چپتر 2303: فصل ۲۳۰۳ - نیروهای کمکی، لعنتی!
0«بوم! بوم! بوم! بوم!!!»
موج دومِ بمبهایراحت متمرکزِ خون ازگرفتن آسمون باریدن گرفت!
هر کدوم از این بمبهای خون، حاوی قدرتگرفتن خونیِ فوقالعادهای بودن، و شاهزادهها و دوکهای خونآشام تویبزرگی آسمون، بیامون قلمرو رودیارد رو به رگبار بسته بودن!
یه لحظه رودیاردداشتید هیچ جایی واسهآسیب قایم شدن نداشت!
فانگ هنگ از منطقه انفجار عقب کشیدمطمئن و با خونسردی به خطوط اعلانهایی کهخردکنندهی روی شبکیه چشمش ردیف میشدن خیره شد.
[اعلان: شاهزاده خونآشامی که شما رهبریاش را بر عهده داشتید، ۱۲,۱۰۰ امتیاز آسیب به رودیارد وارد کرد...]
[اعلان: درخت مقدس، آبه آکایا، از طریق مهارت-تغذیه خونی قبیله برگ را جذب کرد و ۸,۷۲۲ امتیاز تجربه به دست آورد...]
[اعلان: لیکرِ بازیکن، ۴,۲۳۱ امتیاز آسیب به محافظ قبیله برگ وارد کرد.]
[اعلان: شاهزاده خونآشامی که شما رهبریاش را بر عهده داشتید، ۱۶,۶۰۰ امتیاز آسیب به رودیارد وارد کرد...]
[اعلان: آبه آکایا در حال حاضر در حال مصرف قدرت ابعادی است و در وضعیت تقویت موقت قرار دارد. بازیکن، لطفاً به مصرف قدرت ابعادی توجه داشته باشید.]
دیگه وقتش رسیده بود.
فانگ هنگاون نفس راحتی کشیدراحت و آروم گرفت.
این نبرد درداشتید واقع یه جور محکوارد زدن و آزمایش بود.
فانگ هنگ تا قبلافزایشیافتهی از این به قدرتنبود افزایشیافتهی خونآشامها چندان مطمئن نبود.
ولی حالا با چشمای خودش برتریِ خردکنندهینیروی خونآشامها و آبه آکایا رو توی میدون نبردبزرگی دیده بود. اون لحظه خیالش کاملاً راحت شد.
بعد از تقویت با قدرت ابعادی و به کارنیروی گرفتن نیروی جمعیِ کل قبیله، مقابله با اعضای در سطحنمیاومد پیر عالیقدرِ قبیله برگ دیگه چالش بزرگی به حساب نمیاومد.
همینقدر کافی بودداشتید تا بتونن ذرهذره قبیلهوارد برگ رو تضعیف کنن!
فوشش!!
فانگ هنگ چیزی حس کردکار و سرش رو بالا آورداعضای تا جلو رو نگاه کنه.
در پی انفجارهای پیاپیِ خون، یه سایه باگرفتن سرعت از دلِ گردوغبار سرخرنگ بیرون پرید و بابزرگی تمام توان به سمت بیرون پا به فرار گذاشت.
«هه، میخوای در بری؟»۱۲,۱۰۰ گوشه لبای فانگ هنگ بهدرخت یه نیشخندِ محو باز شد.
«خیلی خیالبافی!»
فوش!
فانگ هنگ با یه ضربه سبکِ نوک پنجههاش به زمین، با سرعت درسطح جهتی که رودیارد فرار میکرد افتاد به تعقیبش. همزمان توی بیسیمی که بهفوشش یقهش وصل بود گفت: «شی یانوو، دشمن داره میاد سمت شما. آماده حرکت باشین.»
«مفهومه!»
رودیارد به شدت زخمی شده بود. اون بهنبود زور از بین بمبهای متراکم خون شکافی بازدیده کرده بود و داشت سعی میکرد فرار کنه.
نه اینکه دلش نمیخواستبعد همتیمیهاش رو نجات بده،جمعیِ بلکه واقعاً توانش رو نداشت!
توی همچین اوضاعی، هیچکاملاً رمقی واسهش نمونده بودگرفتن که نگران بقیه باشه.
فانگ هنگ!
از کِی تاقبل حالا قدرتش اینقدرچندان ترسناک بالا رفته بود؟
ذهن رودیارد پرراحت از شک و تردیدنیروی و ناباوری شده بود.
با اینکه دید از تور بمبارون فرارکار کرده، ولی ذرهای از هوشیاری رودیارد کم نشد.عالیقدرِ تموم حواس و ادراکش به اوج رسیده بودن.
