چپتر 1894: غافلگیری در کمین
0آنتیا سرش رو بلند کردچیه تا به دره زل بزنه؛بودن نگاهش دوباره تیز و نافذ شد.
خورشیدِ در حال غروب،داده گوشه ناقصی از درهناخودآگاه رو روشن کرده بود.
شب داشت از راه میرسیداینهمه و فقط دو ساعت دیگهکاملاً تا تاریکی کامل مونده بود.
همین که گروه شروع کرد بهموضوع وارد شدن به گذرگاه دره، صفوفشون کمکمامپراتوری کش اومد و از هم باز شد.
پا گذاشتنموضوع توی درهبازیکنهای پر پیچوخم.
توی یه پیچ بهخصوص، آنتیا هوایاین اطراف رو بو کشید و یه بویسریع تند و زننده خون به مشامش خورد.
یه جای کار میلنگید. آنتیاخونی با دیدن رد خون تازههیچ روی زمین ابروهاش رو داد بالا.
این اصلاً عادی نبود!
دل آنتیا هری ریخت پایین. سریع دستش روگیج تکون داد و به گروه علامت داد که بایستن،اینهمه بعدم با هوشیاری تمام دوروبرش رو زیر نظر گرفت.
«مواظب باشید!شدیده جلوتر نریدداده و آمادهباش بمونید!»
لشکر همون وسطداره راه متوقف شدداخل و حالت دفاعی گرفت.
نایبفرمانده پالادینهای مقدس از دربار مقدسموضوع به آنتیا نزدیک شد و با صدایامپراتوری آروم پرسید: «فرمانده آنتیا، چه خبر شده؟»
«خون. بوی خونچیه اینجا خیلی شدیده. تازهسردرگم اینجا نبرد رخ داده.»
«موضوع چیه؟»
بازیکنهای توی گروهباشه ناخودآگاه گیج وکاملاً سردرگم شده بودن.
«امپراتوری انکاما بیرون دره نگهبان داره. نباید اینهمهکاملاً خون این داخل باشه، اونم خونی که کاملاًبودم تازهست. امروز صبح هیچ اثری از اینا ندیده بودم.»
بقیه هم کمکم فهمیدنموضوع اوضاع خرابه و یهگیج جای کار ایراد داره.
«اینجا اصلاًشدیده امن نیست.داده عقبنشینی کنید!»
قبل از اینکه گروه بتونه هیچداخل واکنشی نشون بده، یهو سایههای سیاهیامروز از دل گذرگاه دره بیرون جهیدن!
سایهها باخیلی سرعت برقوباد بهداده لشکر نزدیک شدن.
غولها؟
با دیدن اینابروهاش صحنه، رنگ ازاین رخسار همه پرید.
توی اون دره تاریک، دیدن همهچیزکاملاً سخت بود، ولی یه گله بزرگ ازندیده موجودات سرخرنگ داشتن به طرفشون یورش میبردن!
موجودات زامبی هماینهمه مدام از دو طرفخونی صخرههای دره میریختن پایین!
«حواستون جمعنبرد باشه! نامردههاموضوع کمین کردن!»
آنتیا شمشیرش رو کشید بیرونموضوع و فریاد زد که همهسردرگم آروم باشن و با نقشه بجنگن.
لیکرها فوقالعاده سریع حرکت میکردن. توی یه چشماونم به هم زدن، سربازهای خط مقدم زیر باراینا این حمله برقآسا تارومار شدن و افتادن زمین.
نبرد درجا بالا گرفت.
«نامردههای لعنتی!موضوع همینجا برامونبازیکنهای کمین گذاشته بودن!»
«نابودشون کنید!»
شوالیههای دربار مقدس که تهخونی ستون بودن بیمعطلی شمشیرهای مقدسشون رواثری بالا گرفتن و وارد درگیری شدن.
عقب گروه، بازیکنهایی کهداخل پا به دره گذاشتهکاملاً بودن حسابی جا خوردن.
اینا که غول نبودن!
غولها موجودات فرزی بودن، ولیموضوع سرعتشون عمراً به گرد پایسردرگم این موجودات قرمزِ روبهروشون نمیرسید!
