چپتر 2196: فصل ۲۱۹۶ - گردهمایی
0«تو، دنبالم بیا.» ارواح درخت اینراستِ رو گفتن و فانگ هنگ روچشمغره آروم به سمت اعماق جنگل هدایت کردن.
کمی جلوتر، یه مانعنابود طبیعی دیگه وجود داشت کهمتأسفانه فقط روی دید اثر میذاشت.
تیم گشت ارواح درخت،میکرد فانگ هنگ رو ازبرگشته بین مانع رد کردن.
خیلی طول نکشید که بعد از ورود بههمین قلمرو ارواح درخت، گروهی از افراد ارواح درختآورد ظاهر شدن که دور هم جمع شده بودن.
وانس هم بینشون بود.
«فانگ هنگ!روح تو اینجانابود چیکار میکنی؟»
وانس داشت درباره قدمهای بعدی با بقیه بحثبرگشته میکرد که چشمش به فانگ هنگ افتاد که همراهوارد تیم گشت برگشته بود؛ چشماش پر از تعجب شد.
فانگ هنگ!
اون بالاخره نمرده بود!
اصلاً چطوریروح تونسته بود واردکنیم جهان داخلی بشه؟
فانگ هنگ با شنیدنمیکرد صدا، سرش رو چرخوندبرگشته و به وانس نگاه کرد.
«صبر کن!»
وانس درست وقتی که فانگ هنگ میخواست وارد منطقه مرکزیبالا اردوگاه بشه جلوش رو گرفت و خیره بهش زل زد:کشتی «فانگ هنگ، الدر ریون چی شد؟ چه بلایی سرش اومد؟»
«مرده.»
فانگ هنگ اصلاً دلِ خوشی از وانس نداشت، یه نگاه سرد بهش انداخت و ادامه داد: «بعدوارد از اینکه همهتون فلنگ رو بستید، من و ریون سعی کردیم روح الکترونیکی رو نابود کنیم وجلوش انسداد قلمرو روحی رو برداریم. متأسفانه توی نبرد تمام انرژی حیاتیش تموم شد و در نهایت مرد.»
همین که فانگ هنگ حرف زد، دست راستِ مشتشده وانس کمی لرزید. یهو سرش رو بالاآورد آورد و به فانگ هنگ چشمغره رفت: «داری دروغ میگی! کارِ خودته! تو بودی که الدرکار ریون رو کشتی! اون موقع فقط شما دو تا اونجا بودید. بنال ببینم! کار خودت بود؟»
یه لبخند تمسخرآمیز گوشه لبهای فانگ هنگ نقش بست و با پوزخند گفت: «جالبه. فقط من نبودم کهخودته وارد قلمرو انرژی شدم. برام عجیبه کی بود که تا خطر پیش اومد، اول از همه با زیردستاشگفت دور زد و در رفت و الدر ریون رو تک و تنها گذاشت؟ حالا اومدی پاپیچِ من میشی...»
«خفهشو! چرت و پرت نگو!»
حرف فانگ هنگ صاف خورد روی نقطه حساسِبرگشته وانس و حسابی جوش آورد. دستش رو بالاتونسته برد تا اول خودش به فانگ هنگ حمله کنه!
باید در نظر گرفت که جایگاه پیر عالیقدر توی کل قبیله تازه خالی شدهیهو بود و فقط اون نبود که سودای اون مقام رو توی سر داشت. حالا هربودید حرفی که فانگ هنگ میزد، تأثیر منفی روی جانشینی جایگاه پیر عالیقدر برای اون میذاشت!
چیزی که وانس حتی بیشتر ازراستِ این نمیتونست تحمل کنه این بودچشمغره که تکتک حرفهای فانگ هنگ حقیقت داشت!
وانس بلافاصله با چندنابود گرداب سبز رنگ دربرداریم حال چرخش احاطه شد.
در یک چشم به هم زدن،افتاد خارهای تیزی از برگهای متراکم مثل باروننمرده سیلآسا از داخل گردابهای سبز شلیک شدن!
هر خاریتمام با لبه سبزتموم کمرنگی برق میزد.
فانگ هنگ چشماش رو به برگهای در حاللرزید هجوم دوخته بود و به سرعت یکی پس ازکارِ دیگری جاخالی میداد و از حملات مداوم فرار میکرد.
