چپتر 3228: فصل ۳۲۲۸ - نبرد با زادگان بیگانه
0همزمان، تعداد زیادی از لیکرهاکرد به جلو جهیدن و دیوانهوار باحسابی چنگالهاشون به بدن میگوئل چنگ انداختن.
بدن اصلی میگوئل فوقالعاده قدرتمند بود و دفاع فیزیکیش همپاش طبیعتاً بالا بود. علاوه بر اون، به خاطر پرورشش توی شاخهگله خاک و سنگ، دفاع بدنش خیلی فراتر از رزمیکارهای معمولی بود.
ولی فانگ هنگ از قبل خودش رو آماده کرده بود.زخمهای لیکرها با اثرِ تیغه جدیدِ بذر اوروبروس اصلاح شده بودن وآسیب همین باعث شده بود ضرباتشون برندگی انفجاری و مرگباری پیدا کنه.
وززز!
تیغههایی که بهشدت میلرزیدن،یهو زخمهای سطحی و کمعمقی رویفروکش بدن میگوئل به جا گذاشتن.
با اینکه این تیغهها نمیتونستنخشم به عمق عضلاتش آسیب بزنن،پاش اما پوستش رو بهراحتی میدریدن.
و تا وقتی که پوست شکافته میشد،تیغههایی اثر غیرفعال فعال میشد و با هرگذاشتن ضربه، مقداری از ویژگیهای میگوئل رو بیرون میکشید.
مقدارش زیاد نبود، ولی امونششبیخون رو میبرید؛ توی این شرایط،رنگ واقعاً نگرانکننده و هولناک بود.
همونطور که انتظار میرفت، میگوئل از شوکداره اولیه شبیخون بیرون اومد و وقتی متوجهدوباره وضعیت فعلیش شد، رنگ از چهرهش پرید.
این موجودات کرممیکنه جهشیافته چطور تونسته بودندوباره دفاعش رو دور بزنن؟
وحشتناکتر از اون،مرگباری یهو حس کرد قدرتشتیغههایی داره بهسرعت فروکش میکنه.
میگوئل که حسابی به خشم اومده بود، دوباره قلمروش رو زیر پاش منفجر کرد.کرم تکههای انفجاری خاک و سنگ، لیکرها و تاکهای آبه آکایای دور و برش رو بهخشم اطراف پرت کردن، اون رو از میون گله آزاد کردن و به هوا پرتابش کردن.
با این وجود، هنوزمیهو دلش شور میزد وبهسرعت آروم و قرار نداشت.
فیش! فیش فیش!!
قبل از اینکه بتونه نفسی تازه کنه، شاهزاده کارل به همراه چندتا از خونآشامها، بلای خوناین رو به راه انداختن. یه گوی خونی سرخِ تیره توی هوا متراکم شد و بهسرعت خونهای اطراففعال میدون نبرد رو به خودش جذب و با هم ادغام کرد تا یه کره سرخرنگ تشکیل بده.
میگوئل به گویشوک نگاه کرد واومد چشماش رو ریز کرد.
عجب هاله قدرتمندی!
نگاهی به دور و برش انداخت و دیدقلمروش نه فقط خودش، بلکه بقیه رزمیکارهای رتبه بالابرش هم توی نبردی سخت و نفسگیر گیر افتادن.
لعنتی!
اگه به خاطر افت قدرتشون بر اثرمتوجه تلاطم فضایی موقع فرود سفینه نبود، میشد اینجهشیافته خونآشامها رو با کمترین زحمت از پا درآورد.
اما حالا...
میگوئل توی دلش ناسزایی گفت و با صدای بلندزیر داد زد: «دووم بیارید! موج دوم نیروهای کمکی زادگانپرت بیگانه تو راهه! فقط یه کم دیگه دووم بیارید!»
میدون نبرد به بنبست خوردهکنه بود. حتی نشونههایی از عقبنشینیزخمهای توی رفتار بعضیهاشون دیده میشد.
