چپتر 3277: فصل ۳۲۷۷ - بقایای قبیله خدایان
0داخل غار.
فانگ هنگ و زین با شنیدنبودنش حرفهای قبیله میکوید، بالاخره دستگیرشون شدقدرت که قضیه واقعاً از چه قرار بوده.
ریشه همهچیزاما هنوزم بهگوشهچشمی زادگان بیگانه برمیگشت.
هرچند قبیله میکوید توی قلمرو قبیله مکانیک زندگی میکردن، ولی از محافظت قبیلهداده مکانیک بهرهمند نبودن. بعد از مرگ بدنه اصلی خدای پلید، دیگه برکت اونانداخت رو هم دریافت نمیکردن و بقا براشون روزبهروز سختتر و سختتر شده بود.
واسه همین، خیلی وقت پیش قبیله میکویداما به زادگان بیگانه پناه برده بودن وعجله شده بودن بخشی از اتحاد زادگان بیگانه.
این بار هم از طرف زادگان بیگانه دستوراستفاده گرفته بودن تا بهطور موقت از یادگار مقدسمورد زادگان بیگانه توی غار قبیله میکوید محافظت کنن.
قبیله میکوید یه تکنیک مخفی نادر داشتن کهدزدید به کمک بدنههای قارچیشون میتونستن انرژی اضافهای رو کهپیروان از سطح اشیاء به بیرون نشت میکرد، جذب کنن.
فانگ هنگ اینمیزدن رو که شنید، تویخدا دلش سر تکون داد.
با عقل جور درمیاومد.
همون بهاصطلاح یادگار مقدستحویل زادگان بیگانه، در واقع همونتوانایی بقایای پیکر قبیله خدایان بود.
در ظاهر، زادگان بیگانه هنوز باید با هبوطکنندگان قبیله خدایان سروکله میزدن و وقتی برای رسیدگی به بقایایمنن خدا نداشتن، واسه همین در قالب یه یادگار مقدس جاش زده بودن و تحویل قبیله میکوید داده بودنش.دیدن اونا با استفاده از توانایی خاص قبیله میکوید، تونسته بودن قدرت بقایای قبیله خدایان رو موقتاً سرکوب کنن.
و اما در مورد زین...
فانگ هنگخاص گوشهچشمی بهقدرت زین انداخت.
زین درجا گردنش رو دزدید و با عجله برای زیردستاش وساطت کرد:قدرت «داداش فانگ هنگ، اینا همهشون مؤمنان و پیروان منن. اصلاً خبر نداشتنوساطت تویی؛ وگرنه اگه ده هزار برابر این هم جرئت داشتن، همچین غلطی نمیکردن.»
«ارباب، خواهشاما میکنیم بهمونگوشهچشمی رحم کنین.»
وقتی اعضای قبیله میکوید دیدن خدای سایه که نسلاندرنسل میپرستیدنش و براش دعا میکردن، اینقدراونا جلوی این متجاوز سر خم کرده و احترام میذاره، در دم فهمیدن پا روی دم کسیزیردستاش گذاشتن که اصلاً نباید باهاش درمیافتادن، واسه همین تندتند به سجده افتادن و التماس بخشش کردن.
فانگ هنگ با دست اشارهموقتاً کرد بلند بشن: «بلند شین.انداخت من رو ببرین تا ببینمش.»
«چشم، لطفاًجاش پشت سرتحویل ما بیاین.»
قبیله میکوید جرئت نکردن معطل کنن وگردنش در حالی که تا کمر خم شده بودن،همهشون اون دو نفر رو به جلو راهنمایی کردن.
مسیر غار در ادامه،وقتی پوشیده از لایههای تونداشتن در توی قارچ بود.
به محض اینکه نزدیک شدن، لایههایسرکوب قارچی بهسرعت کنار رفتن و عقبگردنش کشیدن تا راهی برای عبورشون باز بشه.
همینطور جلو رفتنزده تا اینکه بهبودنش تالار قارچی اصلی رسیدن.
وسط تالار اصلی،مورد یه محراب قربانیِدرجا برنزی خودنمایی میکرد.
بقایای قبیله خدایانمیزدن خیلی عادی بالای محرابخدا برنزی گذاشته شده بود.
«هی، فانگ هنگ...»
