چپتر 3363: فصل ۳۳۶۳ - دردسر در جهان روحی
0کوین به آدام خیرهاصلاً شد و ابروهاش بهشدتداشته تو هم گره خوردن.
حس کردمیشد که هاله رویزیرین آدام خیلی غیرعادیه.
درسته که نوسانباشه انرژی متعلق بهجهان جناح مقدس خدا بود،
ولی هالهشداشته بهشدت عجیبوغریبمیشد به نظر میرسید.
مخصوصاً قدرت ذهنیای که تویقدرتی دست آدام به شکل یهمیشد تیغه برنده متراکم شده بود.
خود تیغه قدرت ذهنی زیادی نداشت، حتی خیلی هم ضعیف بود؛ اماکیهانیِ شعله متراکمشده دور تیغه، قدرت وحشتناکی توی خودش جا داده بود که حسابیزین مشکوک میزد— این اصلاً قدرتی نبود که به جناح مقدس تعلق داشته باشه.
حتی میشد یه هالهمیشد محو از جهان زیرینتوش رو هم توش حس کرد.
«تو کی هستی؟»
کوین نگاهش رو به آدامقدرتی دوخت و کمکم ستارههای کیهانیِ درمحو حال چرخش توی چشماش ظاهر شدن.
«بدبخت شدیم، داداشمحو فانگ هنگ، اینتوش پیرمرده شک کرده.»
«زین، شانس تو یکم داغونه.»
فانگ هنگداشته با خونسردیمیشد جواب داد.
از قبل پیشبینی میکرد که لو برن، ولی فکرشباشه رو نمیکرد بختش انقدر سیاه باشه که فقط بعدکمکم از یه روز موندن توی جهان روحی گیر بیفتن.
«به منمیشد ربطی نداره،جهان حمله کن!»
آدام با شنیدن این حرف، وحشیانه هجومزیرین برد و شمشیر بلند شعله ندرِ سوزانکیهانیِ توی دستش رو محکم به جلو کشید!
وووش!!
نور تیغه بهسرعت توی هوای جهان روحی متراکم وباشه پخش شد و یه پرتو تاریک بیش از دوکمکم متری ساخت که مستقیم بهسمت اسقف کوین هجوم برد.
کوین جرئت نکرد بیاحتیاطی کنه.زیرین درست همون موقع که میخواست ضدحملهستارههای بزنه، یهو دلش هُری ریخت پایین.
هان؟
زنجیرهای تاریک و متراکمی فوراً دور بدنشزیرین ظاهر شدن و توی یه پلک به همحال زدن، اون رو محکم توی مرکزشون قفل کردن.
اوضاع خرابه!
بوم!!!!
هاله طلاییِ تیره منفجر شد!
کوین قدرت ذهنیش رو رها کرد تا زنجیرهایتوش دورش رو پاره کنه. درست همون لحظهای که خلاصچشماش شد، پرتو تیغه دو متری دقیقاً جلوی چشماش بود!
«خرد شو!»
کوین با خشونت نعره زد، قدرتتوش ذهنیش رو به شکل یه پتککیهانیِ غولپیکر درآورد و کوبیدش سمت پرتو تیغه.
بوم!!!!!
دو نیروی ذهنیباشه کاملاً متفاوت توی هوازیرین به هم برخورد کردن!
موج انفجار به کوین اصابت کردنبود و پیکرهای که با قدرت ذهنیش ساختهزیرین بود، بهطرز محسوسی کمنور و کدر شد.
اون واقعاًمیشد توی موضع ضعفزیرین قرار گرفته بود؟
قلب کوین بهشدت لرزید.
لحظه بعد، یهباشه فیگور تار و مبهمزیرین یهو جلوش ظاهر شد.
یه مشتمیزد— سنگین داشتاصلاً بهسمتش فرود میاومد!
دل کوین ریخت و با عجلهتوش هر دو تا دستش رو جلوکیهانیِ آورد تا ضربه رو دفع کنه.
بَنگ!!!!
مشت سنگین فرود اومد.
کوین با شدت به عقب پرتاب شد، در حالی کهمیشد اثر خورندگیِ چسبیده به اون مشت، بدنش رو بهسرعت تحلیل میبرد.حال بدن ساختهشده از روحش خیلی سریع رو به محو شدن گذاشت.
این یارو کی بود؟جهان اون مشت با قدرتنگاهش جهان زیرین ترکیب شده بود!
کوین که آسیب جدی دیده بود وزیرین به عقب پرت میشد، بلافاصله قصد کردکیهانیِ با تلهپورت کردن، از جهان روحی فرار کنه.
ولی ثانیه بعد، دوبارهمیشد زنجیرهای تاریک و فشردهایتوش روی بدنش ظاهر شدن.
بد شد!
رنگ چهره کوین کمی پرید.
