چپتر 2328: فصل ۲۳۲۸ - کتاب ساختوساز
0«اینطوره...» فانگ هنگ نگاهی به مایلزداریم انداخت و پرسید: «کتابِ ساختوساز شاخههابتونی و برگهای درخت مقدس رو پیدا کردی؟»
مایلز سرشگذاشتیم رو به نشونههیچ نفی تکون داد.
کتاب ساختوساز شاخه و برگهاینیروی درخت مقدس، فقط یه حقهحملونقل برای فریب دادن فانگ هنگ بود.
حتی اگه همچین چیزینمونده واقعاً وجود هم داشت، عمراًلطفاً توی معبد طلسم پیدا نمیشد.
فانگ هنگ هم خودشبهش از قبل تا تهِکمکمون قضیه رو حدس زده بود.
اون فقط یه امید کمرنگ تهِنیروی دلش داشت، واسه همین با شنیدنانجام این حرف چندان هم ناامید نشد.
«خب پس، بقیه چیزا رو کی قرارهبرامون برام بفرستید؟ فکر کنم وقتی آیتمهاتون برسه اینجا،بهش الدر سرژ هم قطعاً راضی میشه باهاتون برگرده.»
مایلز با چهرهای کاملاً جدی گفت: «راستش، برنامه اولیهمون این بود که مواد اولیه رو فوراً منتقل کنیم بیاریم، ولی این وسط با یه مشکل غیرمنتظره برخوردیم.ریشه قبیله چوب یهویی یه حمله متمرکز و سنگین به سکونتگاهمون کرده. در حال حاضر تموم نیرو و تلاشمون رو گذاشتیم تا حملهشون رو دفع کنیم و هیچ نیرویخواستن اضافهای برامون نمونده که کارِ حملونقل مواد اولیه رو انجام بده. لطفاً به الدر سرژ بگو فوراً بهش نیاز داریم برگرده تا توی دفاع از قبیله کمکمون کنه.»
«علاوه بر اون، امیدواریم تو هم بتونی توی دفع حمله قبیله چوب بهمون کمک کنی.کنی به عنوان غرامت و دستمزد، حاضریم یه شاخه ریشه درخت مقدسِ اضافی هم بهت بدیم. بهمیشن محض اینکه حمله قبیله چوب رو پس بزنیم، تموم مواد اولیه یکجا بهت تحویل داده میشن.»
«اوه؟» چهره فانگ هنگ کمکم درهم رفتاضافهای و تاریک شد. جواب داد: «الدر مایلز، فکربگو کنم این قضیه دیگه فراتر از توافقمون باشه.»
«لطفاً کمکمون کن.»
مایلز با اکراهبرامون و بیمیلی کلمه «لطفاً»انجام رو به زبون آورد.
کمک خواستن از یه انسان؟
برای قبیله برگ،حملهشون این کار یه ننگاضافهای و خفتِ غیرقابلتحمل بود!
فانگ هنگ با نگاهیهیچ نافذ به مایلز خیره شد:کارِ «حس میکنم داری تهدیدم میکنی.»
«به هیچ وجه! حمله قبیله چوب این بار به طرز باورنکردنیای ناگهانی بود و نیروهایکمکمون دفاعی ما هم به شدت ضعیف بودن. نهال درخت مقدس هنوز توی مرحله حیاتی جذببهت انرژیه. اگه این فرایند نصفهکاره قطع بشه، تمام تلاشها و زحمتهای قبلیمون به باد فنا میره.»
مایلز سرلطفاً این موضوعبهش دروغ نمیگفت.
اگه کارد به استخون نرسیده بود واضافهای پای این بحران وسط نبود، محال بودلطفاً برای کمک گرفتن سراغ فانگ هنگ بیان.
فانگ هنگحملهشون توی دلشهیچ پوزخند کجی زد.
جالب شد؛ قبیله برگنمونده دوباره داشت حقهها وبده کلکهاش رو سوار میکرد.
اصلاً مشکلی نبود،بگو اونم پا بهداریم پاشون بازی میکرد.
حالا که قبیله چوب یه حمله وحشیانه روبرامون علیه قبیله برگ راه انداخته بود، آیا این بهتریننیاز فرصت برای یه سودجویی حسابی و غارت منابع نبود؟
فانگ هنگ گفت: «خیلیهیچ خب، قبوله. بریم یهنمونده نگاهی به قلمروتون بندازیم.»
«ممنونم. لطفاً همراهم بیا.»
«نیازی نیست. مابگو جلوتر راه میافتیم.داریم توی نقطه تلهپورت میبینمت.»
با تموم شدنحملهشون حرفش، فانگ هنگنیروی دستش رو بالا برد.
