چپتر 3553: فصل ۳۵۵۳ - شکستن مهر و موم
0چه اتفاقی داشت میافتاد؟
چرا مهری که رویهمه اهریمن خونین مغاک گذاشتهانرژی بودن از کار افتاده بود؟
«هه هه، رایان، مگه همشهدر داد و بیداد نمیکردی که یهواقعاً مبارزه واقعی میخوای؟ امروز روز مرگته!»
اهریمن خونین مغاک قبلاً چندین بار با رایان جنگیده بود.میچرخید با ترکیب کینههای قدیمی و جدید، دوباره تبدیل به آسمونیترسِ پر از سایههای خونین شد و به سمت رایان هجوم برد.
«هومف! دنبال مرگ میگردی!»
رایان همین الانشم اوضاع و احوال خوبی نداشت. بعد از اون همهبجنگه هدر رفتن مداوم انرژی، اصلاً قصد نداشت واقعاً با اهریمن خونین مغاکفضای بجنگه و فقط میخواست وقت تلف کنه و منتظر نیروی کمکی بمونه.
شکسته شدنِ یه فضای مهرومومشده اتفاق فوقالعاده نادری بود. قبیله خدایان اقداماتبجنگه احتیاطی رو برای همچین وضعیتی در نظر گرفته بود و نیروهای دفاعی همینمهرومومشده الانشم توی راه بودن. تا وقتی که حریف رو مهار میکرد، کافی بود.
همینطور که فکر میکرد، گوشه چشمکرده رایان به فانگ هنگ افتاد کهفهمید اون پشت، فاصله چندانی باهاش نداشت.
هوم؟
داشت چیکار میکرد؟
فانگ هنگ طبق دستور فوراً نرفته بود. به جاش، به بیرونواقعاً از منطقه نبرد و سمت یه آرایش جادویی دورنوردیِ دیگه تویشکسته زندان عقبنشینی کرده بود و قدرت تیرهوتاری دوباره توی دستش میچرخید.
اون قدرت...
توی یه لحظه،انرژی رایان فهمید یهواقعاً جای کار میلنگه.
اون یارو!
نه!
داشت مهر رو نابود میکرد!
«بوووم!!!»
فضای مهرومومشده از هم پاشید!
دو تا اهریمن ترسِ بلندقامت از فضای در حال انفجار بهواقعاً بیرون پرتاب شدن. یه لحظه گیج و منگ به نظر میرسیدن، نگاهیشدنِ به سر تا پای خودشون انداختن و بعد به همدیگه خیره شدن.
واقعاً اومده بودن بیرون؟
«هی، شمامداوم دوتا، نمیخواین دستقصد به کار بشین؟»
اون دو تا اهریمن ترس برگشتن و به فانگاصلاً هنگ نگاه کردن، سرشون رو به آرومی براش تکون دادننیروی و بعد به رایان که اون دوردستها بود چشم دوختن.
همین نیم ساعت پیش بود که فانگ هنگ وارد زندانشون شدهواقعاً بود، کمکشون کرده بود تا نشانهای نفرین مقدس روی بدنشون روشکسته پاک کنن و بهشون گفته بود که به زودی آزادشون میکنه.
شرط معامله خیلی ساده بود.
باید بامداوم رایان دستوپنجهاصلاً نرم میکردن.
دو تا اهریمن ترس از خیلی وقت پیش از قبیلهقصد خدایان کینه به دل داشتن. بعد از فرار، فوراً بهکمکی سمت رایان که با اهریمن خونین درگیر شده بود هجوم بردن.
رایان خیرهبعد شد بههمه فانگ هنگ.
کار خودش بود!
واقعاً داشتمداوم مهرومومها رواصلاً از بین میبرد!
آخه چرا!
رایان با خودش فکر کرد زینرفتن حتماً عقلش رو از دست داده وفقط با داد گفت: «بس کن! دیوونه شدی؟!»
گوشه لبهای فانگدیگه هنگ با یهکرده پوزخند سرد کش اومد.
این تازه اولش بود.
وووش!
فانگ هنگ به سمت یه مهرومومرفتن دیگه از زندان خیز برداشت و دستفقط راستش رو روی آرایش جادوییِ بیرونش گذاشت.
رایان حتیدورنوردیِ بیشتر اززندان قبل جا خورد.
بازم؟!
«هی! کجابعد رو داریهمه نگاه میکنی؟!»
دو تا اهریمن ترس به چپرفتن و راست رایان تلهپورت کردن و همزمانفقط کف دستهاشون رو به سمتش فشار دادن.
