چپتر 2670: فصل ۲۶۷۰ - فرار
0نیل هم یه چیزایی دستگیرش شد. با سرعتهیولایی به سمت فانگ هنگ هجوم برد و شمشیر بلندشدوباره رو مستقیم به طرف گلوی فانگ هنگ نشونه رفت.
«وووش!!!»
شمشیر بلندناخودآگاه از روینفسش گردنش رد شد.
قلب نیل یهو ریخت.
موفق شده بود؟
اِ؟
«بنگ!»
لحظه بعد، خونی که از گردن فانگ هنگچون بیرون ریخته بود یهو منفجر شد و یه پردهباورنکردنی خونی درست کرد که دیدِ نیل رو کاملاً پوشوند.
«وووش!!»
فانگ هنگ نوک پنجههای پاش رو آروم به زمین زدچون و سریع در رفت. همزمان، چشماش روی دست غولپیکرِ سرخیسمتش قفل شده بود که از شکاف فضایی بیرون زده بود.
این دیگهناخودآگاه چه جورنفسش هیولایی بود؟!
«چیر، چیر، چیر...»
فانگ هنگ ابرویی بالا انداخت، چون فضای پشتهیولایی سرش دوباره شکافته شد و این دفعه یهسرش دستِ عظیمالجثه با سرعت باورنکردنی به سمتش دراز شد.
لعنتی!
فانگ هنگ توی هوا یهبند پرش دوتایی انجام داد وگشادش به سمت راست جاخالی داد.
همین پیرمرد دربار مقدس به اندازهبالا کافی مایه دردسر بود، حالا باید باشکافته بدبختیهای بیشتری هم سر و کله میزد.
«کالالالالا...»
سومین شکاف عظیم درست بالای سرچیر فانگ هنگ دهن باز کرد و یهسرش سرِ غولپیکر سرخرنگ از داخلش بیرون اومد.
«غول رون آتشین!»
یان یوئهشینجور ناخودآگاه از تعجبابرویی نفسش بند اومد.
یه موجودشکاف باستانی اززده دل افسانهها!
«رووواررر!!!»
سرِ غولپیکر دهن گشادش رو باز کرد و گردنش رو عقب کشیدکشید تا نفس عمیقی بکشه. بلافاصله، فانگ هنگ تندباد شدیدی رو حس کردابعادی که دورش پیچید و بدنش رو به سمت دهن اون سر کشید!
همزمان، هیولاهای ابعادی کوچیکترِ اطرافش هم تحت تاثیرچون این جریان هوا قرار گرفتن، از روی زمینعظیمالجثه کنده شدن و رفتن توی شکمِ اون دهنِ غولآسا.
حتی چند تا از گروه لیکرها وجور شوالیههای افتخار دربار مقدس هم که داشتن باپشت هم میجنگیدن، بینشون بودن و کشیده شدن داخل!
فانگ هنگ که توی وضعیت خدای جهان زیرین بود، فوراً چندین زنجیرپشت روح پشت سرش احضار کرد؛ یه سرِ زنجیرها رو محکم به زمینهوا کوبید تا جلوی کشیده شدن خودش به داخل دهن اون سر رو بگیره.
«هوم؟»
فانگ هنگ یهو متوجه شد یه خطر جدید داره بهش نزدیک میشه. قلبششکافته لرزید و سرش رو به سمت راست چرخوند. دید لرد قلعه نیل، در حالیراست که یه شمشیر مقدس سوزان رو توی دستش گرفته، داره به سمتش پیشروی میکنه.
لرد قلعه نگاهش رو روی فانگدیگه هنگ قفل کرده بود و چشماشانداخت از اراده نبردِ شدیدی برق میزد.
قدرت مقدس بیوقفهدیگه به شمشیر بلندِچیر توی دستش تزریق میشد.
این ضربه!
حتی اگه نمیتونست کلکِچیر فانگ هنگ رو بکنه،چون دستکم به شدت مجروحش میکرد!
ترکیبش باشکاف اون غول،زده موجودِ ابعادی...
کافی بود تا همینجاجور کار فانگ هنگ روبالا برای همیشه تموم کنه!
اِ؟
چی شد؟!
یهو لرد قلعه ابروییزده بالا انداخت و حس خطرچیر عمیقی توی دلش موج زد.
اون دیگه چیه؟!
