چپتر 3045: فصل ۳۰۴۵ - پیشروی به سمت پادشاهی الفها
0حتی اگه توینداشتن کوتاهترین زمان ممکنفروخورده هم ریشهکن میشد...
فاجعه ابدیحالی چیزی نبود کهسنگین بشه شوخی گرفتش.
توی روزهای آینده، الفهافروخورده ممکن بود برای نسلهاهمگی زیر سایه شوم فاجعه بمونن.
هنوز روحیه دادنِ پادشاه الفها تموم نشده بود که دوتا نگهبان با عجله خودشوناصلاً رو رسوندن بیرون تالار بزرگ و گزارش دادن: «اعلیحضرت، یه خبر فوریِ نظامی! موجوداتمیکردن فاجعه شروع به حرکت کردن و با سرعت دارن به سمت پادشاهی الفها میان!»
الفهای بلندپایهای که توی تالار بودن باسنگین شنیدن این حرف، اولش شوکه شدن، امارسیدن قیافههاشون خیلی زود به خشم شدیدی تبدیل شد.
یعنی این فاجعهصداش اصلاً الفها روشده آدم حساب نکرده بود؟
جرئت کردهحالی بود مستقیمفروخورده بیاد سمت پادشاهیشون؟
همهشون خوب میدونستن؛ اگه الفها خودشون به تنهایی حمله میکردن، اونم توی یه محیطاصلاً جنگلی مناسب، نهایت قدرت جنگیشون به ۱۲۰ درصد میرسید. ولی اگه داخل پادشاهی خودشونمیکردن و زیر سایه محافظت درخت حیات میجنگیدن، قدرت رزمیشون دو برابر میشد... یعنی ۲۰۰ درصد!
تازه بماند که خودِحالی درخت حیات قدرتمند هم تویگفت میدون نبرد کمک فوقالعادهای میکرد.
الفها زیر سایهصداش محافظت اون از هیچگفت نژاد متجاوزی ترسی نداشتن!
پادشاه الفها در حالی که صداش ازگفت خشم فروخورده سنگین شده بود، گفت: «همگی، کرمهایخونهمون جهشیافته دیگه رسیدن دمِ درِ خونهمون. پس میجنگیم!»
«اطاعت، اعلیحضرت!»
پادشاهی الفها در اصل بهصداش کل قلمرویی گفته میشد کههمگی زیر پوشش درخت حیات قرار داشت.
در طول ده هزار سال گذشته، از اونجایی کهکرمهای درخت حیات کمکم رو به زوال رفته بود، قلمرواصل پادشاهی الفها هم مدام کوچیکتر و محدودتر شده بود.
فانگ هنگ بعد از اینکه از غار سنگیهمگی بیرون اومد، فوراً یه گله بزرگ از لیکرها رواطاعت هدایت کرد تا به سمت پادشاهی الفها هجوم ببرن.
وقتِ جنگیدن بود!
نقشهش دو بخشنداشتن داشت؛ یکی علنیفروخورده و یکی پنهانی.
توی خفا، با استفاده از کاپا و ترجمههای ساختگیِ دیواره سنگی، الفهارسیدن رو بازی میداد و ذهنشون رو تا جای ممکن گمراه میکرد؛ میخواستطول گیجشون کنه و اگه بشه، قدرت قضاوت و تصمیمگیری رو ازشون بگیره.
ولی معلومه که فانگفروخورده هنگ همه امیدش روهمگی روی فریبکاری نذاشته بود.
بهتر از هرکسی میدونستشوکه که پیروزی واقعی، آخرشخیلی به قدرت خالص بستگی داره.
توی خط مقدم، از گله لیکرها استفاده کرد تاگفت به الفها حمله کنن؛ هم برای اینکه یه توهممیجنگیم آخرالزمانی راه بندازه و هم اینکه واقعاً وارد نبرد بشه!
میخواست شاخ به شاخ باسنگین الفها درگیر بشه تا قدرتجهشیافته درخت حیات باستانی رو تضعیف کنه!
درخت توی دوران زوال بود و روز به روز ضعیفتر میشد.دیگه با اینکه آبه آکایا هنوز نمیتونست شکستش بده، ولی فانگ هنگقرار میتونست با کشوندنش به نبردهای پیاپی، به خالی کردنِ قدرتش کمک کنه.
با تضعیف دشمن و در عیناما حال قویتر شدن آبه، در نهایتتبدیل میتونستن ضربه مرگبار رو بهش وارد کنن.
«فیش، فیش فیش...»
لیکرها به سرعت روی کریپها میخزیدن و به سمت خطجهشیافته مقدم پیش میرفتن. لبههای کریپ، سریعاً متراکم میشدن، به پیلههایگفته گوشتی تبدیل میشدن و بعد به کرمهای کریپ تغییر شکل میدادن.
این کرمهای کریپصداش مدام کریپ رو بهگفت سمت بیرون پخش میکردن.
زیر کنترل فانگ هنگ، کریپ با سرعت سرسامآوری گسترشزود پیدا کرد. توی مدت کمی بیشتر از یه ساعت،جرئت کریپ دیگه به لبههای قلمرو درخت حیات رسیده بود.
فانگ هنگ پشت سرحالی گله پنهان موند و ازگفت دور به روبهرو خیره شد.
الفها از قبل نیروهاشون رو بسیج کردهگفت بودن و با موضع گرفتن توی محدوده حفاظتخونهمون درخت حیات، منتظر رسیدنِ گله کرمهای جهشیافته بودن.
«هه، ازحالی قبل آمادهفروخورده شدید، نه؟»
خیلی خب.
پس بیاین بجنگیم!
شعله میل به نبرد توی چشمای فانگگفت هنگ زبانه کشید و به گله دستوردرِ داد به سمت میدون جنگ سرازیر بشن.