خیلی خوب میدونست.
خطر هنوز رفع نشده بود،خونآشامها و فانگ هنگ هم عمراًحالا نمیذاشت به همین راحتی جیم بشه!
هنوز خیلی موندهراحت بود تا بخوادگرفتن نفس راحتی بکشه.
همونطور که انتظار میرفت!
از همین حالا نوسان پرقدرتی ازآسیب خون رو حس میکرد که باآکایا سرعت سرسامآوری از پشت سر تعقیبش میکرد.
چی؟
کاملاً دور از انتظار بود؛ قبل ازنیروی اینکه فانگ هنگ بتونه بهش برسه، رودیاردچالش ناگهان تیر کشیدنِ شدیدی توی مغزش احساس کرد!
به دنبالش، یهخیالش لحظه تمام تمرکزشبعد به هم ریخت.
وقتی دوباره هوشیاریش برگشت، دردِ طاقتفرسای سرش روکرد تحمل کرد و به دوردست خیره شد. بلافاصلهخونی متوجه انسانهایی شد که اون جلوتر کمین کرده بودن!
فدراسیون انسانها بودن!
لعنتی! اینا دیگه کِیبعد سر و کلهشون تویجمعیِ میدون نبرد پیدا شد؟
رودیارد موقع اومدنشخیالش اصلاً متوجه کمینبعد این آدما نشده بود.
حتماً فانگ هنگداشتید با اون انسانهاآسیب دستبهیکی کرده بود!
این جماعتِ انسانها درستافزایشیافتهی وسط فرارش یه ضربه شستِولی اساسی بهش نشون داده بودن!
نفوذهای روحیِ پیدرپی سردردِ وحشتناکی به جون رودیارد انداخته بودن و سرعتشپیر رو به شدت پایین میآوردن، اما اون دندوناش رو روی هم فشارفوشش داد، درد شدید رو به جون خرید و به جلو خیز برداشت.
فوش!
از پشت سر، فانگ هنگ بهآسیب سرعت برق و باد فاصله بینآکایا خودش و رودیارد رو کم کرد.
فانگ هنگ با دیدن کمتر شدن فاصله، دستش روولی بالا آورد. بلافاصله چند تا میخ خونیِ تیز ازخیالش دلِ تودهی خونی که کنارش معلق بود شکل گرفتن!
«وووش!»
تیغههای خونیاون با شدت بهراحت جلو پرتاب شدن!
رودیارد موج خون حیاتی رو حس کردوارد و درست وقتی که میخواست جاخالی بده،مهارت موج دوم تیغههای روحیِ فدراسیون انسانها فرود اومد!
مغزش تیر کشیدقبل و درد شدیدیچندان تو سرش پیچید!
تو یه لحظه که هوشیاریش تار شدهنیروی بود، وقتی رودیارد دوباره به خودش اومد، حسبزرگی کرد درد سوزناکی تموم بدنش رو فرا گرفته!
پایین رو نگاه کرد وراحت دید که سینهش کاملاً با نیزهمقابله خاردارِ ساختهشده از خون سوراخ شده.
«بوم! بوم! بوم!»
لحظه بعد، نیزه خاردارافزایشیافتهی خونیای که تو بدنشنبود فرو رفته بود منفجر شد!
رودیارد که سر تا پاش غرق خون شدهجمعیِ بود، زیر بار موج انفجار پرت شد وحساب محکم به تنه یه درخت بزرگ برخورد کرد.
تازه ماجرا تموم نشده بود. تیمبعد روحی فدراسیون یه موج دیگه ازاعضای حملات متمرکز نفوذ روحی رو راه انداخت!
رودیارد زیر این ضربات سنگین و پیاپیوارد دووم نیاورد، هوشیاریش تقریباً از دست رفت وتغذیه جثه سنگینش بهسرعت به سمت زمین سقوط کرد.
هنوز بهآزمایش زمین نرسیدهافزایشیافتهی بود که...
«فیش! فیش! فیش!»
بیشتر از ده تیغهکاملاً چوبی سرخ تیره ازگرفتن دل زمین بیرون جهیدن!
تیغههای چوبی غولپیکر تقریباً درامتیاز یه پلک بههم زدن تنمقدس رودیارد رو به سیخ کشیدن.
«فیش! فیش! فیش...»
تاکهای سرخ تیره از درون تیغههای چوبینیروی بیرون زدن و خیلی سریع قد کشیدن، دوربزرگی بدن رودیارد پیچیدن و آرومآروم کشیدنش زیر خاک.
اعلان بازی ظاهر شد.