«وووش، وووش...»
تقریباً در یک پلک زدن، تمام خونآشامهایی که بیرون از معبد طلسمنیاز جمع شده بودن، به فرم خفاشی و خونآشامیشون تغییر شکل دادن وغرامت با سرعتی سرسامآور به سمت آسمون و به طرف نقطه تلهپورت اوج گرفتن....
فانگ هنگ و مایلز از طریقداریم گذرگاه دورنوردی، وارد نقطه تلهپورتِ مستقربتونی در بیرون قلمرو قبیله برگ شدن.
مایلز زیرچشمی نگاهی به فانگ هنگ انداخت، انگار که سعی داشت از خطوط چهرهشلطفاً چیزی بخونه، و همزمان توضیح داد: «تیمهای مختلف قبیله چوب کمکم به حاشیههای جنگلعنوان اولیه نفوذ کردن. اونا با لشکری بزرگ اومدن و فوقالعاده وحشی و پرخاشگر شدن.»
«فانگ هنگ، اون موقعهیچ که وارد قلمرو قبیله چوبکارِ شدی، متوجه چیز مشکوکی نشدی؟»
فانگ هنگ با بیخیالی شونههاش رو بالا انداختبده و کاملاً خونسرد جواب داد: «نه، هیچی.» ولیکنه ته دلش به زور جلوی پوزخندش رو گرفته بود.
هاها!
مگه میشد ندونه چرادفع قبیله چوب یهویی اینقدربرامون رم کرده و عصبی شده؟!
اون تک و تنها زده بود درخت مقدسی روکارِ که اینهمه سال با خون دل و بدبختی پرورشش دادهکمکمون بودن، کاملاً اتفاقی منفجر کرده بود و هوا فرستاده بود!
کی ازاضافهای چنین فاجعهاینمونده عصبانی نمیشد؟
معلومه که بالاخره باید یهنیاز راهی برای خالی کردن دقدلیعلاوه و خشمشون پیدا میکردن، نه؟
و از بخت بد، این قبیلهنیروی برگ بود که درست سر راهشون قراربده گرفت و شد کیسهبوکس تخلیه عصبانیت اونا.
مایلز نتونست هیچ حسی رو از چهره بیتفاوت فانگ هنگ شکار کنه، واسه همین با بیمیلینیاز نقشهای رو که همراهش بود باز کرد و گفت: «فانگ هنگ، ما به کمکت نیاز داریم تااضافی لیکرها رو کنترل کنی و جلوی حمله قبیله چوب از این موقعیت استراتژیک و حیاتی دفاع کنی.»
«پس منظورت اینهبرامون که فقط باید اینانجام موقعیت رو نگه دارم؟»
«آره، دقیقاً. این نقطه استراتژیک خیلی حیاتیه وکمکمون قطعاً یکی از هدفهای اصلی قبیله چوب خواهدعنوان بود. نگه داشتنش یه مزیت بزرگ بهمون میده.»
«فهمیدم.» فانگ هنگ نگاهی به نقشه انداختاضافهای و سرش رو تکون داد. «مشکلی نیست،لطفاً کمکتون میکنم از اون منطقه دفاع کنین.»
«ممنون. من کارای دیگهایهیچ دارم که باید بهشون برسم،کارِ پس فعلاً با اجازهتون برم.»
مایلز دستاش رو به نشونهکارِ احترام به هم چسبوند وبگو با عجله اونجا رو ترک کرد.
فانگ هنگ بهبگو رفتن مایلز نگاهداریم کرد و خندهش گرفت.
قبیله برگ با فهمیدن اینکه قبیله چوب تمام نیروهاش رو برای حمله بسیجبده کرده، حسابی مضطرب شده بود. اونا حتی به این فکر افتاده بودن کهکمک از قدرت فانگ هنگ برای مقاومت جلوی بخشی از نیروهای قبیله چوب استفاده کنن.
ولی با وجود این، قبیله برگ هنوزم بهشدت نسبت به اون محتاط بود.لطفاً اونا اصلاً قصد نداشتن بذارن فانگ هنگ وارد زیستگاهشون بشه؛ در عوض، امیدکنی داشتن که بیرون از زیستگاه ازش کار بکشن تا قدرت قبیله چوب تحلیل بره.
در اصل داشتن باهاشنمونده مثل یه مهره سوختهبده و مصرفی رفتار میکردن.
دستشون خیلیلطفاً رو بود ونیاز نقشهشون کاملاً تابلو.
ولی اهمیتی نداشت.
به هر حال،دفع خودِ اونم واقعاًاضافهای قصد کمک کردن نداشت.
درست تو همین لحظه،نمونده یه اعلان بازی رویبده شبکیه چشمش ظاهر شد.