دید فانگ هنگ یهو چرخید سمتش، هر دو دستشرووواررر رو جلوی بدنش به هم چسبوند تا مهری درست کنه،دورش و همزمان، یه ضریح روح سفید جلوی روش ظاهر شد.
با ریخته شدن قدرت ذهنی فانگبالا هنگ به داخلش، موج ترسناکی ازدوباره قدرت از ضریح روح سفید بیرون پاشید!
اوضاع خوب نیست!
اون چیز یه مرگیش هست!
این قدرتناخودآگاه قطعاً مشکوکنفسش و غیرعادیه!
برق حیرت توی چشمای نیل درخشید، بلافاصله حملهش روفضای پس کشید و به جای جلو رفتن، عقبنشینی کردسمتش تا از درگیری مستقیم با فانگ هنگ دوری کنه.
«هه!»
فانگ هنگ با دیدن عقبنشینیِ لرد قلعه نیل، پوزخند تحقیرآمیزی زدفضای و بعدش یهو توی هوا چرخید تا با غول رون آتشینلعنتی که بر فراز آسمون سر به فلک کشیده بود، روبهرو بشه.
غول رون آتشین نفس عمیقی کشید، نیم ثانیه نفسشرووواررر رو حبس کرد و بعد حالتی به خودش گرفتشدیدی انگار که آمادهست چیزی رو به بیرون تف کنه.
یان یوئهشین با وحشتچیر نتونست جلوی فریاد زدنشچون رو بگیره: «مواظب باش!»
این حرکتشکاف مرگبارِ غولزده رون آتشین بود.
نفس گدازهای!
توی مرحله اول، یه جریان هوای مکنده ایجاد میکرد که همه چیزِ اطرافش روعمیقی میبلعید. اگه کسی اینقدر خوششانس بود که از مرحله اول جون سالم به در ببره،جریان توی مرحله دوم، غول رون آتشین از دهنش ماگمای فوقالعاده داغ به بیرون شلیک میکرد.
این ماگما هم گرمایچیر شدیدی داشت و همچون قدرت نفوذ و سوراخکنندگیِ آنی!
فانگ هنگ تمامفضایی قدرت ذهنیش رودیگه ریخت توی ضریح استخوانها.
اژدهای استخوان یخی!
ووووش!!!
تقریباً تو یه لحظه،چیر هاله سرمازده و استخوانسوزیچون از ضریح استخوانها بیرون زد.
همراه با سایه عظیمی که جلویدیگه چشم همه برق زد، این هیولاانداخت به سمت غول رون آتشین هجوم برد!
تقریباً ثانیه بعد، گدازهجور سوزانی از دهن غولبالا رون آتشین فواره زد!
«بوم!!!!»
سایه با شدت به گدازهها برخورد کرد، بلافاصلهچون صدای فیشفیش بلندی بلند شد و ابر وحشیعظیمالجثه و غلیظی از سرمای سفید به هوا برخاست!
زیر نگاههای بهتزده اعضای دربار مقدسدیگه و یان یوئهشین، اون سرمای سفیدانداخت به سمت گدازههای سوزان پیشروی کرد!
«بنگ!!!!»
سایه محکم کوبیده شد به سر عظیم غول رون آتشینگشادش که از شکاف فضایی بیرون زده بود. تو یه چشم بهبدنش هم زدن، لایه ضخیمی از یخ و سرما سرش رو پوشوند!
فقط با یه ضربه، غول رون آتشین بهشدت زخمی شد،پشت کلهش فوراً به داخل شکاف فضایی سیاه پس زده شدلعنتی و دستهای غولپیکرش هم کمکم عقب کشیدن و رفتن توی شکاف.
توی چشمای لردفضایی دژ نیل ناباوریدیگه و بهت موج میزد.
غول رون آتشین واقعاًجور زیر حملات خروشان اژدهای استخوانانداخت یخی عقب رونده شده بود!
فانگ هنگ!
اون پسرهی لعنتی!
اگه همین چند لحظه پیش نیل بیگدار به آبچیر میزد و تنبهتن با فانگ هنگ درمیافتاد، احتمالاً توشکافته همون تکحمله پودر میشد و هیچی ازش باقی نمیموند.
لرد دژ نیل سر چرخوند وچیر نگاه کرد، دید فانگ هنگ داره بهسختیسرش نفسنفس میزنه و نگاه تحریکآمیزی بهش انداخته.
