چپتر 2914: فصل ۲۹۱۴ - همکاری با کاپیتان زوران
0کاپیتان زوران در حالی که به فانگ هنگ نگاه میکردطرف که یه گروه از بازیکنا رو به سمتش هدایت میکرد،سری لبخندی زد و پرسید: «اوضاع چطوره؟ مأموریت مناسبی پیدا کردی؟»
«کاپیتان، یهداره ایدهای دارم. میخواممیبافه باهات همکاری کنم.»
«البته، مشکلی نیست.میبافه بهم بگو، چطوریمیده میخوای همکاری کنیم؟»
«راستش، همین الان به سیستم مرکزی مأموریتهای زادگان بیگانه وصلکردن شدم و دیدم فدراسیون منطقه غربی یه مأموریت ویژه صادر کرده.میبافه قبلاً بهت در موردش گفته بودم. اون مأموریت واسم خیلی مهمه.»
«احساست رو درک میکنم، ولی فانگ هنگ،میکنم من نمیتونم از طرف اداره بازرسی حرفیبزنم بزنم. کاری هست که از دست من بربیاد؟»
«آره.»
فانگ هنگ سری تکون داد و گفت: «سفینهت الان توی حالت آمادهباشه.انجامش حرفم اینه، اگه بتونیم کمکت کنیم بازسازی سفینه رو سریع تموم کنی، قبولکنه میکنی هدایتش کنی و منو ببری به میدون نبرد اصلیِ دنیای بازی پیشرفته؟»
با شنیدن این حرف، زوران ونفر مهندس سفینه، پانگ لی، همراه باگرفتن چند نفر دیگه، همگی سکوت کردن.
قرض گرفتن سفینهشون؟
جدی میگفت؟
حس میکردن فانگ هنگوعده فقط داره براشون رویاچیزی میبافه و وعده توخالی میده.
تعمیر کردن سفینهپانگ چیزی نبود که بشهدیگه یه شبه انجامش داد.
کاپیتان زوران خودش آدم خوشبینی بود، اما باولی این حال، خودشو آماده کرده بود که حداقلهست شش ماهی رو دست نگه داره و استراحت کنه.
زیادی جوون و کلهخراب بود.
پرسنل ادارهرویا نظامیِ فدراسیون تویتوخالی دلشون آهی کشیدن.
توی اون سکوت، جانشینهمراه کاپیتان اولین کسی بودهمگی که به حرف اومد.
«اهم، فانگ هنگ، چیزی که گفتیدرک از نظر تئوری ممکنه، ولی هنوزبازرسی کلی مشکل هست که باید حل بشه.»
جانشین کاپیتان گلوش رو صاف کرد و توضیح داد: «اولچیزی اینکه، بدنه اصلی سفینه هنوزم درست وسط محل تجمع ازدحام حشراتخودشو قرار داره. بدون بدنه اصلی، تعمیرات سفینه حتی نمیتونه شروع بشه.»
«علاوه بر این، حتی اگه بتونیم ازدحام حشرات اطراف سفینه رو پاکسازی کنیم و کنترلش رو دوباره به دست بگیریم،آماده بازم باید سفینه رو بازسازی کنیم. سفینه آسیب شدیدی دیده. جدا از زمانی که واسه تعمیرات لازمه، خیلی از موادینظر که احتیاج داریم رو خودمون نمیتونیم تولید کنیم. باید امتیازات مشارکت خرج کنیم تا اونا رو از زادگان بیگانه بخریم...»
مهندس پانگ لی به نشونه تایید سری تکون داد و گفت: «تازه، بعد از تعمیرمیگفت سفینه، اگه بخوایم بریم سمت دنیای بازی پیشرفته، سفینه باید یه سفر طولانیمدت بره. اینانجامش کار مقدار فوقالعاده زیادی انرژی مصرف میکنه. ذخیره انرژی فعلی ما اصلاً و ابداً کافی نیست...»
«هاهاها.»
