چپتر 2860: فصل ۲۸۶۰ - تحرکات مشکوک
0«آشغال!»
یوآخیم فحشی داد ودرست سرش رو انداخت پایینپرسید و رفت توی فکر.
دردسر اینجا بود که کاپیتان زورانطبق بهش مشکوک شده بود و با دقتفریز تمام حرکاتش رو زیر نظر گرفته بود.
بهمحض اینکه پا میذاشت توی سفینهدیوونهها استار ریور، سربازهای فدراسیون در نهایتراهاندازی هوشیاری و مراقبت دنبالش راه میافتادن.
پس...
هنوز یه جای دیگه وجود داشتپوزخندی که میتونست از اونجا فرومونهایی با غلظتتموم بالا برای کشوندن کرمهای جهشیافته گیر بیاره.
بخش عقبی انبار.
طبق نقشه، کل انبارِ پیادهسازیشده سفینه استار ریورتیم قبلاً جدا شده بود، سریع فریز شده بودهمهچی و بعد بارگیریش کرده بودن توی سفینه لانشینگ.
سفینه لانشینگ دست کاپیتان تیلور بودبرشکاری و اون هم اصلاً نسبت بهگفت یوآخیم گاردی نداشت و مراقبش نبود.
فقط کافی بود یه راهی برای رفتن به انبار پیدا کنه، مقداریجابهجاییش از اون فرومونهای غلیظی که از کرمهای کریستالی به جا مونده بود رونگهبان برداره و بعد یهجوری بذارتشون لای محمولههایی که فانگ هنگ داشت جابهجا میکرد...
اون وقت، ازدحام کرمهایعقبی جهشیافته بیرون سفینه مثل دیوونههاپیادهسازیشده میافتادن دنبال تیم فانگ هنگ!
نه فقط فانگ هنگ!
بلکه زوران هم همینطور!
واقعاً فکر کرده بودندرست با راهاندازی یه منطقه امناوضاع جدید همهچی قراره درست بشه؟
یوآخیم پوزخندی زد، سرش رو بالاطبق آورد و پرسید: «اوضاع بخش عقبی انبارفریز سفینه چطوره؟ برشکاری و جابهجاییش تموم شد؟»
«آره.» زیردستش سر تکون داد و گفت: «همین الان تأییدش رو گرفتیم، کل بخشامن عقبی انبار سفینه استار ریور سریع فریز شده و بارگیری شده روی سفینه لانشینگ. سفینهزیردستش لانشینگ هم براش نگهبان گذاشته و تیم بازرسی هم نیروهایی رو برای نظارت مستقر کرده.»
...
همین که گله لیکرها دومین مرحله تعریض گذرگاه زیرزمینی رو تمومبرشکاری کردن، تکههای بزرگ لاشه فلزی سفینه که توسط تیم مهندس پانگ لیروی برش خورده بود، پشت سر هم با جرثقیل فرستاده میشدن ته گودال.
وین و یهعده از بازیکنا هم ته گودال مونده بودن تا لاشهها رو تحویل بگیرنبارگیریش و فلزات سفینه رو محکم روی صفحههای حملونقل ببندن. بعدش لیکرها این قطعات رو ازراهی توی گذرگاه به منطقه خروجیِ اونطرف میبردن و تحویل تیم آرکلی میدادن تا توزیع مجدد بشن.
فانگ هنگ روی عرشه سفینه وایساده بود، لاگ بازی روهمینطور چک میکرد و از راه دور حرکات گله لیکرها رو زیرآورد نظر داشت تا اگه اتفاق غیرمنتظرهای افتاد، بلافاصله واکنش نشون بده.
هان؟
یهو، ابروهایهمهچی فانگ هنگدرست پرید بالا.
نشان خونآشامی که روی یوآخیمانبار گذاشته بود، یه ناهماهنگی وقبلاً وضعیت غیرعادی رو نشون داد.
یارو نتونسته بود جلویبیرون خودش رو بگیره وتیم دست به کار شده بود؟
فانگ هنگ سرش رواوضاع بالا آورد و بهتموم سمت سفینه لانشینگ نگاه کرد.
با توجه به جهتدرست ادراکش، یوآخیم رفته بودپرسید سمت بخش عقبی سفینه لانشینگ.
همین چند لحظه پیش توی سفینهطبق لانشینگ زیر نظر بود، پس چراسریع حالا رفته بود سمت کابین عقبی؟
بیخیال شده بود؟
فانگ هنگ همچنان حواسش بهچطوره یوآخیم بود و به تقسیمزیردستش مواد و تجهیزات ادامه داد.