«گمشین برید کنار!!!»
رایان غرش کرد و با تمام وجود درخشش مقدس رو فعال کرد. فوران نور مقدس توی یه چشم بهفضای هم زدن اون دو تا اهریمن ترس رو به خاکستر تبدیل کرد و خودش رو از چنگ اهریمن خونینحریف رها ساخت. شمشیر بلند مقدسش درخشید، جثهش فضا رو شکافت و توی یه آن پشت سر فانگ هنگ ظاهر شد.
«چیییک!»
شمشیر بلندبعد مقدس بههمه جلو پرتاب شد!
فانگ هنگ چرخیددیگه و قلمرو مرگکرده ناگهان شکوفا شد.
شمشیر بلندمداوم توی قلمرواصلاً مرگ فرو رفت.
زیر حرارت سوزاناون نور مقدس، هاله مرگمداوم فوراً به جوش اومد!
دل فانگ هنگ لرزید.
نیروی مقدس طرف مقابل بهعقبنشینی نهایت تراکم خودش رسیده بود.میچرخید اصلاً نمیتونست جلوش دووم بیاره!
قدرت منشأ بیرونِ بدن فانگ هنگ اول به سرعت یهوقت لایه از قدرت شمشیر بلند مقدس رو خنثی کرد؛ امامهرومومشده بعدش، سد دفاعی مرگ اطرافش زیر این ضربه خرد شد.
شمشیر بلند عمیقاًاون توی بدن فانگرفتن هنگ فرو رفت.
رونهای متراکم مقدس از همون نقطهای کهمداوم شمشیر بلند مقدس وارد بدنش شده بود،میخواست به سمت بیرون شروع به پخش شدن کردن.
رایان با شوک بهزندان فانگ هنگ خیره شد: «هالهدستش نامردگان؟ تو اصلاً کی هستی؟»
توی همین وقفه کوتاه، دو تاواقعاً اهریمن ترس پشت سر رایان زندهکنه شدن و همزمان به پشتش ضربه زدن.
رایان اخم کرد و چارهای نداشترفتن جز اینکه شمشیر بلندش رو بکشهبجنگه بیرون تا با اونا درگیر بشه.
فانگ هنگ از فرصت استفاده کرد تا خودش رو آزاد کنه، مشت محکمی زد ووقت از لگد ضربه استفاده کرد تا سریع عقب بکشه. الگوهای مقدس روی بدنش به سرعتخدایان محو شدن و زخمی که خورده بود توی یه چشم به هم زدن ترمیم شد.
فانگ هنگ تهدیگه دلش از قدرتکرده رایان جا خورد.
فوقالعاده قوی بود!
قدرتش از تمام اعضای قبیلههدر خدایان که فانگ هنگ تاقصد حالا دیده بود بیشتر بود.
به خاطر این بود کههدر توی قلمرو الهی، قدرتش تاقصد این حد تقویت شده بود؟
هدف رایان از اون ضربه این بود که فانگ هنگ رو کاملاًفهمید زمینگیر کنه، اما در کمال تعجب دید که فانگ هنگ بعد ازپرتاب پرت شدن هنوزم سر پا ایستاده. حسابی مات و مبهوت شده بود.
«تو دقیقاً کی هستی؟!»
قبل از اینکه رایان بتونه به تعقیبش ادامه بده،اصلاً دوتا اهریمن ترس دوباره از فضای پشت سرش بیرونمنتظر پریدن و با چنگالهای شیطانیشون مستقیماً به سمتش هجوم بردن.
اهریمن خونین مغاک هم یه باررفتن دیگه تبدیل به لایههای متراکمی ازبجنگه سایههای خونین شد و محاصرهش کرد.
«گمشید اونور!»
رایان در کمال استیصال، بدون توجه به میزان مصرف انرژی،وقت دوباره هاله مقدسش رو آزاد کرد، هیولاها رو به عقبمهرومومشده پس زد و مثل برق به سمت فانگ هنگ خیز برداشت.
گوشه لب فانگ هنگ بالا رفترفتن و پوزخندی زد، بعد دوباره کف دستشفقط رو روی سد فضایی زندان بغلدستش گذاشت.
قدرت منشأبعد توی کفهمه دستش فوران کرد.
آرایش جادویی کیمیاگری که از قبل حسابی ضعیف شدهدستش بود، با دیوانگی توسط قدرت منشأ حل شد وبوووم توی یه چشم به هم زدن کاملاً از هم پاشید!