با این حال...
میگوئل لحظهدور به لحظه نگرانترکرد و مضطربتر میشد.
بزرگترین تهدید.
اون متجاوزی که قبلاً باهاشکنه روبهرو شده بودن... کجاست؟ اصلاًزخمهای چرا هنوز وارد نبرد نشده؟
روی تپهای همون حوالی، فانگ هنگ گروه رزمیکارهای زادگانفعلیش بیگانه رو که حسابی درگیر نبرد شده بودن تماشادفاعش میکرد و زیر لب و بیصدا سر تکون داد.
خیلی هم عالی.
این زیردستهای خونآشاممیکنه واقعاً کاردرست واومده قابل اعتماد بودن.
همونطور که داشت به گزینههایکنه پیش روش فکر میکرد، یه اعلانسطحی بازی روی شبکیه چشمش نقش بست.
[اعلان: تراکم مه سیاه در قلمرو فعلی به ۹۰ درصد رسیده است.]
بالاخره رسید!
توی دلانفجاری فانگ هنگپیدا قند آب شد.
همه خونآشامها وارد میدون نبرد نشده بودن.متوجه بیشتر از ده تا خونآشام در سطحکرم الدر پشت سرش به عنوان محافظ ایستاده بودن.
زین هم عقب مونده بود و با تردید به نیروهای خونآشامحسابی بیرون چشم دوخته بود؛ با خودش فکر میکرد بعد از اینآکایای همه سال زندانی بودن، دنیای بیرون عجب جای خطرناک و وحشتناکی شده.
تکتک این خونآشامها حتیحسابی توی قلمرو بیپایان هم واسهزیر خودشون هیولایی به حساب میاومدن.
حتی یه خدای پلید مثلکنه اونم میترسید توی همچین نبرد پرسطحی هرجومرجی جونش رو از دست بده.
فانگ هنگ نگاهی به زین که کنارش ایستاده بود انداخترنگ و گفت: «زین، همینجا بمون و حواست رو جمع کن.وحشتناکتر اگه اوضاع خراب شد، مستقیم بیا تو ذهنم و بیدارم کن.»
«باشه... ولی وایساوحشتناکتر ببینم، اصلاً قصدقدرتش داری چیکار کنی؟»
همینطور که فانگ هنگحسابی دوباره چشماش رو میبست،قلمروش زین حسابی گیج شده بود.
این نبردی بود که خودِ فانگ هنگ تصمیم گرفتهمیلرزیدن بود توش شرکت کنه. حالا که جنگ شروع شدهنمیتونستن بود، چرا داشت قایم میشد و کارای عجیبغریب میکرد؟
وووش!
لحظهای بعد، فانگ هنگ چشماش روقدرتش باز کرد. مردمک چشم راستش، همون چشماومده دانای کل، بهسرعت شروع به چرخیدن کرد.
همزمان، روی پیشونی بقایای پیکر قبیله خدایاندوباره که پوستش خشکیده و چروک شده بود،آبه تصویری از یه چشم خدا نقش بست.
[اعلان: تراکم مه سیاه در قلمرو فعلی به ۹۰ درصد رسیده است.]
[اعلان: مأموریت بازیکن فعلی — ارتقای موهبت. آیا مایلید ۲۰۰ میلیون امتیاز پادشاه خدایان را برای ارتقای موهبت خرج کنید؟ (با توجه به اینکه تراکم مه سیاه بازی به ۱۰۰ درصد نرسیده است، این فرایند بیش از ۱۰ دقیقه طول خواهد کشید.)]
فانگ هنگوززز زیر لببهشدت توی ذهنش گفت:
«ارتقاش بده!»
دو سوم ازبرندگی باقیمونده امتیازات پادشاهپیدا خدایان درجا مصرف شد.
مه سیاه با سرعتمیلرزیدن زیادی بالای بقایای پیکرروی قبیله خدایان جمع شد.