کاپیتان زوران بعد از شوک اولیه، خیلی سریع به خودش اومد و با صدای بلند خندید و حرف بقیه رو قطع کرد. بهحداقل فانگ هنگ نگاه کرد و سری تکون داد: «فانگ هنگ، ازت خوشم میاد. منو یاد جوونیای خودم میندازی. باشه، با درخواست همکاریت موافقم. نیروهایمشکل من تمام و کمال ازت حمایت میکنن. تا زمانی که بتونی از پسش بربیای، سفینه من بلافاصله تو رو به میدون نبرد اصلی میبره.»
«ممنون، کاپیتان زوران.»
همون یه جمله تمامهمراه چیزی بود که فانگهمگی هنگ نیاز داشت بشنوه.
رو به زوران سر تکون داد و بعد چرخید سمتطرف بازیکنای اداره نظامیِ فدراسیون منطقه غربی که توی سالن بودن: «شایدتکون بعداً به کمکتون احتیاج داشته باشم. از الان از همهتون ممنونم.»
بعد از این حرف، زیر نگاه خیره بقیه، فانگ هنگ دستی تکونبشه داد و به همراه وین و بقیه بازیکنا از اونجا رفت وماهی افسران نظامیِ ردهبالای سفینه رو هاج و واج به حال خودشون گذاشت.
«کاپیتان، اون...»
همه با گیجیپانگ به کاپیتان زوراننفر خیره شده بودن.
کاپیتان زوران همیشه به تودار بودن ومیکنم حسابشده عمل کردن معروف بود؛ چرا یهوبزنم همراه با فانگ هنگ دیوونهبازی درآورده بود؟
«لازم نیست چیزی بگید.»
کاپیتان زوران دستش رو بالا آورد و گفت: «در هر صورت،شبه تا وقتی اینجاییم کار دیگهای از دستمون برنمیاد. اگه فانگ هنگماهی واقعاً همچین نقشهای توی سرشه، کمک کردن بهش هیچ ایرادی نداره.»
«علاوه بر اون...»
زوران مکثی کرد ومهمه به سمتی که فانگولی هنگ رفته بود خیره شد.
«حتی اگه فقط یه شانس در دههزار وجود داشته باشهچیزی که موفق بشه و سفینه وارد میدون نبرد اصلی بشهحال تا پشتیبانی بده، ما چیزی واسه از دست دادن نداریم.»
همه ساکت شدن.
یه شانس در دههزار؟
این زیادی بها دادنمهمه به فانگ هنگ نبود؟ولی این کار اصلاً غیرممکن بود!
خود زورانداره هم فکررویا میکرد غیرممکنه.
اما ته دلشمیبافه یه حس غریبمیده و پیشبینی عجیبی داشت.
شاید فانگمهندس هنگ واقعاً میتونستچند از پسش بربیاد.
درست مثل دوران جوونیِ خودش—
جرئت رویاپردازی، جرئت جنگیدن، ومیبافه باز کردن یه راه فرارچیزی از دل شرایط کاملاً ناامیدکننده!
این وسط، فانگمیبافه هنگ از سفینهمیده بیرون رفته بود.
زاکا با خودشپانگ فکر میکرد آقاینفر فانگ دیوونه شده.
دیوونهوارتر این بود کهمهمه فدراسیون هم با اینولی نقشه موافقت کرده بود؟
آرکلی کاملاًداره آماده نبردرویا و هیجانزده بود.
این آدمارویا اصلاً عقلوعده تو سرشون نبود.
به جد خونآشامها شک داشتن؟
«خیلی خب، به چند تا گروه تقسیم میشیم. وین، تو چند نفربازرسی رو بردار و برای جابهجایی قطعات سفینه آماده شو. بقیه هم باسفینهت من بیاین تا محوطه بدنه اصلی سفینه رو از وجود حشرات پاکسازی کنیم.»
«اطاعت!»
درست همون موقعی که فانگ هنگمیده داشت با گروهش حرکت میکرد، یه افسرخودش نظامیِ جوون دواندوان از سفینه زد بیرون.
نایرن نگاهی به دور و برش انداخت،دیگه فانگ هنگ رو ندید، بعد از وینجدی که میخواست برگرده پرسید: «آقای فانگ هنگ کجاست؟»
«رفت خط مقدم.»