«چی شد؟ناخودآگاه ترسیدی؟ جرئتنفسش نداری ادامه بدی؟»
فانگ هنگ پوزخندی زد، بعد یهبالا سنگ رون از کولهپشتیش بیرون کشیددوباره و با تمام قدرت خردش کرد....
همزمان، با بیشتر شدن سرعت جذب انرژی ابعادیهیولایی توسط آرایه جادویی، اسقف که توی مقر دربار مقدسدوباره مستقر بود، حس کرد یه جای کار بدجوری میلنگه.
لایه ضخیمی از ابرهایجور سیاه بدون اینکه کسی متوجهانداخت بشه، آسمون رو پوشونده بود.
انرژی کل دنیاتعجب داشت با سرعتموجود وحشتناکی ضعیف میشد!
اصلاً خوب نبود!
یکی داشت انرژیفضایی ابعادی این دنیادیگه رو بیرون میکشید.
نکنه کارِ فانگ هنگ بود!؟
یعنی فانگ هنگ اصلاًنفسش اینجا نبود؟ این نامردگانِ بیرونرووواررر فقط برای ردگمکنی اومده بودن؟
چهره اسقفجور منطقهای درجا تیرهابرویی و برافروخته شد.
اگه انرژی ابعادی جهان به این شکل جذب میشد، باید خیلی زودتر از اینفضای حرفها متوجهش میشدن. با این حال، تا وقتی که بخش اعظم انرژی ابعادی کشیدهپرش نشد و این پدیدههای عجیب توی آسمون و زمین راه نیفتاد، هیچچیزی حس نکرده بودن.
فقط یهاین دلیل برای اینهیولایی قضیه وجود داشت!
جایی که انرژیتعجب ابعادی داشت ازش مکیدهباستانی میشد، سرزمین مهرومومشده بود!
نوسانات فضایی اونجا به قدری درهمریخته وانداخت آشفته بود که تونسته بود جلوی حسدفعه شدنِ امواجِ جذب انرژی ابعادی رو بگیره.
اما آخه چطور؟
اسقف منطقهای عقلش به جایی قد نمیداد. کشیشهایی از قلمروچون مقدس، مثل رون، اونجا در حال کشیک دادن بودن وسمتش نیروهای نخبه دربار مقدس هم توی دژها مستقر شده بودن.
اون آدمها که حریفهای دستوپا بستهای نبودن.باستانی چطور ممکن بود فانگ هنگ به همین راحتیبکشه به قلمروشون دستدرازی کنه و سد راهشون بشه!؟
تازه، بخش اصلی ارتشچیر مردگان که دقیقاً همینجاچون روبهروشون صف کشیده بود!
نگهبانهای دور و بر هم متوجه پدیدههایجور غیرعادی آسمون شدن و با دلهره وفضای اضطراب گفتن: «لرد اسقف، حالا باید چیکار کنیم...؟»
«بزنید بیرون! فوراً حرکتجور کنید سمت سرزمین مهرومومشدهبالا و نیروی کمکی برسونید!»
اسقف درجا تصمیمش رو گرفت.
هرچند خودش هم خیلی خوب میدونست که حتیچون اگه همین الان هم با تمام سرعت بهعظیمالجثه سمت سرزمین مهرومومشده بتازن، احتمالاً خیلی دیر شده.
ولی مگهشکاف چاره دیگهایزده هم داشتن؟
اگه انرژی ابعادی دنیا کاملاًهیولایی ته میکشید، کل این جهانچون همراه باهاش به نیستی کشیده میشد!
سرنوشت اونها همتعجب بهتر از بقیه نبودباستانی و از بین میرفتن!
به جای اینکه بشینن و منتظر اونانداخت پایان قطعی بمونن، همون بهتر که میرفتندفعه و با مردگان پنجه در پنجه میانداختن!
این یه جنگ تا پای مرگ بود!جور حداقلش این بود که پای مردگان رو همپشت همراه خودشون به گور میکشوندن و انتقام میگرفتن!
«اطاعت!!»
با درک اینکه مردگان تا قلب قلمروشونباستانی نفوذ کردن، وجود تکتک نیروهای دربار مقدسعمیقی پر از خشم و عطشِ جنگیدن شد.
اما درست موقعی که اعضای دربار مقدسانداخت میخواستن هجوم بیارن، اژدهای استخوانی و بازیکنهایدفعه بیرون از دروازه شروع به عقبنشینی کردن.