اون طرف، زیر چتر محافظتی درخت حیات،گفت ارتش الفها با اضطرابی که لحظهبهلحظه بیشتردرِ میشد، نزدیک شدن گله رو تماشا میکردن.
تعداد کرمهای جهشیافتهاولش خیلی فراتر ازاما حد انتظار بود.
ولی مشکلی نبود.
اونا توی نبردصداش میتونستن به درختشده حیات تکیه کنن.
این بزرگترینحالی برتریشون بهفروخورده حساب میاومد.
فرمانده میدون نبرد دست راستششدن رو آروم برد بالا وخشم علامت داد: «تیرهای انفجاری... آماده!»
الفها رو در روی گلهصداش خروشان کرمهای جهشیافته، کمانهای جادوییشونهمگی رو کشیدن و نشونه رفتن.
شاهزاده سوم عقب ایستادهفروخورده بود و قلبش ازهمگی شدت هیجان تندتند میزد.
یه نبرد چند صدهزار نفری.
تکتک حاضرینحرف میدون از نخبههایشدن قبیله الفها بودن!
«شلیک!»
الفها موجحالی اول حملهفروخورده رو آغاز کردن!
وووش! فیش فیش فیش!
بارون عظیمی ازاولش تیرهای جادویی روی سرقیافههاشون گله لیکرها باریدن گرفت.
تیرها که با رونهای تیزکنندهصداش و افسونهای جادویی تقویت شدههمگی بودن، توی بدن لیکرها فرو رفتن.
«بوم! بوم بوم بوم!»
هر تیری بهصداش محض برخورد، برایشده بار دوم منفجر میشد!
صفهای جلوییحرف لیکرها ردیفردیف بهشدن عقب پرتاب شدن.
جواب داد!
شاهزاده سوم، نئو،صداش از شدت هیجانشده مشتش رو گره کرد.
اما سربازهایحالی الف اخماشونفروخورده رفت توی هم.
گله کرمهای جهشیافته نمردن!
حتی بعد از اینکه به هوا پرتاب شدن، کرمها با پرشهای دوگانهجهشیافته و چابک تعادلشون رو وسط زمین و هوا به دست آوردن وقرار دوباره به سمت صفوف الفها هجوم بردن. زخمهاشون تقریباً در جا خوب میشد.
پادشاه الفهاحالی اخماشو کشیدفروخورده توی هم.
به نظر میرسید تیرهای انفجاری—کهسنگین بهترین گزینه برای مقابله باجهشیافته جمعیتهای انبوه بودن—هیچ فایدهای نداشتن.
لیکرها بعد از اینکه عقب رونده شدن، قویتر از قبل برمیگشتن و اونایییعنی که عقبتر بودن پیلههای گوشتی بیشتری تشکیل میدادن تا کرمهای کریپ جدید تولیدتنهایی کنن و به پیشروی و گسترش کریپ به سمت درخت حیات ادامه بدن.
«تیرهای دافعه... آماده!»
پیشوای الفها دستشصداش رو بالا بردشده و داد زد: «شلیک!»
«وووش! فیش فیش فیش!»
تیرهای آغشته بهاولش عنصر باد رویاما میدون نبرد باریدن گرفتن.
اثر داشت!
تیرها به لیکرها اصابت کردن وشده با نیروی باد منفجر شدن ورسیدن اونا رو چندین متر به عقب فرستادن.
تیرهای دافعه خیلیصداش بهتر از تیرهایشده انفجاری جواب دادن.
اگه به هر حال نمیتونستنشدن آسیب مرگباری بهشون بزنن، لااقلخشم میشد جلوی پیشروی کرمها رو بگیرن.
ولی فقطترسی متوقف کردنشونحالی کافی نبود.
باید نابود میشدن.
«تیرهای شکارچی!حالی آماده! گروههای سهسنگین نفره—تمرکز آتش! شلیک!»
وووش! فیش فیش فیش!
تیرهای بیشتری توی آسمون پروازصداش کردن و نقاط حیاتی لیکرها—قلب، مغزکرمهای و بقیه جاهای حساسشون—رو هدف گرفتن.
تیرهای شکارچی بالاترین آسیب تکهدفی رو وارد میکردن وکرمهای افکتهای اضافی مثل شوک، گیجی، خونریزی و قفلِ چندگانه داشتن.قلمرویی گروههای سهنفره الفها هر کدوم روی یه هدف متمرکز شدن.
«چی! چی چی!»
لیکرهایی که تیر خورده بودن از شدتقیافههاشون درد زوزه کشیدن، توانایی حرکتشون رو ازاصلاً دست دادن و روی زمین غلت زدن.
چی؟!
هنوزم نمردن؟
چندتا از الدرهای الف با دیدن اینکه لیکرها حتی بعد از خوردنرسیدن سه تا تیر شکارچی، فقط یکم روی زمین غلت زدن و بعد دوبارههزار قبراق سر پا شدن و برگشتن به میدون نبرد، هاج و واج موندن.
بدن این کرمهایاولش جهشیافته مگه چقدراما سفت و جونسخت بود؟!
صورت فرمانده الفها تیره و تارفروخورده شد. با لحن سردی دستور داد:جهشیافته «گروههای سی نفره! تیرهای شکارچی! آماده!»
«شلیک!»
«چی! چی چی!!»
تیرها دوباره هوا روشوکه شکافتن و دقیقاً بهخیلی نقاط ضعف لیکرها اصابت کردن.
«بوم! بوم بوم بوم بوم!»
ورود ناگهانی حجم عظیمی از آسیب سنگین،گفت از سقف اچپی لیکرها فراتر رفت. بدنهاشوندرِ وسط زمین و هوا متلاشی شد و ترکید!