این مگه همونداره لیکرِ توی بازیداخل آخرالزمان زامبی نبود؟
نه، اشتباهخیلی نمیکردن! خودِنبرد خودِ لیکر بود!
ویژژژ! ویژژژ!
دسته لیکرها از همه طرف محاصره رو تنگترعادی کردن، لشکر پادشاهی جونز رو توی خط مقدمعلامت دور زدن و حملات جنونآمیزشون رو شروع کردن!
از پشت سر و از دو طرف،تازهست گلههای زامبی هی بیشتر و بیشتر میشدنبودم و مثل سیل به سمت گروه سرازیر بودن.
همین که تیغهها به هم خورد، آنتیاخونی فوراً پی به قدرت وحشتناک دشمن برداینا و دانههای عرق سرد روی پیشونیش نشست.
یه جای کار بدجوری میلنگید!
قدرت این موجودات نامردهداده احضارشده زیادی بالا بود،ناخودآگاه اصلاً با عقل جور درنمیاومد!
اینا اصلاًنگهبان از کجانباید پیداشون شده بود؟
زمین دره خودش به تنهایی رد شدن ازش مکافات بود، چه برسهبودن به این کمین غافلگیرکننده که کاملاً دستپاچهشون کرده بود. سربازهای معمولی پادشاهیکاملاً جونز هم که مهارتهای رزمی بالایی نداشتن، درجا افتادن توی موضع ضعف.
«عقبنشینی کنید! اول بکشید عقب!»
خوشبختانه گروه هنوز خیلی توی دلاین دره پیش نرفته بود و جاپایین واسه جمعوجور کردن خودشون وجود داشت.
آنتیا داد زد، قصد داشتخونی هوای بقیه رو داشته باشههیچ تا بتونن اصولی عقبنشینی کنن.
بازیکنهایی که همراه گروهداخل وارد دره شده بودنکاملاً بدجوری کپ کرده بودن.
این زامبیها و لیکرهاموضوع اصلاً شبیه هیچی کهگیج قبلاً دیده بودن نبودن.
اگه میخواستن توصیفش کنن...
دقیقاً انگارنگهبان نسخه پرمیومنباید و تقویتشدهشون بودن!
حتی با تلاش مشترکنبرد همهشون هم نمیتونستن کلکبازیکنهای یه دونه لیکر رو بکنن.
اچپیِ حریفموضوع به شکلبازیکنهای مسخرهای بالا بود!
تازه از اون طرف، مهارتبالا فلجکننده لعنتی و سرعت ریکاوریِ برقآساشونمریخت بود که تن آدم رو میلرزوند!
«اونجا روداخل ببین! اوناونم یارو رو!»
یکی از بازیکنا که درگیر جنگیدن با لیکر بود،تازهست چشمش افتاد به یه مرد نقابدار که کمی اونطرفترفهمیدن روی صخره ایستاده بود؛ چشماش پر از شگفتی شد.
«اون... قیافهش آشنا نیست؟»
اون دو تا همتیمی دیگه هم وقتی دیدن حریفگیج لیکر نمیشن، سریع کشیدن عقب پشت سر گروه پالادینهایاینهمه مقدس و سرشون رو گرفتن بالا سمت دیواره صخرهای.
«این... خودشه؟ فانگ هنگ؟»
جاسمین از دور به فانگ هنگ چشم دوخته بود، ته دلش پربودن از شک و تردید بود: «از روی ظاهرش که انگار خودشه. فانگکاملاً هنگ، همون لرد جهان، ارتباط خیلی عمیقی با پیروان مکتب نکرومنسری داره...»
«آره، منم شنیدم.چیه اون میتونه موجوداتگیج زامبی رو کنترل کنه...»
«اگه اون اومدهابروهاش باشه اینجا، همه چیاصلاً با عقل جور درمیاد.»
«تازه اینم شنیدم که ناپدید شدنکاملاً قدیسه دربار مقدس، یعنی ویونا، ممکنهاینا یه ربطی به فانگ هنگ داشته باشه.»
با این دو دو تاباشه چهار تا کردن، بازیکنا حسامروز کردن به جواب معما رسیدن.
