چپتر 2881: فصل ۲۸۸۱ - تحویل محموله سنگهای انرژی
0نیم ساعت بعد، سربازای داخل انبار یهو متوجهسرکوفت شدن که رباتهای ترابری دارن از گذرگاه زیرزمینیِ بیروننکشید پایگاهِ سفینه جعبهها رو هل میدن و بیرون میارن.
همم؟ جعبه؟
دارن دوباره هلشون میدن بیرون؟
معمولاً میدیدن که رباتهای ترابری جعبهها رو میبردنپیدا داخل اون گودال، ولی این اولین بار بودقبل که میدیدن دارن جعبهها رو از اونجا بیرون میارن.
یعنی چی میتونه توشون باشه؟
«هی، به چی زل زدی؟»
«هیچی، هیچی.»
سربازا سرشون روتحویلش دزدیدن و بهافسر کارشون ادامه دادن.
توی انبار، سربازای بیشتری متوجه وضعیتِ بیرون روی عرشه شدن؛ همهشونفقط سعی میکردن سرک بکشن تا سر دربیارن چه خبره. اما ازگذاشتن ترسِ سرکوفت شنیدن از کولت، فقط زیرچشمی چند تا نگاه میانداختن.
طولی نکشید که رباتهای ترابری جعبهها روکنه هل دادن داخل سالن سفینه، اونا روباید توی بخش انبار موقت گذاشتن و فوراً برگشتن.
فانگ هنگ که همون گوشه ایستاده بود، اطلاعات مأموریتِ محولشدهچند از مینفریم اسپاون رو بررسی کرد، اخمی کرد و بعد نگاهیبرگشتن به فضای داخل سفینه انداخت و پرسید: «ببخشید، سرهنگ کولت کیه؟»
مقدار کمی از سنگ معدن رو میشد مستقیماً به مینفریم تحویل داد، اما وقتی فانگهستم هنگ سعی کرد جعبهجعبه سنگ معدن رو ثبت کنه، مینفریم فوراً پیغامی فرستاد و گفت کهشخصاً نمیتونه تحویلش بگیره. باید یه افسر فدراسیون پیدا میکرد تا رسید دریافت متریال رو انجام بده.
«من هستم.»
کولت که از قبل متوجه رفتارهای عجیب فانگ هنگ شده بود، از بینبگیره جمعیت قدمی به جلو گذاشت و پرسید: «تو باید فانگ هنگ باشی، درسته؟ اسمتعجیب رو شنیدم. مربی بنی شخصاً تو رو توصیه کرده بود. کمکی از دستم برمیاد؟»
«سرهنگ کولت، قضیه از این قراره. من از مینفریمزیرچشمی یه مأموریت تحویل گرفتم و یه محموله سنگ معدنموقت انرژی آوردم. مینفریم نشون میده که شما باید تحویلش بگیرید.»
فانگ هنگ به رباتهای ترابری اشاره کرد که مدام داشتنرسید جعبههای سنگ معدن انرژی رو میآوردن: «میتونم موقتاً اینجا انبارشونبین کنم؟ کی میتونیم کار امضا و تأییدش رو پیش ببریم؟»
هان؟
کولت جا خورد، بعدوقتی نگاهی به جعبههای تلنبارشدهپیغامی توی بخش انبار موقت انداخت.
«منظورت اینهخبره که همه ایناسرکوفت سنگ معدن انرژین؟»
«آره، درسته.»
فانگ هنگسرک سری تکون دادخبره و اشارهای کرد.
کنار جعبهها، یکی از رباتهای ترابریثبت درِ یکیشون رو باز کرد و مشخصبگیره شد تا خرخره پر از سنگ معدنه.
سربازای اطراف تا همین الانش هم حواسشون به این صحنهچند جمع شده بود. حالا همه جمع شدن تا داخل جعبهفوراً بازشده رو نگاه کنن؛ چشمهاشون از تعجب گرد شده بود.
وای!
واقعاً همسرک سنگ معدندربیارن انرژی بودن!
