---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 3363: فصل ۳۳۶۳ - دردسر در جهان روحی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 3363: فصل ۳۳۶۳ - دردسر در جهان روحی

0

کوین به آدام خیره‌اصلاً​ شد و ابروهاش به‌شدت‌داشته​ تو هم گره خوردن.

حس کرد‌می‌شد​ که هاله روی‌زیرین​ آدام خیلی غیرعادیه.

درسته که نوسان‌باشه​ انرژی متعلق به‌جهان​ جناح مقدس خدا بود،

ولی هاله‌ش‌داشته​ به‌شدت عجیب‌وغریب‌می‌شد​ به نظر می‌رسید.

مخصوصاً قدرت ذهنی‌ای که توی‌قدرتی​ دست آدام به شکل یه‌می‌شد​ تیغه برنده متراکم شده بود.

خود تیغه قدرت ذهنی زیادی نداشت، حتی خیلی هم ضعیف بود؛ اما‌کیهانیِ​ شعله متراکم‌شده دور تیغه، قدرت وحشتناکی توی خودش جا داده بود که حسابی‌زین​ مشکوک می‌زد— این اصلاً قدرتی نبود که به جناح مقدس تعلق داشته باشه.

حتی می‌شد یه هاله‌می‌شد​ محو از جهان زیرین‌توش​ رو هم توش حس کرد.

«تو کی هستی؟»

کوین نگاهش رو به آدام‌قدرتی​ دوخت و کم‌کم ستاره‌های کیهانیِ در‌محو​ حال چرخش توی چشماش ظاهر شدن.

«بدبخت شدیم، داداش‌محو​ فانگ هنگ، این‌توش​ پیرمرده شک کرده.»

«زین، شانس تو یکم داغونه.»

فانگ هنگ‌داشته​ با خونسردی‌می‌شد​ جواب داد.

از قبل پیش‌بینی می‌کرد که لو برن، ولی فکرش‌باشه​ رو نمی‌کرد بختش انقدر سیاه باشه که فقط بعد‌کم‌کم​ از یه روز موندن توی جهان روحی گیر بیفتن.

«به من‌می‌شد​ ربطی نداره،‌جهان​ حمله کن!»

آدام با شنیدن این حرف، وحشیانه هجوم‌زیرین​ برد و شمشیر بلند شعله ندرِ سوزان‌کیهانیِ​ توی دستش رو محکم به جلو کشید!

وووش!!

نور تیغه به‌سرعت توی هوای جهان روحی متراکم و‌باشه​ پخش شد و یه پرتو تاریک بیش از دو‌کم‌کم​ متری ساخت که مستقیم به‌سمت اسقف کوین هجوم برد.

کوین جرئت نکرد بی‌احتیاطی کنه.‌زیرین​ درست همون موقع که می‌خواست ضدحمله‌ستاره‌های​ بزنه، یهو دلش هُری ریخت پایین.

هان؟

زنجیرهای تاریک و متراکمی فوراً دور بدنش‌زیرین​ ظاهر شدن و توی یه پلک به هم‌حال​ زدن، اون رو محکم توی مرکزشون قفل کردن.

اوضاع خرابه!

بوم!!!!

هاله طلاییِ تیره منفجر شد!

کوین قدرت ذهنی‌ش رو رها کرد تا زنجیرهای‌توش​ دورش رو پاره کنه. درست همون لحظه‌ای که خلاص‌چشماش​ شد، پرتو تیغه دو متری دقیقاً جلوی چشماش بود!

«خرد شو!»

کوین با خشونت نعره زد، قدرت‌توش​ ذهنی‌ش رو به شکل یه پتک‌کیهانیِ​ غول‌پیکر درآورد و کوبیدش سمت پرتو تیغه.

بوم!!!!!

دو نیروی ذهنی‌باشه​ کاملاً متفاوت توی هوا‌زیرین​ به هم برخورد کردن!

موج انفجار به کوین اصابت کرد‌نبود​ و پیکره‌ای که با قدرت ذهنی‌ش ساخته‌زیرین​ بود، به‌طرز محسوسی کم‌نور و کدر شد.

اون واقعاً‌می‌شد​ توی موضع ضعف‌زیرین​ قرار گرفته بود؟

قلب کوین به‌شدت لرزید.

