چپتر 1691: فصل ۱۶۹۱ - انفجار
0«مشکل بررسی شد. یه مشکلی توی گذرگاه تلهپورت در انتهای منطقه ۵ دنیای آخرالزمان خونآشامانبار پیش اومده. لرد جهانِ این دنیا اعلانی دریافت کرده مبنی بر اینکه پورتال تحت تأثیر تلاطمصدایی فضایی قرار گرفته و موقتاً از دسترس خارج شده. نیم ساعت طول میکشه تا بازیابی بشه.»
«بامب!»
جاش دوبارههنوز مشتش روممکن روی میز کوبید.
«قلعه سیاه!»
مگه میشدجلوی همچین تصادفیجهشیافته اتفاق بیفته؟!
در گذشته، گذرگاه تلهپورت همیشهجلوی با پایداری کامل کار میکرد ونباید هیچوقت دچار تلاطم فضایی نشده بود!
نیازی به گفتنبراشون نداشت، این اتفاق صددرصدجهشیافته کار قلعه سیاه بود!
اونها از یه نوع ابزار خاص استفاده کرده بودن تااردوگاه عملکرد پایدار گذرگاه فضایی رو مختل کنن. باز نشدن گذرگاهنباید تلهپورت به این معنی بود که نیروهای کمکیِ بعدی نمیتونستن برسن.
حتی مسیرجلوی فرارشون همجهشیافته قطع شده بود!
آروم باش!
جاش نفس عمیقی کشید و خودش رو مجبوربیرون کرد آروم بگیره. شروع کرد به فکر کردندوم درباره اینکه چطور این مخمصه رو حل کنه.
مهمترین چیز در حالحاضر حاضر این بود کهقدرت روحیه ارتش رو حفظ کنه.
با قدرت فعلی اردوگاه، هنوز همبگیرن براشون ممکن بود که جلوی قلعهمسئله سیاه و هیولاهای جهشیافته بیرون رو بگیرن.
اما نبایدهنوز هیچ هرجومرجیممکن پیش میاومد.
مسئله دوم،هنوز آتشسوزی توی منطقهجلوی انبار تدارکات بود.
بدون پشتیبانی تیم فدراسیون مرکزی ازارتش اون سمت گذرگاه، نیروی انسانی برای خاموشممکن کردن آتیش فوراً بهشدت کم اومده بود.
جاش با صدایی بم و محکم گفت: «تمام نیروهایهیچ در دسترس رو جمع کنین تا توی خاموش کردن آتیشتیم منطقه انبار تدارکات کمک کنن، نباید بذاریم آتیش سرایت کنه!»
«بله قربان! اطاعت!»
درست در لحظهای که سربازها دستور روجهشیافته گرفتن و برای ابلاغش از چادر فرماندهی بیرونمسئله دویدن، جاش سروصدای دیگهای رو پشت در شنید.
«دیگه چی شده؟»
سربازی با عجله و با چهرهایبگیرن درهم و عرق سردی که رویمسئله پیشونیش نشسته بود، وارد اتاق شد.
ناگهان حسهنوز بدی بهممکن جاش دست داد.
به سرباز خیرهبراشون شد و با لحنیجهشیافته بم گفت: «حرف بزن!»
«قربان، همین الان یه انفجار مهیب توی گذرگاه تلهپورت رخاردوگاه داد. دوازده نفر از نیروهای تعمیر و نگهداری، از جملهنباید جناب جانی، بهشدت مجروح شدن. گذرگاه تلهپورت فضایی آسیب جدی دیده.»
«چی؟! منفجر شد؟! چرا؟»
«علت حادثههنوز هنوز درممکن دست بررسیه.»
جاش ازهنوز شدت خشم مشتهاشجلوی رو گره کرد.
لعنتی!
قلعه سیاه!
بالاخره بههنوز گذرگاه تلهپورتممکن حمله کردن!
تمام این مدت، حملات از دنیایهیولاهای بیرون حقهای بود که سرهم کردههیچ بودن، حتی اون موجودات در سطح فرمانده!
همهچیز فقط برای اینحاضر بود که توجه اونها روفعلی از گذرگاه تلهپورت منحرف کنن!
جاش توی دلشهیولاهای احساس کینه وبگیرن خشم شدیدی میکرد.
از قبل حدس زده بود کههیولاهای قلعه سیاه به گذرگاه تلهپورت حمله میکنه،هرجومرجی و تدارکات زیادی هم براش دیده بود!