وقتی دید اینطوری نمیشه جلوشون روانسداد گرفت، شمشیر بلند خونرنگِ پشت سرشتمام یهو شککافت و از هم باز شد!
«فیش، فیش، فیش...!»
برگهای متراکم به سد نوری خونرنگنهایت کوبیده شدن و به محض برخورد، بهلرزید سرعت پودر شدن و از بین رفتن.
فانگ هنگ تمام حملات برگها رو دفع کرد، نیمی از چهرهش روچشمغره از پشت پرده خون نشون داد، تحریکآمیز به وانس نگاه کرد وبودید پوزخندی زد: «چی شد؟ دستپاچه شدی؟ ترسیدی گندِ کارات رو بالا بیارم؟»
«مزخرفه!»
چهره وانس به شدت تیره و تار شدبرگشته و روی صورتش که از شدت خشم جمع شدهوارد بود، رگههایی از خطوط سبز و آبی پدیدار گشت.
قلب فانگتمام هنگ یهحیاتیش تکون خورد.
این دیگه چی بود؟
نوسانات انرژی طبیعیالکترونیکی اطراف یه جوراییانسداد غیرعادی به نظر میرسید.
نکنه توسطبقیه وانس فعالمیکرد شده بود؟
یعنی حتی بعد از برداشته شدننهایت شبکه انسداد قلمرو روحی، قبیله ارواحمشتشده درخت تواناییهای خاصتری هم پیدا کرده بودن؟
فانگ هنگ حس کرد اوضاع خرابهراستِ و درست وقتی میخواست از اونجا فاصلهرفت بگیره، یهو زمین زیر پاش نرم شد.
طلسم زمین!
وانس با چشمایی خیره به فانگ هنگ زل زده بود،تعجب و همزمان چند تا از دستیارای معتمدش که پشت سرشبشه بودن، طلسم باتلاق گلی و مهارت پیچش ریشه رو فعال کردن.
فانگ هنگ اخمیانرژی کرد و سرشنهایت رو بالا آورد.
وووش!
سرعت وانس توی یه چشم به هم زدن به طرزتوی وحشتناکی بالا رفت و در حالی که نور آبی کمرنگی دورشراستِ رو گرفته بود، تو کسری از ثانیه به فانگ هنگ رسید.
بوم!!!
فانگ هنگ با مشت وانس به هوا پرتاب شد؛حرف جای مشت قشنگ روی سینهش فرو رفته بود. بارفت صدای بوم بلندی محکم به درخت کنارش کوبیده شد.
برقی از بهتهمین و شگفتی توراستِ مردمکهای وانس درخشید.
بعد از باز کردننابود وضعیت سرکوبش، ویژگیهای فیزیکیشبرداریم جهش وحشتناکی کرده بود.
اصلاً انتظار نداشت این انسان بتونهافتاد جلوی اون ضربه دووم بیاره! بابالاخره اون مشت از پا نیفتاده بود؟
پس باید ادامه بدیم!
چشمای وانسمرد پر از قصددست کشتنِ شدیدی شد.
نمیتونست بذارهروح این انسان بهکنیم وراجیهاش ادامه بده!
«بس کن!»
درست همون موقع که وانس میخواست دوباره به جلوحرف هجوم ببره تا فانگ هنگ رو دنبال کنه ورفت واسه همیشه دهنش رو ببنده، صدایی تحکمآمیز تو گوشش پیچید.
«پیر عالیقدر.»
وانس برگشت؛ سنزو، پیر عالیقدر،کنیم همراه با جمعی از افراد قبیلهنبرد ارواح درخت از راه رسیده بود.
سنزو سر و صدای بیرونچشمش رو شنیده بود و اومدهتعجب بود تا ببینه چه خبره.
انتظار نداشت وانس وحیاتیش فانگ هنگ رو تویهمین نبردی به این سهمگینی ببینه.
اوایل سنزو دخالتی نکرد، اما وقتی دیدمشتشده فانگ هنگ داره عقب میافته و وانسداری مهر و مومش رو شکسته، پا درمیونی کرد.
با نگاه کردنالکترونیکی به فانگ هنگ،انسداد حسابی گیج شده بود.
