چپتر 3313: فصل ۳۳۱۳ - ورود به جهان روحی
0آدام اول رفت به معجونفروشی و یه بطری معجون گسترش روح خرید. بعدشبیرون کل بعدازظهر رو به مدیتیشن گذروند تا خودشو به بهترین وضعیت ممکن برسونه وسرشونو دستآخر، درست قبل از غروب آفتاب با عجله رفت سمت ورودی معبد روح مقدس.
برعکسِ یه کلیسای معمولی، ساختمون معبد بینهایت عظیم بود—تقریباً نصفخفتگیری یه سالن ورزشی وسعت داشت و ارتفاعش به هفت طبقهجمع میرسید. بلندترین و بزرگترین سازه توی کل شهر به حساب میاومد.
بالای درگاهِ ورودیگرفته اصلی، نشان چشم خدالعنتی هم حکاکی شده بود.
چشم خدا مدام هر کسیجمع رو که وارد معبد میشد یامؤمن ازش بیرون میرفت، زیر نظر داشت.
«من دانشآموز آکادمیـم.»
دمِ در ورودی، دوتا از نگهبانهای الهی کارت شناساییرسماً آدام رو بررسی کردن، سرشونو به نشونه تایید تکونهمه دادن و با دست اشاره کردن که میتونه بره تو.
آدام با معبد روح مقدس آشنایی داشت. سریع دوید سمت باجه ثبتنامِ طبقه اول،رسماً هزینه ورودی رو پرداخت کرد و رون مربوطه رو تحویل گرفت. در حالی که رونداره رو محکم توی دستش گرفته بود، با عجله از پلهها رفت بالا سمت طبقه سوم.
«لعنتی، ده هزارتا فقطبدبختی واسه یه دونه رون؟ اینداره دیگه رسماً خفتگیری سر گردنهست!»
زین وقتی دید پولی رو که دیشب با اونکسی همه بدبختی جمع کرده بودن حالا داره توسط یه مؤمندمِ اینطوری به باد میره، با نارضایتی زیر لب غرولند کرد.
فانگ هنگلعنتی هم حسابیفقط کنجکاو شده بود.
طولی نکشید که آدام وارد محوطه انتظارِ بیرونهزارتا تالار طبقه سوم شد و رون رو تحویلگردنهست یکی از پیشگوهایی داد که اونجا مستقر بودن.
پیشگو رون رو وارسی کرد، یه توکن داد دست آدام و گفت: «قوانین رو که بلدی، نه؟ این یهحسابی توکنِ سطح پایهست. حداکثر تا سه ساعت میتونی وارد طبقه دومِ جهان روحی بشی. قبل از اینکه قدرت توکنسطح از بین بره باید برگردی. اگه اون تو اتفاقی برات بیفته، اصلاً انتظار نداشته باش کسی بیاد نجاتت بده.»
ها؟
چهره فانگلعنتی هنگ یهفقط خرده تغییر کرد.
طرف گفت جهان روحی؟!
عجب تصادفی!
نکنه این همونچشم دنیایی بود که بهبود گوی روح وصل میشد؟
«متوجهم، پیشگوی محترم.»
«برو داخل.»
آدام نفس عمیقی کشید،بدبختی در رو هل دادحالا و وارد تالار شد.
تالار دایرهای و بسیار بزرگی بود کهبود قطرش به حدود پانصد متر میرسید و رویزیر زمینش یه آرایش جادوییِ غولپیکر کشیده شده بود.
کلی آدم جوون که همسنوسالواسه آدام بودن—یا یه کم بزرگتر—روی اونگردنهست آرایش دور هم جمع شده بودن.
کنجکاوی فانگدستش هنگ حتی بیشتربالا از قبل شد.
همه این آدما با چهرههای بیروح و مات،حالا کاملاً بیحرکت روی آرایش جادویی ایستاده بودن؛ درستغرولند مثل اینکه وارد یه جور خلسه عجیبوغریب شده باشن.
و اما خودِ آرایش جادویی...
فانگ هنگ باهزارتا دقت طرح ودونه الگوهاش رو بررسی کرد.