گرچه کیفیت سنگها متغیر بود—بعضیها نامرغوبثبت و بعضی دیگه درجهیک بودن—ولی کاملاًتحویلش مشخص بود که واقعاً سنگ معدنن.
مگه میشه؟ همین بیست دقیقه پیش کهکولت جعبهها داشتن میرفتن بیرون، کاملاً خالی بودن.نکشید حالا پر از سنگ معدن انرژی برگشتن؟
آخه چطوری این اتفاق افتاد؟
مگه اون غاربکشن زیرزمینی به یهاما منطقه معدنی وصل بود؟
کولت به یکی از سربازای نزدیکشثبت سر تکون داد و با اشارهتحویلش فهموند که کریستالهای انرژی رو بشمارن.
«از کمکی که به فدراسیون کردی ممنونم. کریستالهای انرژی فعلاً میتونن همینجا بمونن. خودم درست مدیریتشوناونا میکنم. در مورد درجهبندی کیفیت سنگهای معدن هم هنوز قطعی نیست؛ تفکیک و ارزیابیشون میکنیم. شایدبررسی یکم زمان ببره، ولی به محض اینکه تموم بشه، امتیازات مشارکتت مستقیماً به حسابت واریز میشه.»
در واقع، سفینه نیاز فوری بهافسر کریستالهای انرژی نداشت، اما برای احتیاط همیشهانجام خوب بود که ذخیره بیشتری داشته باشن.
تازه، طبق نقشه فدراسیون، واقعاً لازم بودترسِ برای مواجهه با دردسرهای احتمالی در آینده،نگاه یه سری کریستال انرژی اضافی انبار کنن.
اما فدراسیون ورودداد فانگ هنگ روثبت پیشبینی نکرده بود.
فانگ هنگ با این ایده که نهایت استفادهفقط رو از موقعیت ببره، تیمِ زامبیهاش رو هدایتاونا کرد تا بیوقفه سنگهای معدنی رو استخراج کنن.
طولی نکشید که رباتهای ترابری یه صفِ طولانی تشکیل دادن،رسید مدام جعبههای پر از سنگ معدن رو از سردابهای زیربین سفینه بیرون میکشیدن و بدون توقف توی سفینه خالی میکردن.
سربازای فدراسیونسرک مات ودربیارن مبهوت مونده بودن.
قبلاً جمعآوری سنگ معدن رو دیده بودن، ولی هیچوقتفرستاد ندیده بودن کسی مثل فانگ هنگ اینطوری خودش رومیکرد برای جمع کردن سنگها به آب و آتیش بزنه.
فانگ هنگ ازاما بازدهیِ معدنکاریِ زامبیهاششنیدن کاملاً راضی بود.
با اینکه نرخ تبدیل سنگ خام انرژیفدراسیون به امتیازات مشارکت چندان بالا نبود، اما حجمهستم عظیم سنگهای استخراجشده این قضیه رو جبران میکرد!
با این بازدهی، فقط بعد از دوترسِ روز فارم کردن میتونست خیلی راحت توانایینگاه روانی سطح استاد اعظم رو به دست بیاره.
مهمتر از همه امنیتشوقتی بود، تازه همهچیز رو همفرستاد میتونست خودش کامل مدیریت کنه.
خیالش ازخبره هر نظرترسِ راحت بود!
در این بین، کولت متوجه شد که حجم سنگهایمیکرد معدنی خیلی بیشتر از حد انتظار شده، واسه همینعجیب چندتا از سربازا رو مأمور کرد تا دستهبندیشون کنن.
توی ذهن کولت، فانگ هنگ احتمالاً فقط شانسیسرکوفت به یه منطقه معدنیِ زیرزمینی برخورده بود و سنگهایینکشید رو که از قبل استخراج شده بودن برداشته بود.
همهچی عالی پیش میرفت، چون ذخایر سنگ معدنپیغامی حالا سر و سامون گرفته بود. امیدوار بود اینپیدا سنگها بتونن انبار پشتیبان شماره ۱ رو پر کنن.
کولت حتی تصورش رو هم نمیکرد که این سنگهازیرچشمی رو خود فانگ هنگ از دل معدن بیرون کشیدهموقت باشه، تازه کلی سنگ دیگه هم تو راه بود!