زین با احتیاط و شک بهبودنش بقایای روی محراب خیره شد وقدرت زیر لب گفت: «یه جای کار میلنگه.»
«هوم.»
فانگ هنگ روی حسوقتی الهیش تمرکز کرد ونداشتن ادراکش رو بسط داد.
هاله بذر اوروبروس داشت درونموقتاً بقایا جوانه میزد و تقلاانداخت میکرد با قدرتشون ترکیب بشه.
از روی زخمهای پوسیده پوستِداده نیمهگندیده بقایا، الگوهای عجیب وخاص لکهداری به سمت بیرون سرایت میکرد.
بقایا هم بهطور غریزی داشتنانداخت در برابر ادغام و فرسایشزیردستاش توسط بذر اوروبروس مقاومت میکردن.
روی بیرونیترین لایه بقایا، لایههای قارچیرسیدگی ویژه قبیله میکوید مشغول جذب اونتحویل قدرتی بودن که از جسد نشت میکرد.
به نظر میرسید سه تاموقتاً نیرو توی یه تعادل عجیبانداخت و غریب به بنبست خورده باشن.
اگه اونجاش تعادل بهتحویل هم میخورد...
احتمالاً قدرت بذرمورد اوروبروس بقایای قبیله خدایانگردنش رو بهطور کامل میبلعید.
اون موقع، پادشاه سوسکها قدرتبرای بقایای خدا رو جذب میکرد وزده بعد از بلعیدنش، دوباره احیا میشد.
فانگ هنگ براندازی بهقدرت بقایا کرد و گوشهمورد لبش به لبخندی باز شد.
نه، یه چیزی اشتباه بود.
اون قبلاً بامورد پادشاه سوسکها، تانتالوس،درجا مبارزه کرده بود.
قدرت بذر اوروبروسمیزدن خیلی فراتر ازرسیدگی این حرفها بود!
این بذر داشت زیرپوستی و مخفیانه قدرت جمع میکردگوشهچشمی و فقط در ظاهر طوری وانمود میکرد که انگارداداش با بقایای خدا گلاویز شده و به بنبست خورده.
فانگ هنگجاش توی دلشتحویل پوزخندی زد.
شاید همچین حقهای قبیله خدایانانداخت رو گول میزد، ولی عمراًزیردستاش نمیتونست سرِ اون کلاه بذاره!
قدرت پادشاه سوسکهامیزدن هنوز برنگشته بود—اینرسیدگی یعنی بهترین فرصت ممکن.
فانگ هنگ خیلیتونسته عادی پرسید: «زادگان بیگانهاما نمیدونن اینجا چه خبره؟»
«ما بهشون خبر دادیم کهداده زیر حمله یه متجاوز قدرتمند قرارتونسته گرفتیم، ولی هنوز هیچ پاسخی نگرفتیم.»
ارشد قبیله میکوید سرش رو تکون داد و توضیح داد: «از وقتی زادگان بیگانه یادگار مقدس رو اینجامنن گذاشتن، ارتباط ما باهاشون کُند شده. بیشتر وقتا، این خودِ زادگان بیگانه هستن که برامون دستور میفرستن. تازگیادیدن هم چند باری از طرف غریبهها مورد حمله قرار گرفتیم، ولی پاسخ زادگان بیگانه خیلی با تاخیر بود.»
فانگ هنگ گفت: «اگه زادگانبرای بیگانه دوباره پیامی فرستادن، بهشون بگیدزده متجاوز مهار شده و کارش تمومه.»
اعضای قبیله میکویدتونسته همگی با همسرکوب سر تکون دادن: «چشم.»
فانگ هنگ دستش رو به سمت بقایای پیکراستفاده خدا دراز کرد، قدرت ذهنیش رو متمرکز کردمورد و نیروی بذر اوروبروس رو به کار انداخت.
«فیش، فیش، فیش، فیش...»
بقایای پیکر تحت تاثیر اون هاله بهشدت به لرزه افتاد. نقش وتحویل نگارهای عجیب و کدر روی پوست پوسیده به سرعت پخش شدن ومورد توی یه چشم به هم زدن، گوشتِ خاکستریرنگ به سیاهی قیر دراومد.
قدرت هولناکی به شکلقدرت مهارنشدنی از بقایای پیکرمورد خدا به بیرون نشت کرد!
«مواظب باشید!»