تحت تأثیر این مه،بهشدت بقایای نیمهشناورِ پیکر آرومآرومکمعمقی توی هوا معلق شد.
این دیگه چه جهنمیه...؟
زین که کنارش ایستاده بود و نگاهکنه میکرد، ته دلش لعنت فرستاد و باکمعمقی خودش گفت: این دیگه چه کوفتی میتونه باشه؟
زیر مه سیاه، نیمتنه بالاییزخمهای جسد قبیله خدایان درست جلویاینکه فانگ هنگ توی هوا شناور موند.
«فیش، فیشفیشفیش...»
زیر پوشش مه سیاه، ترکیمتوجه روی پیشونی جسد خدا آرومآرومپرید دهن باز کرد و شکافته شد.
هان؟! یه چشم دیگه؟!
قلب زین هری ریخت پایین.
چشم سومی که روی پیشونیمیلرزیدن جسد قبیله خدایان پنهان شده بود،اینکه کمکم بیرون زد و پدیدار شد.
چشم خدا؟!
زین به اون چشمی که لای مهکنه سیاه پیچیده شده بود زل زد؛ چهرهاشکمعمقی غرق در شوک و ناباوری مطلق شده بود.
واقعاً خودِ چشم خدا بود!
افسانهها میگفتن فقط کسایی که خون سلطنتیسطحی دارن شانس اینو دارن که چشم خدانمیتونستن رو بیدار کنن و به ارث ببرن.
یعنی صاحباولیه این جسد ازمتوجه خاندان سلطنتی بوده؟
پس این جسد کی بود؟مرگباری چرا مرده بود و چطوری ازمیلرزیدن دست زادگان بیگانه سر درآورده بود؟
هنوز افکار آشفته زین سر جاشونسطحی ننشسته بودن که چشم خدا شروعتیغهها به جدا شدن از بقایای پیکر کرد.
«قرچ... قرچقرچقرچ...»
همزمان با اینکه مه سیاه چشم رو بیرون میکشید، صدای پارهشدن بافتها به گوش میرسید؛تونسته رگهای خونی که وظیفه تغذیه رو از بدن قبیله خدایان به عهده داشتن هم همراهشقلمروش بیرون کشیده میشدن. فرایندش بهشدت دلخراش و ترسناک بود، اما هیچ آسیبی به خودِ چشم نمیرسوند.
قلب زین تندتند میزد؛ در حالیپیدا که به فانگ هنگ خیره شدهزخمهای بود، به یه احتمال وحشتناک پی برد.
این یارو...
قصد داشت...وززز چشم خدا رومیلرزیدن هم بالا بکشه!
فیش، فیشفیش...
کل این فرایند پنج دقیقه کامل زمان برد.وززز چشم خدا تقریباً از پیشونی کنده شده بود واینکه فقط به چند تا رگ خونیِ کلفت وصل بود.
«ووووش!!!»
توی مردمک چشم راست فانگمیلرزیدن هنگ یه آرایه جادویی کیمیاگری ظاهراینکه شد و با سرعت سرسامآوری چرخید.
چشم خدا که روبهرویاومد مردمکش قرار داشت، تحت تأثیرچهرهش آرایه شروع به لرزیدن کرد.
انگار چشم خدا بهطور غریزی خطرپیدا رو حس کرده باشه، شروع کردزخمهای به ساطع کردن امواجی به سمت بیرون.
مه سیاه اطراف متراکم شد، اونسطحی امواج رو به خودش جذب کردتیغهها و یه موج انرژی عجیبغریب پخش کرد.
صورت زین بازتیغههایی هم غرق درزخمهای شگفتی و وحشت شد.
لعنتی!
جذب کردن!
زین متوجه شد کهمیلرزیدن فانگ هنگ داره چشم خداگذاشتن رو جذب و پالایش میکنه.
لعنت بهش. واقعاًتیغههایی قصد داشت کلزخمهای جسد خدا رو ببلعه.