---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازی جهانی: AFK در آخرالزمان زامبی

چپتر 1691: فصل ۱۶۹۱ - انفجار • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1691: فصل ۱۶۹۱ - انفجار

0

«مشکل بررسی شد. یه مشکلی توی گذرگاه تله‌پورت در انتهای منطقه ۵ دنیای آخرالزمان خون‌آشام‌انبار​ پیش اومده. لرد جهانِ این دنیا اعلانی دریافت کرده مبنی بر اینکه پورتال تحت تأثیر تلاطم‌صدایی​ فضایی قرار گرفته و موقتاً از دسترس خارج شده. نیم ساعت طول می‌کشه تا بازیابی بشه.»

«بامب!»

جاش دوباره‌هنوز​ مشتش رو‌ممکن​ روی میز کوبید.

«قلعه سیاه!»

مگه می‌شد‌جلوی​ همچین تصادفی‌جهش‌یافته​ اتفاق بیفته؟!

در گذشته، گذرگاه تله‌پورت همیشه‌جلوی​ با پایداری کامل کار می‌کرد و‌نباید​ هیچ‌وقت دچار تلاطم فضایی نشده بود!

نیازی به گفتن‌براشون​ نداشت، این اتفاق صددرصد‌جهش‌یافته​ کار قلعه سیاه بود!

اون‌ها از یه نوع ابزار خاص استفاده کرده بودن تا‌اردوگاه​ عملکرد پایدار گذرگاه فضایی رو مختل کنن. باز نشدن گذرگاه‌نباید​ تله‌پورت به این معنی بود که نیروهای کمکیِ بعدی نمی‌تونستن برسن.

حتی مسیر‌جلوی​ فرارشون هم‌جهش‌یافته​ قطع شده بود!

آروم باش!

جاش نفس عمیقی کشید و خودش رو مجبور‌بیرون​ کرد آروم بگیره. شروع کرد به فکر کردن‌دوم​ درباره اینکه چطور این مخمصه رو حل کنه.

مهم‌ترین چیز در حال‌حاضر​ حاضر این بود که‌قدرت​ روحیه ارتش رو حفظ کنه.

با قدرت فعلی اردوگاه، هنوز هم‌بگیرن​ براشون ممکن بود که جلوی قلعه‌مسئله​ سیاه و هیولاهای جهش‌یافته بیرون رو بگیرن.

اما نباید‌هنوز​ هیچ هرج‌ومرجی‌ممکن​ پیش می‌اومد.

مسئله دوم،‌هنوز​ آتش‌سوزی توی منطقه‌جلوی​ انبار تدارکات بود.

بدون پشتیبانی تیم فدراسیون مرکزی از‌ارتش​ اون سمت گذرگاه، نیروی انسانی برای خاموش‌ممکن​ کردن آتیش فوراً به‌شدت کم اومده بود.

جاش با صدایی بم و محکم گفت: «تمام نیروهای‌هیچ​ در دسترس رو جمع کنین تا توی خاموش کردن آتیش‌تیم​ منطقه انبار تدارکات کمک کنن، نباید بذاریم آتیش سرایت کنه!»

«بله قربان! اطاعت!»

درست در لحظه‌ای که سربازها دستور رو‌جهش‌یافته​ گرفتن و برای ابلاغش از چادر فرماندهی بیرون‌مسئله​ دویدن، جاش سروصدای دیگه‌ای رو پشت در شنید.

«دیگه چی شده؟»

سربازی با عجله و با چهره‌ای‌بگیرن​ درهم و عرق سردی که روی‌مسئله​ پیشونیش نشسته بود، وارد اتاق شد.

ناگهان حس‌هنوز​ بدی به‌ممکن​ جاش دست داد.

به سرباز خیره‌براشون​ شد و با لحنی‌جهش‌یافته​ بم گفت: «حرف بزن!»