[اعلان: آبه آکایا از طریق مهارت «تغذیه خونی»، با موفقیت الدر رودیارد از قبیله برگ را جذب کرد و ۳۴,۰۰۰ امتیاز تجربه به دست آورد...]
[اعلان: بازیکن، الدر رودیارد از قبیله برگ را به قتل رساند و ۵,۰۰۰ امتیاز اعتبار قبیله ارواح درخت کسب کرد.]
تیغههای چوبیشما فوراً بهعهده زیر زمین برگشتن.
همه چیزچشمای دوباره بهبرتریِ حالت عادی برگشت.
بیشتر از دهخردکنندهی نقطه نوری درخشان رویخیالش زمین به چشم میخورد.
فانگ هنگ دستش رو بالامقدس برد و اون جرقههای نورانیِتغذیه ستارهمانند پرواز کردن توی دستش.
[اعلان: بازیکن ۱۲ عدد کریستال رنگینکمان به دست آورد.]
یه غافلگیریبرتریِ غیرمنتظره گیرشمیدون اومده بود؟
فانگ هنگ کریستالهای رنگینکمان رو جمعآبه کرد، رفت جلوتر و چند تاقبیله از برگهای باقیمونده روی زمین رو برداشت.
[اعلان: بازیکن ۶ عدد برگ حیات به دست آورد.]
حیف، فقط برگ حیات بود.
صرفاً یهوارد غنیمت اضافهدرخت به حساب میاومد.
چقدر عالی میشد اگه یهداشتید ظرف قربانی یا یه شاخهکرد از درخت مقدس دراپ میکرد.
فانگ هنگ سرش رو بلند کرد ودیده به گروه خونآشامهایی که تو هوا معلقگرفتن بودن نگاهی انداخت و سر تکون داد.
شاهزادهها و دوکهای خونآشام بلافاصلهدیده برگشتن سمت معبد طلسم تا دخلکار بقیه بازماندههای قبیله برگ رو بیارن.
فانگ هنگ با دستگاه ارتباطی صحبت کرد وطریق گفت: «پست فرماندهی، کار رودیارد تموم شد. حواستونتجربه به اطراف باشه و برام مراقب محیط بیرون باشید.»
...
بیرون معبد طلسم، رنزو و دکسی، دو تا از الدرهای تازهمنصوبشده قبیلهبعد برگ، در حالی که زیر تعقیب تیغههای چوبی آبه آکایا و یهحساب گله از لیکرها بودن، افرادشون رو با یه عقبنشینی سریع هدایت میکردن.
«راه روبرتریِ باز کنید!میدون بزنید بیرون!»
رودیارد با جلب توجه فانگ هنگ و خونآشامها،طریق فشار سنگین رو از روی اونا برداشته بودتجربه و بهشون یه فرصت برای در رفتن داده بود.
تیرباران پیدرپی تیرهای طبیعت که از سمت افراد قبیله برگ شلیک میشد، مدام به تاکهای قرمز ضربه میزدخونی و اونا رو مجبور میکرد بارها به زیر زمین برگردن. گله لیکرها هم که از هر طرف هجوم میآوردن،تقویت از مهارتهایی مثل ریشههای به دامانداز استفاده میکردن تا اعضای قبیله رو گرفتار کنن و جلو پیشرویشون رو بگیرن.
افراد قبیله برگ به لطفخردکنندهی چابکی بالاشون تونستن با تقلاکاملاً خودشون رو بیشتر به عقب بکشن.
گرچه برای خریدن زمان برای بقیه تیم، جون یهراحت دسته از گاردهای قبیله برگ رو فدا کرده بودن،پیر ولی تونستن موقتاً از دست تعقیب لیکرها در برن.
روی پیشونی دو تادرخت الدر جدید لایهای ازطریق عرق سرد نشسته بود.
اوضاع غیرعادی و اتفاقات عجیبداشتید معبد طلسم ظاهراً بهشدت باکرد این فانگ هنگ گره خورده بود.
باید هر چه زودتر خودشونخردکنندهی رو میرسوندن و شرایط روکاملاً به شورای شیوخ گزارش میدادن!
مردمک چشمهایبرتریِ الدر دکسیمیدون یهو تنگ شد.
اصلاً خوب نیست!
«مواظب باشید!»
هنوز حرف از دهنش درنیومدهخردکنندهی بود که دستههای متراکمی ازکاملاً بمبهای خونرنگ از آسمون باریدن گرفت!
بمبهای خونرنگ پشت سر هم منفجراون میشدن و اطرافِ قبیله در حالگرفتن فرارِ ارواح درخت رو به آتیش میکشیدن!