اما هر چقدر همممکن تلاش کرده بود، بازبیرون نتونسته بود جلوش رو بگیره!
در نهایت، بازحال هم توسط قلعهارتش سیاه ضربه خورده بودن!
اما...
وقتی به گذشته فکر میکرد.
قلعه سیاههنوز چطور این کارجلوی رو کرده بود؟
با چه روشی تونستهحاضر بودن جلوی چشم همهقدرت گذرگاه تلهپورت رو نابود کنن؟
وقتی دقیقتر فکر کرد، خشم درون جاش خیلینباید زود فروکش کرد. بهجاش عرق سردی روی پیشونیشتدارکات نشست و احساس ناآرامیِ عمیقی بهش دست داد.
یه جای کار میلنگید.
قلعه سیاههنوز اصلاً همچینممکن قدرتی نداشت!
بنابراین، مشکل از داخل بود!
به ساختار داخلی فدراسیونجهشیافته منطقه غربی از خیلینباید وقت پیش نفوذ شده بود!
جاش سرش رو بالا آورد و با صدایی بم و جدی گفت: «نگران گذرگاه تلهپورت نباشین. فوراً چندانبار نفر رو بفرستین تا آتیش رو مهار کنن. به نگهبانهای هر چهار تا ورودی بگین که پورتال توسطگفت قلعه سیاه نابود شده. هیچکس نمیتونه فرار کنه. اگه نشه از اردوگاه دفاع کرد، همگی با هم میمیریم!»
چهره سرباز سرد و مصمم شد،هیولاهای دستهاش رو به نشانه احترام رویهیچ سینه گذاشت و گفت: «بله! اطاعت!»
بیرون از اردوگاه فدراسیون، گیلدهایروحیه مختلف قلعه سیاه شدت حملاتشوناردوگاه به اردوگاه فدراسیون رو چندبرابر کردن.
رهبر فرمهای جهشیافته، یعنی اژدهای مارگونه، بهاما شدت خشمگین شده و به طور کاملآتشسوزی از کنترل قلعه سیاه خارج شده بود.
اژدهای مارگونه با اون جثه پهن و سنگینش خودش رو مثل یههیچ توپ گرد میکرد و اینطرف و اونطرف میغلتید تا به هر چیزی حملهاون کنه؛ حرکتی که باعث حملات کور و بیامانی به تمام دشمنهای اطرافش میشد.
این موضوع واسه نیروهایممکن قلعه سیاه هم یهبیرون تهدید بزرگ به حساب میاومد.
درست زمانی که وضعیت نبرد در اوجحفظ التهاب و نگرانی قرار داشت، به دلایلیجلوی نامعلوم، روحیه کل ارتش فدراسیون یهو اوج گرفت.
سربازهای فدراسیون در کسریجهشیافته از ثانیه ۲۰۰ درصد ازهیچ توان رزمیشون رو آزاد کردن.
فانا با چشمهای خودش دید که تیمجهشیافته پیشرو درست در آستانه رسیدن به اردوگاه،میاومد چطور با خشونت به عقب رانده شد.
فانا هم چارهای ندید جزجلوی اینکه برای فرار از ضرباتاما مهلک، همراه تیم عقبنشینی کنه.
یکی از همرزمان قلعه سیاه که با هجوم ناگهانیفعلی فدراسیون غافلگیر شده بود، لختهخونی روی زمین تف کردبگیرن و گفت: «لعنتی! فدراسیونیها چهشون شده؟ مگه دوپینگ کردن؟»
فانا هم حس کرد یه جای کاراما میلنگه. بلافاصله مهارت کنترل ذهن خودش رو فعالانبار کرد تا وارد کانال ارتباط ذهنی تیم بشه.
«فانا، مقاومت فدراسیونبراشون خیلی سرسختانهتر از چیزیهجهشیافته که فکرش رو میکردیم.»
«اوضاع تیم ما هم اصلاً خوب نیست.جهشیافته توان رزمیمون به ۷۵ درصد کاهش پیدامیاومد کرده و بچهها مجبور شدن عقب بکشن.»
«همگی گوش کنین! این نزدیکترین فرصتیه که تا حالا برای نابود کردن گذرگاه تلهپورت بههیولاهای دست آوردیم. تا سپیدهدم فقط ۲۰ دقیقه مونده. پنج دقیقه دیگه تمام تمرکزمون رو میذاریم رویتیم یورش نهایی. باید به هر قیمتی که شده آخرین خط دفاعی فدراسیون رو در هم بشکنیم.»