بعد از مدتی، یوآخیم یه کم توی کابین عقبی سفینه لانشینگ پرسه زد و بعد برگشتتکون به همون محوطهای که تیم پانگ لی داشتن سفینه رو تیکهتیکه میکردن و هی اینور اونور رفت.دومین حتی انگار یه درگیری و بگومگوی کوچیک هم با مهندسها پیدا کرد و در نهایت انداختنش بیرون.
شک فانگ هنگ بهش بیشتر شد، برای همین خیلیپیادهسازیشده راحت از روی عرشه پرید پایین و رفت سمتلانشینگ محوطه اوراق کردن سفینه، همونجایی که یوآخیم تازه اونجا بود.
«آقای فانگ، کمکی ازبیرون دست ما برمیاد؟ کاپیتان دستوربلکه داده باهاتون همهجوره همکاری کنیم.»
پانگ لی و تیم مهندسیش حسابی سرگرم برش دادن سفینه بودن.تکون دوتا از کاپیتانهای جوخه از بین سربازهای سفینه استار ریور متوجه فانگنیروهایی هنگ شدن، اومدن جلو و با تکون دادن سر بهش سلام دادن.
«باید یه چیزیقراره بپرسم. یوآخیم همینپوزخندی الان اینجا بود؟»
«بله، گفت چندتا وسیله مهم رو گم کرده و میخوادقبلاً دنبالشون بگرده، اما کاپیتان زوران دستور داده بهجز پرسنل داخلیتیلور هیچکس حق نداره نزدیک بشه، برای همین جلوشون رو گرفتیم.»
«ولی یوآخیم باز هم یه خرده توی این اطراف پرسههمینطور زد و بعد سعی کرد بره به بخشهای عمیقتر. بعدپوزخندی از اینکه دوباره جلوش رو گرفتیم، بالاخره بیخیال شد و رفت.»
فانگ هنگ زمزمه آرومیاوضاع زیر لب کرد وتموم ادراکش رو گسترش داد.
چی؟!
نگاه فانگ هنگ سریععقبی کشیده شد سمت جعبههایانبارِ باری که داشتن جابهجاشون میکردن.
یه حسوقت ضعیف ازبیرون بذر اوروبروس.
فرومونهای کرمهای آلوده بود؟
بهطور معمول غلظت فرومونها خیلیبشه پایین بود و تشخیص دادنشونچطوره کار سختی به حساب میاومد.
ولی غلظت فرومون روی اون جعبههایطبق بار فوقالعاده بالا بود؛ طوری که ازفریز همچین فاصله نزدیکی قشنگ میتونست حسش کنه.
توی یه چشمازدحام به هم زدن،دیوونهها دوزاریِ فانگ هنگ افتاد.
«پس قضیهآورد از ایناوضاع قرار بود... یوآخیم...»
میخواست فرومونها رو قاطیِ بارهای ارسالی کنهآورد و بعدش یه بخش از گله کرمهای جهشیافتهزیردستش رو بکشونه سمت پایگاه تازه تاسیس کاپیتان زوران؟
عجب کینه عمیقی!
اگه پایگاه یهو مورد حمله گله کرمها قرار میگرفت، برای تیم حملونقلِ خودش دردسرامن خاصی پیش نمیاومد، اما کار ساخت پایگاه فرعی فدراسیون تازه تموم شده بود. تاسیسات دفاعیشزیردستش هنوز کامل راه نیفتاده بودن و توان دفاعیش محدود بود؛ شاید اصلاً نمیتونست دووم بیاره.
صبر کن ببینم!
یعنی همین چند لحظه پیش رفتهپوزخندی بود سمت کابین عقبی تا یهجابهجاییش راهی برای گیر آوردن فرومونها پیدا کنه؟
فانگ هنگ بلافاصله متوجه قضیهانبار شد و نزدیک بود باقبلاً صدای بلند بزنه زیر خنده.
این بار دیگه یوآخیم زیادیمثل زرنگبازی درآورده بود و رسماًهمینطور به پای خودش شلیک کرده بود.
در مورد گله کرمهای جهشیافتهایچطوره هم که جذب فرومون میشدن، فانگتکون هنگ اصلاً و ابداً جدیشون نمیگرفت.
با این فکر، فانگ هنگ سریع دستهای از لیکرها رو تحتبرشکاری کنترل گرفت و جمعشون کرد و بهشون دستور داد یواشکی از تویروی راهروی زیرزمینی به سمت اون یکی خروجیِ پایگاه فرعی فدراسیون حرکت کنن.