«قربان، همین الان یه انفجار مهیب توی گذرگاه تله‌پورت رخ‌اردوگاه​ داد. دوازده نفر از نیروهای تعمیر و نگهداری، از جمله‌نباید​ جناب جانی، به‌شدت مجروح شدن. گذرگاه تله‌پورت فضایی آسیب جدی دیده.»

«چی؟! منفجر شد؟! چرا؟»

«علت حادثه‌هنوز​ هنوز در‌ممکن​ دست بررسیه.»

جاش از‌هنوز​ شدت خشم مشت‌هاش‌جلوی​ رو گره کرد.

لعنتی!

قلعه سیاه!

بالاخره به‌هنوز​ گذرگاه تله‌پورت‌ممکن​ حمله کردن!

تمام این مدت، حملات از دنیای‌هیولاهای​ بیرون حقه‌ای بود که سرهم کرده‌هیچ​ بودن، حتی اون موجودات در سطح فرمانده!

همه‌چیز فقط برای این‌حاضر​ بود که توجه اون‌ها رو‌فعلی​ از گذرگاه تله‌پورت منحرف کنن!

جاش توی دلش‌هیولاهای​ احساس کینه و‌بگیرن​ خشم شدیدی می‌کرد.

از قبل حدس زده بود که‌هیولاهای​ قلعه سیاه به گذرگاه تله‌پورت حمله می‌کنه،‌هرج‌ومرجی​ و تدارکات زیادی هم براش دیده بود!

اما هر چقدر هم‌ممکن​ تلاش کرده بود، باز‌بیرون​ نتونسته بود جلوش رو بگیره!

در نهایت، باز‌حال​ هم توسط قلعه‌ارتش​ سیاه ضربه خورده بودن!

اما...

وقتی به گذشته فکر می‌کرد.

قلعه سیاه‌هنوز​ چطور این کار‌جلوی​ رو کرده بود؟

با چه روشی تونسته‌حاضر​ بودن جلوی چشم همه‌قدرت​ گذرگاه تله‌پورت رو نابود کنن؟

وقتی دقیق‌تر فکر کرد، خشم درون جاش خیلی‌نباید​ زود فروکش کرد. به‌جاش عرق سردی روی پیشونیش‌تدارکات​ نشست و احساس ناآرامیِ عمیقی بهش دست داد.

یه جای کار می‌لنگید.

قلعه سیاه‌هنوز​ اصلاً همچین‌ممکن​ قدرتی نداشت!

بنابراین، مشکل از داخل بود!

به ساختار داخلی فدراسیون‌جهش‌یافته​ منطقه غربی از خیلی‌نباید​ وقت پیش نفوذ شده بود!

جاش سرش رو بالا آورد و با صدایی بم و جدی گفت: «نگران گذرگاه تله‌پورت نباشین. فوراً چند‌انبار​ نفر رو بفرستین تا آتیش رو مهار کنن. به نگهبان‌های هر چهار تا ورودی بگین که پورتال توسط‌گفت​ قلعه سیاه نابود شده. هیچ‌کس نمی‌تونه فرار کنه. اگه نشه از اردوگاه دفاع کرد، همگی با هم می‌میریم!»

چهره سرباز سرد و مصمم شد،‌هیولاهای​ دست‌هاش رو به نشانه احترام روی‌هیچ​ سینه گذاشت و گفت: «بله! اطاعت!»

بیرون از اردوگاه فدراسیون، گیلدهای‌روحیه​ مختلف قلعه سیاه شدت حملاتشون‌اردوگاه​ به اردوگاه فدراسیون رو چندبرابر کردن.

رهبر فرم‌های جهش‌یافته، یعنی اژدهای مارگونه، به‌اما​ شدت خشمگین شده و به طور کامل‌آتش‌سوزی​ از کنترل قلعه سیاه خارج شده بود.