لحظه بعد، یه‌باشه​ فیگور تار و مبهم‌زیرین​ یهو جلوش ظاهر شد.

یه مشت‌می‌زد—​ سنگین داشت‌اصلاً​ به‌سمتش فرود می‌اومد!

دل کوین ریخت و با عجله‌توش​ هر دو تا دستش رو جلو‌کیهانیِ​ آورد تا ضربه رو دفع کنه.

بَنگ!!!!

مشت سنگین فرود اومد.

کوین با شدت به عقب پرتاب شد، در حالی که‌می‌شد​ اثر خورندگیِ چسبیده به اون مشت، بدنش رو به‌سرعت تحلیل می‌برد.‌حال​ بدن ساخته‌شده از روحش خیلی سریع رو به محو شدن گذاشت.

این یارو کی بود؟‌جهان​ اون مشت با قدرت‌نگاهش​ جهان زیرین ترکیب شده بود!

کوین که آسیب جدی دیده بود و‌زیرین​ به عقب پرت می‌شد، بلافاصله قصد کرد‌کیهانیِ​ با تله‌پورت کردن، از جهان روحی فرار کنه.

ولی ثانیه بعد، دوباره‌می‌شد​ زنجیرهای تاریک و فشرده‌ای‌توش​ روی بدنش ظاهر شدن.

بد شد!

رنگ چهره کوین کمی پرید.

قژ قژ‌داشته​ قژ قژ،‌می‌شد​ کِریک کِریک...

توی یه چشم به هم زدن، کوین کاملاً توی‌هستی​ زنجیرهای تاریک و متراکم پیچیده شد و در حالی‌ظاهر​ که هیچ تکونی نمی‌تونست بخوره، بی‌دفاع توی هوا معلق موند.

فیش!

لحظه بعد، سایه‌محو​ آدام به‌سرعت جلوی‌توش​ کوین نمایان شد.

کوین به آدام خیره شد و سعی کرد چیزی‌هستی​ بگه، ولی دهنش با یه چیزی محکم مهروموم شده‌ظاهر​ بود و حتی نمی‌تونست یه کلمه هم به زبون بیاره.

زین تبدیل به فرم سایه شد، کنار آدام معلق موند و در حالی که‌کیهانیِ​ داشت اسقف کوین رو برانداز می‌کرد، گفت: «داداش فانگ هنگ، قدرتش بدک نیست و‌شانس​ احتمالاً هویتشم معمولی نباشه. اگه بعد از لو رفتن بمیره، ممکنه دردسر درست کنه.»

«هوم، یکم معطلش کنیم.»

زین شونه‌هاش رو‌محو​ بالا انداخت و بعد‌هستی​ به کوین اشاره کرد.

بلافاصله یه پرده دایره‌ایِ سیاه دور کوین‌زیرین​ پدیدار شد، اون رو لای زنجیرهای تاریک پیچید‌حال​ و محکم داخل یه گوی سیاه حبسش کرد.

زین انگشتش رو تکون داد‌محو​ و گوی سیاه با سرعت‌نگاهش​ به‌سمت آرایه جادویی محافظ پرتاب شد.

«آدام، بزن بریم!»

«اطاعت، خدای سایه.»

آدام گوی روح قهرمان رو جمع‌جهان​ کرد، روی زمین فرود اومد و‌کم‌کم​ خیلی سریع از فضای روحی بیرون رفت....

توی معبد روح مقدس،

گروهی از کاهنانِ محافظ دیدن‌قدرتی​ که آدام هوشیاریش رو به دست‌محو​ آورده و نگاه‌هاشون رو بهش دوختن.

چهره آدام خونسرد بود. آروم سرش رو بالا آورد،‌دوخت​ نگاهی به دور و برش انداخت و در نهایت‌بدبخت​ چشمش افتاد به سیلیا که نه چندان دورتر ایستاده بود.

«منتظرم بودی؟»

سیلیا آروم گفت: «یه مدتی بود ازت‌زیرین​ خبری نداشتم، نگران شدم مبادا برات اتفاقی‌کیهانیِ​ افتاده باشه. اسقف اعظم کوین رو دیدی؟»

«آره.»