«چی؟» نایرنداره خشکش زد.رویا «خط مقدم؟»
«آره دیگه، محوطه بدنه اصلی سفینه.» وینتعمیر شونهای بالا انداخت و به دوردست اشارهآدم کرد: «تازه راه افتاده. هنوز میتونی بهش برسی.»
«باشه، دستت درد نکنه.»
نایرن بدجور غافلگیر شد واحساست سریع یه جوخه از سربازایطرف زبده رو برداشت تا بهش برسه.
اون از کاپیتان زوران دستور گرفته بود کهمیده در طول کل طرح بازسازی سفینه، پا بهآدم پای فانگ هنگ باشه و همهجوره بهش کمک کنه.
اصلاً فکرش رو هموعده نمیکرد فانگ هنگ انقدرچیزی سریع دست به کار بشه.
تازه مأموریت رو قبولهمراه کرده بود و همینهمگی الانش وسط میدون نبرد بود!
معلوم بودواسم فانگ هنگ اصلاًاحساست اهل شوخی نیست.
واقعاً میخواستداره سفینه رورویا از نو بسازه!
...
یه ساعت بعد.
روی شیبِ یهخیلی تپه کوچیک در اطرافمیکنم محوطه بدنه اصلی سفینه.
فانگ هنگ وبراشون گروهی از بازیکنا دورتوخالی هم جمع شده بودن.
از دور که نگاه میکردی، یه گلهتعمیر انبوه و به هم فشرده از حشراتآدم کل بدنه اصلی سفینه رو اشغال کرده بودن.
نایرن نگاهی به فانگ هنگ انداخت و آروم گفت: «آقای فانگ، از وقتیسفینهشون تخلیه کردیم، به خاطر فرومونهای باقیمونده، حشرات به تعداد وحشتناکی داخل بدنه اصلیچیزی سفینه جمع شدن. توی دو روز گذشته، حتی نشونههایی از لونهسازی هم نشون دادن.»
«دارم میبینم.»
تپه هنوز فاصله زیادی تا بدنه اصلی سفینه داشت،تعمیر ولی تمام منطقه پیشرو پر از حشرات بود؛ یهبود توده سیاه و بیپایان که روی زمین موج میزد.
حتی خود بدنه اصلیوعده سفینه هم کاملاً زیر ایننبود انبوه حشرات پوشیده شده بود.
نایرن تهمهندس دلش احساس تلخیچند و ناامیدی میکرد.
کاپیتان زوران قبلاً بهمهمه فکرش رسیده بود کهولی آرومآروم حشرات رو پاکسازی کنه.
اما بعد از شناسایی منطقه و دیدن اختلاف فاحشِ قوا،چیزی بازیکنا قید نبرد تکی رو زده بودن و تصمیم گرفتنحال یه اردوگاه موقت برپا کنن تا منتظر نیروی کمکی بمونن.
اصلاً هیچرویا راهی واسهوعده بردن وجود نداشت!
واسه پس گرفتن کنترل سفینه، اول باید کل گله حشراتکردن رو تارومار میکردن، بعد سفینه رو میگرفتن، و بعدش زیررویا رگبار حملات تمومنشدنیِ حشرات، با عجله کار تعمیرات رو تموم میکردن.
بعدش چی؟
حتی اگه با دادن تلفات سنگینوعده موفق میشدن دوباره کنترل سفینه رو بهشبه دست بیارن، باز هم باید حفظش میکردن.
از هر طرف که نگاهتوخالی میکردی، یه معامله کاملاً دوبشه سر باخت به نظر میرسید.
کاپیتان زوران بعد از سبکسنگین کردن همه اینا تصمیم گرفتهکردن بود بیسر و صدا بشینه و منتظر نیروی کمکی فدراسیون بمونه،میبافه و در عوض تمرکزش رو بذاره روی جمعآوری سنگ معدن روان.
فانگ هنگواسم سریع میدون نبرداحساست رو برانداز کرد.
اگه مثل قبل بود، حتی اگه تمامتوخالی لیکرهای تحت کنترلش رو هم احضار میکرد،انجامش نابود کردن این گله حشرات خیلی طول میکشید.
اما حالارویا دیگه اوضاعوعده فرق میکرد.