چپتر 2709: فصل ۲۷۰۹ - مداخله
0فانگ هنگ با این که فاصله زیادیسفید باهاش داشت، اما میتونست حس کنه کهکمکم قدرت پروست دوباره با سرعت وحشتناکی بالا رفته!
اون دیگه چی بود؟
بدن اصلیش؟!
«وووشش!!!»
همین که پروست به جلو هجومدید برد، جای پای محکمش یه گودالزدن کمعمق روی زمین به جا گذاشت!
سرعتش به حدی رسیدهفقط بود که چشم دیگهبرگردونه نمیتونست ردش رو بگیره!
اوضاع خراب شد!
چطور ممکن بود ویژگیهاشدریافت باز هم چنین جهشمکنده انفجاریای رو تجربه کنن؟!
فانگ هنگ خطرسرسامآوری وحشتناکی رو ازدید سمت پروست حس کرد.
این حرکت نهاییش بود!
فقط یه حرکتحرکت نهایی میتونست ورقنهایی جنگ رو برگردونه!
فانگ هنگ دستاش رو جلویموجود بدنش به هم جفت کردسرسامآوری و نشان مهارت رو ساخت.
لحظهای بعد، پیامهای بازیمیدوید پشت سر هم جلویدرخشانِ شبکیه چشمش ظاهر شدن.
[اعلان: بازیکن از مهارت ماه جاودان استفاده کرده است.]
[اعلان: تشخیص داده شد که بازیکن در حال حاضر در بالاترین سطح دنیای بازی قرار دارد...]
[اعلان: همجوشی با دنیای فعلی شناسایی شد، فرم مهارت بازیکن در حال تغییر است، همجوشی در حال انجام است...]
[اعلان: تشخیص داده شد که بازیکن در حال حاضر در وضعیت نکرومانسی (خون) قرار دارد، همجوشی مهارت در حال انجام است...]
[اعلان: تشخیص مهارت قلمرو بازیکن - قلمرو درخت ابدی، همجوشی مهارت در حال انجام است...]
[اعلان: بازیکن و همتیمیها وارد وضعیت تناسخ شدهاند.]
[اعلان: بازیکن با یک قلمرو ویژه همجوش شده است: جهان خون، دریافت یک موجود احضارشده ویژه - درخت دیو مکنده خون.]
در حالی که پروست با سرعت سرسامآوری بهجنگ جلو میدوید، ناگهان دید که یه ماه سفیدساخت و درخشانِ کمرنگ پشت سر فانگ هنگ ظاهر شد.
هان؟
اون دیگه چی بود؟
توی یه چشم به هم زدن، نور ماهبرگردونه کمکم شروع به پخش شدن کرد و همهچیز جلویبعد چشماشون آرومآروم با یه رنگ سرخ خونی پوشیده شد!
«چی! چی چییی!!!»
زیر اون سایه سرخرنگ، درختا توی یه چشممکنده به هم زدن به سرعت شروع به رشد کردنهان و اونا هم غرق در همون رنگ خون شدن!
سیلاب خون خیلیسرسامآوری سریع هر چی سرسفید راهش بود رو بلعید!
درست مثل یه موج خروشان!
پروست دیگه نمیتونست چیزی رو ببینه یاورق حتی حسش کنه. تمام ادراکش پر شده بودمهارت از یه سرخیِ وهمآلود با بوی تند خون.
حس میکرد جونش قراره تویموجود این دریای خون غرق بشه،سرسامآوری یا حتی باهاش یکی بشه!
«فقط یهحالی توهم مسخرهست!میدوید بشکن برام!!»
پروست با صدای بلند فریاد زد وجنگ مشتی رو به جلو پرتاب کرد کهمهارت بلافاصله صدایی بوممانند به هوا بلند شد!
«بوممم!!!»
دریای خون اصلاً توهم نبود!
پروست با شگفتی متوجه شد که بعدسفید از ضربه مشتش، دریای خون با زور شکافتهشروع شد و یه گرداب چرخان به وجود آورد!
«بوم! بوم! بوم! بوممم!!!»
پروست پیکرد در پینهاییش مشت میزد!