زین با حس کردن نوسانات وحشتناکی که از بقایای پیکر سرازیروساطت میشد، دلش هُری ریخت. با عجله به مریدانش هشدار داد و سایههااگه بلافاصله دور خودش و پیروانش پیچیدن و با نهایت سرعت عقب کشیدن.
شیوخ قبیله میکوید از شنیدن این صدا ازنداشتن ترس به لرزه افتادن و زیر پناه سایهها،استفاده به زانو دراومدن و سرهاشون رو به خاک کوبیدن.
«فیش!!»
بقایای پیکر خدا روی محرابداده یهو پرید توی هوا. یه حفرهتونسته خونی وحشتناک وسط سینهش شکافته شد.
«وووش!»
سایهای سیاه از داخل حفرهبرای خونی سینه بیرون جهید و مستقیمزده به سمت فانگ هنگ هجوم برد!
فانگ هنگ ازتونسته قبل یه قدمسرکوب به عقب برداشته بود.
سایه یه مار!
سایه یه مارمورد از بقایای پیکردرجا خدا بیرون زده بود!
بعد از یه شبیخونِ ناموفق، بدنه ضخیمخدا و مارمانندش توی هوا شناور شد وبودنش سرش رو مستقیم روی فانگ هنگ قفل کرد.
«تانتالوس؟»
فانگ هنگ با کنجکاوی به هیولاییبودنش که از قفسه سینه بقایای قبیلهقدرت خدایان بیرون خزیده بود، خیره شد.
یه کرم غولپیکر با طول حدود سه متر بود،عجله سر تا پاش سیاه، بدنش پوشیده از خارهای متراکممنن و روی سرش صورت یه آدم رشد کرده بود.
پادشاه سوسکها تانتالوس!
اما حالا صورت تانتالوس از شدت خشم کج و معوجانداخت شده بود، چشماش سرخِ خون بود و دهنش تا بیخهمهشون گوشاش باز شده بود و ردیف دندونهای برندهش رو نشون میداد.
«بازم تو!»
تانتالوس با عطش کشتار بهانداخت فانگ هنگ زل زد، جوریزیردستاش که انگار میخواست تیکهتیکهش کنه.
اگه به خاطر فانگوقتی هنگ نبود، مگه ممکننداشتن بود کارش به اینجا بکشه!
حالا بدنش کاملاً خرد و خاکشیر شدهاما بود و فقط آگاهی و بخشی از نیرویزیردستاش باقیموندهش به بقایای قبیله خدایان چنگ انداخته بود.
چون پیله نجاتیافته نمیتونست قدرت کافی براش مهیا کنه، تانتالوس قادر نبود به سرعت نیروی بقایای قبیله خدایان رو جذب کنهدزدید و با خودش یکی بسازه. از طرفی هم از نابود شدن به دست زادگان بیگانه و تعقیب شدن توسط همنوعهای خودش میترسید،خواهش به خاطر همین ترجیح داده بود تظاهر به شکست کنه و داخل بقایا قایم بشه تا یواشیواش دوباره قدرتش رو جمع کنه.
عمراً فکرش رومورد هم نمیکرد دوباره باگردنش فانگ هنگ روبهرو بشه!
«روووووار!!»
بوی خون و کشتار از چشمای تانتالوس فوران کرد و غرش خشمگینی سردزدید داد. بدنش جنونآمیز پیچوتاب خورد و بیشمار مارهای کوچیک از لای فلسهای وارونهتویی پوستش بیرون جهیدن و مثل یه سیلاب خروشان به سمت فانگ هنگ هجوم بردن.
«هه، خیلی وقتهزده ندیدمت، ولی میبینمبودنش فقط ضعیفتر شدی.»
لبخند تمسخرآمیزی گوشه لبهای فانگ هنگ نشست. حتی یهعجله تکون هم نخورد. فقط دست راستش رو آروم بالا آورداصلاً و مردمک چشم راستش با نوری طلایی و تیره درخشید.
چشم خدا.
توی فرم مقدس، قدرتی که توسط چشماما خدا تقویت شده بود، توی یه آن اثرزیردستاش تخریبی مهارت مجازات الهی رو دهها برابر کرد.
«مجازات الهی!»
«بووووم!!!»
آذرخش بنفش و سهمگینی از دلرسیدگی آسمون فرود اومد و صاف وتحویل بینقص خورد وسط سر پادشاه سوسکها.