقشه‌برداری​ به مشکلی برخوردیم، همیشه وقت هست که برگردیم و از آقای فانگ کسب تکلیف کنیم.»

«اما...»

وین با خودش فکر کرد که اگه‌تعداد​ واقعاً با گله کرم‌های جهش‌یافته روبه‌رو می‌شدن، آیا‌حدس​ می‌تونستن به‌موقع برگردن و به همه هشدار بدن؟

تا اون‌می‌زد​ موقع دیگه‌باید​ خیلی دیر نمی‌شد؟

«باشه! همین الان راه بیفتیم.»

وین وقتی‌قورت​ برای بیشتر‌حسی​ فکر کردن نداشت.

داشتن فرصتی برای واکنش نشون دادن بهتر‌تعداد​ از موندن توی اینجا و انتظار کشیدن برای‌حدس​ مرگ بود. اونم سریع با سر تأیید کرد.

زاکا و سو گوان‌تونگ نگاهی به هم انداختن و‌موضوع​ سریع یه تیم هفت‌نفره انتخاب کردن، بعد سوار هاوربوردهای‌عمیقی​ کریستال انرژی‌شون شدن و به سمت لبه کویر راه افتادن....

ده دقیقه‌موضوع​ بعد، به‌حدس​ حاشیه کویر رسیدن.

زاکا چشماش رو ریز کرد.

اون‌طرف کویر، توی‌حسی​ جنگل دوردست، سایه‌های انبوه‌تعداد​ سیاه‌وقرمز کم‌کم بیرون می‌زدن.

لعنتی! واقعاً‌می‌زد​ سر و‌باید​ کله‌شون پیدا شد!

زاکا ته دلش لعنتی فرستاد.

این همون گونه‌ای بود‌حسی​ که قبلاً توی سفینه‌تعداد​ دیده بود؛ مورچه‌های قارچی استخوان‌خوار.

گله عظیمی از مورچه‌های سرخ تیره به هم چسبیده بودن، مثل یه موج‌موضوع​ خروشان و غلیظ کل زمین رو پوشونده بودن و به‌سرعت به سمت کویر‌کرد​ پیشروی می‌کردن. انگار که یه کفن سیاه‌وقرمز روی سرتاسر زمین کشیده شده بود.

وین با دیدن این صحنه قلبش به تاپ‌تاپ افتاد. فوراً پیشنهاد‌حدس​ داد: «بخش عمده گله داره از شمال غربی میاد. اگه الان‌کرد​ برگردیم و گزارش بدیم، می‌تونیم از یه مسیر دیگه فرار کنیم!»

ناولها | novelha.net