توی همین لحظه، مدرسهایدریافت نامرده توی آسمون همگی چهرههاشونحالی از تعجب خشک شده بود.
از اون ارتفاع بالا، میدیدنناگهان که زمینِ زیر پاشون تویهان دریایی از خون فرو رفته!
پروست داشت بهنهاییش طور کامل توسطورق دریای خون بلعیده میشد.
با این حال، از میونفقط دریای خون، هنوزم غرشهای خشمگین پروستجلوی و صداهای انفجار مداوم شنیده میشد.
مدرسها با حس کردن هالهموجود وحشتناکی که از دریای خونسرسامآوری ساطع میشد، نگاهی به همدیگه انداختن.
فانگ هنگ!
قدرتش از کِینهاییش تا حالا بهورق این حد رسیده بود؟
همینطور که ثانیههاحرکت میگذشت، دریای خونِنهایی پایین کمکم آروم گرفت.
قدرت قلمرو پراکنده شد و دریایاحضارشده خون مثل جزر و مدِ عقبنشینیکرده، تویدید هوا حل شد و از بین رفت.
مدرسها دوبارهحالی به پایینمیدوید نگاه کردن.
فانگ هنگ!
اونجا بود!
موج دریای خون همراهدریافت با قلمرو درخت ابدیِمکنده اطراف خیلی سریع محو شدن.
فانگ هنگ سر جاش ایستاده بود، صورتش تا حدی رنگپریدههان به نظر میرسید. با آخرین ذره توانش ایستادگیش رو حفظرنگ کرده بود تا هوشیار بمونه و به جلو خیره شده بود.
اون تموم توانش رو به کار گرفته بود تادستاش اجرای مهارت قلمرو رو حفظ کنه، تا جایی کهپیامهای قدرت ذهنیش به سقف و حد نهاییش رسیده بود.
پروست!
تا همون ثانیه آخر، ردموجود ادراکِ پروست رو قفل کرده بود؛میدوید اثری که هنوز ناپدید نشده بود!
اون یارو!
هنوز زنده بود!
فانگ هنگ سرشحرکت رو بلند کرد وورق به دوردست خیره شد.
تو اون لحظه، ازدریافت پروست چیزی جز یهمکنده اسکلت سفید باقی نمونده بود.
ولی اگه از نزدیکتر نگاه میکردی،دید هنوز یه مشت موجود کرممانندِ قرمززدن و ریز به استخونهاش چسبیده بودن!
این بدنههای کرمی عجیبفقط و غریب داشتن کمکمبرگردونه دوباره دور هم جمع میشدن.
عجب سرسختیکرد و انرژینهاییش حیاتیِ عجیبی!
پروست به فانگ هنگ زل زد و متوجه شد که فانگ هنگ تواناییدید رزمیش رو از دست داده. در حالی که نفسنفس میزد، پوزخند سردی روی لباشرنگ نشست و گفت: «هه، یاروی جالبی هستی. ولی این دفعه، اونی که میبره منم...»
پروست آروم دستش رو بالاناگهان آورد و انگشتش رو بههان سمت فانگ هنگ نشونه گرفت.
وووش!!
لحظه بعد، بقایای بدنهای کرمیفقط که به اسکلت چسبیده بودن،دستاش به سمت فانگ هنگ هجوم بردن.
«بوم!!!»
درست توی لحظه بحرانی، سایهایناگهان از بالا به پایین پریدهان و جلوی فانگ هنگ قرار گرفت.
برقی از نور سفید درخشید!
یه شمشیر استخوانیحرکت به جلو فرود اومدورق و هوا رو شکافت.
«بوم!!!»
با اون ضربه،سرسامآوری بقیه بدنهای کرمدید سرخ کاملاً متلاشی شدن!
مربی نامردگان برگشت و نگاهی بهورق فانگ هنگ انداخت؛ دید که هوشیاریش ازنشان دست رفته و تلوتلوخوران روی زمین افتاد.
«ببریدش عقب!»
مربی نامردگان بار دیگه نگاهی به فانگ هنگمکنده انداخت، بعد روش رو به سمت پروست برگردوند وهان با چشمایی پر از هوشیاری شدید بهش خیره شد.