اژدهای مارگونه با اون جثه پهن و سنگینش خودش رو مثل یه‌هیچ​ توپ گرد می‌کرد و این‌طرف و اون‌طرف می‌غلتید تا به هر چیزی حمله‌اون​ کنه؛ حرکتی که باعث حملات کور و بی‌امانی به تمام دشمن‌های اطرافش می‌شد.

این موضوع واسه نیروهای‌ممکن​ قلعه سیاه هم یه‌بیرون​ تهدید بزرگ به حساب می‌اومد.

درست زمانی که وضعیت نبرد در اوج‌حفظ​ التهاب و نگرانی قرار داشت، به دلایلی‌جلوی​ نامعلوم، روحیه کل ارتش فدراسیون یهو اوج گرفت.

سربازهای فدراسیون در کسری‌جهش‌یافته​ از ثانیه ۲۰۰ درصد از‌هیچ​ توان رزمی‌شون رو آزاد کردن.

فانا با چشم‌های خودش دید که تیم‌جهش‌یافته​ پیشرو درست در آستانه رسیدن به اردوگاه،‌می‌اومد​ چطور با خشونت به عقب رانده شد.

فانا هم چاره‌ای ندید جز‌جلوی​ اینکه برای فرار از ضربات‌اما​ مهلک، همراه تیم عقب‌نشینی کنه.

یکی از هم‌رزمان قلعه سیاه که با هجوم ناگهانی‌فعلی​ فدراسیون غافلگیر شده بود، لخته‌خونی روی زمین تف کرد‌بگیرن​ و گفت: «لعنتی! فدراسیونی‌ها چه‌شون شده؟ مگه دوپینگ کردن؟»

فانا هم حس کرد یه جای کار‌اما​ می‌لنگه. بلافاصله مهارت کنترل ذهن خودش رو فعال‌انبار​ کرد تا وارد کانال ارتباط ذهنی تیم بشه.

«فانا، مقاومت فدراسیون‌براشون​ خیلی سرسختانه‌تر از چیزیه‌جهش‌یافته​ که فکرش رو می‌کردیم.»

«اوضاع تیم ما هم اصلاً خوب نیست.‌جهش‌یافته​ توان رزمیمون به ۷۵ درصد کاهش پیدا‌می‌اومد​ کرده و بچه‌ها مجبور شدن عقب بکشن.»

«همگی گوش کنین! این نزدیک‌ترین فرصتیه که تا حالا برای نابود کردن گذرگاه تله‌پورت به‌هیولاهای​ دست آوردیم. تا سپیده‌دم فقط ۲۰ دقیقه مونده. پنج دقیقه دیگه تمام تمرکزمون رو می‌ذاریم روی‌تیم​ یورش نهایی. باید به هر قیمتی که شده آخرین خط دفاعی فدراسیون رو در هم بشکنیم.»

«خیلی خب! بیاین‌هیولاهای​ برای بار آخر‌بگیرن​ تمام زورمون رو بزنیم!»

«مفهومه.»

فانا نفس عمیقی کشید.

کشته شدن یارانشون از قبل‌روحیه​ شروع شده بود و توان رزمی‌هنوز​ تیم با سرعت سرسام‌آوری افت می‌کرد.

با این وجود، به‌جهش‌یافته​ هیچ وجه حاضر نبود‌نباید​ الان میدان رو خالی کنه.

اگه الان تسلیم می‌شد، نه تنها تمام زحمات‌بیرون​ قبلی به باد فنا می‌رفت، بلکه پیدا کردن‌دوم​ یه موقعیت مشابه توی آینده به مراتب دشوارتر می‌شد!

حمله کوبنده به‌براشون​ اردوگاه فدراسیون قطعاً تلفات‌جهش‌یافته​ سنگینی روی دستشون می‌گذاشت.

اما حتی اگه مجبور‌حاضر​ می‌شدن بهای گزافی بپردازن،‌قدرت​ باید تا ته خط می‌رفتن!

فانا دیگه‌جلوی​ هیچ اهمیتی به‌بیرون​ حفظ جونش نمی‌داد.