فانگ هنگ هنوز زنده بود؟
تازه میتونهتمام وارد جهانحیاتیش داخلی هم بشه؟
چطور تونستهمرد بود اینحرف کار رو بکنه؟
نکنه اعضایروح دیگهٔ قبیلهنابود آورده بودنش تو؟
فانگ هنگ دوباره بلند شد و ایستاد؛همراه فرورفتگی روی سینهش که حاصل مشت وانس بود،چطوری با سرعت بالایی شروع کرد به ترمیم شدن.
اعلان بازیتمام روی شبکیهحیاتیش چشمش نقش بست.
[اعلان: بازیکن مأموریت پیشنیاز — آزمون قبیله برگ را تکمیل کرد.]
نام مأموریت: آزمون قبیله برگ.
درجه سختی مأموریت: سطح اس.
توضیحات مأموریت: در نبرد مقابل وانس به مدت ۲ دقیقه مقاومت کنید و شکست نخورید، قدرت خود را در برابر پیر عالیقدر سنزو به نمایش بگذارید و تأیید سنزو را به دست آورید.
فانگ هنگ لبهاش رو به هم فشرد و خونِ خاندانی رو که میخواست باهاش پاتک بزنه غیب کرد. باکارِ خودش فکر کرد که مأموریت واقعاً توی یه همچین حالت مخفیانهای فعال شده بود. نیشخندی زد و خونِ خونآشامگفت رو که قصد داشت باهاش تلافی کنه پس کشید؛ عجب روش نادری برای باز شدن یه مأموریت مخفی بود.
پس بگو! سنزو تمامبقیه مدت داشته تماشا میکردهافتاد و دخالت نمیکرده، نه؟
فانگ هنگ زیرچشمی نگاهی بهفلنگ سنزو انداخت و توی دلشالکترونیکی به این روباه مکار فحش داد.
سنزو که از افکار فانگ هنگنمرده بیخبر بود، نگاهش کرد و پرسید:داخلی «فانگ هنگ، چطوری وارد جهان داخلی شدی؟»
فانگ هنگ جواب داد: «من پیرو طبیعتم و راههای خودملرزید رو دارم. در مورد ورود به اینجا هم، با اجازه پیربودی عالیقدر ریون بوده. ارشد وانس هم میتونه این رو تأیید کنه.»
وانس با چشمایی پر از کینه به فانگ هنگ زل زدهچشماش بود و تنش واسه تلافی کردن میخارید. ولی بدبختیش این بودبشه که فانگ هنگ تو این یه مورد اصلاً خالیبندی نکرده بود.
بقیه اعضای قبیله ارواحهمهتون درخت به همدیگه نگاهکردیم کردن و پچپچهاشون بلند شد.
واقعیت داشت؟
مؤمنین به طبیعت؟
اونم یه انسان؟
وانس فقط میخواست هرچه سریعتر از شرسعی فانگ هنگ خلاص بشه، واسه همین نتونست جلویبرداریم خودش رو بگیره و گفت: «پیر عالیقدر، اون...»
سنزو حرفش رو قطعاون کرد: «کافیه وانس. متوجهچطوری شدم. فعلاً بکش عقب.»
«اطاعت.»
وانس با قیافهای گرفتهبقیه و عبوس، رفت پشتافتاد سر پیر عالیقدر سنزو ایستاد.
سنزو واقعاً از دیدن مبارزه فانگ هنگسعی و وانس جا خورده بود، اما بعد ازبرداریم یه کم سبکسنگین کردن، نقشهای به ذهنش رسید.
صرفنظر از اینکه فانگ هنگ چطوری وارداصلاً جهان داخلی شده بود، الان یه مهرهشنیدن به درد بخور و ارزشمند به حساب میاومد.
سنزو به فانگ هنگ نگاه کرد: «فانگدست هنگ، قدرتت واقعاً تحسینبرانگیزه. از قضا ماچشمغره هم دنبالت میگشتیم. شاید اینم هدایتِ خدای طبیعته.»
هان؟
فانگ هنگ بااینکه شنیدن این حرفبستید ابروهاش رو درهم کشید.
حالا این خودشتعجب بود که بدجورینمرده گیج شده بود.
قبیله ارواحتموم درخت شخصاًمرد دنبالش میگشتن؟
جدی جدیقدمهای این حرفشبقیه واقعی بود؟