آدام نگاهی به آرایش جادویی تله‌پورتِ اون نزدیکی انداخت‌دوخت​ و توضیح داد: «اسقف کوین هنوز داره توی دنیای‌بدبخت​ معنوی تمرین می‌کنه، برای همین نخواستم مزاحمش بشم. بیا بریم.»

آدام این رو‌باشه​ گفت و به‌جهان​ سمت خروجی راه افتاد.

سیلیا سرش رو برای پیشگوهای رتبه بالای‌زیرین​ حاضر توی تالار تکون داد و بعد‌کیهانیِ​ با عجله دنبال آدام راهیِ بیرون شد.

پیشگوهای نگهبان‌می‌زد—​ متوجه هیچ‌اصلاً​ چیز غیرعادی‌ای نشدن.

اسقف کوین اغلب توی دنیای معنوی تمرین می‌کرد و هر‌کم‌کم​ دفعه حداقل چندین ساعت وقت می‌گذاشت. علاوه بر این، بدن‌داداش​ فیزیکیش هم هیچ نشونه‌ای از ناهنجاری یا مشکل نشون نمی‌داد.

بعد از بیرون اومدن از معبد‌جهان​ روح مقدس، آدام فوراً به سمت کالسکه‌ای‌ستاره‌های​ رفت که کنار خیابون پارک شده بود.

سیلیا که کمی‌باشه​ گیج شده بود، پرسید:‌زیرین​ «آدام؟ کالسکه مال خودته؟»

«سیلیا، یه کارایی توی انجمن‌قدرتی​ کیمیاگری دارم. باید برم پیششون،‌می‌شد​ پس بهتره مزاحم تمرین کردنت نشم.»

«اِ؟ ولی ما‌محو​ برای فردا توی میدون‌هستی​ مبارزه وقت رزرو کردیم...»

آدام پرید وسط حرفش: «مسئله‌ای‌محو​ نیست، کارم زود تموم می‌شه‌نگاهش​ و برمی‌گردم. امشب توی هتل می‌بینمت.»

«باشه.»

سیلیا به کالسکه‌ای که به‌سرعت‌قدرتی​ دور می‌شد خیره شد و‌می‌شد​ ابروهاش کمی توی هم رفت.

حس می‌کرد چیزهای عجیب‌جهان​ و غریبِ زیادی در‌نگاهش​ مورد آدام وجود داره....

کالسکه‌ای که انجمن کیمیاگری آماده کرده بود، بلافاصله به سمت گذرگاه تله‌پورت‌کم‌کم​ کشور خدای مرکزی حرکت کرد. بعدش آدام به پادشاهی غربی تله‌پورت کرد و‌پیرمرده​ بدون لحظه‌ای درنگ، راهیِ انبار بزرگی شد که انجمن کیمیاگری اجاره کرده بود.

«همه‌چیزی که لازم داشتی آماده‌ست.»

دیمون خبر رو دریافت کرده بود و از مدتی قبل بیرون‌محو​ انبار منتظر ایستاده بود. با دیدن آدام، سری تکون داد و گفت:‌چشماش​ «دو روز زودتر از چیزی که انتظار می‌رفت اومدی. همه‌چی روبه‌راه بود؟»

«آره، کم‌وبیش. بیا بریم تو.»

دیمون به زیردست‌هاش از انجمن کیمیاگری علامت‌زیرین​ داد تا همون بیرون بمونن و نگهبانی بدن،‌حال​ بعدش خودش آدام رو به داخل هدایت کرد.

فضای داخل انبار از قبل‌محو​ تخلیه شده بود و به‌طرز غیرعادی‌ای‌دوخت​ دلباز و بزرگ به نظر می‌رسید.

در امتداد یکی از‌اصلاً​ دیوارها، جعبه‌های چوبیِ پرشماری‌داشته​ روی هم چیده شده بود.

«تمام چیزهایی که خواسته بودی حاضره. طبق دستورات خدای سایه،‌کم‌کم​ ترتیب نگهبان‌ها رو دادم که بیرون بمونن. اینجا از قدیم انبار‌فانگ​ انجمن کیمیاگری بوده، خیالت راحت باشه، هیچ‌کس پاش به اینجا نمی‌رسه.»