باید یه بار‌براشون​ دیگه با تمام‌هیولاهای​ قوا حمله می‌کردن!

چهره فانا کدر و مصمم شد. درست زمانی که می‌خواست‌اما​ به نیروهای پشت سرش فرمان جمع شدن و یورش دوباره‌بدون​ بده، ناگهان پیامی از طریق پیوند ارتباط ذهنی تیم مخابره شد.

صدای گوینده به شدت نامطمئن و دستپاچه بود و با تردید من‌من می‌کرد:‌ممکن​ «بچه‌ها... دست نگه دارین! افرادم همین الان اخباری از داخل فدراسیون به دست‌آتش‌سوزی​ آوردن. مثل اینکه گذرگاه تله‌پورت فضایی فدراسیون به مشکل جدی خورده... ظاهراً منفجر شده!»

«داریم جزئیاتش رو پیگیری‌جهش‌یافته​ می‌کنیم. لطفاً فقط دو دقیقه‌هیچ​ دیگه دندون روی جگر بذارین!»

چی؟!

با شنیدن این خبر، نه‌جلوی​ تنها فانا، بلکه تمام اعضای‌اما​ تیم از تعجب خشکشون زد.

گذرگاه تله‌پورت نابود شده بود؟

مگه می‌شد واقعیت داشته باشه؟

قلعه سیاه قبلاً برای انجام عملیات‌های‌هیولاهای​ خرابکارانه در ساختار درونی فدراسیون برنامه‌ریزی کرده‌هرج‌ومرجی​ بود تا اردوگاه رو از پا دربیاره.

متأسفانه فدراسیون پیش از این طعم چنین ضربه‌ای رو چشیده بود.‌نباید​ فرمانده تازه‌منصوب‌شده، جاش، نسبت به امنیت اردوگاه به شدت مته به‌تیم​ خشخاش می‌گذاشت و ورود مخفیانه واسه بازیکن‌های عادی عملاً غیرممکن بود.

نگهبان‌های گذرگاه تله‌پورت‌حال​ همگی از معتمدین‌ارتش​ دوآتیشه خودش بودن.

اون‌ها پس از چندین تلاش بی‌سرانجام‌بگیرن​ نتونسته بودن هیچ شکافی پیدا کنن‌مسئله​ و ناچار قید نفوذ رو زده بودن.

«کار کی بوده؟»

«هنوز مطمئن نیستیم. احتمالاً کار یکی از خودی‌ها بوده. درست وقتی حواس‌هیچ​ کل فدراسیون به منطقه خروجی پرت شده بود، طرف اول توی انبارهای‌مرکزی​ تدارکات فدراسیون آتیش راه انداخته و بعدش گذرگاه تله‌پورت رو فرستاده رو هوا!»

«همگی! خبر رسماً تأیید شد! گزارش شده‌حفظ​ که گذرگاه مرکزی فدراسیون با خاک یکسان شده‌هیولاهای​ و در حال حاضر ابداً قابل استفاده نیست!»

«کی این کار رو کرده؟»

«فعلاً معلوم نیست.‌براشون​ خود فدراسیون هم داره‌جهش‌یافته​ بررسی‌های درون‌سازمانی انجام میده.»

«این دیگه...»

اعضای قلعه سیاه با شنیدن‌روحیه​ خبر به جای خوشحالی و‌اردوگاه​ پایکوبی، حسابی سردرگم و گیج شدن.

باورش واسه‌شون محال بود.

درست لحظه‌ای که خودشون رو برای یه حمام خون‌بگیرن​ و نبرد انتحاری با فدراسیون آماده کرده بودن، یهو بهشون‌تدارکات​ اعلام شد که دیگه هیچ لزومی به این کار نیست.

یعنی همه‌هنوز​ چیز حل‌ممکن​ شده بود؟

این قضیه بیش از‌حاضر​ حد غیرعادی بود و هر‌فعلی​ کسی رو به شک می‌انداخت.

ناولها | novelha.net