[اعلان: مأموریت فعلی بازیکن «مذاکره با قبیله برگ» مأموریتهای بعدی را فعال کرد.]
نام مأموریت: مقاومت در برابر تهاجم قبیله چوب.
توضیحات مأموریت: قبیله چوب در مقیاس وسیعی به قلمرو قبیله برگ هجوم آورده است. قبیله برگ امیدوار است از قدرت شما برای مقاومت در برابر نیروهای قبیله چوب بهره ببرد.
پیشنیازهای مأموریت: تحلیل بردن نیروهای قبیله چوب تا زمانی که حمله قبیله چوب متوقف و عقبنشینی کنند.
پاداش مأموریت: نامشخص (پاداش مأموریت قبلی پس از تکمیل این مرحله انباشته خواهد شد).
بازم؟
هنوز داریناضافهای موش و گربهکارِ بازی درمیارین، هان؟
فانگ هنگ بابگو دیدن اعلان بهروزداریم شده مأموریت، پوزخندی زد.
حالا دیگه مطمئن شده بود تا وقتی تو مأموریتنمونده جزئیات پاداش دقیق مشخص نشه، قبیله برگ احتمالاً بهانههای مختلفیدفاع جور میکنه تا زیرش بزنه یا تحویلش رو عقب بندازه.
اگه یکی دو بار بود،نیروی فانگ هنگ شاید عصبانی میشدحملونقل و احساس میکرد بهش نارو زدن.
ولی بعد از بارهانمونده تکرار شدن، دیگه کاملاً براشلطفاً عادی و بیاهمیت شده بود.
به هر حال، پاداش چیزی بودداریم که خودش باید براش دست بهبتونی کار میشد و به چنگش میآورد.
«بریم.»
درخشش سردی توی چشمای فانگنیروی هنگ برق زد و همراهحملونقل با خونآشامها با عجله راه افتاد.
«اعلیحضرت.»
رفتار غیرمنطقی قبیله برگ از چشم کارل دور نمونده بود و یکم بهش بر خوردهکنی بود. در حالی که کنار فانگ هنگ راه میرفت، پرسید: «اعلیحضرت، واقعاً لازمه بریم ازداده این موقعیت دفاع کنیم و به قبیله برگ کمک کنیم جلوی قبیله چوب مقاومت کنه؟»
فانگ هنگ خندید و گفت: «چرانیروی که نه؟ آدم خوب باید کارانجام خیرش رو تا آخر تموم کنه.»
فانگ هنگ تصمیم گرفت شاید بهتر باشه دستهای از لیکرها رو کنترل کنه تابگو خودشون رو به قبیله چوب نشون بدن. این کار باعث میشد قبیله چوب حتیغرامت بیشتر از قبل باور کنه که نهال درخت مقدسشون به دست قبیله برگ نابود شده.
اینطوری، قبیله چوب موقعنمونده حمله به قبیله برگبده مصممتر و بیرحمتر عمل میکرد....
بیشتر از نیم ساعت بعد، تیمهای پیشتازِ نخبهکمکمون قبیله چوب به گروههای کوچیکتری تقسیم شدن وعنوان با احتیاط وارد حاشیه زیستگاه قبیله برگ شدن.
نگهبانهای مخفی قبیله برگ که اصلاًنیروی عادت نداشتن دست روی دست بذارن،انجام حمله مستقیمی رو علیه متجاوزها شروع کردن.
نبرد تو یهدفع چشم به هماضافهای زدن شعلهور شد!
فانگ هنگ قبلاً موجی از لیکرهاحملونقل رو دقیقاً توی موقعیتی که مایلزنیاز مشخص کرده بود مستقر کرده بود.
درست همونطور که قبیله برگ انتظار داشت، اینکمکمون موقعیت دفاعی از مزایای جغرافیایی برخوردار بود و تبدیلغرامت به یکی از اهداف اصلی حملات قبیله چوب شد.
جوخههای حمله قبیله چوب با دیدن دوبارهاضافهای لیکرهایی که از بین ارواح درخت بیرونلطفاً میزدن، فوراً غرق در خشم و جنون شدن.
درست همونطور که فکر میکردن!
لیکرهایی که قبلتر به اردوگاهکارِ حمله کرده بودن، با قبیلهبگو برگ دستشون تو یه کاسه بود!
با این حال، این تیم کوچیک از اعضای قبیله چوب نتونست حریفبتونی لیکرهایی بشه که از برتری موقعیت جغرافیایی استفاده میکردن. تیم چارهای نداشتبدیم جز اینکه حملهش رو به تأخیر بندازه و پای تپه زمینگیر شد.