قژ قژداشته قژ قژ،میشد کِریک کِریک...
توی یه چشم به هم زدن، کوین کاملاً تویهستی زنجیرهای تاریک و متراکم پیچیده شد و در حالیظاهر که هیچ تکونی نمیتونست بخوره، بیدفاع توی هوا معلق موند.
فیش!
لحظه بعد، سایهمحو آدام بهسرعت جلویتوش کوین نمایان شد.
کوین به آدام خیره شد و سعی کرد چیزیهستی بگه، ولی دهنش با یه چیزی محکم مهروموم شدهظاهر بود و حتی نمیتونست یه کلمه هم به زبون بیاره.
زین تبدیل به فرم سایه شد، کنار آدام معلق موند و در حالی کهکیهانیِ داشت اسقف کوین رو برانداز میکرد، گفت: «داداش فانگ هنگ، قدرتش بدک نیست وشانس احتمالاً هویتشم معمولی نباشه. اگه بعد از لو رفتن بمیره، ممکنه دردسر درست کنه.»
«هوم، یکم معطلش کنیم.»
زین شونههاش رومحو بالا انداخت و بعدهستی به کوین اشاره کرد.
بلافاصله یه پرده دایرهایِ سیاه دور کوینزیرین پدیدار شد، اون رو لای زنجیرهای تاریک پیچیدحال و محکم داخل یه گوی سیاه حبسش کرد.
زین انگشتش رو تکون دادمحو و گوی سیاه با سرعتنگاهش بهسمت آرایه جادویی محافظ پرتاب شد.
«آدام، بزن بریم!»
«اطاعت، خدای سایه.»
آدام گوی روح قهرمان رو جمعجهان کرد، روی زمین فرود اومد وکمکم خیلی سریع از فضای روحی بیرون رفت....
توی معبد روح مقدس،
گروهی از کاهنانِ محافظ دیدنقدرتی که آدام هوشیاریش رو به دستمحو آورده و نگاههاشون رو بهش دوختن.
چهره آدام خونسرد بود. آروم سرش رو بالا آورد،دوخت نگاهی به دور و برش انداخت و در نهایتبدبخت چشمش افتاد به سیلیا که نه چندان دورتر ایستاده بود.
«منتظرم بودی؟»
سیلیا آروم گفت: «یه مدتی بود ازتزیرین خبری نداشتم، نگران شدم مبادا برات اتفاقیکیهانیِ افتاده باشه. اسقف اعظم کوین رو دیدی؟»
«آره.»
آدام نگاهی به آرایش جادویی تلهپورتِ اون نزدیکی انداختدوخت و توضیح داد: «اسقف کوین هنوز داره توی دنیایبدبخت معنوی تمرین میکنه، برای همین نخواستم مزاحمش بشم. بیا بریم.»
آدام این روباشه گفت و بهجهان سمت خروجی راه افتاد.
سیلیا سرش رو برای پیشگوهای رتبه بالایزیرین حاضر توی تالار تکون داد و بعدکیهانیِ با عجله دنبال آدام راهیِ بیرون شد.
پیشگوهای نگهبانمیزد— متوجه هیچاصلاً چیز غیرعادیای نشدن.
اسقف کوین اغلب توی دنیای معنوی تمرین میکرد و هرکمکم دفعه حداقل چندین ساعت وقت میگذاشت. علاوه بر این، بدنداداش فیزیکیش هم هیچ نشونهای از ناهنجاری یا مشکل نشون نمیداد.
بعد از بیرون اومدن از معبدجهان روح مقدس، آدام فوراً به سمت کالسکهایستارههای رفت که کنار خیابون پارک شده بود.
سیلیا که کمیباشه گیج شده بود، پرسید:زیرین «آدام؟ کالسکه مال خودته؟»
«سیلیا، یه کارایی توی انجمنقدرتی کیمیاگری دارم. باید برم پیششون،میشد پس بهتره مزاحم تمرین کردنت نشم.»
«اِ؟ ولی مامحو برای فردا توی میدونهستی مبارزه وقت رزرو کردیم...»
آدام پرید وسط حرفش: «مسئلهایمحو نیست، کارم زود تموم میشهنگاهش و برمیگردم. امشب توی هتل میبینمت.»
«باشه.»
سیلیا به کالسکهای که بهسرعتقدرتی دور میشد خیره شد ومیشد ابروهاش کمی توی هم رفت.
حس میکرد چیزهای عجیبجهان و غریبِ زیادی درنگاهش مورد آدام وجود داره....
کالسکهای که انجمن کیمیاگری آماده کرده بود، بلافاصله به سمت گذرگاه تلهپورتکمکم کشور خدای مرکزی حرکت کرد. بعدش آدام به پادشاهی غربی تلهپورت کرد وپیرمرده بدون لحظهای درنگ، راهیِ انبار بزرگی شد که انجمن کیمیاگری اجاره کرده بود.