«خوبه.»

آدام سرش رو به آرومی تکون داد و‌توش​ تا وسط انبار قدم زد، دستش رو بالا‌چرخش​ برد و زیر لب زمزمه کرد: «خدای سایه...»

فیش! فیش! فیش!

طرح‌های آرایش جادویی کم‌کم روی کف و سقف انبار‌دوخت​ پدیدار شدن، بعد به‌سرعت در امتداد کف زمین گسترش‌بدبخت​ پیدا کردن و آرایه‌های جادویی کیمیاگری رو تشکیل دادن.

دیمون با احترام‌باشه​ یه قدم عقب‌جهان​ رفت و کنار کشید.

خدای سایه!

دیدن همه‌چیز در برابر‌اصلاً​ چشماش، وجودش رو پر از‌باشه​ هیبت و شگفتی کرده بود.

برپا کردن چنین آرایش جادویی عظیمی‌توش​ در این مقیاس، واقعاً کاری بود‌کیهانیِ​ که فقط از دست یه خدا برمی‌اومد!

توی یه چشم به‌می‌شد​ هم زدن، آرایه‌های جادویی‌توش​ کیمیاگری سرتاسر انبار رو پوشوندن.

جعبه‌های چوبی‌ای که اطراف چیده شده‌جهان​ بودن، زیر کشش نیروی ذهنی شروع‌کم‌کم​ کردن به شناور شدن توی هوا.

«بوم! بوم بوم بوم!!!»

جعبه‌ها از هم پاشیدن‌جهان​ و مواد کیمیاگریِ داخلشون‌نگاهش​ توی فضا معلق شد.

آدام کیسه‌ای رو که روی‌محو​ دوشش انداخته بود پایین آورد و‌دوخت​ محتویاتش رو روی زمین خالی کرد.

«جیرینگ، جیرینگ، جیرینگ...»

متریال‌های گوی‌می‌زد—​ روح همه‌جا‌اصلاً​ پخش شدن.

وووش! وووش! وووش!

نور بنفش کم‌رنگی‌باشه​ روی گوی‌های روحِ‌جهان​ افتاده روی زمین تابید.

دیمون به گوی‌های روح قهرمانی که روی کف زمین‌هستی​ ولو شده بودن خیره شد و چشماش از تعجب گرد‌شدن​ شد. حتی حس کرد نفس کشیدن هم براش سخت شده.

بی‌شمار سازه روحی‌این​ از دل گوی‌های‌نبود​ روح قهرمان سر برآوردن.

همه‌شون بدون استثنا، سازه‌های روحی‌زیرین​ سطح بالا و متعلق به‌کم‌کم​ سطح ۱۷ و سطح ۱۸ بودن!

فقط همون فشار روحی وحشتناکی‌محو​ که ازشون ساطع می‌شد، نفس‌نگاهش​ رو توی سینه‌ش حبس می‌کرد!

«وووش!»

آرایه‌های جادویی کیمیاگری درخششی بنفش‌رنگ پیدا کردن و مواد کیمیاگری رو به جریان‌هایی به‌توش​ رنگ طلایی تیره تبدیل کردن که با سازه‌های روحی در هم آمیخته شدن؛ طوری‌داداش​ که زره رعد و زره روح مقدس دور بدنشون شکل گرفت و متراکم شد.

دو فرمِ تغییریافته و متفاوت از سازه‌های‌هستی​ روحی به‌سرعت پدیدار شدن و بلافاصله توسط‌چرخش​ گوی‌های روح رزمیِ معلق توی هوا جذب شدن.

دیمون همون‌جا گوشه انبار خشکش زده بود و با بهت تماشا می‌کرد که‌ستاره‌های​ چطور روح‌های رزمی رعد رتبه بالا و ارواح جنگجوی روح، مثل یه خط تولید‌زین​ بی‌وقفه شکل می‌گیرن و ساخته می‌شن و در نهایت جذب گوی‌های روح رزمی می‌شن.

چه شاهکار ترسناکی!

یه معجزه واقعی!

قدرت این‌می‌شد​ خدا فرسنگ‌ها فراتر‌زیرین​ از تصوراتش بود.

ناولها | novelha.net