پروست زیر لب غرید:میدوید «لعنت بهش، این نامردهها... توکمرنگ کارای نژاد ما فضولی میکنن...»
این رو زمزمهنهاییش کرد و تلوتلوخورانورق روی زمین افتاد.
همراه با جورجی، بقیه مربیهای شورای اموات هم از پشت اژدهایجلوی استخوانی توی آسمون به پایین پریدن و دور فانگ هنگ حلقهشبکیه زدن، و با احتیاط چشم به پروستِ افتاده روی زمین دوختن.
«مرده؟»
«نه، هنوزحالی نه. ارادهشمیدوید هنوز سالمه.»
یکی دیگه از مربیهای نکرومنسر به اسکلتجنگ زل زد و اضافه کرد: «تازه هیچمهارت نشونهای از متلاشی شدن ارادهش هم دیده نمیشه.»
با دقت بیشتر، بدنههای کرمی کوچیک آرومآروم ازجنگ روی استخونها بالا میخزیدن، وول میخوردن و درساخت حالی که جهش پیدا میکردن، کمکم رشد میکردن.
مربیها نگاهی بهجهان همدیگه انداختن و چشماشوندیو پر از شگفتی شد.
بعد از خوردن چنینمیدوید ضربه سنگینی، بازم میتونستدرخشانِ آرومآروم خودش رو بازسازی کنه!
«الان وقتشه،حرکت بیاین کارشفقط رو تموم کنیم!»
همین که همه خواستن دست به کار بشن، جورجی ناگهاندستاش متوجه چیزی شد و دلش هری ریخت. سریع دستش روبازی دراز کرد تا جلوی پیشروی مربیهای شورای اموات رو بگیره.
«صبر کنین!»
فیش، فیش، فیش، فیش...
روبهرو، سایهای با حرکاتفقط جهش فضاییِ عجیب وبرگردونه غریبی بهسرعت داشت نزدیک میشد.
یه انسان؟
یه زن؟
همه با تعجب سرشونمیدوید رو بالا آوردن ودرخشانِ به مو چینگسین خیره شدن.
قلمرو مرگ!
یه انسان!
امروز تازه یه دونهشون رو دیدهاحضارشده بودن! و حالا یکی دیگه همناگهان سر و کلهش پیدا شده بود!
این یعنی قبل از شورای اموات،دید یه نفر دیگه پا به قلمروزدن مرگ گذاشته و اینجا رو گشته بود!
مو چینگسین جلوی پروست فرود اومد، زانو زد و آروم دستش رو روینشان استخونهاش گذاشت تا وضعیتش رو بررسی کنه. بعد سرش رو بلند کرد، نگاهی بهماه اعضای شورای اموات انداخت و گفت: «این یه دعوای درونقبیلهایه. شماها نباید دخالت میکردین.»
«چه اختلاف درونقبیلهای؟ مننهاییش اصلاً نمیفهمم چی داری میگی.برگردونه تو همدستشی؟ اصلاً کی هستی؟»
«بیخیال، الان دیگه میتونین برین.»
مو چینگسین نگاهی به فانگ هنگدید انداخت که روی زمین افتاده بود، طورینور که انگار داشت با خودش زمزمه میکرد:
«هنوز هیچکدومشون به اوج قدرتشون نرسیدن. این یکی هنوزدستاش تو مراحل اولیهست و حتی همجوشی کامل پیدا نکرده. برایبازی شروع نبرد نهایی یکم زوده. این پیروزی به حساب نمیاد...»
یکی از مربیهای نکرومانسی دید که مو چینگسین قصدبرگردونه رفتن داره، یه قدم جلو رفت و راهش روبعد بست: «هی! زنیکه! وایسا! جواب سوالای ما رو بده!»
«وووش!»
مو چینگسین اصلاً قصدی برای جواب دادنسفید نشون نداد. فقط از جاش بلند شد وشروع با دست راستش تلنگر آرومی به جلو زد.
با همون حرکت دستش، اسکلت پروست بهجنگ هوا پرتاب شد و با صدای «تلپِ»مهارت بلندی، صاف وسط رودخانه زیرین فرود اومد.