«همهچیزی که لازم داشتی آمادهست.»
دیمون خبر رو دریافت کرده بود و از مدتی قبل بیرونمحو انبار منتظر ایستاده بود. با دیدن آدام، سری تکون داد و گفت:چشماش «دو روز زودتر از چیزی که انتظار میرفت اومدی. همهچی روبهراه بود؟»
«آره، کموبیش. بیا بریم تو.»
دیمون به زیردستهاش از انجمن کیمیاگری علامتزیرین داد تا همون بیرون بمونن و نگهبانی بدن،حال بعدش خودش آدام رو به داخل هدایت کرد.
فضای داخل انبار از قبلمحو تخلیه شده بود و بهطرز غیرعادیایدوخت دلباز و بزرگ به نظر میرسید.
در امتداد یکی ازاصلاً دیوارها، جعبههای چوبیِ پرشماریداشته روی هم چیده شده بود.
«تمام چیزهایی که خواسته بودی حاضره. طبق دستورات خدای سایه،کمکم ترتیب نگهبانها رو دادم که بیرون بمونن. اینجا از قدیم انبارفانگ انجمن کیمیاگری بوده، خیالت راحت باشه، هیچکس پاش به اینجا نمیرسه.»
«خوبه.»
آدام سرش رو به آرومی تکون داد وتوش تا وسط انبار قدم زد، دستش رو بالاچرخش برد و زیر لب زمزمه کرد: «خدای سایه...»
فیش! فیش! فیش!
طرحهای آرایش جادویی کمکم روی کف و سقف انباردوخت پدیدار شدن، بعد بهسرعت در امتداد کف زمین گسترشبدبخت پیدا کردن و آرایههای جادویی کیمیاگری رو تشکیل دادن.
دیمون با احترامباشه یه قدم عقبجهان رفت و کنار کشید.
خدای سایه!
دیدن همهچیز در برابراصلاً چشماش، وجودش رو پر ازباشه هیبت و شگفتی کرده بود.
برپا کردن چنین آرایش جادویی عظیمیتوش در این مقیاس، واقعاً کاری بودکیهانیِ که فقط از دست یه خدا برمیاومد!
توی یه چشم بهمیشد هم زدن، آرایههای جادوییتوش کیمیاگری سرتاسر انبار رو پوشوندن.
جعبههای چوبیای که اطراف چیده شدهجهان بودن، زیر کشش نیروی ذهنی شروعکمکم کردن به شناور شدن توی هوا.
«بوم! بوم بوم بوم!!!»
جعبهها از هم پاشیدنجهان و مواد کیمیاگریِ داخلشوننگاهش توی فضا معلق شد.
آدام کیسهای رو که رویمحو دوشش انداخته بود پایین آورد ودوخت محتویاتش رو روی زمین خالی کرد.
«جیرینگ، جیرینگ، جیرینگ...»
متریالهای گویمیزد— روح همهجااصلاً پخش شدن.
وووش! وووش! وووش!
نور بنفش کمرنگیباشه روی گویهای روحِجهان افتاده روی زمین تابید.
دیمون به گویهای روح قهرمانی که روی کف زمینهستی ولو شده بودن خیره شد و چشماش از تعجب گردشدن شد. حتی حس کرد نفس کشیدن هم براش سخت شده.
بیشمار سازه روحیاین از دل گویهاینبود روح قهرمان سر برآوردن.
همهشون بدون استثنا، سازههای روحیزیرین سطح بالا و متعلق بهکمکم سطح ۱۷ و سطح ۱۸ بودن!
فقط همون فشار روحی وحشتناکیمحو که ازشون ساطع میشد، نفسنگاهش رو توی سینهش حبس میکرد!
«وووش!»
آرایههای جادویی کیمیاگری درخششی بنفشرنگ پیدا کردن و مواد کیمیاگری رو به جریانهایی بهتوش رنگ طلایی تیره تبدیل کردن که با سازههای روحی در هم آمیخته شدن؛ طوریداداش که زره رعد و زره روح مقدس دور بدنشون شکل گرفت و متراکم شد.
دو فرمِ تغییریافته و متفاوت از سازههایهستی روحی بهسرعت پدیدار شدن و بلافاصله توسطچرخش گویهای روح رزمیِ معلق توی هوا جذب شدن.
دیمون همونجا گوشه انبار خشکش زده بود و با بهت تماشا میکرد کهستارههای چطور روحهای رزمی رعد رتبه بالا و ارواح جنگجوی روح، مثل یه خط تولیدزین بیوقفه شکل میگیرن و ساخته میشن و در نهایت جذب گویهای روح رزمی میشن.
چه شاهکار ترسناکی!
یه معجزه واقعی!
قدرت اینمیشد خدا فرسنگها فراترزیرین از تصوراتش بود.