«خیلی خب! بیاینهیولاهای برای بار آخربگیرن تمام زورمون رو بزنیم!»
«مفهومه.»
فانا نفس عمیقی کشید.
کشته شدن یارانشون از قبلروحیه شروع شده بود و توان رزمیهنوز تیم با سرعت سرسامآوری افت میکرد.
با این وجود، بهجهشیافته هیچ وجه حاضر نبودنباید الان میدان رو خالی کنه.
اگه الان تسلیم میشد، نه تنها تمام زحماتبیرون قبلی به باد فنا میرفت، بلکه پیدا کردندوم یه موقعیت مشابه توی آینده به مراتب دشوارتر میشد!
حمله کوبنده بهبراشون اردوگاه فدراسیون قطعاً تلفاتجهشیافته سنگینی روی دستشون میگذاشت.
اما حتی اگه مجبورحاضر میشدن بهای گزافی بپردازن،قدرت باید تا ته خط میرفتن!
فانا دیگهجلوی هیچ اهمیتی بهبیرون حفظ جونش نمیداد.
باید یه باربراشون دیگه با تمامهیولاهای قوا حمله میکردن!
چهره فانا کدر و مصمم شد. درست زمانی که میخواستاما به نیروهای پشت سرش فرمان جمع شدن و یورش دوبارهبدون بده، ناگهان پیامی از طریق پیوند ارتباط ذهنی تیم مخابره شد.
صدای گوینده به شدت نامطمئن و دستپاچه بود و با تردید منمن میکرد:ممکن «بچهها... دست نگه دارین! افرادم همین الان اخباری از داخل فدراسیون به دستآتشسوزی آوردن. مثل اینکه گذرگاه تلهپورت فضایی فدراسیون به مشکل جدی خورده... ظاهراً منفجر شده!»
«داریم جزئیاتش رو پیگیریجهشیافته میکنیم. لطفاً فقط دو دقیقههیچ دیگه دندون روی جگر بذارین!»
چی؟!
با شنیدن این خبر، نهجلوی تنها فانا، بلکه تمام اعضایاما تیم از تعجب خشکشون زد.
گذرگاه تلهپورت نابود شده بود؟
مگه میشد واقعیت داشته باشه؟
قلعه سیاه قبلاً برای انجام عملیاتهایهیولاهای خرابکارانه در ساختار درونی فدراسیون برنامهریزی کردههرجومرجی بود تا اردوگاه رو از پا دربیاره.
متأسفانه فدراسیون پیش از این طعم چنین ضربهای رو چشیده بود.نباید فرمانده تازهمنصوبشده، جاش، نسبت به امنیت اردوگاه به شدت مته بهتیم خشخاش میگذاشت و ورود مخفیانه واسه بازیکنهای عادی عملاً غیرممکن بود.
نگهبانهای گذرگاه تلهپورتحال همگی از معتمدینارتش دوآتیشه خودش بودن.
اونها پس از چندین تلاش بیسرانجامبگیرن نتونسته بودن هیچ شکافی پیدا کننمسئله و ناچار قید نفوذ رو زده بودن.
«کار کی بوده؟»
«هنوز مطمئن نیستیم. احتمالاً کار یکی از خودیها بوده. درست وقتی حواسهیچ کل فدراسیون به منطقه خروجی پرت شده بود، طرف اول توی انبارهایمرکزی تدارکات فدراسیون آتیش راه انداخته و بعدش گذرگاه تلهپورت رو فرستاده رو هوا!»
«همگی! خبر رسماً تأیید شد! گزارش شدهحفظ که گذرگاه مرکزی فدراسیون با خاک یکسان شدههیولاهای و در حال حاضر ابداً قابل استفاده نیست!»
«کی این کار رو کرده؟»
«فعلاً معلوم نیست.براشون خود فدراسیون هم دارهجهشیافته بررسیهای درونسازمانی انجام میده.»
«این دیگه...»
اعضای قلعه سیاه با شنیدنروحیه خبر به جای خوشحالی واردوگاه پایکوبی، حسابی سردرگم و گیج شدن.
باورش واسهشون محال بود.
درست لحظهای که خودشون رو برای یه حمام خونبگیرن و نبرد انتحاری با فدراسیون آماده کرده بودن، یهو بهشونتدارکات اعلام شد که دیگه هیچ لزومی به این کار نیست.
یعنی همههنوز چیز حلممکن شده بود؟
این قضیه بیش ازحاضر حد غیرعادی بود و هرفعلی کسی رو به شک میانداخت.