به نظر میرسید یهپلهها آرایش جادویی از نوعِهزارتا انتقال و تلهپورت باشه.
حدود سی تا پیشگو با رداهای سفیدِ یکشکل،حالا دورتادور آرایش غولپیکر حلقه زده بودن و ازشغرولند محافظت میکردن. نگاه همهشون به سمت آدام چرخید.
قیافه آدام جدی و محکمحکاکی بود. معجونی رو سر کشیدوارد و رفت توی مرکز آرایش جادویی.
«ویززز...!»
آرایش جادویی درخشیدگرفته و نوسانات فضایی شروعلعنتی به متراکم شدن کردن.
برقِ نور سفیدی ساطع شد و آدام همحالا درست مثل بقیه افرادی که وسط آرایش ایستادهغرولند بودن، وارد یه حالت منگ و مسخشده شد....
به محض تموم شدنخدا تلهپورت، فانگ هنگ سریعمدام نگاهی به دوروبرش انداخت.
هنوز به آدام متصل بود،واسه و آدام هم روی یهخفتگیری آرایش جادوییِ عظیمِ دیگه وایساده بود.
دقیقاً کپی برابر اصلپلهها همون آرایشی بود که داخلفقط معبد روح مقدس دیده بود.
فانگ هنگ به اطراف نگاه کرد. بیرون از محوطه آرایش جادویی، همهجا شبیهباد به دریایی از ابرها بود و زمینِ فراتر از آرایش مثل آینه صافیکی و صیقلی به نظر میرسید و تصویر منظره بالا رو به زیبایی منعکس میکرد.
حدود شصت نفرچشم روی آرایش جادوییشده جمع شده بودن.
نگاه فانگلعنتی هنگ رویفقط تکتک صورتها چرخید.
اینا همون آدمایی بودنپلهها که چند لحظه پیش تویفقط معبد روی آرایش ایستاده بودن.
بیشترشون چهارزانو با چشمای بسته نشسته بودن و عمیقاً تمرکزتوسط کرده بودن، در حالی که بعضیهاشون بین زمین و آسمون معلقطولی بودن و با ساختارهای روحیِ آبیرنگ و عجیبی دستوپنجه نرم میکردن.
«هان؟»
فانگ هنگ با دیدنفقط چیزی که جلوش بود،دیگه چشماش یه کم ریز شد.
سازههای روحیِ آبی!
دقیقاً همون چیزایی کهبدبختی قبلاً توی جهان زیرینحالا باهاشون روبهرو شده بود!
بعد از خرد کردنخدا زره مقدس بیرونیشون، همچینمدام چیزی از داخلشون بیرون میزد.
زین هم دفعه اولش بود که به همچین جایی میاومد. با تعجب بهوقتی دور و برش نگاه کرد و با ملچمولوچ زبونش گفت: «برادر فانگ، اینجا حسابیاینطوری عجیبه. فک کنم الان توی فرم بدن روحی هستیم. بدنهای واقعیمون هنوز اون بیرونن.»
«آره.»
فانگ هنگاون سعی کرد وضعیتشونجمع رو حس کنه.
اگه بخوایم دقیق بگیم، اون چیزی که از طریق آرایش جادویی واردازش دنیای روحی شده بود بدنهای روحیشون بود، در حالی که بدنهایی کهشناسایی قبلاً روی آرایش توی معبد دیده بود، فرم فیزیکی شرکتکنندههای آزمون بودن.
البته با سطح فعلیِ قدرت روحیش، فقطاین با یه فکر ساده میتونست از ایندید وضعیت خارج بشه و برگرده به بدن فیزیکیش.
ولی نیازی به عجله نبود.
تصمیم گرفتاون یه خردهبدبختی بیشتر تماشا کنه.
این دنیا خیلیچشم احتمال داشت که بهبود گوی روح وصل باشه.
زین هم براش عجیب بود: «خبدونه پس این پسره این همه پولزین خرج کرده که بیاد اینجا چیکار کنه؟»
آدام که اصلاً از حضور فانگ هنگ و زین خبر نداشت، با دقتدیگه دور و برش رو پایید، بعد روی یه سازه روحی آبی که وسطکرده هوا معلق بود قفل کرد و با سرعت زیادی به سمتش پرواز کرد.