«آقای فانگبیاره هنگ، متوجهعقبی چیز مشکوکی شدید؟»
«نه، چیزی نیست.»
فانگ هنگ لبخندی زد وچطوره سرش رو بالا آورد: «اینزیردستش موضوع رو به کاپیتان گزارش دادید؟»
سرباز سرش رو تکون داد.
چون درگیری مستقیمی پیش نیومدهانبار بود، در اصل اصلاً قصدقبلاً نداشتن ماجرا رو گزارش کنن.
«برید و اینو به زوران گزارش بدید. حواستون رو هم جمعواقعاً کنید و زرنگ باشید؛ جوری بگید که شیلوک از اداره بازرسیپرسید هم که مدام مثل سایه دنبال زورانه، این موضوع رو بشنوه.»
دو تا سرباز نگاهیاوضاع به هم انداختن وتموم بعد سر تکون دادن.
«اطاعت!»
...
پایگاه فرعی و موقت فدراسیون.
با هماهنگی فانگ هنگ، آرکلی، زاکا و بیشتر از ده تا بازیکن دیگه از طریق راهرویگرفتیم زیرزمینی اینجا دور هم جمع شده بودن. وظیفه اصلیشون این بود که موادی رو که از زیرکردن زمین بالا آورده میشد به سطح زمین منتقل کنن و تحویل نیروهای فدراسیون بدن تا توزیع بشه.
همونطور که داشتن بارها رو حمل میکردن، یهوپرسید بین سربازهای فدراسیونِ پشت سرشون همهمهای افتاد وتکون خیلیاشون داشتن با دست به سمتی اشاره میکردن.
هوم؟
چه خبر شده؟
زاکا ناخودآگاه سرش رواوضاع بالا آورد و بهتموم پشت سرش نگاه کرد.
یا خدا—؟!
دلش هری ریخت پایین.
اون دوردستها، ابرهای عظیمیبیرون از غبار زرد بهتیم هوا بلند شده بود!
کرمهای جهشیافته!
گله عظیمی از کرمهای جهشیافته داشتن جمع میشدن و با سرعتبرشکاری توی زمینهای بایر هجوم میآوردن؛ اونقدر گرد و خاک به پا کردهروی بودن که آسمون رو پوشونده بود، انگار خودِ آخرالزمان سر رسیده بود.
رنگ و رویبخش فرمانده تیم فدراسیونطبق یه کم پرید.
«سریع! به کاپیتانازدحام گزارش بدید! درخواستدیوونهها نیروی کمکی کنید!»
واقعاً عجیب بود.
قبل از انتخاب جای پایگاه جدید، منطقه رو بررسی میدانی کرده بودنجابهجاییش و مطمئن شده بودن که موجودات جهشیافته خیلی کمی توی این محدوده هستن.نگهبان گذشته از این، مگه بیشتر کرمهای جهشیافته به سمت سفینه کشیده نشده بودن؟
اما این گلهبخش دقیقاً داشت صافطبق میاومد سمت پایگاه اونا!
«همه واحدها،وقت به حالتبیرون آمادهباش دربیاید!»
سربازهای فدراسیون سریع توی موقعیت نبرد قرار گرفتن، سلاحهایآره پرتو انرژی خودشون رو بالا آوردن و پشت سازههایروی دفاعی پایگاه سنگر گرفتن و هر لحظه آماده شلیک بودن.
«ویززز...»
همون نزدیکیها، چندبخش بار نور درخشانِ ناشینقشه از تلهپورت چشمک زد.
وقتی مهندس پانگ لی پایگاه موقت رو میساخت، حواسش بود که در سریعترین زمان ممکن یه گذرگاهقراره دورنوردی برپا کنه. با این حال، به خاطر محدودیتهای انرژی، دفعات استفاده از تلهپورت و تعداد نفراتتأییدش جابهجاشده به شدت محدود بود، واسه همین اصلاً روش قابل اعتمادی برای جابهجایی دستهجمعی به حساب نمیاومد.
به محض اینکه گزارش به زورانبرشکاری رسید، خودش و یه گروه ازگفت محافظها فوراً به پایگاه تلهپورت کردن.
زوران با دیدن گله عظیم کرمهای جهشیافتهآورد که داشتن با شتاب به سمتشون هجومآره میآوردن، اخمهاش رو به شدت توی هم کشید.