«بوممم!!!»
قبل از اینکه رایان بتونه برسه، یهمداوم اژدهای شبح از مهر و موم شکستهمیخواست بیرون پرید و راهش رو سد کرد.
اژدهای شبح تازه از بند خلاص شده بودانرژی و هنوز یه جورایی گیج میزد، اما بهتلف محض دیدن رایان، چشماش فوراً پر از خشم شد.
«هه هه، عجله نکن.»
فانگ هنگ پشت اژدهای شبح قایم شد،بجنگه آروم زیر لب غرید و دوباره دستاشنیروی به سرعت شروع به ساختن مهرهای جادویی کردن.
«فیش، فیش فیش...»
با تقویت مهر جادویی، نشانهدر نفرین مقدس روی اژدهای شبح باواقعاً سرعت شروع به تجزیه شدن کرد.
قدرت مرگی کهدیگه از بدنش سرریز میکرد،قدرت با شتاب بالا رفت.
«وایسا!»
چشمای رایان غرق خون شد. خواست بره دنبالش، امااصلاً فانگ هنگ همین الانش هم وارد بازتاب فضای فرعیمنتظر شده بود و توی ورودی طبقه چهارم زندان غیبش زد.
یعنی رفته بود طبقه پنجم؟
توی اون لحظه،دیگه یه فکر وحشتناک بهقدرت ذهن رایان خطور کرد.
نکنه میخواست که—
«غررررر!!!»
لحظه بعد، اژدهایاون شبح به سمترفتن رایان شیرجه زد.
«بنگ!!!»
...
طبقه سوم زندان.
رادنی با دلهره وهمه نگرانی هنوز منتظر خبریانرژی از طرف فانگ هنگ بود.
بیشتر ازدورنوردیِ دو ساعتزندان گذشته بود.
رایان بلافاصله اونجا رو ترکقصد نکرده بود، پس لابد نبایدوقت مشکلی پیش اومده باشه، درسته؟
توانایی فانگ هنگاون توی پنهان کردن هویتشمداوم که خیلی خوب بود.
رادنی کف زندان دراز کشیدههدر بود و افکار مختلف توی سرشواقعاً میچرخید که ناگهان دلش هری ریخت.
چی شد؟
لرزش شدیدیمداوم از طبقات پایینترقصد زندان حس شد.
رادنی درجا از جاش پرید،هدر رفت دم در سلول وقصد به راهروی بیرونی خیره شد.
اوضاع خوب نیست!
همچین لرزشهایی اصلاًدیگه طبیعی نبود. حتماًکرده یه اتفاقی افتاده بود!
زندانیهای دیگه هم متوجه این وضعیت غیرعادی شدنفقط و یکییکی از جا بلند شدن. کل بخشبمونه سلولها پر از سر و صدا و هرجومرج شد.
«ساکت شید!»
کوئین بعد از اینکه فهمید آرایش جادویی طبقه چهارم آلارم داده، فوراً با بیش از بیست تاکنه از نگهبانهای قبیله خدایان سراسیمه به اون سمت دوید. اونا سریع از راهرو رد شدن. دو نفرشونهمچین موندن تا از ورودی طبقه چهارم محافظت کنن و بقیهشون هم همراه هم وارد طبقه بالایی شدن.
کل بخشدورنوردیِ سلولها دوبارهزندان ساکت شد.
قلب رادنیمداوم دیوانهوار بهاصلاً تپش افتاده بود.
دیگه کار تموم بود.
کوئین با نیروهاش رسیده بود.
نکنه دستدورنوردیِ فانگ هنگزندان رو شده بود؟
اون سمت راهرو، کوئین افرادش رو هدایت کرد، قفل سد طبقهتلف چهارم رو باز کرد و وارد شد. در یه نگاه دید کهنادری رایان توسط گروهی از موجودات زندانی محاصره شده و حسابی تحت فشاره.
جوخه قبیله خدایان بلافاصله واردهدر نبرد شد تا به رایان کمکواقعاً کنه هیولاها رو به عقب برونن.
کوئین فریادبعد زد: «رایان!همه چه اتفاقی افتاده؟!»
«زین! اون عوضیدیگه داره به فرارکرده زندانیها کمک میکنه!»
دل کوئین یهو لرزید.
زین؟
همون جوونیبعد که برایهمه کارآموزی اومده بود؟
این دیگهدورنوردیِ چه شوخیزندان مزخرفی بود!