اون اومده بودهمه اینجا تا یه روحبودن جنگجوی روح درست کنه.
قدم اول، تسخیر روح بود.
دنیای روحی پر از ارواح بیشماریدونه بود که از نظر قدرت، اززین سطح ۱ تا سطح ۱۸ ردهبندی میشدن.
کاری که باید میکرد این بود که با یه گوی روح مخصوص کهدیگه ساخت کلیسا بود یه روح رو به دام بندازه، بعد با استفاده ازکرده اون گوی و از طریق یه آیین، یه نشان روحی روش حک کنه.
همین که حک کردنبدبختی تموم میشد، روح جنگجویحالا روح از دستوراتش اطاعت میکرد.
با توانایی فعلیش، حداکثر میتونستحکاکی همزمان دو تا روح جنگجویوارد روح سطح ۲ رو کنترل کنه.
دیگه وقت شروع بود!
«وووش!»
آدام به طرف اون موجود روحی آبی پرواز کرد.داره یه تیغه روحی که با قدرت ذهنش ساخته شده بودحسابی توی دستش ظاهر شد و ضربه محکمی به جلو زد!
سازه روحی قصد کشتنخدا رو حس کرد و درکسی جواب، تیغه خودشو تاب داد.
«بوم!!!»
وقتی اون دو تا نیروی روحیسوم به هم خوردن، پیکر هر دوتاشوناین لرزید و رنگشون یه کم کدر شد.
«بمیر!»
آدام در حالی که دندوناش رو بهبود هم فشار میداد نعره زد و شمشیرمیرفت روحیش رو پشت سر هم فرود آورد.
توی یه چشم بهفقط هم زدن، دو طرفدیگه درگیر نبردی شدید شدن.
فانگ هنگ از گوشهای ماجرا رو تماشا میکرد. بعد از اینکهدونه اون موجود روحی به آدام ضربه زد، بدن روحی آدام دراون ظاهر فقط کدرتر شد، اما در واقعیت، روحش آسیب زیادی دید.
این جور زخمها میتونستن شدتهای مختلفی داشتهبودن باشن و اگه با احتیاط بهشون رسیدگیمیره نمیشد، آسیبهای مخفی و موندگاری به جا میذاشتن.
اون روح هم به همین ترتیب،شده بعد از ضربات متوالی آدام کمکم ضعیفبیرون شد و فرم بدنش به ناپایداری رسید.
آدام نفسنفس میزدهزارتا و دندوناش محکم رویاین هم قفل شده بود.
این روح سطح ۲پلهها که جلوش قرار داشت، ازفقط بیشتر همردههای خودش قویتر بود.
خیلی هم خوب! اگه تسخیرشجمع میکرد، روح جنگجوی روحی کهتوسط نصیبش میشد قویتر از آب درمیاومد!
هر خطرینشان داشت بهخدا جون میخرید!
فرسودهش میکردلعنتی و ازفقط پا درش میآورد!
برقی از سرسختی و استیصال توی چشمای آدام درخشید. دندوناش رو روی همدیگه سابید و یه تیغه آبی دیگه توی دستش شکل گرفت. درست وقتی که میخواستبودن تا پای مرگ با اون روح بجنگه، یه صدای آشنا یهو توی ذهنش پیچید:
«هی، زیادی ضعیفی. دیگه حوصلم سر رفت ازحالا بس این وضعیتو دیدم. خودتو به کشتن نده.غرولند یه خرده از قدرتم رو بهت قرض میدم.»
هان؟
مردمک چشمایلعنتی آدام بهشدتفقط جمع شد.
چی!
قبل از اینکه فرصت کنه حرکتی بزنه،بودن تیغه روحی توی دستش یهو با شعلههایمیره روح به رنگ آبیِ شبحوار شعلهور شد!
آدام جا خورد.
حتی از فاصله کم، بدن روحیش بازاین هم میتونست اون قدرت وحشتناکی رو کهدید از شعلههای روح زبانه میکشید حس کنه.
«واسه چیدستش اونجا خشکت زده؟!بالا برو جلو دیگه!»