بیخود نبودنبرد که نمیتونستنموضوع حریفش بشن.
حالا دیگه همهشوننبرد داشتن با یه دشمنبازیکنهای مشترک دستوپنجه نرم میکردن.
این جونورا اصلاً غول یا زامبیداخل معمولی نبودن؛ نسخه جهشیافته و تقویتشدهامروز زامبیها و لیکرهای دنیای آخرالزمان زامبی بودن!
شایعات زیادی به گوشش خورده بود،موضوع میگفتن فانگ هنگ میتونه تعداد بیشماری ازامپراتوری زامبیها و لیکرهای تقویتشده رو کنترل کنه.
حتی پایموضوع تایرانتهای جهشیافتهبازیکنهای هم وسط بود.
اون کنترل مستقیمابروهاش کل دنیای آخرالزمان زامبیاصلاً رو توی دستش داشت.
کسی کهداخل رسماً میتونست جلویخونی فدراسیون شاخوشونه بکشه!
اگه اون یارواینهمه با اون نقاباونم واقعاً فانگ هنگ بود...
درست توی همین فکرا بودن که یهو قفسه سینه جاسمینبودن تیر کشید و سنگین شد. درست مثل طعمهای که قفل شدهخونی باشه روش، تموم تنش تا سرحد جنون سفت و منقبض شد.
اون پسر جوون نقابدارمداده متوجهشون شده بود و چشماشگیج رو مستقیم دوخت به چشماشون.
بدبخت شدیم!
دل جاسمین لرزید.
دیگه تقریباً مطمئن شده بود.
اون شخص بیابروهاش برو برگرد خودِ لرداصلاً جهان، فانگ هنگ بود!
تازه اگه خودش هم نبود،خونی یه بازیکنی بود که قدرتش دراثری حد و اندازه لرد جهان میزد!
آخه چطور باید باهاش میجنگیدن؟
دو طرف اصلاًداده از همون اولشمبازیکنهای توی یه سطح نبودن!
«بزنیم به چاک!»
دیگه به هیچی فکر نمیکرد، قبول کردنباشه این مأموریت مثل هشت پشت بدبیاری وهیچ بدبختی بود. باید فلنگ رو میبستن و درمیرفتن!
جاسمین داد زد و خواست در بره، اما تازه فهمید لیکرهاییسردرگم که تا الان داشتن با سربازای امپراتوری دستوپنجه نرم میکردن، همهشوناونم طعمههاشون رو ول کردن و حالا دارن چهارنعل میان سمت خودشون!
«یا خدا، کارمون ساختهست.»
«مواظب باشید!»
توی یه چشم به همخونی زدن، بیشتر از سیتا لیکرهیچ دور این سه نفر حلقه زدن.
با این حال، بهداخل نظر نمیرسید لیکرها قصدکاملاً حمله کردن داشته باشن.
جاسمین و اون دو تای دیگه همونجاناخودآگاه محاصره شدن و از شدت ترس خشکشوننگهبان زد، طوری که حتی نمیتونستن تکون بخورن.
شوالیههای دوروبر از دربار مقدس و سربازای پادشاهی جونز اولش هاجوواجبودن موندن. چندتاییشون خواستن کمکی بکنن، اما وقتی دیدن اوضاع چقدر بیریخته وکاملاً کاری از دستشون برنمیاد، سریع دمشون رو گذاشتن روی کولشون و دررفتن.
آخرش که چی،داره رفاقت چندانی بین سربازاباشه و بازیکنا نبود که.
وقتی پای جونشدیده وسط باشه، کیموضوع دیگه به فکر بقیهست؟
جاسمین و همراهانش خیلی زود خودشون رو توی محاصره موجانکاما عظیمی از زامبیها دیدن؛ در حالی که کف دستاشون خیسکاملاً عرق شده بود، سلاحهاشون رو دودستی و محکم چسبیده بودن.
«حالا باید چه خاکی به سرمون بریزیم؟» یکی دیگه از بازیکناریخت در حالی که آب دهنش رو با ترسولرز قورت میداد، نگاهیزیر به جاسمین انداخت و با صدایی لرزون پرسید: «ها؟ چیکار کنیم؟»