نهتنها انبار پشتیبان، بلکه تمومباید انبارهای سفینه هم جا داشتنرسید که تا خرخره پر بشن!
در حالی که کولت سرگرم راهنمایی سربازا برایسرکوفت انتقال سنگهای معدنی به انبار پشتیبان بود، کمیطولی اونطرفتر، یه ستوان از امپراتوری وارد زرادخونه شد.
«ستوان جین.»
دوتا سربازی کهاما دم در بودنشنیدن بلافاصله احترام نظامی گذاشتن.
کولت با دیدن جین، جلو رفت تافدراسیون باهاش احوالپرسی کنه: «جین، امروز چی شده اومدیهستم اینجا؟ نکنه از محموله قبلیِ متریال راضی نبودی؟»
جین شستش رو به نشونه تأیید برایترسِ کولت بالا آورد و گفت: «معلومه کهنگاه نه، میدونم جنسی که بهم دادی درجهیکه!»
هر دو قبلاً با هم سرباز بودن وپیغامی توی یه دوره آموزش دیده بودن، واسه همینفدراسیون رابطه خیلی صمیمی و نزدیکی با همدیگه داشتن.
جین نگاهی به دور و برِ انبارکولت انداخت و گفت: «بریم سر اصل مطلب،نکشید اومدم دنبال فانگ هنگ. شنیدم اینجاست. ندیدیش؟»
«هاه؟»
باز هم فانگ هنگ؟
دل کولت هری ریختوقتی پایین و با صدایپیغامی آرومی پرسید: «باهاش چیکار داری؟»
«آخ، اصلاً حرفشم نزن.»
جین دستش رو با درموندگی تکون داد و گفت: «خوردم به یه مأموریت لانه حشرات سطح C. دو روز تمام جون کندم تا حلش کنم ولی نتونستم. چند وقت پیش که توی کپسول پرورش بودم، به بوید برخوردم و یکم باهاش گپ زدم. اون فانگ هنگ رو بهم پیشنهاد داد.»
کولت حتیسرک بیشتر ازدربیارن قبل گیج شد.
«چی؟ بوید فانگ هنگ رو پیشنهادثبت داد؟ پیشنهادش کرد که بیاد تویتحویلش جابهجا کردن متریال بهت کمک کنه؟»
جین که متوجه قضیه نشده بود، حرفش رو تصحیح کرد: «جابهجا کردن متریال؟ نه، پیشنهاد داد که بیاد کمکم. شنیدم این یارو کارش حرف نداره. تا وقتی که بتونی براش امتیازات مشارکت جور کنی، تنهایی از پسِ یه لانه سطح B هم برمیاد.»
«راست میگی؟»
کولت اولش جا خورد، اما بعد یاد بوید افتاد و بیاختیار خندهش گرفت: «داری زیادی پیازداغش رو زیاد میکنی، خودت اینطور فکر نمیکنی؟ بوید همیشه اهل لاف زدن و خالیبستنه. کاپیتان چند روزه تمام زورشو زده تا یه لانه سطح B رو پاکسازی کنه و هنوزم نتونسته. اونوقت توقع داری فانگ هنگ تنهایی جمعش کنه؟»
بوید به دهنلقی و بلوف زدنثبت معروف بود و بیشتر حرفایی کهتحویلش میزد از دم غلو و اغراق بود.
«اگه فقط بوید اینو میگفت، شاید از هر ده کلمهشچند سهتاشم باور نمیکردم، ولی ایگور هم اونجا بود و خودش شخصاًبرگشتن تایید کرد که فانگ هنگ دستش خیلی پره و حسابی ماهره...»
لحن جین جدی شد: «ایگور رو که میشناسی، مگهمیکرد نه؟ خیلی آدم صادق و درستکاریه. فقط چیزی رو میگهشده که مو لای درزش نره و صددرصد ازش مطمئن باشه.»
کولت اینبار کاملاًبکشن جدی شد: «مگهاما ایگور چی گفت؟»